روزمرگی های یک زوج معمولی

HoMe | eMaiL | Design | Profile

امروز رئیس جان مرخصی هستن و من تصمیم داشتم از وقت آزاد اول صبح استفاده کنم و بنویسم که دلتون نخواد 2 تا مشتری دم در منتظرم بودن و با من اومدن تو. حالا از اون طرف هم سیستم مون قطعه گویا. یعنی من در حالی دارم می نویسم که دو تا مشتری همینطوری زل (یا ذل؟) زدن به من، بدون اینکه پلک بزنن حتی 

خیلی وقته ننوشتم ها. البته خبر خاصی هم نبوده ، دوس جون که همه ش سر کاره ، اون وسط مسط ها هی برنامه هم بهش می خوره. یعنی در حدی شلوغه که بعضی روزا، دو دقیقه حرف می زنیم ، سه تا هم اسمس به هم می دیم. منم که صبووووور. درسته بعضی روزا حوصله م خیلی سر میره یا بعضی وقتا می زنه به سرم و کلی حس های بد میاد سراغم ، حس هایی مثل اینکه نکنه دوس جون توجهش به من کم شده، نکنه دیگه منو دوس نداره و هزار تا چیز مشابه و بدتر، ولی خب کار خاصی از دستم بر نمیاد . پس سعی می کنم به روی خودم و دوس جون نیارم و دختر خوبی باشم.

از 4 شنبه ی دو هفته پیش تا جمعه ی گذشته دوس جون رو ندیدم. همه ش هم خونه بودم به جز 5 شنبه 5 شهریور که با دوستام شام رفتیم بیرون. اول رفتیم بام امیر آباد و به حد مرگ عکس گرفتیم بعد هم به پشنهاد یکی از بچه ها رفتیم رستوران خانه کوچک که به شدت شلوغ و بسیار عالی بود. من که مشتری ش شدم. مزه هاش عالی بود  حجم غذاش نسبتا زیاد قیمت هم تقریبا میشه گفت خوب  ما سه مدل غذای متفادوت گرفتیم و همه راضی بودیم .

جمعه فسقل خانوم اومد خونه مون که موفق شده بود یه نیم غلت بزنه. بردیمش پیش همسایه مون که یکی از اتاق های خونه ش رو آتلیه کرده و چند تا عکس ازش گرفتیم. آقا این بچه اصلا یه لحظه بند نمیشه همممه ش در حال وول زدنه یعنی برعکس عمه ی خسته ش

بقیه هفته هم هیچ خبری نبود . من که همه ش خونه دوسن جونم مشغول کار. جمعه قرار شد قبل از اومدن فسقل خانم برم دوس جون رو ببینم که ایشونم یه زمزمه هایی مبنی براینکه اگه دوشنبه برنامه داشته باشم تئاترمون رو چیکار کنیم؟ گفتم اگه خواهرهات اهلش هستن بلیط ها رو می دیم به اونا و برای هفته ی بعد برای خودمون بلیط می خرم که در جا قبول کرد . رفتم دنبالش و بلیط ها رو بهش دادم. هر دومون گشنه بودیم. من می خواستم از مرغابی زیبا پیتزا بگیرم که بسته بود. دیگه رفتیم پرپروک روبروی پارک گفتگو. ما چند ماه بود نرفته بودیم و دیدیم به به حسابی گروون کرده. 

دیگه همونجا یه پیتزا زدیم بر بدن. دوس جون رو گذاشتم مجتمع و دکی رو هم یه سر دیدیم و من برگشتم خونه. 

برای اولین بار می خواستیم با فسقل خانم بریم رستوران. تمام بعد از ظهر خوش اخلاق بود. کامل هم غلت زدن یاد گرفته  آقا توی رستوران تا غذا رو آوردن این زد زیر گریه. اونم چه گریه ای با جیغ های بلند. طفلی مامان و باباش سریع بردنش بیرون. هیچی دیگه آروم نشد که نشد. دیگه مجبور شدیم بگیم غذا ها رو برامون بریزن تو ظرف که برگردیم خونه. از در رستوران اومدیم بیرون فسقل خانم آروم شد  

بعد از مرارت های بسیار از دست سایت ایرانشهر تونستم برای سه شنبه ی دیگه بلیط بگیرم اونم ردیف سه دوشنبه هم رفتم یه سر پیش دوس جون و یه ساعتی با هم بودیم به صرف لواشک و آلوچه. خواهرای دوس جون هم همون روز رفتن و کلی از تئاتر راضی بودن خدا رو شکر.

