روزمرگی های یک زوج معمولی

HoMe | eMaiL | Design | Profile

فقط و فقط به این دلیل که صبح لحظه ی آخر که داشتم از خونه می زدم بیرون، کتاب زبانم رو انداختم بیرون از کیفم با این تصور که الکی کتاب با خودم بار نکنم حتما دفتر شلوغ میشه و من نمی تونم حتی بازش کنم، از صبح کاملا بیکار و فاقد مشتری بودیم البته اینم بگم که من بی کار و بی کتاب بودن رو ترجیح می دم به اینکه کتاب داشته باشم ولی دفتر شلوغ باشه. لذا نتیجه می گیریم که کلا نباید استفاده ی مفیدی از وقت کرد

امروز قراره روز خیلی خوبی باشه چون جناب دوس جون مرخصی گرفته و تمام بعد از ظهرش مال منه. منم یک عالمه برنامه دارم برای عصر. هم کلی خرید دارم که مهم ترین هاش خرید کادو برای تولد یلداس (جمعه) و اسپری رکسونا که همین امروز صبح به قول رئیس "به نفت رسید" * حالا خریدهای اساسی تر مثل مانتو و شلوار جین بماند (واضح و مبرهنه که فقط دلم می خواد با دوس جون خریدهام رو انجام بدم) هم می خوام حتما بریم کارواش چون ماشین تا آخرین حد ممکن کثیفه و هم اینکه دوس جون پیشنهاد داده بریم سینما بعد هم تازه اصلا مگه میشه شام نخوریم ؟؟ من همیشه از سایت سینماتیکت بلیط میگیرم که خیلی هم خوبه چون میشه صندلی ها رو خودمون انتخاب کنیم. دوس جون از این قضیه حرص می خوره ، میگه بابا وقتی زود زود می ری بلیط میگیری اگه یه قضیه عجله ای پیش بیاد بلیط هامون می سوزه. ولی خب مدیونید اگه فکر کنید تاثیری رو من داشته باشه، بلیط هام رو خریدم خیلی هم خرید اینترنتی دوس دارم

شنبه هم دوس جون رو بعد از کلاسم دیدم. البته دیدن درست حسابی که نبود، همه ش در حد یک ساعت. که یه عالمه ش به تبادل خبرهامون گذشت بعد هم یک عدد ساندویچ مخصوص زدیم بر بردن که نهار دوس جون بود و عصرونه ی من حدود ساعت 7 هم دوس جون رو بردم تحویل محل کارش دادم و برگشتم خونه به سریال دیدن.

خبر خوب برای خودم هم اینکه احتمالا بتونیم تئاتر بر پهنه دریا رو بریم. چون دوس جون قراره برای اونم مرخصی بگیره. فقط چون قیمت بلیط های تئاتره مذکور برای همه ی ردیف هاش یکسانه و منم دوس دارم حتما ردیف های جلو باشیم دوس جون باید زودتر روزش رو با من اوکی کنه

دیگه همینا دیگه .

* : رئیس همیشه میگه هر وسیله ای رو قبل از اینکه تموم شه بخرید وقتی به حرفش گوش نمی دیم و یهو سربزنگاه می فهمیم یه چیز ضروری تموم شده از این اصطلاح معروفش استفاده میکنه و میگه: باز گذاشتید فلان چیز به نفت برسه ؟؟ یعنی تا ته ته تموم شه :))

. سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 . 13:33 .

سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم چون یک بار نوشتم و دستم خورد به اون ضربدر زشته ی گوشه سمت راست ، همه ش پاک شد

(نکته ی مربوط به همین الان، رئیس میگه شماره ی فلانی رو بگیر من صحبت کنم باهاش. طرف جواب نمیده، اعلام میکنم که برنداشت ، حتما خودش زنگ میزنه، کل پروسه 20 ثانیه نشده، با یه تعجب زایدالوصفی می گه: کی؟؟؟؟؟ میگم : مگه نگفتید آقای فلانی رو بگیرم؟ میگه : آهاااان!! هیچی دیگه من از همینجا عنوان برازنده ماهی قرمز سال رو با افتخار تمام تقدیمش میکنم)

