X
تبلیغات
منو حالا نوازش کن































منو حالا نوازش کن

HoMe | eMaiL | Design | Profile

وای که چقدرررر روزها زود می گذره. هیچی نشده 20 روز از سال جدید هم گذشت.

تو عید بالاخره همت کردم و آرشیو رو کامل درست کردم باشد که رستگار شوم :))

این روز ها هم حسابی دوس جون رو دیدیم . حالا بماند که چقدررر هم دعوا کردیم این چند روز . سر هزار تا مسئله ی بی ربط و کوچیک :(

روز 11 فروردین دوس جون رو دیدم. شام با هم بودیم . رفتیم گیشا و پیتزا خوردیم. دوس جون سر مسائل کاری حسابی قاطی بود منم حدالامکان به پر و پاش نپیچیدم.

12 فروردین با هم بودیم که الحمد الله یادم نمیاد خبر خاصی بود یا نه :)

سیزده به در هم که یه جورایی خیلی خوب نبود. صبحش رفتیم چیتگر و با دوس جون بودیم عصر هم به پیشنهاد من رفتیم پیش "حسود خان" و یکی دیگه از دوستای دوس جون. آقا چشم تون روز بد نبینه که این حسود خان چقدر اعصاب من و دوس جون رو خورد کرد. از اون روزهایی بود که شدیداً رو مخ بود. یا با من کل کل می کرد یا نهایت تلاشش رو می کرد که دوس جون رو جلوی من ضایع کنه آشغال خان.  هی هم با تکرار کردن اسم آمیتیس (منظورش همون دختره س که قبلا دوس جون ازش خوشش میومده و قبل از عید هم دیدیمش ) و مهدیه ( که دوست منه و این حسود خان دو سه سال خودش رو جر داد که با این دوست شه ) حرصم داد. یعنی میخواستم خفه ش کنم. حالا دارم براش. من اصلا اصلا دوس ندارم هیچ وقت باعث بشم دو نفر با هم حرفشون بشه. ولی این حسود خان بدجوری حرصم داده. چرا فقط من و دوس جون  سر ایشون و حرفاش دلخور شیم از هم؟ این بار که دوس دخترش رو ببینم بلایی سر حسود خان بیارم که دیگه یاد بگیره حرف زیادی نزنه. اون یکی دوستشون هم با من خوبه مثلا، ولی خب کلا خیلی شعورش نمی رسه که وقتی دختر تو جمع شون هست یه کمی محترم باشه.

خلاصه که اون روز با مصیبتی از دست شون خلاص شدیم. اول یه بحث ریزی کردیم سر حسود خان و حرفاش بعد هم به دوس جون گفتم دیگه بار آخرمون باشه با اینا باشیم. که دوس جون هم از خدا خواسته قبول کرد. 

دیگه بحث و دلخوری های خودمون از جمعه شروع شد و تا دوشنبه هم ادامه داشت. خیلی هم متنوع و خوب هر دفعه دعوا سر یه چیز جدید بود. یعنی مثلا حرف می زدیم سر یه چیزی دعوامون میشد و با قهر و دلخوری و حتی بعضاً کات کردن تلفن رو قطع می کردیم. بعد از یکی دو ساعت یکی مون زنگ می زد و 3 دقیقه اول با هم خوب بودیم بعد یه موضوعع جدید پیش میومد که از قبلی هم بدتر و شدید تر بود :(

شنبه برای نهار مهمون داشتم و الی اومد پیشم. آقای یه چی می گم ریا نشه. من که در جریان هستید آشپزی اینا کلا 5 درصد بلدم. ولی لازانیا های خوشمزه ای درست می کنم. الی هم از سه هفته پیش درخواست لازانیا داده بود. جا تون خالی یک عدد لازنیای سنگین و چرب و پرپنیر براش درست کردم. انقدر خوردیم که دیگه بعدش برای یک عدد تخمه یا شکلات هم جا نداشتیم.

یکشنبه رفتم دکتر پوست به خاطر حساسیت و خارش پاهام و یه سری دارو گرفتم. عصرش هم دوس جون رو دیدیم. خدا رو شکر مثل اکثر مواقع خوش رو و مهربون بود و به روی خودش نیاورد که از هم دلخوریم. رفتیم یه کمی لواشک و آلوچه و دلستر گرفتیم. و توی مجتمع شون نشستیم. دوس جون دلش می خواست شام با هم باشیم که من گشنه م نبود و برنامه ی شام کنسل شد.

دوشنبه من رفتم دندانپزشکی . بعد از کلی معطلی و عکس گرفتن مشخص شد که دندون پر کردنی دارم. اگه غیر از این بود تعجب می کردم چون هر دو سال یه بار باید تشریف ببرم چند تا دندون پر کنم. برای یکشنبه ی دیگه وقت گرفتم.

دیروز هم بعد از مدت هااااااا با دوس جون رفتیم سینما. فیلم طبقه حساس. به نظر ما معمولی ِ خوب بود و کاملا ارزش یک بار دیدن رو داشت. البته از نظر داستان خیلی موضوع خاصی نداشت ولی یه سری شوخی هاش خیلی بامزه بود. یه مقداری آجیل برده بودم که دوس جون همه رو نوش جان کرد :) بعد هم رسوندمش خونه . تو مجتمع شون وایسادیم که یه نخ سیگار بکشیم که خواهر بزرگش و یکی از دوستاش داشتن رد می شدن، بدون این که ما رو ببینن قشنگ وایسادن بغل ما و انگار داشتن دنبال یه چیزی می گشتن. حالا دوس جون هم اصرار، اصرار که پیاده شیم سلام کنیم که من روم نشد و خدا رو شکر بعد چند مین رفتن :) در کل روز خوبی بود. مخصوصا هم که دوس جون لطف فرموده بودن صورتشون رو هلو و خوردنی کرده بودن :*

. چهارشنبه بیستم فروردین 1393 . 14:18 .