دیگه همینا دیگه. من برم که شلوغ شدیم

آهان یه چیز دیگه، مرسی از تعریف هاتون از پست عکس دار. باشد که زین پس پست های عکس دار بیشتری داشته باشیم دور هم :))

. چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 . 10:13 .

خداییش خودم هم فکر نمی کردم به این زودی عکس بذارم نه که حالا عکسا تحفه باشن از باب تنبلی خودم عرض می کنم

 

این کیف و کفشم هست که سعی کردم رنگ هاشون ست باشه ولی خب یه کوچولو فرق می کنن با هم.

 

اینم عینک و لاک ها که رنگشون خیلی بد افتاده . به ترتیب از سمت راست بنفش، صورتی گلبهی و قرمز جیگری هستن، کیفیت هم کلا ندارن :(

 

کیف هارد که ترجیح میدادم ساده باشه ولی خب به جاش خیلی سفت و محکمه.

 

شلوارم که سلیقه ی دوس جون بود. یعنی من اول یکی دیگه رو انتخاب کرده بودم و دوس جون گیر داده بود به این. اون یکی که تو پا اصلا خوب نبود دیگه با اصرار دوس جون این رو پوشیدم و پوشیدن همانا مصادف بود با پسندیدن.

 

شلوار و کیف و کفش در کنار هم :))

 

و در نهایت مانتو که اولین خریدم بود که هیچ شباهتی به سایز 34/36 نداره

این بود عکسها. یه برنامه ادیت عکس ریختم رو گوشیم که همون من رو با انگیزه کرد که عکسها رو بذارم. یه سری فیلتر هم به عکس ها دادم که مثلا خوش رنگ و لعاب بشن باشد که زین پس عکس بیشتر بذارم.

 

. یکشنبه نهم شهریور 1393 . 9:53 .

آقا من یه هفته س قصد دارم بنویسم تازه اونم چی؟ پست عکس دار ولی هی شرایط آپلود کردن عکس ها پیش نمیاد. گفتم تا یادم هست بنویسم حالا بعد عکس اضافه میکنم. هوم؟ بهتر نیست؟؟

خب از سه شنبه ی پیش بگم که قرار بود هزار تا کار بکنیم واضح و مبرهنه که هیییچ کاری نکردیم. یعنی من از دفتر به دوس جون زنگ زدم که میشه سانس 5 بریم و بعدش بریم کارواش و بعدتر هم بریم خرید؟ اون بنده خدا هم قبول کرد. تا رسیدم خونه و نهار خوردم ساعت شده بود نزدیک 4. هیچی دیگه درجا به دوس جون اعلام کردم : عذرخواهی مرا ببخشید و برای سانس 7 تشریف بیارید که من می خوام بخوام که بازم هیچی نگفت طفلی.

منم یه دو ساعتی خسبیدم (به قول هیلا) و 6.30 راه افتادم سمت سینما که با خونه مون پیاده 5 دقیقه فاصله داره البته من با ماشین رفتم که دیگه بعد از سینما مجبور نشم برم خونه ماشین بردارم. دوس جون هم 10 دقیقه به 7 زنگ زد و خیلی شیک اعلام کرد یکی از همسایه ها مخم رو کار گرفته بود و همین الان میام! منم خونسری خودم رو حفظ کردم و با آرامش گفتم باشه اشکال نداره. همون بغل سینما هم یه لوازم آرایشی بود که ازش اسپری رکسونا برای خودم و یه تافت واسه مامی م خریدم و در کمال حیرت و تعجب، دوس جون خیلی به موقع رسید. همون طور که گفتم رفتیم فیلم کلاشینک و به نظر ما واقعا چرت بود. من قبلش نظرات تماشاگرها رو از سایت سینماتیکت خونده بودم و قشنگ می دونستم نباید توقعی از فیلم داشته باشم. یه عالمه صحنه های کتک کاری تو مخ داشت داستان هم که کلا تخ*می تخیلی بود ولی با تمام این اوصاف از ردکارپت بی سر و ته بهتر بود.

