روزمرگی های یک زوج معمولی

HoMe | eMaiL | Design | Profile

سلام عزیزای مهربون. ممنونم از تک تک تون به خاطر تمام نظرات عمومی و خصوصی و تسلیت های خالصانه تون.

ببخشید که وقت نشد دونه دونه جوابگوی محبت تون باشم. تصمیم گرفتم همین جا بنویسم چی شد ... این غم تلخ خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. یعنی واقعا حتی یک نفر هم فکرشو نمی کرد و انقدر همه چی سریع پیش اومد که دوس جون و خانواده ش شدیدا شوکه هستن :(( حال اون یکی دو روز اول دوس جون اصلا قابل وصف نیست. متاسفانه من که پیشش نبودم و کاری از دستم بر نمی اومد . فقط دلم بدجوری به حال مظلومی  و دست تنها بودنش می سوخت ...

پدر دوس جون چند ماهی بود که یه کمی ناخوش و بی قرار بودن ولی چون اهل دکتر رفتن نبودن با خوردن مسکن یه کمی آروم می شدن تا سه چهار هفته پیش که اگه خاطرتتون باشه گفتم حالشون بد شده بود و با دوس جون یک شب تا صبح بیمارستان بودن. البته اون موقع هم حس کرده بودن قلبشون درد میکنه ولی دکترها چیز خاصی متوجه نمی شن و مرخصشون می کنن. تا روز شنبه ی پیش که باز از صبح حالشون خوب نبوده و حتی یه سری هم اورژانس میاد ولی ایشون میگن نه بهترم و باهاشون نمی رن.

عصرش دوس جون رفت خونه ی یکی از دوستاش که اتفاقا نزدیک ما بود، برای تمرین. منم بعد از افطار رفتم دنبالش و دوس جون تو راه تعریف کرد که عصر دوباره زنگ زدن اورژانس و گویا در نبود دوس جون اومدن و پدرش رو بردن.

روز یکشنبه هم ظهر من با دوس جون حرف زدم و خبر خاصی نبود. دیگه ازش خبری نشد تا ساعت 7.30 این طورا که یه جورایی بی سابقه بود. گفتم یه زنگ بزنم ببینم کجاست و در چه حاله . تا گوشی رو برداشت با یه صدای خیلی شوکه گفت: خانومه بابام تموم کرد، الان بهمون زنگ زدن !!!! یعنی انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو سر من. دهنم قفل شده بود که چیزی بگم. واقعا نمی دونستم چی باید بگم. که خود دوس جون گفت منتظر آژانس هستیم که بیاد و نگران نباش خودم باهات تماس می گیرم.

یعنی یکی از بدترین حال های عمرم رو اون روز تجربه کردم. دیگه اومدم تو گروه وایبر دوستام و به اونا گفتم . اون بنده های خدا هم همینطوری مونده بودن که آخه چقدر یهوویی :((

دوس جون اینا ساعت 12 رسیدن خونه و من اون موقع تونستم با دوس جون صحبت کنم. همه شون رفته بودن و دیده بودنش . دیگه حال دوس جون گفتن نداره ، با دیدنش روانی شده بود. وای خیلی بد بود، خیییییییلی

هر چی اصرار کردم که برای فرداش که روز خاکسپاری بود منم برم بهشت زهرا، دوس جون اصلا قبول نکرد و هی می گفت حرفشم نزن، کجا پاشی بیای؟ مگه روزه نیستی؟؟ دیگه منم بیشتر کل کل نکردم.

فرداش یعنی دوشنبه هم که تا ظهر درگیر کارای پزشکی قانونی بودن (چون مرگشون مش*کوک اعلام شده بود و کا*لب*د شکافی کرده بودن و متوجه شده بود که سر*طا*ن پیشرفته معده داشته!! بدون اینکه هیییچ کس متوجه شده باشه... و بالاخره ظهر رفتن بهشت زهرا و پدرشون رو به دست خاک سپردن... شبش هم من تلفنی با مامانش صحبت کردم وبهشون تسلیت گفتم. چون به خاطر معذورات خودم نمی تونستم حضوری برای تسلیت برم ، تصمیم داشتم گل بگیرم و بفرستم دم خونه شون . ترسیدم اگه به دوس جون نگم بدتر عصبانی شه. تا گفتم هم سریع مخالفت کرد و نذاشت :(( بعدش کلی پشیمون شدم که چرا اصلا گفتم؟

روز چهار شنبه بعد از افطار یه سر رفتم دیدم دوس جون رو. هزار تا هم مهمون داشتن. طفلی حسابی لاغر شده بود دیگه همون تو مجتمع بودیم که دوس جون رفت یه چیزی به مامانش بگه که با یکی از خواهراش دم در خونه بودن و دوس جون هم گفت زشته پیاده شو باهاشون سلام علیک کن. طفلی مامان مهربونش که هنزم تو شک بود خیلی سعی کردم که گریه نکنم. چون دوس جون از گریه کردن من بیشتر حرص می خورد. دیگه کلی بغلم کرد و اصرار کرد برم تو که من قبول نکردم و گفتم مزاحمتون نمی شم شما هم مهمون دارید فقط خواستم تسلیت بگم.