دفتر در حالتی که یک مشتری هم نداره خیلی دلچسب و دوست داشتنی میشه. یعنی این چند روز کاری خیلی هم بالاتر از توقع من بود حتی با وجود اینکه همه مرخصی بودن و من و رئیس جان فقط اینجا بودیم. کل ساعت کاری مون هم در 9 تا 1 خلاصه میشه. خدا رو شکر طرح ترافیک هم نیست و من با خیال راحت می تونم ماشین بیارم و از اون هم بهتر اینکه جلوی در دفتر جاپارک هم پیدا میکنم!!

خب اینجانب تعطیلاتی کاملا بی دوس جون رو سپری میکنم. درسته که 4 بار همدیگه رو دیدیم ولی خب اینا اصلا به نظرم قرار حساب نمیشد. تلفنی هم در حد خبر دادن به همدیگه بوده که "الان من رسیدم" یا "دارم میرم" . چون ایشون یه کار موقتی داره از 9/ 10 صبح تا شب. حالا این وسط عروسی و اینا هم دو بار رفت که دیگه خیلی خسته شده بود خب خستگی دوس جون و دلتنگی مساویه با بحث و دلخوری های کوچیک و بزرگ :(

اول فروردین رفتم خونه ی مادربزرگم. حدود ساعت 8 که برمی گشتیم به دوس جون زنگ زدم که اگه کارت زود تموم میشه بیام دنبالت. اونم قبول کرد. بماند که باز من یه خروجی رو رد کردم و مجبور شدم یه دور کامل تو اتوبانا بزنم تا برسم. دوس جون شامش رو که کباب بود رو هم با خودش آورده بود. غذاش رو مشترکا خوردیم:) یه کمی همدگه رو بغل کردیم که پیشاپیش جبران نبودن های این چند وقت بشه.

روز دوم، من با دو تا از دوستام نهار رفتیم بیرون. مقصد اول سزار بود که بسته بود بعد قرار شد بریم راه چوبی که اونم خدا رو شکر بسته بود دوباره اومدیم آریاشهر و رفتیم پردیس که باز بود. من ِ خوش خوراک که از غذام راضی بودم ولی دوستام خیلی خوششون نیومد. بعد هم رفتیم خونه ی یکی شون به صرف عید دیدنی :) تا حدود 9 اونجا بودم. برگشتنی هم با دوس جون صحبت کردم که دیدم اون هم کارش تمومه. دیگه رفتم دنبالش . شام اون شبش قورمه سبزی بود که خیلی هم بد مزه بود و من هم اصلا در خوردن مشارکتی نکردم :) یه نیم ساعتی با هم بودیم و من برگشتم.

دوشنبه قرار بود برم جایی که برنامه دوس جون هست و اونجا باهاش باشم که خب حوصله م نیومد و به جاش دوباره ساعت 9 رفتم دنبالش. دوس جون هم خیلی بداهه تصمیم گرفت شام بریم رستوران. یعنی اولین رستورانی که تو یه خیابون پرت چشممون خورد مورد تایید دوس جون قرار گرفت. اسمش اگه اشتباه نکنم بی بی بود. اون شب هم دوباره کباب خوردیم . غذاش هم معمولی بود.

چهارشنبه من از دفتر رفتم خونه ی دوستم الی و تا حدود 5 اونجا بودم. شبش هم سر همین با دوس جون حرفمون شد . می گفت چرا شوهرش خونه بوده؟ و چرا تو نشستی با اونا قلیون کشیدی؟!

جمعه هم یکی از روزهایی بود که دوس جون عروسی بود و قرار شده بود 5 این طورا بیاد بیرون . اون روز هم نیم ساعت با هم بودیم.

عید با سرعت برق و باد داره می گذره و از هفته ی دیگه باز همه چی برمی گرده به روال قبلی خودش. ایشالا که روزهای همه به شادی و شیرینی بگذره. و با تموم شدن عید من و دوس جون هم بتونیم یه بیرون درست حسابی بریم و رفع دلتنگی کنیم :)

این وبلاگستان مسخره هم که حدود یک ماه هست لینک هامو خورده و پس نمیده. منم دیگه قطع امید کردم و همه رو از اول دوباره لینک کردم. اگه کسی جا افتاده بگه من لینکش کنم :)

. یکشنبه دهم فروردین 1393 . 9:58 .

سلااااااام خوبین خوشگلا؟ عیدتون مبارک. صد سال به از این سالا . برای تک تک تون شاد ترین و بهترین لحظات رو در سال جدید آرزو میکنم.

این نیمه ی دوم اسفند انقدرررررر شلوغ بودیم که واقعا وقت نشد بیام بنویسم. خدا رو شکر روزهای خوبی رو سپری کردم.