بعد از فیلم گشنه مون نبود که شام بخوریم از بس که تو سینما چیپس با طعم های مختلف خورده بودیم. رفتیم سمت مجتمع دوس جون اینا و بعد از یک ساعت کامل عشقولانه بودن من برگشتم خونه .

هی تلاش کردم برای آخر هفته یه برنامه بریزم که بدون دوس جون بهم بد نگذره که هیچ کدوم جور نشد. عصر 5 شنبه زنگ زدم به دوس جون که قبل از رفتنش یه کم صحبت کنیم . در کمال حیرت و تعجب گفت 5شنبه و جمعه به خاطر وفات کارش تعطیله وای منو میگی چنان ذوق مرگی شدم که حد نداره. خیلی هم تاکید داشت که من قبلا بهت گفته بودم و تو یادت رفته به سه شماره حاضر شدم و پیش بسوی دوس جون. یعنی هر چی از خوب بودن 5 شنبه بگم کم گفتم چون همه چیش عالی بود. رفتیم پاساژ گیشا تا من بالاخره عقده ی خریدم رو تخلیه کنم.

اول که رفتیم تو یه مانتو فروشی و من یه مانتو انتخاب کردم و به فروشنده گفتم سایز L بهم بده. یه مانتوی دیگه هم یافتم که کلا همون یه دونه بود و دوس جون هی تاکید داشت پشتش خیلی نازکه. فروشنده هم هی می گفت خانوم این برات کوچیکه. رفتم داخل پرو و در کمال حیرت و تعجب فروشنده و البته خودم مانتوی اولی s سایزم شد و اون یکی هم اندازه م بود. و اینگونه بود که من باز ذوق مرگ شدم. آقاهه هم می گفت بابا اون یکی مانتو سایز 34/36 ، یعنی مطمئنی اندازه بود؟؟ دوس جون رو برای خرید دومی راضی کردم و به همین سرعت مانتو خریدم که در نوع خودش بی نظیره . دروغ نگم فکر نکنم تا حالا تو عمرم از اولین مغازه مانتو خریده باشم. حالا بماند که بعد اومدم خونه یه کمی مانتو دلم رو زد ولی جرات نداشتم به دوس جون بگم بله خودم هم میدونم که سایزهاش تابلو مشکل داشت.

خریدهای بعدی شامل یک عدد کفش عروسکی و کیف کوچیک (که خودم ستشون کردم) ، یک عدد عینک آفتابی (که به قول دوس جون شبیه سوسک کور می شدم باهاش  ) 3 تا لاک ، کیف برای هارد و شلوار جین بود. البته بعد کاشف به عمل اومد لاک ها هم خوب نیستن. چون فقط یه روز سالم می مونن و بعد سریع سرناخن ها می پره.

برای شام هم هنوزتصمیم نگرفته بودیم که دیدیم خوراکی فروشی های سر پاساژ چشمک می زنن. ما هم این بار غذاهای جدید انتخاب کردیم. من یه مدل فیله سوخاری گرفتم و دوس جون از این همبرگرهایی که با نون تو فر میذارن و هر دومون هم به شدت از غذامون راضی بودیم . با یاد آوریش هم دهنم آب می افته یه قسمت دیگه از روز خوبمون هم با یک عدد ریمیکس رادیو جوان رقم خورد که من به تازگی از دوستم گرفتم. همونی که اولش با آهنگ پیروز شروع میشه و آهنگهای قدیمیه. عااااااااالی بود، بهترین و پرخاطره ترین آهنگهای بچگی و نوجوونی مون بود. دوس جون هم که خاطره باز، عشقی کردیم ما با این آهنگ. آهنگه حدود یک ساعت و نیم بود ، نیم ساعتش رو گوش دادیم و به زور دل کندیم که من برگرم خونه.