دوستای گلم یه کم سرم تو دفتر شلوغ هست به همین خاطر بقیه پست بمونه برای یه فرصت بهتر.

صمیمانه ازتون خواهش می کنم برای شادی روح پدر دوس جون فاتحه بخونین.

. یکشنبه پنجم مرداد 1393 . 9:9 .

پدر دوس جون امروز به رحمت خدا رفتن... تو این شب عزیز ممنون میشم برای شادی روحشون دعا کنید.

دلم برای دوس جون خونه... هیچ کاری هم از دستم برنمیاد. خدایا خودت به خانواده ش آرامش و صبر بده.

روحشون شاد و قرین آرامش.

. یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 . 21:44 .

این هفته دفتر وحشتناک شلوغ بود . انقدری که دیگه حالم از دفتر بهم می خورد. حالا خوبه ماه رمضونه . این چهارمین سالیه که من ماه رمضون اینجام و هیچ سالی دفتر به این شلوغی نبوده. یعنی در اصل کلا ماه رمضونها خلوت هم میشدیم. عملا هم برگشتن همکارم به دفتر منتفیه چون خبر دارم که دنبال کار می گرده (گریه ی حضار) مطمئنم هیچ کس دیگه نمی تونه تو دفتر ما کار کنه. رئیس هم اصلا به روی خودش نمیاره که کارمند بیاره (اِگِن گریه ی حضار) خانمش هم دو روز در میون میاد و با اینکه خیلی تلاش میکنه کار کنه ولی بازم اطلاعاتش رو نداره. حالا باز خدا رو شکر کارهای اظهارنامه رو تموم کردم. بازرس دارایی هم اومد برای گرفتن آمار سال 91 که ما اولین دفترمون رو نوشته بودیم. و ازمون خواست که اصل مدارکمون رو ارائه بدیم. یعنی من سه روز فقط سر پا کپی می گرفتم که اصل ها رو داریم تحویل می دیم خودمون کپی داشته باشیم. قشنگ الان آمادگی دارم بی وقفه چندین ساعت از مصیبت های دفتر بنویسم انقدر دلم پره. بزنم به تخته، خدا رو شکر امروز نسبتا خلوت بودیم.

یک عدد اسمس واریز به مبلغ 5 میلیون ریال هم داشتم که تا اومدم ذوقش رو بکنم معلوم شد مربوط به یکی از مشتری های دفتر هست که شماره کارت من رو داشته نذاشت واسه یه لحظه وسوسه شم که پول بادآورده رو بخورم یا نخورم  

از یکشنبه ی پیش روزه ام و تقریبا هم میشه گفت راحت گذشته البته اگه همکارم رو اخراج نکرده بودن راحت تر تر هم می گذشت.

ظهرها تا می رسم خونه یه 10/15 مرحله انگری بردز بازی میکنم بعد هم میخوابم تا 7 اینطورا قشنگ هم قابلیت دارم تا لحظه ی افطار بخوابم. خداییش خییییلی سخت از خواب بیدار میشم. اکثراً هم یک قسمت سوپرنچرال می زنم بر بدن تا افطار. الان من اواخر فصل 8 هستم و دوستی که این سریال رو بهم می ده هنوز فصل 9 رو نگرفته به این خاطر با خساست تمام روزی یه قسمت می بینم. به خودم هم دلداری می دم که غصه نخور این که تموم شد پریزن برک رو یه بار دیگه از اول ببین

من هفته ی پیش اصلا بیرون نرفتم. یکشنبه ش هم فسقل خانم اینا اومدن خونه مون. 5 شنبه قرار بود افطاری با دوس جون باشم که ظهرش زنگ زد با این جمله ی معروفِ : " اگه یه چیزی بگم منو نمی زنی؟ " گفتم: نه نمی زنم لابد عصر برنامه داری؟ گفت بعله ولی خیلی هم مهم نیست و اگه بخوای کنسلش می کنم که گفتم نه اشکالی نداره فوقش جمعه می بینمت.

مرنوش برای جمعه و به مناسبت تولدش چند تا از دوستاش رو دعوت کرده بود (منم دعوت بودم ولی به خاطر روزه بودن بهش گفته بودم احتمالا نمیام) ازم خواسته بود که براش کیک بگیرم اونم از تشریفات. دیگه 5 شنبه بعد از افطار رفتم سمت قنادی مذکور و از شانس دوستم کلا 3 تا دونه کیک داشت اونا هم هر کدوم حدود 2 کیلو بودن. هر چی بهش گفتم بذار برم بی بی مطمئنم اونجا کیک یک کیلویی داره. گفت نععع اون گروونه. هیچی دیگه آخر مجبور شدم براش یک عدد کیک یک کیلو و نیمی ِ باب اسفنجی بگیرم که البته به گفته ی خودش مزه ش خوب بوده.