از 5شنبه 15 اسفند بگم که من تصمیم داشتم با دوس جون برم بازار که خبر داد یه برنامه داره و بعد از ظهر باید بره کرج قرار شد بعدش همو ببینیم. مشغول خواب دلچسب ظهر بودم که دوستم، هیلی زنگید و پیشنهاد داد بریم خونه شون. و چقدر هم خوب شد که رفتم. چون دوس جون ساعت 9 رسید خونه و من اگه منتظرش مونده بودم قطعا دعوامون میشد.

بعد از ظهری پر از خنده و تو و سر وکله ی هم زدن رو سپری کردیم و حدود ساعت 10 من برگشتم خونه.

جمعه عصر مهمون داشتیم. دیدم دیگه خیلی نامردیه اگه اون روز هم دوس جون رو نبینم. حدود ساعت 3 بهش زنگ زدم که اگه حوصله داری بیا بیرون. خودم هم رفتم یه کمی تنقلات مثل لواشک و چیپس و دلستر گرفتنم و پیش بسوی دوس جون. یه دو ساعتی با هم بودیم . خدا رو شکر روز خوبی بود و خوش گذشت.

یکشنبه 18 اسفند به پیشنهاد دوس جون رفتیم بازار. من از دفتر اومدم و حدود ساعت 4 رسیدیم اونجا. هر دومون هم شدیدا گشنه بودیم. من خیلی وقت بود که هوس فلافل های کوچه مروی رو کرده بودم. جاتون خالی اول از همه دو تا فلافل مشتی زدیم بر بدن بعد شروع کردیم به خرید. دوس جون یک عدد پیرهن و تیغ خرید. منم یه مقدار خورده ریز آرایشی، یه بلوز و شلوار ساده و یه کیف زیر بغلی گرفتم. دیروز از همون کیف کنار خیابون می فروختن. نصف قیمتی که من خریدم :(( نمی دونم فلافله چطوری بود که یه کمی بعد تر هر دومون دل درد گرفتیم. کلی هم راه رفته بودیم و دوس جون می رفت که کم کم عصبانی بشه. منم خسته شده بودم و دیدم دیگه خرید بکن نیستم. حدود 7 اینا بود که برگشتیم. یه نیم ساعت هم توی یه پارک خستگی در کردیم و دلستر خوردیم.

دوشنبه ش تو شعبه ی کلاس زبان ما فستیوال نوروزی بود با کلی غرفه های جالب. منم در جا یک عدد کیف پارچه ای خال خالی خریدم . بعد از کلاس هم باز دوستام زنگ زدن که بیا بریم خونه هیلی اینا. منم تقریبا خسته بودم ولی خب دوس داشتم برم. حالا دوس جون کلید کرده بود که نههههه نرووو من دوس ندارم بری. یعنی تا موقعی که من اونجا بودم و حتی زمانی که برگشتم هم دوس جون غرغر کرد که از دوس جون بعید بود و قبلا از این اخلاق ها نداشت. این دوستم هیلی ناخن کار هست. و این چند وقت هر بار رفتم خونه شون کلی طرح های خوشگل زده رو ناخنام :) 

چهارشنبه هم فاینال بود. امتحان خوب بود و من باز هم تاپ شدم :)) خدایا این نعمت تاپ شدن رو از من نگیر :))))

پنج شنبه ی پیش هم دوس جون یه برنامه داشت که قرار بود ساعت 8 تموم شه. منم یه سر رفته بود خونه ی مرنوش اینا. به دوس جون پیشنهاد دادم اگه دوس داری بیام دنبالت که قبول کرد. سر ساعت 8 اونجا بودم و دوس جون اومد بالا (محل برنامه یه زیر زمین بود) و دو تا خبر مهم رو اعلام کرد اول اینکه برنامه تموم نشده و خبر دوم که از اولی هم مهم تره این بود که، یه دختری که همسایه دوران کودکی دوس جون اینا بوده و یه خبرایی هم بین شون بوده تا بعد که دیگه خانم مذکور در 17/18 سالگی از مجتمع شون رفته ، تو اون برنامه تشریف دارن!! یه سلام علیک هم گویا با هم کردن. دوس جون هم مشخصات داد که من تا دیدم بشناسمش. هیچی دیگه چشم مون به جمال خانم روشن شد. با حس حسادتی که داشتم خیییلی به نظرم زشت و نچسب اومد. فکر کن موهای زرد بدرنگ رو ورداشته بود فرهای ریز ریز کرده بود و همه رو ریخته بود دورش. تا جایی هم که میشد سعی میکرد من و دوس جون رو نگاه نکنه.

برنامه شون هم خیییلی جالب بود. و کلی خواننده و مجری دعوت کرده بودن ولی چشم تون روز بد نبینه برنامه ای که قرار بود ساعت 8 تموم شه ساعت 10.30 تموم شد. نمی دونم چه سیستمی بود که هر کی می رفت روی سن دیگه نمی اومد پایین!! دیگه برنامه که تموم شد با سرعت جت برگشتیم خونه. آها یادم رفت بگم خانم مذکور تو گروه رق*ص س*ما بود و در کل مدتی که اونجا بود مشغول لا*س زدن با این و اون بود. خدا رو شکر که دوس جون از این حرکات خییییییلی بدش میاد. یعنی فکر میکنم اگه ته احساسی هم تا حالا وجود داشته (که میدونم نداشته) دیگه کاملا تمومه :))

جمعه (23 اسفند) دوست عزیزم هیلا خانم یک عدد مهمونی سورپرایزی برای همسر جانش گرفته بود به مناسبت اولین سالگرد ازدواجشون که لطف کرده بود ما رو هم دعوت کرده بود. هیلای عزیز و دوس داشتنی رو احتمالا خیلی ها تون می شناسید چون از وبلاگ نویس های موفق هست. ما قبلا همدیگه رو چند بار دیده بودیم. حتی برای عروسی شون هم باز لطف کرده بود من رو دعوت کرده بود که از شانس اون روز من مریض شدم نتونستم برم. دیگه دیدم واقعا زشته اگه این بار هم نتونیم بریم. دوس جون هم یه برنامه داشت که هنوز قطعی نشده بود. بهش گفتم من نمی دونم ولی لطفا یه کاری کن که اون روز بریم. و خدا رو شکر برنامه ش کنسل شد.