همون شب یعنی در اصل 2 صبح جمعه هم دوستای خجسته ی من برنامه پیک نیک اوکی کردن برای جمعه. یعنی ما از ساعت 9 تا 11 تو خیابون ها در به در خرید وسیله و خوراکی و از همه مهمتر جوجه بودیم. و اینگونه بود که یک روز مفرح و شاد پر از لمبوندن و حرف زدن در کنار دوستان سپری شد حتی با اینکه خیلی دیر رسیدیم و جا به سختی پیدا کردیم. نامردها درست کردن آتش رو انداختن گردن من و یکی دیگه از بچه ها. انقدر رو دو پا نشسته بودم تا سه روز بعدش رون هام درد میکرد. یه پله می خواستم برم بالا یا پایین جونم در میومد.

عصرش هم مطابق روال اخیر فسقل خانم مهمون کوچولوی خونه مون بود و تا حد ممکن چلوندیمش. شیرین کاری جدیدش هم اینه که وقتی جلوی آینه نگهش می داریم بعد از چند دقیقه سر چرخوندن، خودش رو پیدا میکنه و کلی برای تصویر خودش تو آینه ذوق می کنه و می خنده.

این هفته هم که من کلا خونه بودم. دیروز امتحان نیم ترم زبان داشتم که خدا رو شکر خوب بود. بعد از کلاس هم در جهت دلبری شلوار مورد علاقه ی دوس جون رو بانضمام کیف و کفش جدیدم پوشیدم و به سوی ایشون روانه شدم که خیلی هم موفقیت آمیز بود و بچه کلی مشعوف شد . از اونجایی که شلوار مورد نظر بسی تنگ می باشد دیگه هی قسم داد که جان من اینو هیچ جا نپوشی ها. منم که حرف گوش کنم  یک ساعتی با هم بودیم و من رسوندمش تا محل کارش و برگشتم. 

امروز که دوس جون کلا نیست من هم یک عدد برنامه شام با دوستان دارم. برای فردا هم ممکنه با دکی و دوست دختر جدیدش بریم پیک نیک. دوست دختر جدید افاضه فضل نمودند که من اول باید اینا رو از نزدیک ببینم بعد باهاشون بریم پیک نیک !! ما هم کلا به هیچ ورمون حساب نکردیم و تو این هفته برنامه ای نذاشتیم که خانوم بیان زیارت ما. دوس جون هم خیلی بدش اومد از این حرف و گفت: من بهش زنگ نمی زنم اگر خودش اوکی کرد می ریم اگر هم نه که خودمون یه برنامه می ریزیم.

دیروز بالاخره بلیط تئاتر رو خریدم. آخر هم ردیف 6 گیرمون اومد و اونی نبود که ما می خواستیم ولی دیگه بی خیال شدیم و همون رو گرفتیم.

ماشین هم بالاخره شسته شد نه که من برده باشمش کارواش. تو این هفته یه روز بابا ماشینش روشن نشد و مجبور شد ماشین من رو ببره. دست گلش درد نکنه چون تمیز و شسته برش گردوند. به قول دوس جون تاااازه فهمیدیم ماشین چه رنگی هست عکس خریدها به زودی اضافه می شود

. پنجشنبه ششم شهریور 1393 . 12:2 .