از یکشنبه ی دو هفته پیش بگم یعنی 12 مرداد که از عصرش یه دعواهای ریز ریزی با دوس جون داشتیم. تا حدود ساعت 8 که بهش زنگ زدم که اگه حوصله داری یه سر بیام پیشت که اونم از خد خواسته قبول کرد. این سیگار سناتور رو تازه کشف کرده بودم . سر راه یه بسته ساده ش رو خریدم چون اسانس شر*ابش رو نداشت و بردم که با دوس جون شادی هامون رو تقسیم کنیم . یه ساعتی در کنار دوس جون بودیم و سعی کردیم خیلی دوستانه و حتی تا حدودی عشقولانه با هم رفتار کنیم. دوس جون این مدت خیلی عصبی شده. هم یه سری مسائل مربوط به فوت پدرش بود و هم یه عااالمه دغدغه ها و داستان های کاری ش. منم درکش میکنم یا بهتره بگم سعی میکنم درک کنم هرچند اصلا به نظر دوس جون اینطوری نمیاد و اعتقاد داره خیلی هم بی ملاحظه رفتار می کنم.

تو همون هفته رنگ شرابی که خریده بودم رو گذاشتم. اول که رنگ ترکیبی با واریاسیون و اکسیدان به حدی قرمز بود که حس می کردم قشنگ موهام قرمز آتشین میشه. بعد از یه ربع تا دیدم رنگش به شرابی نزدیک شده فوری موهام رو شستم. تقریبا هم رنگی دراومد که می خواستم تازه وقتی رنگ رو موهام بود شونه ش نکرده بودم یه حالت سایه روشن شده بود. ولی به دو هفته نکشیده موهام قهوه ای شد. من نمی دونم اونایی که تُن شرابی استفاده می کنن و ناراحتن که قرمزی موها از بین نمی ره دقیقا از چه رنگی استفاده می کنن؟؟ من گپ گرفته بودم.

سه شنبه ی دو هفته پیش رفتیم ردکارپت رو دیدیم. قشنگ خورد تو ذوقم انقدر فیلمش چرت بود. بله من می دونستم فیلمش داستان خاصی نداره حتی شنیده بودم که بدون فیلمنامه ، فیلمبرداری رو شروع کردن ولی خب توقع داشتم به جاش کلی شوخی های بانمک و مفرح داشته باشه که نداشت. نمی دونم شاید توقع من زیاد بود. از طرفی هم انقدر دوس داشتم این فیلم رو تو سینما ببینم که اگه هزار نفرم می گفتن فیلمش چرته من باور نمی کردم. دوس جون یک عدد رستوران فلافلی سلف سرویس جدید التاسیس نزدیک سینما کشف کرده بود و بعد از  سینما مستقر شدیم اونجا. جاتون خالی خیلی هم چسبید مخصوصا یک مدل سالاد کلمش که به نظر من جالب بود. به جز فلافل هم دو مدل غذای هندی داشت که دوس جون یه مدلش رو گرفت. یه چیز توپی شکل با طعم کوکو سیب زمینی تند که خیلی مورد پسندمون واقع نشد. بعد هم کلی از ترافیک مستفیض شدیم و برگشتیم خونه.

همکار اخراج شده ی ما ، در کمال حیرت و تعجب کار پیدا کرد. نه که کار بلد نباشه، نه. از بس همه ی کارفرماها دنبال دختر زیر 25 سال و از اون مهم تر آشنا به کامپیوتر هستن، ما فکر نمی کردیم که همکارمون با 50 و خرده ای سال به این راحتی کار پیدا کنه. رئیس جدیدش هم زنگ زد که از رئیس ما تائید بگیره و رئیس جان هم باز در کمال بهت و حیرت ما کلی از همکار تعریف کرد. خود همکار هم که باهاش حرف زدیم حسابی و به شدت از کار جدید راضی و خشنود بود. به قول خودش می گفت چه شانسی آوردم که از اون جا اومدم بیرون. انگار از جهنم اومدم تو بهشت این رئیس خان ما ، ایشون رو به ناحق بیرون کرد بعد از اون جایی که خدا جای حق نشسته برای همکارمون ختم به خیر شد.
4شنبه ی دو هفته پیش جلسه ی اول کلاس زبانم بود. فقط یکی از دوستام تو کلاس مون هست و تیچرمون هم خیلی شیرین و دوست داشتنیه خدا رو شکر.