جمعه رفتم دنبال دوس جون  کلی هم ذوق کردم چون خیلی بداهه و بدون هماهنگی هر دومون مشکی پوشیده بودیم :)) هیلا جان خییییلی خوب بهمون آدرس داده بود و برای اولین بار میشه گفت گم نشدیم و خیلی راحت رسیدیم.

خب ما یه کمی دیر رسیدیم و مراسم سورپرایزینگ اجرا شده بود :) دوستای گل مون کلی به ما لطف داشتن و با روی باز ازمون پذیرایی کردن. مهمونی شون هم عالی و با یه جو خیلی صمیمی و دوست داشتنی بود. من و دوس جون تا حالا چند بار مهمونی رفتیم ولی از اونجایی که من رقص بلد نیستم به اون صورت با هم نرقصیدیم. اون روز نمی دونم چطوری بود که یه عالمه با دوس جون رقصیدیم و از مهمونی حسابی لذت بردیم. هیلای عزیزم بازم سالگردتون رو تبریک میگم و امیدوارم صدمین سالگرد با هم بودنتون رو جشن بگیرین.

خلاصه که یه چند ساعتی اونجا بودیم و لحظات شیرینی رو سپری کنیم. ایشالا به زودی شرایطی بشه که بتونیم محبت شون رو جبران کنیم :*

از اون روز دیگه من آقای دوس جون رو ندیدمممم تا دیروز. دوس جون از دوشنبه یه کار 15/20 روزه براش ردیف شده در یه جای معروف. به احترام دوس جون که دوس نداره شناسایی شیم بعد از اینکه برنامه ش تموم شد می گم کجا بود. هر روز از ساعت 10 صبح تا حدود 9 و 10 شب اونجاس .

روز سه شنبه هم بر خلاف تصور ما حدود ساعت 7 کار دوس جون تموم شد. من رفته بودم خونه ی هیلی اینا که یه مهمونی کوچیک 5 نفره داشتیم. از اون طرف هم دوس جون 4/5 تا مهمونی دعوت شده بود و میگفت بیا یکی ش رو با هم بریم. من از قبل قول داده بودم با دخترا باشم و دیگه نمی شد برنامه م رو عوض کنم. دوس جون هم رفت یکی از مهمونی ها که تو مجتمع شون بود و به گفته ی  خودش فقط دو تا زوج و دو تا پسر بودن. یه کمی هم از هم دلخور شدیم. من به خاطر اینکه دوس جون حدود 2 برگشت خونه. و دوس جون به خاطر اینکه چرا من برنامه م رو تغییر ندادم که با اون برم مهمونی. با این حال روز خوبی برای من بود و در کنار دوستام کلی بهم خوش گذشت :)

دیروز صبح هم با دوس جون هماهنگ کردم که صبح قبل از اینکه بره همدیگه رو ببینیم به عنوان آخرین دیدار سال 93. دوس جون خوابالو نیم ساعت بیشتر خوابید و ما حدود 10 همدیگه رو دیدیم. سر صبحی یک عدد آب زرشک زدیم بر بدن و کلی از حرفای نگفته ی هفته مون رو زدیم چون هفته ی گذشته عملا نتونستیم درست حسابی بحرفیم. یه عالمه هم دلمون برای هم تنگ شده بود از بس بی جنبه ایم:))

اینم از این . بازم سال نو رو بهتون تبریک میگم عزیزای دل :* من برم که گویا می خوایم بریم عید دیدنی :)

. جمعه یکم فروردین 1393 . 15:53 .

سال ها خیلی سریع و زود میگذرن. واقعا به چشم برهم زدنی می بینی دوباره نزدیک عید و سال نو هست و وقتشه یه جمع بندی کنی از سالی که گذشت و برنامه و هدف معلوم کنی برای سال آینده.

منم از فرصت خالی صبحم استفاده کردم و اومدم یه کمی بنویسم.

به نظر من هر سالی که توش عزیزی رو از دست نداده باشیم و سلامت باشیم سال خییییییلی خوبی بوده که خدا رو شکر 92 رو هم می تونیم جز همین سال های خوب حساب کنیم.

امسال اتفاق خیلی خاصی نداشتم من. به جز نی نی که به امید خدا در بهار 93 ایشالا صحیح و سالم به خانواده مون می پیونده و من نیومده به معنای واقعی عااااااشقشم.

از نظری شغلی سر کارم رو رفتم. به اندازه هر سال حرص خوردم و به مسائل بی اهمیت کاری فکر کردم . می خوام واقعا یکی از مهم ترین هدف های امسالم این باشه واسه کار حرص نخورم و خودم رو اذیت نکنم. والا از رئیسم بیشتر دغدغه فکری از بابت دفتر دارم من ِ طفلکی.