فقط و فقط به این دلیل که صبح لحظه ی آخر که داشتم از خونه می زدم بیرون، کتاب زبانم رو انداختم بیرون از کیفم با این تصور که الکی کتاب با خودم بار نکنم حتما دفتر شلوغ میشه و من نمی تونم حتی بازش کنم، از صبح کاملا بیکار و فاقد مشتری بودیم البته اینم بگم که من بی کار و بی کتاب بودن رو ترجیح می دم به اینکه کتاب داشته باشم ولی دفتر شلوغ باشه. لذا نتیجه می گیریم که کلا نباید استفاده ی مفیدی از وقت کرد

امروز قراره روز خیلی خوبی باشه چون جناب دوس جون مرخصی گرفته و تمام بعد از ظهرش مال منه. منم یک عالمه برنامه دارم برای عصر. هم کلی خرید دارم که مهم ترین هاش خرید کادو برای تولد یلداس (جمعه) و اسپری رکسونا که همین امروز صبح به قول رئیس "به نفت رسید" * حالا خریدهای اساسی تر مثل مانتو و شلوار جین بماند (واضح و مبرهنه که فقط دلم می خواد با دوس جون خریدهام رو انجام بدم) هم می خوام حتما بریم کارواش چون ماشین تا آخرین حد ممکن کثیفه و هم اینکه دوس جون پیشنهاد داده بریم سینما بعد هم تازه اصلا مگه میشه شام نخوریم ؟؟ من همیشه از سایت سینماتیکت بلیط میگیرم که خیلی هم خوبه چون میشه صندلی ها رو خودمون انتخاب کنیم. دوس جون از این قضیه حرص می خوره ، میگه بابا وقتی زود زود می ری بلیط میگیری اگه یه قضیه عجله ای پیش بیاد بلیط هامون می سوزه. ولی خب مدیونید اگه فکر کنید تاثیری رو من داشته باشه، بلیط هام رو خریدم خیلی هم خرید اینترنتی دوس دارم

شنبه هم دوس جون رو بعد از کلاسم دیدم. البته دیدن درست حسابی که نبود، همه ش در حد یک ساعت. که یه عالمه ش به تبادل خبرهامون گذشت بعد هم یک عدد ساندویچ مخصوص زدیم بر بردن که نهار دوس جون بود و عصرونه ی من حدود ساعت 7 هم دوس جون رو بردم تحویل محل کارش دادم و برگشتم خونه به سریال دیدن.

خبر خوب برای خودم هم اینکه احتمالا بتونیم تئاتر بر پهنه دریا رو بریم. چون دوس جون قراره برای اونم مرخصی بگیره. فقط چون قیمت بلیط های تئاتره مذکور برای همه ی ردیف هاش یکسانه و منم دوس دارم حتما ردیف های جلو باشیم دوس جون باید زودتر روزش رو با من اوکی کنه

دیگه همینا دیگه .

* : رئیس همیشه میگه هر وسیله ای رو قبل از اینکه تموم شه بخرید وقتی به حرفش گوش نمی دیم و یهو سربزنگاه می فهمیم یه چیز ضروری تموم شده از این اصطلاح معروفش استفاده میکنه و میگه: باز گذاشتید فلان چیز به نفت برسه ؟؟ یعنی تا ته ته تموم شه :))

. سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 . 13:33 .

سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم چون یک بار نوشتم و دستم خورد به اون ضربدر زشته ی گوشه سمت راست ، همه ش پاک شد

(نکته ی مربوط به همین الان، رئیس میگه شماره ی فلانی رو بگیر من صحبت کنم باهاش. طرف جواب نمیده، اعلام میکنم که برنداشت ، حتما خودش زنگ میزنه، کل پروسه 20 ثانیه نشده، با یه تعجب زایدالوصفی می گه: کی؟؟؟؟؟ میگم : مگه نگفتید آقای فلانی رو بگیرم؟ میگه : آهاااان!! هیچی دیگه من از همینجا عنوان برازنده ماهی قرمز سال رو با افتخار تمام تقدیمش میکنم)

از یکشنبه ی دو هفته پیش بگم یعنی 12 مرداد که از عصرش یه دعواهای ریز ریزی با دوس جون داشتیم. تا حدود ساعت 8 که بهش زنگ زدم که اگه حوصله داری یه سر بیام پیشت که اونم از خد خواسته قبول کرد. این سیگار سناتور رو تازه کشف کرده بودم . سر راه یه بسته ساده ش رو خریدم چون اسانس شر*ابش رو نداشت و بردم که با دوس جون شادی هامون رو تقسیم کنیم . یه ساعتی در کنار دوس جون بودیم و سعی کردیم خیلی دوستانه و حتی تا حدودی عشقولانه با هم رفتار کنیم. دوس جون این مدت خیلی عصبی شده. هم یه سری مسائل مربوط به فوت پدرش بود و هم یه عااالمه دغدغه ها و داستان های کاری ش. منم درکش میکنم یا بهتره بگم سعی میکنم درک کنم هرچند اصلا به نظر دوس جون اینطوری نمیاد و اعتقاد داره خیلی هم بی ملاحظه رفتار می کنم.