عصرش من خونه بودم که رئیس جان زنگید و اعلام کرد کار فوری براش پیش اومده داره می ره سفر 2/3 روزه. بعد میگه: الان دارم می رم دفتر که فلان چیز رو بردارم. میشه الان برام بنویسی اسمس کنی که یادم نره ؟ یعنی فک من چسبید به زمین . مونده بودم چی بگم. دو بار دیگه هم زنگ زد که فلان چیز و بهمان چیز رو هم بنویس که اسمس کنی می ترسم یادم بره

5شنبه ش با همکارم دفتر بودیم و دو نفری کلی مشتری راه انداختیم و رئیس رو از راه دور حسابی ذوق زده کردیم.

عصرش هم دوس جون برنامه داشت منم نشستم خونه به سریال دیدن. سی دی ها به دستم رسید ولی نه تو دستگاه دی وی دی اجرا شد و نه زیرنویس داشت. شماره موبایل پشتیبانی سایته هم کلا خاموشه :(( دیگه خودم با کلی مصیبت زیرنویس ها رو دانلود کردم و همه رو ریختم رو هاردم که با تی وی ببینم. مامان بابام هم کلی حرص می خورن چون عملا تلویزیون همه ش در اشغال منه. بازم می گم لطفا اگه سایتی می شناسید که بشه با خیال راحت ازش سریال خرید به من معرفی کنید

جمعه قرار بود فسقل خانوم اینا بیان خونه مون منم سریع یه برنامه ی سینما برای ظهر جور کردم که حتما دوس جون رو ببینم اون روز. رفتیم فیلم آذر،شهدخت... این یکی خوب بود و هر دومون دوسش داشتیم. ریتم خیلی ملایم و معقولی داشت. بعد از فیلم هم لواشک ترش زدیم بر بدن و نخود نخود شدیم. از فسقل خانم هم نگم که دیگه هر جمعه میاد خونه مون و به شدت خوردنی شده. وقتی باهاش حرف می زنیم کلی برامون می خنده و تازه بعضی وقتا جواب هم میده البته به زیان شیرین آغون واقون ، فداش بشم.

دیگه از اول هفته پیش دوس جون سرش شلوغ شد و به جز یکشنبه که بعد از جلسه ی لیزرم برای نیم ساعت دیدمش ، کلا ندیدیم همدیگه رو. هفته ی پیش دفتر ما هم به طرز وحشتناکی شلوغ شد. به طوری که دوشنبه من پا شدم رفتم کلاس و باز برگشتم دفتر و دوس جون هم حسابی من رو بابت اضافه کاری و رو دادن به رئیس، مورد عنایت قرار دادن. ولی چه کنم که باز مجبور شدم سه شنبه هم تا 4 بمونم دفتر. آخه رئیس اول هفته یه مختصر پاداش دلپذیری بهم داده بود و خب عملا روم نمی شد چیزی بگم.

آخر هفته هم کلا بدون دوس جون سپری شد. 5 شنبه که حسااابی کار داشت. منم یه سر رفتم پیش مرنوش. دیروز هم باز فسقل خانم خوردنی اومد خونه مون. البته قبل از اومدن اونا و سر کار رفتن دوس جون می تونستیم هم رو ببینیم ولی برنامه مون جور نشد.