از نظر روابط با دوس جون باید بگم به نظر خودم خیلی پخته تر و صبور تر شدم. یعنی یه مسائل کوچیکی که قبلا بی برو برگرد دعوا ساز بود الان خیییییلی به ندرت روی رابطه مون تاثیر میذاره و البته که باید از این بابت خدا رو شکر کنم. از ته دلم امیدوارم که سال جدید سال ما باشه و اون "اتفاقه " امسال برامون بیفته . ما خیلی صبر کردیم . یه جورایی هم میشه میگفت الان در نقطه ای ایستادیم که دیگه خیلی مطمئنیم از هم جدا نخواهیم شد . پس باید کل تلاش و فکرمون رو بذاریم برای هموار کردن مسیر. (حالا خوبه همین فردا بیام بگم آقا ما دعوامون شده و داریم بهم می زنیم خخخخخخخ :دی ) امیدوارم و امیدواریم امسال سال رویایی ما باشه. می خوام انرژی هامو مثبت کنم البته همه ی اینا رو به شرطی می خوام که صلاحی که خدا برام در نظر داره هم همین باشه چون عالی ترین چیزهای دنیا رو هم بدون خواست خدا نمی خوام.

می خوام امسال تو زبان بهتر باشم چون به نظر خودم شاید تو کلاس جز شاگردهای خوب باشم ولی از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که تو حرف زدن افتضاحم و از اون وحشتناک تر لهجه م هست که برای خودش یه نوع فاجعه س. خیلی دوس دارم روزی انقدر زبانم خوب شه که بتونم خودم معلم باشم بلکه م از این شغل اعصاب خورد کن خودم راحت شدم.

دیگه این که دوس دارم امسال کلی خوش بگذرونم. هم در کنار دوس جون هم و در جمع های دلپذیر دخترونه علی الخصوص الان که یک عدد شیطنت دیگه هم به لیست خلاف هام اضافه کردم که حالا بماند چی هست :))

در برنامه ی سریالی سال 93 هم سریال دکستر و فرند رو خواهیم داشت البته بعد از تموم شدن سوپرنچرال که آخرای فصل 4 هستم .

دلم میخواد امسال برای دوس جون هم مملو از موفقیت ها و پیشرفت های کاری باشه و از نطر مالی حسابی خوب باشه براش. ایشالا که سال پیشرفت دوس جون هم باشه امسال.

فعلا همینا تو ذهنم بود ضمن اینکه دفتر هم داره شلوغ میشه. سیستم ها هم قطعه برم برای کتک کاری با مشتری ها :))

. سه شنبه بیستم اسفند 1392 . 11:12 .

من عاااااشق این روزای قبل از عید و حال و هوای باحالش هستم البته اگه از شلوغی بی پایان دفتر فاکتور بگیرم.  یعنی همه ش دوس دارم بیام اینجا پرحرفی کنم که اصلا وقت نمیشه . 

از سه شنبه ی پیش بگم که روز کنسرت مربوطه بود. صبح تو پیج فیس*بوکی تئاتره شماره ی یه خانومی رو گذاشته بودن که با هماهنگی ایشون میشد روز و ساعت رو جا به جا کرد. منم با ایشون صحبت کردم که بی نهایت خوش برخورد بودن و گفتن می تونن روز رو برامون عوض کنن. به دوس جون اطلاع دادم که گفت: به نظرم با یکی از دوستات بری بهتره چون ممکنه روزش رو عوض کنی و اون روز باز هم من برنامه داشته باشم. تازه شم گفتم به تلافی این که نتونستم بیام پولش رو بهت می دم :)) منم سریع با مریم هماهنگ کردم که با اون برم.

حدود ساعت 5.30 از خونه حرکت کردیم پیش بسوی تالار وحدت. اجرا ساعت 6.45  شروع شد. جریانش هم اینجوری بود که تئاتر اجرا میشد و صحنه جوری بود که ما فقط دو تا بازیگر رو می دیدیم. بعد در حین اجرا اینا تصور می کردن که تو یه کنسرت هستن که همون موقع یه سن جلوشون با موزیسین ها می اومد بالا و بازیگرا شروع می کردن به اجرای آهنگ. بعد از تموم شدن هر آهنگی هم اون سن که موزیسین ها روش بودن می رفت پایین و دوباره ادامه تئاتر اجرا می شد. در کل خیلی جالب بود و من کلی مشعوف شدم از اینکه خودم از بلیط ها استفاده کردم. در حین اجرا شدن دو سه تا از آهنگ ها هم شماره ی دوس جون رو می گرفتم تا یه مقداری شو گوش کنه :) جهت اطلاع هم بگم که تا 22 اسفند اجرا دارن و اگر تونستین از دستش ندین.

بعد از تئاتر هم با وجود ترافیک و شلوغی بیش از حد خیابون ها یه سر رفتم پیش شخص شخیص دوس جون تا کلا براش تعریف کنم که تئاتر چطوری بوده . یه ده دقیقه ای با هم بودیم و کلی مغز هم رو خوردیم و من برگشتم خونه.

5شنبه دوس جون برنامه داشت تو یکی از همین جاهایی که نمایشگاه بهاره س. نمی دونم چرا فکر میکردم بیمه ی ماشینم تا 12 اسفند هست و اون روز همین طوری گفتم چک کنم ببینم چطوریه؟ که دیدم بعله 2 روز هست که گذشته :(( رفتم سمت دوس جون در حالی که همه ش استرس بیمه رو داشتم.