تو همون هفته رنگ شرابی که خریده بودم رو گذاشتم. اول که رنگ ترکیبی با واریاسیون و اکسیدان به حدی قرمز بود که حس می کردم قشنگ موهام قرمز آتشین میشه. بعد از یه ربع تا دیدم رنگش به شرابی نزدیک شده فوری موهام رو شستم. تقریبا هم رنگی دراومد که می خواستم تازه وقتی رنگ رو موهام بود شونه ش نکرده بودم یه حالت سایه روشن شده بود. ولی به دو هفته نکشیده موهام قهوه ای شد. من نمی دونم اونایی که تُن شرابی استفاده می کنن و ناراحتن که قرمزی موها از بین نمی ره دقیقا از چه رنگی استفاده می کنن؟؟ من گپ گرفته بودم.

سه شنبه ی دو هفته پیش رفتیم ردکارپت رو دیدیم. قشنگ خورد تو ذوقم انقدر فیلمش چرت بود. بله من می دونستم فیلمش داستان خاصی نداره حتی شنیده بودم که بدون فیلمنامه ، فیلمبرداری رو شروع کردن ولی خب توقع داشتم به جاش کلی شوخی های بانمک و مفرح داشته باشه که نداشت. نمی دونم شاید توقع من زیاد بود. از طرفی هم انقدر دوس داشتم این فیلم رو تو سینما ببینم که اگه هزار نفرم می گفتن فیلمش چرته من باور نمی کردم. دوس جون یک عدد رستوران فلافلی سلف سرویس جدید التاسیس نزدیک سینما کشف کرده بود و بعد از  سینما مستقر شدیم اونجا. جاتون خالی خیلی هم چسبید مخصوصا یک مدل سالاد کلمش که به نظر من جالب بود. به جز فلافل هم دو مدل غذای هندی داشت که دوس جون یه مدلش رو گرفت. یه چیز توپی شکل با طعم کوکو سیب زمینی تند که خیلی مورد پسندمون واقع نشد. بعد هم کلی از ترافیک مستفیض شدیم و برگشتیم خونه.

همکار اخراج شده ی ما ، در کمال حیرت و تعجب کار پیدا کرد. نه که کار بلد نباشه، نه. از بس همه ی کارفرماها دنبال دختر زیر 25 سال و از اون مهم تر آشنا به کامپیوتر هستن، ما فکر نمی کردیم که همکارمون با 50 و خرده ای سال به این راحتی کار پیدا کنه. رئیس جدیدش هم زنگ زد که از رئیس ما تائید بگیره و رئیس جان هم باز در کمال بهت و حیرت ما کلی از همکار تعریف کرد. خود همکار هم که باهاش حرف زدیم حسابی و به شدت از کار جدید راضی و خشنود بود. به قول خودش می گفت چه شانسی آوردم که از اون جا اومدم بیرون. انگار از جهنم اومدم تو بهشت این رئیس خان ما ، ایشون رو به ناحق بیرون کرد بعد از اون جایی که خدا جای حق نشسته برای همکارمون ختم به خیر شد.
4شنبه ی دو هفته پیش جلسه ی اول کلاس زبانم بود. فقط یکی از دوستام تو کلاس مون هست و تیچرمون هم خیلی شیرین و دوست داشتنیه خدا رو شکر.