اصلا همین که وسط اون همه درگیری کاری دوس جون یادش می مونه تو یه دقیقه وقت استراحتش زنگ بزنه به من بگه: راستی شنیدم پارسا پیروزفر تئاتر جدید گذاشته آمار بگیر ببین کی هست. با اینکه یک درصد هم احتمال نداره بتونه کارش رو بپیچونه که بریم تئاتر، ولی همین که یادشه من چقدر تئاتر پارسال پارسا پیروزفر رو دوس داشتم، خیلی برام ارزش داره

به امید روزهای شادتر و شیرین تر بین من و دوس جون و همه ی دو نفره ها

به دلیل کمبود وقت بعدا پستم رو ویرایش میکنم و ببخشید که انقدر پرحرفی کردم

. شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 . 13:36 .

دوستای عزیزم رمز خصوصی ها عوض نشده ولی این پست فقط برای دوس جونه.


ادامه مطلب
. دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 . 13:57 .

با تاخیر عید تون مبارک و نماز روزه هاتون قبول عزیزای دل. این اولین عید پدر دوس جون بود و من از ته دل برای شادی روحش تو این عید دعا کردم.

این چند روز اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رفت. هر چی هم بیشتر می گذره خاطره ی روزهای پیش کمرنگ تر و محو تر میشه. دیگه تصمیم گرفتم امروز بنویسم.اول بگم که امسال من کلا برای احیا جایی نرفتم و کم سعادت بودم.  5شنبه 26 تیر قرار بود افطار در کنار دوس جون باشم. زودتر رفتم دنبالش و رفتیم سمت گیشا که یه کم خریدای روز مهمونی م رو انجام بدم. بشقاب و کاسه و کلا ظرف وظروف یه بار مصرف گرفتم که دوس جون زحمت کشید حساب کرد. بعد هم از همون خیابون فروازنفر آش رشته گرفتیم که فروشنده بسیار بی ادبی داشت. آشش هم خیلی شیرین و بی مزه بود و من اصلا خوشم نیومد. برای شام هم رفتیم زاپاتای گیشا و پیتزا گرفتیم. چیز خاص دیگه ای از اون روز یادم نیس.

جمعه ما مهمون داشتیم و جفت مون خونه بودیم. از شنبه به بعد هم نگم بهتره ... تا روز 5 شنبه ی پیش که بعد از افطار یه سر رفتیم پیشش و تا جایی که از دستم بر می اومد سعی کردم بهش آرامش بدم.

تو تعطیلات عید هم دو بار همدیگه رو دیدیم که خبر خاصی نبود. 5 شنبه ش هم دوس جون برنامه بود که من با بچه ها شام رفتیم چیپوتله ی ونک که پیتزاش بدی نبود. بعد هم نزدیک خونه ی دوس جون اینا آب زرشک آلبالو زدیم بر بدن و راهی خونه شدیم. دیروز هم باز ما مهمون داشتیم و فسقل خانوم اینا پیشمون بودن و برنامه ی بیرون رفتنم با دوس جون جور نشد.

دوشنبه ی پیش هم مهمونی م بود که می شد فردای روزی که پدر دوس جون فوت شد. چون بچه ها رو از قبل دعوت کرده بودم از اون طرف هم دوس جون حسابی درگیر مهمونا و خونه شون بود و کاری از دست من بر نمی اومد ، دیگه مهمونی رو کنسل نکردم. مامانم از صبح برام آش گذاشته بود. خودم هم تا از دفتر اومدم سریع دست به کار شدم. مواد سالاد ماکارونی گذاشتم و سوسیس و سیب زمینی نیمه پخته خورد کردم برای درست کردن سوسیس سیب زمینی. از اون طرف هم خانم ها سفارش ژله با خامه داده بودن . من تو دسر درست کردن خیلی بی استعدادم ولی این واقعا راحته. ژله رو که معمولی از شب قبل درست کرده بودم. خامه ی سفید رو هم با پودر قند حسابی زدم و به همراه میوه ی خورد شده و اسمارتیز ریختم رو ژله ها. ساعت 6 کارهام تموم شد و تو گروه یه حاضر غایب کردم ببینم بچه ها کی میان. همه شون هم که تنبل، گفتن 8 می رسن. دیگه منم خوابیدم تا 7.30 اینا و از شدت تشنگی بیدار شدم. خییییییلی خسته و تشنه بودم. تا بچه ها اومدن به اونایی که روزه نبودن یه آب طالبی دادم تا افطار شه. سهم خودم و پگاه که روزه بودیم هم موند برای بعد افطار. در کل همه چی خوب انجام شد به جز اینکه هر لحظه ش به یاد دوس جون بودم و هی به بچه ها می گفتم تو رو خدا برای باباش فاتحه بخونید. حدود ساعت 11 هم مهمونام رفتن. 