خیلی هم به موقع رسیدم دقیقا همون موقع برنامه شون تموم شد. یه کم تو اونجا چرخیدیم و من خیلی راااااحت یک عدد مانتوی مشکی ساده و یک لباس گوگولی برای نی نی ِ تو راهِ خانم ِ برادر خریدم :))) بله من به زودی عمه خانم میشم :)))

بعد هم رفتیم از سر پاساژ هات داگ بخار و پیتزا گرفتیم و تو مجتمع دوس جون نوش جان کردیم.

من یکشنبه وقت لیزر داشتم. آقا این نتبرگ یه تخفیف ویژه گذاشته بود برای این مرکزی که من می رم برای لیزر . منم با هماهنگی خود مرکز مربوطه برای دو جلسه لیزر پا بن نتبرگ خریدم. بعد کاشف به عمل اومد که اولا هر نتبرگی فقط 20 تا می تونسته بخره (من 46 تا گرفته بودم) و اینکه این تخفیف رو کلا گذاشتن برای کسایی که تا حالا اونجا نرفتن، نه مشتریان سابق. حالا هی من زنگ میزم به مرکزه که بابا جان من از خودتون پرسیدم و گفتید مشکل نداره اونا هم می گفتن نه ما نگفتیم!! به نتبرگ زنگ می زدم و اونم می گفت نه اونا موظف هستن بذارن شما از تعداد خریدی که انجام دادی استفاده کنی.

دیگه یکشنبه پا شدم رفتم اونجا. ماشین هم بیمه اش از 12 شب شروع میشد . دیگه ریسک نکردم و ماشین نبردم. اونجا هم پرسنل دوباره حرفای خودشون رو تکرار کردن. منم گفتم اگه اینطوریه لطف کنید به نتبرگ بگید که شریط تون رو عوض کردید چون من می خوام کل پولم رو پس بگیرم که قبول کردن.

اعصابم شدید خورد بود. دوس جون به همراه دکی اومدن دنبالم. کلی برای دوس جون غرغر کردم. یه کمی با اونا چرخیدیم و آبمیوه ** خوردیم. دیگه من کلا حرص و عصبانیت یادم رفت و کلی تو سر و کله ی اونا زدم. بعد هم رفتیم مرغابی زیبا و دو عدد پیتزای خوشمزه خوردیم . بعد هم دکی زحمت کشید و من رسوند خونه.

دوشنبه زنگ زدم به پشتیبانی نتبرگ که گفت مشکل نداره و پولتون رو بر میگردونیم. بعد هم برام ایمیل اومد که ظرف یک هفته پول برمیگرده به حسابم. که هنوز خبری نیست :( خلاصه که از من به شما نصیحت وقتی می خواید از این سایت های تخفیف خرید کنید حتما هم با خود سایت شرایط رو چک کنید و هم با جایی که براش تخفیف گذاشتن تا بلایی که سر من اومد سرتون نیاد حتما هم هر جا زنگ میزنید اسم کسی که باهاش صحبت کردین رو بپرسین که بعدا نزنن زیرش و بگن ما نمی دونیم با کی صحبت کردی.

سه شنبه صبح تصمیم گرفتم یه برنامه برای عصر بذارم اولین گزینه م هم سینما بود. ولی خب وقتی چک کردم دیدم هیییییچ فیلم به درد بخوری نیست، یه سر به سایت تیوال زدم . هیچی دیگه سر زدن همانا و خریدن بلیط تئاتر ملکه زیبایی لی نین همانا.

به دوس جون هم سریع اس دادم که من برای عصر بلیط گرفتم. حالا دوس جون فکر کرده که من برای در روزهای آخر اسفند دوباره بلیط گرفتم. که سر همین سوتفاهم نزدیک بود حرفمون بشه. من سریع کوتاه اومدم و که دعوا شروع نشه. خدا رو شکر جواب داد و به خیر گذشت. حدود ساعت 6.30 رفتم دنبال دوس جون و یه ساعتی با هم بودیم. نزدیکای 8 هم اومدیم سمت پارک دانشجو. تو همون جا هم یه رستوران پیدا کردیم و یه ساندویچ خوردیم چون بعد از تئاتر دیگه دیر میشد.

تئاتر هم تقریبا به موقع شروع شد. من بلیط بالکن گرفته بودم و جالب اینجا بود که فقط و فقط ما تو بالکن بودیم یعنی کاملا خصوصی بود :)) هر چند یه آقایی اومد و بهمون اعلام کرد که همکف جا هست و اگه دوس داشته باشیم میتونیم بریم پایین که دوس جون موافقت نکرد. به نظر من کیفیت صدا یه کمی برای بالکن واضح نبود. نکات خوب این تئاتر طراحی صحنه و نورپردازی عاااااااااااالیش بود. خود تئاتر هم در کل معمولی بود البته به نظر من که یه بیننده ی معمولی هستم. و اینکه 2 ساعت اجرای پشت سر هم یه کمی خسته کننده بود و چه بهتر میشد که آنتراک داشت.وقتی هم تموم شد دیدیم که پایین خیلی خالی بود و چه حیف شد که نرفتیم پایین بشینیم.

ساعت 10.30 بعد از اینکه دوس جون سهمیه دلستر روزانه م رو خریداری کرد برگشتیم خونه :))

این هم از این روزهای ما. برای چهارشنبه سوری هم یه برنامه ویژه دخترونه داریم احتمالا :)) باشد که خوش بگذرد.