عصرش من خونه بودم که رئیس جان زنگید و اعلام کرد کار فوری براش پیش اومده داره می ره سفر 2/3 روزه. بعد میگه: الان دارم می رم دفتر که فلان چیز رو بردارم. میشه الان برام بنویسی اسمس کنی که یادم نره ؟ یعنی فک من چسبید به زمین . مونده بودم چی بگم. دو بار دیگه هم زنگ زد که فلان چیز و بهمان چیز رو هم بنویس که اسمس کنی می ترسم یادم بره

5شنبه ش با همکارم دفتر بودیم و دو نفری کلی مشتری راه انداختیم و رئیس رو از راه دور حسابی ذوق زده کردیم.

عصرش هم دوس جون برنامه داشت منم نشستم خونه به سریال دیدن. سی دی ها به دستم رسید ولی نه تو دستگاه دی وی دی اجرا شد و نه زیرنویس داشت. شماره موبایل پشتیبانی سایته هم کلا خاموشه :(( دیگه خودم با کلی مصیبت زیرنویس ها رو دانلود کردم و همه رو ریختم رو هاردم که با تی وی ببینم. مامان بابام هم کلی حرص می خورن چون عملا تلویزیون همه ش در اشغال منه. بازم می گم لطفا اگه سایتی می شناسید که بشه با خیال راحت ازش سریال خرید به من معرفی کنید

جمعه قرار بود فسقل خانوم اینا بیان خونه مون منم سریع یه برنامه ی سینما برای ظهر جور کردم که حتما دوس جون رو ببینم اون روز. رفتیم فیلم آذر،شهدخت... این یکی خوب بود و هر دومون دوسش داشتیم. ریتم خیلی ملایم و معقولی داشت. بعد از فیلم هم لواشک ترش زدیم بر بدن و نخود نخود شدیم. از فسقل خانم هم نگم که دیگه هر جمعه میاد خونه مون و به شدت خوردنی شده. وقتی باهاش حرف می زنیم کلی برامون می خنده و تازه بعضی وقتا جواب هم میده البته به زیان شیرین آغون واقون ، فداش بشم.

دیگه از اول هفته پیش دوس جون سرش شلوغ شد و به جز یکشنبه که بعد از جلسه ی لیزرم برای نیم ساعت دیدمش ، کلا ندیدیم همدیگه رو. هفته ی پیش دفتر ما هم به طرز وحشتناکی شلوغ شد. به طوری که دوشنبه من پا شدم رفتم کلاس و باز برگشتم دفتر و دوس جون هم حسابی من رو بابت اضافه کاری و رو دادن به رئیس، مورد عنایت قرار دادن. ولی چه کنم که باز مجبور شدم سه شنبه هم تا 4 بمونم دفتر. آخه رئیس اول هفته یه مختصر پاداش دلپذیری بهم داده بود و خب عملا روم نمی شد چیزی بگم.

آخر هفته هم کلا بدون دوس جون سپری شد. 5 شنبه که حسااابی کار داشت. منم یه سر رفتم پیش مرنوش. دیروز هم باز فسقل خانم خوردنی اومد خونه مون. البته قبل از اومدن اونا و سر کار رفتن دوس جون می تونستیم هم رو ببینیم ولی برنامه مون جور نشد.

اصلا همین که وسط اون همه درگیری کاری دوس جون یادش می مونه تو یه دقیقه وقت استراحتش زنگ بزنه به من بگه: راستی شنیدم پارسا پیروزفر تئاتر جدید گذاشته آمار بگیر ببین کی هست. با اینکه یک درصد هم احتمال نداره بتونه کارش رو بپیچونه که بریم تئاتر، ولی همین که یادشه من چقدر تئاتر پارسال پارسا پیروزفر رو دوس داشتم، خیلی برام ارزش داره

به امید روزهای شادتر و شیرین تر بین من و دوس جون و همه ی دو نفره ها

به دلیل کمبود وقت بعدا پستم رو ویرایش میکنم و ببخشید که انقدر پرحرفی کردم

. شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 . 13:36 .

دوستای عزیزم رمز خصوصی ها عوض نشده ولی این پست فقط برای دوس جونه.


ادامه مطلب
. دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 . 13:57 .

Desiner: lady skin