جمعه هم هی تصمیم گرفتم یه مقدار نون و پنیر و خرما و چایی اینا ببرم برای افطار بعد گفتم ولش کن همون بیرون یه چیزی می خوریم دیگه. فقط دو تا آب معدنی یخ زده بردم. دوس جون هم در برابر چشمان حیرت زده ی من هلو ظاهر شد. اینکه دوس جون بدون هیچ مناسبتی و فقط به خاطر دل من ریش هاشو بزنه سالی یه بار اتفاق می افته و ما هم موظفیم قدر بدونیم

{این قسمت در مورد خوارکی هاست اگر روزه هستید بپرید پاراگرف بعد } اول رفتیم سر گیشا که دوس جون آش بگیره. کلی هم شلوغ بود و با مرارت جا پارک پیدا کردیم. دقیقا هم دم یه رستوران بودیم که مرغ بریون داشت. آش خیلی خوشمزه ای بود که با دوس جون بطور مشترک خوردیم . بعد از آش هم با دوس جون داشتیم تصمیم می گرفتیم که کجا بریم کجا نریم که بهش گفتم ببین این مرغا چشمک میزنن ولی من سال هاست مرغ این مدلی نخوردم . نمی دونم از طعمش خوشم میاد یا نه؟ که دوس جون سریع تو هوا گرفت. به جز چرب بودنش و اینکه خوردنش خیلی سخت بود جاتون خالی خیییلی خوب بود. یعنی من کلی غصه خوردم که چرا تا حالا کشفش نکرده بودیم؟؟ یک عدد گربه تپل مپل تو مایه های گارفیلد هم اونجا بود که دوس جون بیشتر غذای خودش رو ریخت برای گربه هه

بعد هم دیگه انقدر سنگین بودیم که تکون نمی تونستیم بخوریم. حدود 10 من برگشتم خونه که به دیدن مدینه (سریال کانال یک) برسم. انقدر چرته خودم از هم دیدنش حرص می خورم ها ولی خب نمی تونم نبینم. خود آزاری دارم.

بقیه این هفته هم خبری نبوده و من همه ش خونه بودم.

امروز هم کلاس زبان ثبت نام کردم برای ترم دیگه که از 15 مرداد شروع میشه.دلم خیلی برای کلاس و دوستام تنگ شده از طرفی هم با اینکه تصمیم کبری داشتم تو این دو ماه همه ی کتاب هام رو از اول مرور کنم ولی اصلا لای کتاب ها هم باز نشده. فقط خودمو کشتم دارم 504 رو می خونم که تازه به وسطاش رسیدم همه ش احساس میکنم عقب افتادم و سر کلاس خنگ به نظر میام

دقت دارید الان چند ماهه من خرید نکردم؟ یعنی خریدِ خونم، صفر که هیچی ، منفی شده دیگه. سعی می کنم اصلا سمت پاساژ ها نرم که اگه برم قشنگ 200/300 تومن رو بر باد خواهم داد. البته شلوار جین و مانتوی سرکار هم واقعا لازم دارم ولی خب چه کنم که موجودی پایینه و از اون طرف هم برای تعطیلات عید فطر برنامه ی ویژه می خوام بریزم. اگه ردیف بشه احتمالا یه سفر دو سه روزه برم. منتظرم ببینم حقوق تیر ماه با خرید تهش در میاد یا مسافرت

من میگم وایبر خوب نیست هی بگید نه ، چند تا از دوستان یه گروه ساختن، حالا این که از صبح تا شب در حال چرت و پرت گفتن هستن بماند، تو همین گروه مذکور شوخی شوخی یه افطاری انداختن گردن ما. حالا خوبه به جز یکی شون هیچ کس هم روزه نیست ها. ازشون قول گرفتم هر روزی که دعوت کردم رو روزه بگیرن حداقل خواستم برای فردا دعوتشون کنم یادم اومد شب احیاس. گفتم هیچی دیگه اینا بیان فقط باید هرهر کرکر کنیم گناه داره. و این گونه است که هفته ی دیگه مهمون خواهم داشت. احتمالا 4 شنبه یا 5 شنبه. مامان هم گفته من فقط می تونم برات آش درست کنم بقیه ش با خودته  باشد که رستگار شویم راستی نماز روزه هاتون قبول . ما رو هم دعا کنید.

. سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 . 14:28 .

از دوشنبه تو دفتر مصیبتی دارم اسفباااار. ظهر دوشنبه رئیس سر یه موضوع واقعا مسخره همکار خانمم رو که فامیل نزدیک خودش هم هست، انداخت بیرون!! یعنی من و اون یکی همکارم باورمون نمی شد. انقدرررر حال من گرفته بود که خدا می دونه.

کل هفته ی پیش و امروز روزهای بدی تو دفتر داشتم . رئیس همه ش مشغول بررسی کردن قضیه و غیبت کردن هست و فقط هم باید تائیدش کنی. یعنی دو سه باری که من طرف حق رو گرفتم و نامحسوس طرفداری همکارم رو کردم قشنگ می رفت که با من دعواش شه !! اول هی میگفت خودم یکی رو سراغ دارم و میارمش فعلا هم چند روز خانمم میاد که دست تنها نباشیم. خانمش دو روز اومده ولی کلا شاید 5 درصد کار انجام داده که خب من بهش حق میدم چون طفلی خیلی بلد نیست و منم اصلا روم نمیشه بهش بگم تلفن جواب بده، مشتری راه بنداز یا پاشو کپی بگیر بعد رئیس هم دیگه یه طوری رفتاری میکنه که یعنی خودتون کار رو جمع کنین و قرار نیست کسی رو بیاره یعنی قشنگ سرویس شدم. هر روز با سر درد و کمر درد میام خونه. اصلا دیگه دلم نمی خواد برم دفتر.