آخ آخ این روزها تو این شلوغی بی پایان همکار خانم من شدیدا حرف میزنه از مسائل بی ربط ها. انقدر از خاطرات خانوادگی ش تعریف کرده که من نه تنها کلهم اجمعین فامیلش رو ندیده می شناسم بلکه تمام خصوصیات اخلاقی و اتفاقای ریز و درشت زندگی شون رو هم حفظم. واقعا دلم میخواست انقدر پررو بودم که بهش میگفتم باور کن اینا که تعریف میکنی برام جالب نیست فقط سرم درد میگره انقدر حرف میزنی :((((

راستی عکس گردنبند رو گذاشتم تو پست پیش دیدن آیا؟؟

. پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 . 11:41 .

از اول هفته ی پیش قصد دارم بنویسم ولی چون می خواستم عکس بذارم و پست عکس دار هم حتما باید از خونه نوشته شه تنبلی کردم. آخر هم از سرکار در خدمت تون هستم و عکس رو بعدا به پستم اضافه می کنم. از الان هم بگم که این پست طویل می باشد .

ما 5 شنبه پیش (24 بهمن) با هم بودیم و عججججب روز پربرکتی بود چن کلی کار مختلف انجام دادیم. قرار بود برای نهار بریم درکه. البته دوس جون اولش غرغرهای مربوطه رو انجام داده بودن که من از اونجا خوشم نمیاد و این حرفا ولی بعد کوتاه اومده بود. جالبه که 99 درصد مواقعی که برای رفتن به جایی غرغر میکنه بعد که می ریم بهش خوش میگذره و راضی برمیگرده.

حدود ساعت یک و نیم دوس جون رو برداشتم و نزدیکای سه رسیدیم اونجا از بس که چمران ترافیک بود. دیگه از گشنگی به غش و ضعف افتاده بودیم. اونجا هم ماشین گش*ت همینطوری رد میشد و ما با چه ژانگولر بازی موفق شدیم بریم تو رستوران :))

جاتون خالی چلوکباب سفارش دادیم و نشستیم با دوس جون به گوشی بازی. دوس جون تصمیم گرفته بره کلاس زبان . کتاب المنتری مو براش برده بودم یه کمی هم اونو ورق زدیم تا غذا رسید. یه پسره برامون سرویس می آورد بعد هی واسه دوس جون داداش، نوکرم، چاکرم، می کرد آخرین سری که اومد دوس جون بهش انعام داد. اونم برگشت گفت: مرسی داداش دوست دارم! دوس جون چی جواب داده باشه خوبه؟؟ نه گذاشت نه برداشت به پسره گفت من عاشقتم!!!! یعنی قیافه ی من دیدنی بود ها. چنان نگاهی به دوس جون کردم که خودش فهمید چه گندی زده:))

یکی از دوستای دوس جون بهش زنگ زد که اگر می تونی یه سر بیا دفتر یکی از بچه ها در مورد کار صحبت کنیم. دوس جون هم بهش گفت من با خانومم بیرونم و اون هم گفته بود اشکالی نداره اگه دوس داری با خانومت بیا.

حدود ساعت 4 بود که از اونجا اومدیم بیرون و رفتیم سمت دفتر. و دو ساعتی هم اونجا بودیم . اونا که مشغول حرف زدن بودم منم ساب وی سرف بازی می کردم. میوه  و نسکافه هم خوردم. آخرش هم آقاهه به من سی دی و ماگ تبلیغاتی ش رو داد :))

از اونجا که اومدیم بیرون دوس جون پیشنهاد داد که اگه دوس داری بریم سرسبیل طلا ببینیم. ولی من خیلی خسته بودم دوس جون هم برنامه رو عوض کرد و گفت پس بریم سمت آریاشهر که مقبول واقع شد. اونجا کلی به مشکل جاپارک برخوردیم یعنی نیم ساعت چرخیدیم تا پیدا کنیم.

به نظرم قیمت هاشون مناسب تر از کریمخان بود. اول از همه یه انگشتر سااااده ی ساده دیدیم که دست دوم بود و قیمتش هم عالی و مناسب بودجه مون بود ولی دوس جون می گفت دیگه زیادی ساده س. رینگ نبود. یه انگشتر رو تصور کنین که قسمتی که روی انگشت قرار میگیرده به جای گرد حالت مربع داره. رفتیم سمت یکی از پاساژهای طلافروشی . بعد از یه کمی چرخیدن یه مغازه پیدا کردیم که خیلی خوب بود یعنی طلاهاش شیک و بامزه بود . از اونجایی که شب ولنتاین بود مملو از دختر و پسرهایی بود که در حال خریدن کادوی ولنتاین بودن :))

من یه مدل سنگ انتخاب کردم که قرار شد دورش رو طلا بزنه و به یه زنجیر وصلش کنه. حدود یک ساعت منتظر موندیم تا آماده شه. انصافا هم با دقت و تمیز کار می کردن. آخر هم با کارمزد و همه چی گرمی 117 تومن حساب کرد که به نظرم قیمتش هم مناسب بود چون ما چیزی زیر 150 پیدا نکرده بودیم به جز اون حلقه که دست دوم بود .

باز هم یه کمی از بودجه ی بابرکت دوس جون اضافه اومد که تصمیم گرفتیم یکی از ربع سکه ها رو بفروشیم و با کل پول گوشواره ی شبیه زنجیر رو هم بگیریم.