من بالاخره همت کردم برای امروز وقت لیزر گرفته بودم که خاله پری خانم تشریف فرما شدن و برنامه های من رو بهم زدن. چون خیر سرم می خواستم قبل از اینکه کلاس زبانم شروع بشه این کار رو انجام بودم که گویا قسمت نبود. زنگ زدم و وقتم رو عوض کردم برای یکشنبه ی دیگه. راستی دکستر رو هم استارت زدم. خوب به نظر میاد. ولی فعلا یه قسمتش رو دیدم چون قسمت های  2 به بعد زیرنویسش فقط تو لپتاپ اجرا میشد. تازه یهو زد به سرم کل سریال ومپایر دایریز و یکی دو تا فصل از سریال های دیگه ای که دوست داشتم رو اینتنرنتی سفارش دادم، چون دلم میخواست رو دی وی دی داشته باشم شون. حالا دیگه خدا می دونه که کیفیت دارن یا اصلا به دستم می رسه یا نه ... اگر سایت معتبری که خودتون قبلا ازش سریال خریدین سرغ دارین ممنون می شم بهم معرفی کنید

بعد از 4 روز تعطیلی (5شنبه رو مرخصی گرفتم) امروز سرکار اومدن خیلی خیلی سخت بود. ولی لطف خدا شامل حالم شد و روزی کاملا آروم داشتم به جز رئیس که در مواقع بیکاری، یک بند حررررف می زنه

پست بعدی رو هم می خوام فقط برای دوس جون بنویسم. اینم بگم و برم آقا من این چهار تا فیلم رو دوس دارم ببینیم. یعنی آیا میشه هر 4 تاش رو تو سینما ببینم؟ کلاشینکف-ردکارپت-فرشته ها با هم ... -آذر، شهدخت ...

. شنبه یازدهم مرداد 1393 . 13:28 .

سلام عزیزای مهربون. ممنونم از تک تک تون به خاطر تمام نظرات عمومی و خصوصی و تسلیت های خالصانه تون.

ببخشید که وقت نشد دونه دونه جوابگوی محبت تون باشم. تصمیم گرفتم همین جا بنویسم چی شد ... این غم تلخ خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. یعنی واقعا حتی یک نفر هم فکرشو نمی کرد و انقدر همه چی سریع پیش اومد که دوس جون و خانواده ش شدیدا شوکه هستن :(( حال اون یکی دو روز اول دوس جون اصلا قابل وصف نیست. متاسفانه من که پیشش نبودم و کاری از دستم بر نمی اومد . فقط دلم بدجوری به حال مظلومی  و دست تنها بودنش می سوخت ...

پدر دوس جون چند ماهی بود که یه کمی ناخوش و بی قرار بودن ولی چون اهل دکتر رفتن نبودن با خوردن مسکن یه کمی آروم می شدن تا سه چهار هفته پیش که اگه خاطرتتون باشه گفتم حالشون بد شده بود و با دوس جون یک شب تا صبح بیمارستان بودن. البته اون موقع هم حس کرده بودن قلبشون درد میکنه ولی دکترها چیز خاصی متوجه نمی شن و مرخصشون می کنن. تا روز شنبه ی پیش که باز از صبح حالشون خوب نبوده و حتی یه سری هم اورژانس میاد ولی ایشون میگن نه بهترم و باهاشون نمی رن.

عصرش دوس جون رفت خونه ی یکی از دوستاش که اتفاقا نزدیک ما بود، برای تمرین. منم بعد از افطار رفتم دنبالش و دوس جون تو راه تعریف کرد که عصر دوباره زنگ زدن اورژانس و گویا در نبود دوس جون اومدن و پدرش رو بردن.