تو رو خدا دعا کنین شرایط کارم بهتر شه یا یه کار بهتر برام ردیف شه که از اینجا بیام بیرون...

از اون طرف هیلای گلم زحمت کشیده بود برای روز چهارشنبه من و دوس جون رو دعوت کرده بود خونه شون. ما هم با کلی خجالت دعوتشون رو قبول کرده بودیم.

از دفتر اومدم یه کم خوابیدم و حدود ساعت 5 پاشدم لباس انتخاب کردم و پریدم حموم. قبلش هم به دوس جون گفتم 6.30 آماده باش. خودم یکم فس فس کردم و دوس جون هم سر ساعت اومده بود چند روز پیشش خونه ی دوستم یه مدل کیک مافین خورده بودم که خیلی به نظرم خوشمزه اومده بود. رفتم از همون شیرینی فروشی از اون کیکا گرفتم که از شانس مون شبش که هیلا با چایی آورد، دیدم هی وای من ، کیک ها اصلا تازه نیستن وکلی خجالت کشیدم

دوس جون هم ریشش رو نزده بود و سر این موضوع یه کمی دعواش کردم. تو راه هم باز گم شدیم. یعنی از اتوبان وارد خیابون مورد نظرمون شدیم بعد هی تو خیابونا تاب خوردیم همسر هیلا هم بنده خدا هی تلفنی سعی می کرد آدرس بده که بی فایده بود دیگه در همون حین یه بچه دعوای ریزی هم زدیم آخر هم همسر هیلا اومد سمت ما و با هم رفتیم . آقا ماشین انقدررر کثیف بود و که من واقعا خجالت کشیدم . دوس جون هم وعده داد که در اولین فرصت می ریم کارواش.

هیلا جان علاوه بر ما خواهر گلش و همسر ایشون رو هم دعوت کرده بود که از قبل دیده بودیمشون و کلی بچه های گلی بودن. خود هیلا و همسرش هم کلی شرمنده مون کردن با پذیرایی عالی شون. فیلم عروسی شون رو دیدیم که خیلی قشنگ و دوست دشاتین داشت. و نکته ی جالبش هم این بود که لباس و آرایش و مدل موی هیلا دقیقا همون چیزی بود که من همیشه خیلی دوس داشتم امیدوارم همیشه در کنار هم خوشبخت باشن برای شام هم زحمت کشیده بودن ساندویچ و اسنک و سیب زمینی سرخ کرده و دسر خوشمزه درست کرده بودن. چون هیلا می دونه منه شکمو عاشق فست فودم شام رو حسابی باب میل من درست کرده بود بعد از شام هم یه کم به بحث حرص آور سربازی پرداختیم دیگه حدودای ده و نیم بود که ما عزم رفتن کردیم. در کل، شب خیلی خاطره انگیزی رو در کنار دوستای عزیزمون گذروندیم و ایشالا بتونیم براشون جبران کنیم.

5شنبه عصر هم با دوس جون بودم. اول قرار شد بریم باد لاستیک ها رو که کم باد شده بود چک کنیم. بعد هم یه کم مننتظر موندیم تا افطار شه و برای شام تصمیم گرفتیم بعد از مدت ها پیتزا بخوریم و به پیشنهاد دوس جون قرار شد بریم زاپاتای گیشا. خدا رحم کرد و یه تصادف هم از بغل گوشمون گذشت. داشتیم از خیابون دوس جون اینا می پیچیدیم تو خیابون اصلی ، نصف بیشتر ماشین هم تو خیابون اصلی بود . من یه لحظه سرم رو برگردوندم که جهت مخالف رو ببینم که یه ماشین دیگه با سررررعت از سمت چپم اومد. یعنی هر دومون میلیمتری ترمز کردیم. بعدش هم قشنگ پاهام سست شده بود از شوکی که بهم وارد شده بود. انقدری که یه کم کنار خیابون وایسادیم تا آروم شم.

غذا رو که سفارش دادیم همون جلو وایساده بودیم و من مشغول پرحرفی بودم که یه دختره با دو تا از دوستاش اومدن که ماشین پارک کنن. یعنی بیشتر از ده بار سعی کرد و نشد. از اون طرف هم مردها رو که دیدین چقدر رو این موضوع حساسن ، همممه ی مغازه دارها و عابرین جمع شده بودن و تماشا و اظهار نظر می کردن. دوسته دختره هم قشنگ مصداق اون جکه بود که میگفت فرمون دادن دخترا اینطوریه: بیا .. بیا ... بیا ... افتادی تو جوب دیگه نیا ! هیچی دیگه آخر هم دختره پیاده شد گفت میشه یکی بیاد اینو پارک کنه ؟ یه پسره پرید رفت که اونم البته سه دور تلاش کرد تا موفق شد

برای شام هم پیتزا و سیب زمینی زدیم بر بدن و من برگشتم خونه.