تا نزدیک 9 اونجا بودیم و من از شدت کمردرد و سرپا ایستادن جون نداشتم دیگه. هر چی دوس جون اصرار کرد شام هم بخوریم من قبول نکردم و برگشتیم سمت خونه.

جمعه من با یلدا رفتم سپه سالار . بله چکمه ها حراج بود ولی نه هر مدلی ش. مدلی که من پسندیدم هیچ هم حراج نبود و مشکی هم نداشت که چقدر به نفعم شد چون آقاهه گفت اون یکی شعبه مون (که اتفاقا خیلی هم نزدیک خونه ی ماست) احتمالا داشته باشه . برگشتیم سمت خونه و خوشبختانه نه تنها همون مدل و رنگ رو داشته بلکه 55 تومن هم تخفیف خورده بود و منم سریع خریدم و برگشتم خونه. خیلی از چکمه راضی ام :) 4 تا از دوستام خونه ی مرنوش اینا بودن منم رفتم پیششون. یکی دو ساعت در کنار اونا به هرهر و کرکر مشغول بودیم تا موقعی که مامانم زنگ زد که بیا بالا داداشت اینا اومدن می خوایم شام بخوریم.

شنبه هم یک روز خاص و عجیب بود که فقط برای ثبت در خاطرات در ادامه مطلب می نویسم. لطفا کسی تقاضای رمز نکنه :*

دوشنبه هم سر کار یه گندی زدم که نگو. یعنی تو یه کاری که هیییچ ربطی به من نداشت دخالت کردم. یکی از مشتری های دفتر یه حرف بدی پشت سر یکی از همکارامون زد. منه دهن لق هم به همکار مذکور گفتم. اونم بی جنبه بازی در آورد که من یا الان میرم یارو رو میزنم یا زنگ میزنم به رئیس میگم که خودش جواب یارو رو بده. هر چی گفتم بابا تو صبر کن خودم به رئیس میگم گوش نکرد. هیچی دیگه رئیس هم کلی از من شاکی شد که چرا گفتی؟ دوس داری دعوا درست کنی مگه؟ آی حرص خوردم از دست خودم چون من نه سر پیاز بودم نه تهش، دهن لقی کار دستم داد :( تا 5 شنبه رئیس باهام سرسنگین بود ولی بعدش اوکی شد دوباره. تا من باشم تو کاری که بهم مربوط نیست فضولی نکنم.

از شنبه دیگه دوس جون رو ندیده بودم تا 4 شنبه ی پیش که بعد از کلاس رفتم دنبالش و با هم رفتیم دفتر دوستش برای تمرین. قبلش هم رفتیم گیشا که سیب زمینی و پیتزا از سر پاساژ بگیریم. در کمال تعجب دیدیم که کلی ماشین گش*ت تو خیابون هست و دختر ها رو خیلی شیک می برن. من از سرکار رفته بودم و کاملا ساده بود لباس هام ولی گفتم که حواس تون باشه. برگشتنی هم من از اتوبان یادگار باید برمیگشتم و می دونستم که از یه خروجی باید بیام سمت خودمون ولی دقیق نمی دونستم کدوم؟ هیچی دیگه انقدر رفتم تا رسیدم نزدیکای آزادی و راهی که آخرش نیم ساعت بود من دو ساعت تو راه بودم تا برسم خونه:)

5شنبه هم نهار با دوستام رفتیم بیرون و خیلی هم خوب بود . دوس جون هم اصرار داشت که برو خونه عصر همدیگه رو می بینیم. برگشتم خونه و یه قسمت سریال دیدم حدود ساعت 7 رفتم پیش دوس جون. با هم برگشتیم سمت مجمتع . من جدیدا ویار دلستر کردم یعنی روزی دو تا دلستر می خورم در طعم های مختلف:) یادم نیست اون روز جای دیگه ای هم رفتیم یا نه فقط یادمه دو تا دلستر خوردم:)

جمعه هم با هم بودیم. شام رو هم در رستوران پارک رست بیف خوردیم که خییلی خوب بود.

شنبه هم دوس جون اعلام فرمودن که برای 10 روز عصرها برنامه بهشون پیشنهاد شده و این یعنی برنامه کنسرت تئاترمون به فنا رفت. همون موقع رفتم تو سایتِ خرید بلیط تئاتر آگهی زدم که بلکه براش مشتری پیدا کنم ولی فعلا کسی بلیط ها رو نخواسته :(

دیروز هم با دوستم الی رفتیم آریاشهر که طلافروشی رو ببینه ولی خب از شانس مون بسته بود . اومدیم گیشا یه کمی مغازه دیدیم و رفتم دنبال دوس جون. الی و دوس جون بعد از مدت ها همدیگه رو می دیدن. و به نظر الی دوس جون پیر شده :)) دیگه الی رو تا یه جا رسوندیم و برگشتیم سمت دوس جون اینا.

این هم از این چند روز ما.

تو پست قبل گفته بودم آدرس هاتون رو بذارید که دوباره لینک کنم . برای رضای خدا حتی یکی تون هم آدرس نذاشتید :( گویا وبلاگستان دوباره لینک ها رو نشون می ده ولی اصلا نمیشه بهش اعتماد کرد. لطفا هر کسی که لینکش نیست بگه که من لینک کنم دوباره.

عکس گردنبند رو هم به ادامه این پست اضافه میکنم.

اینم عکس:)


ادامه مطلب
. دوشنبه پنجم اسفند 1392 . 10:7 .

Desiner: lady skin