روز یکشنبه هم ظهر من با دوس جون حرف زدم و خبر خاصی نبود. دیگه ازش خبری نشد تا ساعت 7.30 این طورا که یه جورایی بی سابقه بود. گفتم یه زنگ بزنم ببینم کجاست و در چه حاله . تا گوشی رو برداشت با یه صدای خیلی شوکه گفت: خانومه بابام تموم کرد، الان بهمون زنگ زدن !!!! یعنی انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو سر من. دهنم قفل شده بود که چیزی بگم. واقعا نمی دونستم چی باید بگم. که خود دوس جون گفت منتظر آژانس هستیم که بیاد و نگران نباش خودم باهات تماس می گیرم.

یعنی یکی از بدترین حال های عمرم رو اون روز تجربه کردم. دیگه اومدم تو گروه وایبر دوستام و به اونا گفتم . اون بنده های خدا هم همینطوری مونده بودن که آخه چقدر یهوویی :((

دوس جون اینا ساعت 12 رسیدن خونه و من اون موقع تونستم با دوس جون صحبت کنم. همه شون رفته بودن و دیده بودنش . دیگه حال دوس جون گفتن نداره ، با دیدنش روانی شده بود. وای خیلی بد بود، خیییییییلی

هر چی اصرار کردم که برای فرداش که روز خاکسپاری بود منم برم بهشت زهرا، دوس جون اصلا قبول نکرد و هی می گفت حرفشم نزن، کجا پاشی بیای؟ مگه روزه نیستی؟؟ دیگه منم بیشتر کل کل نکردم.

فرداش یعنی دوشنبه هم که تا ظهر درگیر کارای پزشکی قانونی بودن (چون مرگشون مش*کوک اعلام شده بود و کا*لب*د شکافی کرده بودن و متوجه شده بود که سر*طا*ن پیشرفته معده داشته!! بدون اینکه هیییچ کس متوجه شده باشه... و بالاخره ظهر رفتن بهشت زهرا و پدرشون رو به دست خاک سپردن... شبش هم من تلفنی با مامانش صحبت کردم وبهشون تسلیت گفتم. چون به خاطر معذورات خودم نمی تونستم حضوری برای تسلیت برم ، تصمیم داشتم گل بگیرم و بفرستم دم خونه شون . ترسیدم اگه به دوس جون نگم بدتر عصبانی شه. تا گفتم هم سریع مخالفت کرد و نذاشت :(( بعدش کلی پشیمون شدم که چرا اصلا گفتم؟

روز چهار شنبه بعد از افطار یه سر رفتم دیدم دوس جون رو. هزار تا هم مهمون داشتن. طفلی حسابی لاغر شده بود دیگه همون تو مجتمع بودیم که دوس جون رفت یه چیزی به مامانش بگه که با یکی از خواهراش دم در خونه بودن و دوس جون هم گفت زشته پیاده شو باهاشون سلام علیک کن. طفلی مامان مهربونش که هنزم تو شک بود خیلی سعی کردم که گریه نکنم. چون دوس جون از گریه کردن من بیشتر حرص می خورد. دیگه کلی بغلم کرد و اصرار کرد برم تو که من قبول نکردم و گفتم مزاحمتون نمی شم شما هم مهمون دارید فقط خواستم تسلیت بگم.

دوستای گلم یه کم سرم تو دفتر شلوغ هست به همین خاطر بقیه پست بمونه برای یه فرصت بهتر.

صمیمانه ازتون خواهش می کنم برای شادی روح پدر دوس جون فاتحه بخونین.

. یکشنبه پنجم مرداد 1393 . 9:9 .

پدر دوس جون امروز به رحمت خدا رفتن... تو این شب عزیز ممنون میشم برای شادی روحشون دعا کنید.

دلم برای دوس جون خونه... هیچ کاری هم از دستم برنمیاد. خدایا خودت به خانواده ش آرامش و صبر بده.

روحشون شاد و قرین آرامش.

. یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 . 21:44 .

Desiner: lady skin