جمعه هم انقدر از صبح انگری بردز بازی کردم که هم سه بار شارژ گوشیم تموم شد و هم اینکه هنوز نوک انگشتم بی حسه از بس بی جنبه م. عصری هم پگاه هی زنگ زد و یه سری اطلاعات داد در مورد اینکه دوس جون اینا اگه بخوان گربه شون رو ع*ق*یم کنن چطوریه و اینا که آخر هم دوس جون اعلام انصراف کرد چون احتمال میدن گربه هه باز حامله باشه بی حیا بعد هم رفتیم بیرون. موندیم تو مجتمع شون و یه عالمه گوشی بازی کردیم. بعد هم دوس جون رفت دلستر و بادوم زمینی برای خودمون و یه مقدایر زیادی خرید برای خونه شون انجام داد. حدود ده هم من برگشتم خونه.

راستی به امید خدا از فردا روزه می گیرم

. شنبه چهاردهم تیر 1393 . 23:31 .

خانومه زرنگ شده اومده بنویسه الان خودم هم از این اتفاق هیجان زده م با روزه داری چه می کنید دوس جونا؟ من که فعلا با حضور خاله پری از روزه معافم. تو این سال هایی که روزه گرفتم هیچ وقت نشده بود که خاله پری مصادف باشه با اول ماه رمضون، همیشه وسطاش میومد که یه تجدید قوا هم می شد ، بعضی سالا هم که کلا نمی اومد. دیروز قشنگ یه حس بدی داشتم که روزه نبودم. از اون طرف دفتر هم واسه خودش داستان داره . روزه می گیرم باید یه جور جواب پس بدم به رئیس (که اصلا این چیزا رو قبول نداره) و ساعت ها سخنرانی هاش رو گوش بدم، روزه نگیرم هم یه جور.  دیروز پرسید روزه اید؟ الکی گفتم نه می خوام برم دندونپزشکی بعد داداشش که برعکس اینه و روزه می گیره برگشته میگه: نـــــه دندونپزشکی که مشکلی نداره و می تونستی روزه تو بگیری، چرا نگرفتی. ای خداااااا یعنی واقعا نمی فهمن که نباید از یه خانم همچین سوالی بپرسن؟ یا امروز که دوباره رئیس برگشته بهم می گه امروز روزه ای؟ می گم نه. میگه: امروز رو نگرفتی یا کلا نمی گیری؟ به تو چه آخه حالا خوبه که من روزه هم باشم سعی میکنم تا جایی که میشه پرانرژی باشم و از نظر کار کم نذارم که بهوونه دستش ندم.

نوشتن دفتردرآمد هم تموم شد. منتظرم که همکارم چک کنه و به امید خدا تا هفته ی دیگه اظهارنامه مون رو بدیم و خلاص.

از چهارشنبه بگم که تصمیم داشتیم با دوس جون بریم بیرون چون 5 شنبه و جمعه برنامه داشت. حالا اون روز کلید دفتر پیش من بود. همکارم هم یه سری کار بانکی داشت که حتما باید انجام میشد. من مجبور شدم تا 3.45 بمونم دفتر و پست قبلی رو هم در همون فرصت نوشتم. بعد دوس جون این وسط هی زنگ می زد، دعوا و غرغر که چرا تو الان موندی؟ چرا قبول کردی کلید دستت باشه؟ الان از گشنگی ضعف میکنی. تا آخر من هم قاطی کردم و دعوامون شد. بابا محیط کار خونه ی خاله نیست که . خب بعضی موقع ها یه شرایطی پیش میاد که آدم برخلاف میل خودش مجبوره یه کارایی رو انجام بده. مگه من بدم میاد که هر روز سر ساعت 2.30 کیفم رو بزنم زیر بغل و بدوام خونه؟

هیچی دیگه انقدر از دستش دلخور شدم که تا رسیدم خونه بهش تکست زدم که من می خوام بخوابم، بیرون هم نمیام ، منتظر من نباش و به کارهای خودت برس.

عصرش هم فسقل خانوم اینا اومدن خونه مون و تا بعد از فوتبال هم بودن. از بازی هم نگم که واقعا گفتن نداره فسقل خانوم طفلی هم کماکان درگیر دل درد هست و یه کمی بی قراری می کرد.

5 شنبه من دفتر بودم که مامانم زنگ زد و اعلام کرد آبگوشت گذاشته و به برادرم اینا هم گفته بیان که اونا هم قبول کردن. بعد چون مامان اینا طبق روال 5شنبه صبح هاشون بهشت زهرا بودن قرار شد من زودتر برم خونه و بند و بساط نهار رو آماده کنم تا بیان.

دقیقا سر نهار هم فسقل خانوم یهو (گلاب به روتون) کلی بالا آورد جوری که همه مون ترسیدیم انقدر میزانش زیاد بود. بعد هم تا شب بی قرار بود و از دل درد خوابش نمی برد هر چند به گفته ی دکترش کاملا طبیعی هست ولی خب دلمون کباب میشد وقتی از گریه کبود میشه و به هیچ طریقی هم نمیشه آرومش کرد خدایا خودت این دردها رو از همه ی نی نی ها دور کن

جمعه هم من عملا هیییییچ کار مفیدی انجام ندادم. حتی یه قسمت سریال هم ندیدم. در کل آخر هفته ی بدون دوس جون و کسل کننده ای بود.

شنبه بالاخره دوس جون رو دیدم. دوس جون خیلی دوس داشت شام بخوریم ولی چون من خونه به مامی سفارش ماکارونی داده بودم ، منصرفش کردم. به جاش یه کمی لواشک و چیپس خوردیم و تو سر و کله ی هم زدیم. تا حدود ساعت 10 با هم بودیم و من برگشتم خونه. هنوز هم تکلیفم روشن نبود که خاله پری میاد یا نه . ولی چون حالت هاش رو داشتم برای سحر پا نشدم.

دیروز صبح دوس جون زنگید و تعریف کرد که حال باباش یه کمی بد بوده و از دیشبش با هم بیمارستان هستن. و تا ظهر هم درگیر گرفتن جواب آزمایش ها بودن که خدا رو شکر مسئله ی خاصی نبود و مرخصش کردن. دوس جون طفلکی دقیقا یه روز نخوابیده بود و تا رسید خونه ، دوش گرفت و خوابید تا عصر. عصر هم صحبت کردیم که دوس جون گفت یه کوچولو پول دستم هست اگه حال داری بیا بریم سکه بگیریم. حالا دقیقا دیروز صبح هم خودم داشتم حساب کتاب می کردم که این ماه یه ربع سکه بگیرم. در جا اوکی رو دادم.

حدودای 8 بود که رسیدم پیشش و با هم رفتیم سمت گیشا. از اولین مغازه هم خریدمون رو انجام دادیم. ولی بعد که سایت رو چک کردیم دیدیم یه چیزی حدود 20 تومن رو کل خریدمون گروون حساب کرده یا شاید هم ظرف همون یه ربع ضرر کردیم بعد دقیقا دم افطار بود و همه جا پر از آش و حلیم و کلی بوهای خوشمزه بود. دوس جون شکمو هم هر چی می دید دلش میخواست. چند سالی هست دوس جون جیگر نخورده و به گفته ی خودش دوس نداره. بعد دیروز کلید کرده بود که جیگر بخوریم! دیگه با کلی زور و زحمت کشون کشون بردمش سمت خونه و به جاش دو تا آبمیوه زدیم بر بدن و بعد از چند مرحله انگری بردز بازی کردن من برگشتم خونه.

نماز ، روزه هاتون قبول. موقع دعا ما رو هم فراموش نکنید.

. دوشنبه نهم تیر 1393 . 11:4 .

ای خدا چی می شد من انقدر تنبل نبودم و همونطوری که دوست دارم هر دو سه روز یه بار می نوشتم تا طبق روال معمول همه چی از ذهنم پاک نشه؟؟ واقعا هیچکس رو به تنبلی خودم ندیدم. تازه این گشادیسم در نوشتن، شامل گشادیسم در کامنت گذاشتن هم میشه همه ی پست ها رو ریز به ریز می خونم ها ولی برای نظر دادن باز تنبلیم می زنه بالا

از 5 شنبه 22 خرداد بگم که دوستم برنامه استخر و آفتابمون رو کنسل کرد و قرار شد جمعه بریم. عصرش رو با دوس جون بودم که کلا چیز خاصی ازش یادم نیست.

جمعه صبح هم دوستم خیلی شیک باز دبه کرد و انداختش برای هفته ی بعد. عصرش هم یه سر رفتیم پیش مرنوش که شرایطش همونطوری هست هنوز متاسفانه و تا حدودی هم از دست همسرش شاکیه . هر دوشون واقعا شرایط سختی دارن . فقط و فقط امیدوارم با سلامتی مرنوش مشکلاتشون حل شه ...

بعد از اونجا هم باز من رفتم پیش دوس جون و احتمالا تو مجمتع شون بودیم و جای خاصی نرفتیم.

یکشنبه شب تولد دوس جون میشد و از طرفی هم خبر رسید که فسقل خانوم اینا از دوشنبه میان خونه مون. چون احتمال می دادم که دیگه دوشنبه برنامه ی بیرون رفتن مون جور نشه قرار شد همون یکشنبه به مناسبت تولد دوس جون بریم بیرون. نمی دونم چرا امسال برای تولد دوس جون برنامه ریزی خاصی نکرده بودم و البته بعدش کلی پشیمون شدم و عذاب وجدان گرفتم چون حس کردم تولدش خیلی معمولی گذشت. کادوهاش هم که از یه ماه قبل با هم خریده بودیم. یک عدد شلوار کتون، یک عدد تی شرت یقه دار سورمه ای و یه کالج که آخری رو خودش تنهایی رفت خرید و من هنوز ندیدمش از بس که این بچه در پوشیدن لباس های نو امساک می ورزه

هیچی دیگه اون روز هم سر راهم رفتم بی بی و به جای کیک کامل ، از این کیک های تیکه ای که جدیدا کشف کردم ، گرفتم . شمع هم از خونه اورده بودم و پیش بسوی دوس جون. اول که مراسم فوت کردن شمع و کیک خوردن رو به جا آوردیم به همراه کلی ما*چ و مو*چ و تبریکات و یه فیلم دو دقیقه ای خنده دار هم گرفتیم. بعد هم یه کمی استیکمن بیس جامپر بازی کردیم تا تصمیم بگیریم برای شام. به دوس جون هم گفتم هرررر جا که خودت دوس داری پیشنهاد بده و ایشون هم سریع گفت پس بریم ترنج چیزبرگر بخوریم.

 خیلی هم ساعت خوبی رسیدیم چون هم جا پارک پیدا کردیم و هم هنوز خیلی شلوغ نشده بود و بعد از سفارش دادن ما غلغله شد. غذاش هم چندان خوب نبود یعنی من و دوس جون متفق القول حدس می زدیم که همبرگرش کارخونه ای و بی کیفیته و این از رستورانی که واسه همبرگر معروفه واقعا بعیده. دوس جون هم هی حسرت می خورد که کاش به جاش رفته بودیم دکتر آرین.

بعد هم یه نیم ساعتی تو مجتمع شون موندیم و تا جایی که میشد عشق و علاقه نثار دوس جون کردیم که با دل خوش وارد 28 سالگی شون بشن

دوشنبه هم فسقل اینا اومدن خونه مون و تا 4شنبه من در حال نی نی بازی بودم که جاتون خالی حسااااابی چسبید من تجربه ی خاصی از پسربچه ندارم ولی همون طوری که حدس می زدم نی نی دختر بی نهاااایت شیرین و خوردنیه یعنی هر چی بگم کم گفتم.

5شنبه هم خدا قسمت کرد بالاخره رفتیم استخر . اول از همه کلی ممنون بابت توصیه هاتون در جهت آفتاب گرفتن مخصوصا در مورد روغن هویج و آب قند. تو راه که می رفتیم هوا کاملا ابری بود و ما قشنگ ناامیدانه داشتیم می رفتیم ولی یهو خوش شانس شدیم و تا وارد محوطه ی استخر شدیم هوا آفتابی شد. دو نفر آدم به اندازه یه وانت بار بندیل داشتیم  تا حدودای ساعت 5 اینا تو محوطه بود و بعد هم رفتیم خودمون رو شستیم که بریم تو آب که آبش هم جدا کثیف بود .

بعد هم خسسسسته و کوفته برگشتیم سمت خونه در حالی که شاید کلا نیم درجه تیره شده بودیم منم رفتم پیش دوس جون در حالیکه از گشنگی در حال ضعف بودم. رفتیم سر پاساژ و یک عدد هات داگ بخار برام خرید که خییییلی هم عالی بود بعد هم سر یکی دو تا موضوع ریز دلخور شدیم از هم. دوس جون یهو تو خیابون چشمش افتاد به یه فروشگاه تو مایه های شهروند گفت بریم تو ببینیم چی داره. بعد شروع کرد به جمع کردن چرت و پرتایی مثل بادوم هندی و شکلات ، چیپلت ، بیسکویت و چند تا چیز دیگه. بعد از من پرسید فلان چیز رو میخوری بگیرم؟ منم به شوخی زدم پشت دستش که نه نمی خواد بگیری چرا الکی پول می ریزی دور؟ هیچی دیگه ایشون هم بهشون برخورد و بلند برگشت گفت چرا اینطوری میکنی؟ می خوام بخرم!! که همین بلند حرف زدنش هم باعث شد من دلخور شم.

دیگه خیلی سر سنگین بودیم تا من برگشتم خونه و از شدت خستگی ساعت 9.30 خوابیدم .

جمعه صبح هم با دوستم اوکی کردیم که باز بریم استخر و تازه مثلا می خواستیم 11 اونجا باشیم که خب البته یک رسیدیم که این سری خدا رو شکر آفتاب حسااابی داغ بود. اول ساندویچ های نهار رو زدیم بر بدن بعد هم ولو شدیم واسه خودمون. یه نکته ای هم که من کشف کردم این بود که خیس بودن از همه چی بهتره واسه تیره شدن. حدود یه ساعت دوستم خوابیده بود و من یک دقیقه یه بار آب می پاشیدم بهش. بعد دیدیم دقیقا همون قسمت از بدنش دو درجه تیره تر از بقیه جاهاش شده بود. منم که در کل یه درجه تیره شدم که احتمالا با حموم رفتن همون هم از بین بره.

برگشتنی هم هی به دوستم اصرار کردم که پاشو بیا خونه مون که آخر قبول کرد. بعد رسیدیم دم خونه ملتفت شدم که کلیدام رو گم کردم و کسی هم خونه نیست خیلی هم خوب هیچی دیگه اول یه سر رفتیم خونه ی پگاه اینا (که همسایه مون هستن) بعد هم رفتیم پیش مرنوش و تا حدودای 8 که مامانم اینا برگشتن اونجا بودیم. دوس جون هم اون روز برنامه داشت.

شنبه هم بازی شیرین ایران آرژانتین بود که هم کلی لذت بردیم و هم کلی حسرت خوردیم که ای کاش اون گل رو نخورده بودیم. یعنی من خوشحال و ذوق زده داشتم دکمه های مانتوم رو می بستم که بعد بازی برم بیرون که گل رو خوردیم دیگه تا مامان اینا در شوک گل بودن من سریع اومدم بیرون بسوی دوس جون . البته تا رسیدم مامانم زنگ زد که تو کجا پا شدی رفتی؟ مگه باختن هم بیرون رفتن داره؟ گفتم باشه میام تا 20 دقیقه دیگه. و 20 دقیقه با دوس جون در مورد بازی حرف زدیم و هی حسرت خوردیم   دوس جون هم حسابی از رنگ پوستم خوشش اومد. بعد همچین ذوق می کرد انگار مثلا 5 درجه تیره شده حسود خان هم زنگ زد به دوس جون که دوس جون  نمی خواست جوابش رو بده ولی من گوشی برداشتم و طبق معمول شروع کرد به کل کل کردن. منم شوخی جدی بهش گفتم بابا دوس جون نمیخواد باهات حرف بزنه و چرا بیخیال نمی شی؟ بعد ول نمی کرد که قطع کنه تا آخر یه پشت خطی برای دوس جون اومد و هر چی محترمانه باهاش خدافظی کردم قطع نمی کرد. منم همونطوری تلفن رو قطع کردم.

بماند که اون شب چه بلایی سر دوس جون آورد و چقدرررررررر حرصمون داد. حتی یادآوری ش هم اعصابم رو خورد می کنه فقط در این حد بگم که به جز دیشب تمام این هفته رو من شب ها کابوس های مربوط به اون آشغال رو دیدم. دوس جون ساده فکر میکرد بعد از قضیه ی شنبه شب که دوس جون دیگه علنا بهش گفته بود "آقا من دوستی مثل تو نمی خوام" بی خیال بشه ولی من چشمم آب نمی خورد که متاسفانه حدس من درست بود و باز از یکی دو روز پیش شروع کرده به زنگ اسمس زدن به دوس جون. ای خدااا خودت شر این حیوون رو از سر دوس جون کم کن

یک شنبه هم رفتیم خونه ی برادرم اینا. البته در اصل به خاطر فسقل خانوم رفتیم من و مامانم با هم رفتیم و بابام بعد اومد. برگشتنی هم اون دو تا با هم برگشتن و من تنها چون دو ماشینه بودیم. بعد هر چی با دوس جون هماهنگ کردیم که چند دقیقه همدیگه رو ببینیم برنامه هامون با هم جور نشد و من برگشتم خونه.

دوشنبه صبح هم خیلی یهوویی از سایت دیجیکالا یک عدد هارد اکسترنال سفارش دادم در جهت دیدن و ذخیره کردن سریال عصر هم برام آوردنش. البته دو تا فلش هم برای رئیس و همکارم قرار بود بگیرم که یهو همه رو با هم گرفتم و تا شبش هر چی فیلم و عکس داشتم بانضمام بفرمایید شام ایرانی و شوخی کردم هامو ریختم رو هاردم و هی واسه خودم ذوق کردم از بس که بی جنبه م

دیروز هم با هم رفتیم سینما فیلم متروپل که انصافا مسخره و ابتدایی بود. انگار این کارگردان عزیزمون تو همون دوره ی قیصر گیر کرده و کلا هم قصد نداره بیخیال شه. حالا باز تو فیلمای قبلی ش چهار تا دیالوگ خاص خودش رو داشت که در نوع خودش خیلی خوب بود که این فیلم خدا رو شکر این مورد رو هم نداشت. بیشتر آدما هم وسط فیلم پا شدن رفتن

دوس جون زود رسیده بود و قبلش به من زنگ زد که من گشنمه برای تو هم ساندویچ بگیرم؟ که من گفتم نهههه من کاملا سیرم. به جاش بعد از سینما یک عدد ساندویچ برای من گرفت که یه وقت خدایی نکرده بچه م نیفته حالا ساندویچ که خوبه، جدیدا یه گیر عجیبی دادم به آلبالو یعنی هر ررررروز عصر نیم کیلو آلبالوی نمک زده می خورم بعدش هم قشنگ نئ*شه میشم از شدت ذوق.

از دفتر هم بگم که تقریبا روزهامون شلوغه و من بیچاره هم درگیر کارای اظهارنامه هستم یعنی هر چی بگم از حسابداری اینا بدم میاد کم گفتم من نمی دونم چرا همه ی کارهای این مدلی دفتر گردن منه آخه؟؟ دعا کنید قبل از آخرای تیر که حسابی شلوغ میشه من کارم رو تموم کنم

خلاصه که این بود چیزایی که از این چند وقت تو ذهنم مونده بود. راستی من خیلی خیلی به بازی امشب خوش بینم و ته دلم قرصه که امشب ما برنده ایم پس با کلی انرژی مثبت منتظر این برد شیرین هستیم

 پ.ن: عوض کردن اسم وبلاگ باعث شد آماره بازدیدم از حدود روزانه 130/40 بیاد روی 70/80 ولی مدیونید اگه فکر کنید این عبارت های جستجو شده سر سوزنی تغییر کرده باشن 

پ.ن2: زنگ زدم استخر فهمیدم کلیدام اونجا مونده بود

. چهارشنبه چهارم تیر 1393 . 15:38 .

Desiner: lady skin