روزمرگی های یک زوج معمولی

HoMe | eMaiL | Design | Profile

سلام عزیزای دل خوبید؟ منم خدا رو شکر خوبم.

ما تا یه ربع دیگه باید دفتر رو ببندیم و بریم پس بدون فوت وقت می رم سراغ شرح ماوقع.

از شنبه ی پیش بگم که جلسه اول زبان بود باز با یه تیچر قدیمی که بسیار دختر خوب و پر انرژی هست. همون خانم هم کلاسی که تعریفش رو کردم هم از اول تا آخر کلاس در مورد تاپ شدن من شوخی کرد و هی گیر داده بود که با پارتی بازی تاپ شدی!! منم فقط با لبخند نگاش می کردم خیلی هم مشتاق بود که بقیه بچه ها هم باهاش همراهی کنن که کسی قضیه رو ادامه نداد دیگه

یکشنبه دوس جون رو دیدم یه سر که کلا یادم نیست چه کردیم و کجا رفتیم. دوشنبه هم من در یک حرکت انتحاری گوشی خریدم گوشی خودم تا حدودی بهتر شده بود منم به خاطر کسر بودجه فعلا بیخیال شده بودم که دوشنبه ای همکارم اومد بهم گفت بیا گوشیتو بفروش به من خودتم برو گوشی بخر. منو می گی چنان جوگیری شدم که اون سرش ناپیداس. سریع پریدم تو اینترت و 4 مدل گوشی اچ تی سی 816 و هوآوی p7 ، یه مدل سامسونگ و ال جی g2 رو انتخاب کردم  که عصرش با دوس جون بریم بازار موبایل و از نزدیک ببینمشون.

اونجا هم هی از این طبقه به اون طبقه گشتیم و گشتیم تا دیگه سرتون رو درد نیارم بالاخره تصمیم گرفتم اچ تی سی رو بگیرم. بعد جالب بود که دیجی کالا 40 تومن ارزون تر از نمایندگی گذاشته بود ولی من گول حرفای فروشنده رو خوردم و از همون نمایندگی خریدم و حسااااابی خالی شدم. گوشی قبلی م رو هم قرار شد بدم به بابام.

دیگه بقیه هفته هم هررررر روز لپ تاپ و دو تا گوشی ها رو زدم زیر بغلم، رفتم پیش دوس جون که برام برنامه ها و عکس و فیلمام رو جا به جا کنه تو گوشی جدیده. حالا اینکه دیگه چقدر وسط کار دعوامون شده و تو سر و کله ی هم زدیم بماند. یه روزم رفتیم از گیشا یک عدد قاب گل منگلی خریدم. که سر اون هم نزدیک بود دوس جون منو بزنه چون نمی تونستم انتخاب کنم و تصمیم بگیرم   دست خودم نیست کلا انتخاب برام سخته حالا می خواد انتخاب یه مداد پاکن باشه یا قاب گوشی یا هرچیز دیگه.چیکار کنم خب؟؟

رم هم از همون دیجی کالا سفارش دادم که دیشب به دستم رسید و تقریبا کارای گوشیم تموم شد

دیگه بگم که 5 شنبه عصر یه سر رفتم پیش دوس جون و یه کمی از دستش دلخور بودم که با مقادیری عقده گشایی و اشک فشانی برطرف شد بعدم با دخترا شام رفتیم بیرون و شب مفرح و پر خنده ای داشتیم. رفتیم رستوران سیدنی که کیفیت غذا و قیمتش نسبتا خوب بود ولی به شدت کند بودن در حدی که یک ساعت طول کشید تا غذامون آماده بشه.

جدای از گوشی بازی این هفته ی اخیر، نمی دونم چرا اینطوری شدم که اصلا به هیچ کارم نمی رسم در حالی که هیییییچ کار خاصی هم ندارم ، شب ها هم دیر می خوابم و همه ش خواب آلوام به این خاطر همه ش عذاب وجدان دارم و از خودم راضی نیستم

و در مورد کار اداری دوس جون هم که باز اون طوری که می خواستیم نشد و یه دوندگی چند ماهه داره . مگر اینکه یک عدد پارتی اساسی پیدا کنیم و کارش یه هفته ای تموم شه . از اون طرف هم که تا دو سه هفته دیگه کارش شروع میشه و عملا وقتی نمی مونه برای پیگیری این کار منم بر خلاف همیشه بدون هیچ فشاری بهش گفتم هر تصمیمی بگیری من پشتتم و اگر کارت انجام هم نشه از نظر من مهم نیست. دیگه توکل به خدا که ببینیم برامون چی رقم میزنه.

من برم که دارم از گشنگی ضعف می کنم

. یکشنبه شانزدهم آذر 1393 . 14:17 .

این چند وقت علاوه بر شلوغی بیش از حد روزهام، یه جورایی حس و حال نوشتن هم نداشتم. یه روزایی پر از حس های خوب بودم ولی چون در جا ثبتشون نکردم الان دیگه بی مزه شدن و یه روزایی هم حسای تلخ داشتم که به سرنوشت همون خوب ها دچار شدن. تو فکرم بود که یه مدت از نوشتن مرخصی بگیرم که با خوندن یه مقدار از آرشیو یکی از دوستای قدیمی یه عاااااااااااالمه حس خوب بهم تزریق شد و حس نوشتنم تحریک شد. هیچی دیگه اینا رو گفتم تا بدونید با یه پست به شدت طولانی مواجه هستید :))

البته که خیلی از جزئیات این چند وقت از ذهنم پاک شده ولی خب اشکال نداره هر چی یادمه می نویسم.

از قبل سفرم بگم که میشد دهه ی وسط آبان و بعد از تاسوعا عاشورا. دو سه باری دوس جون رو دیدم . کارهای دفتر رو هم تا جایی که میشد سر و سامون دادم که در نبودم خیلی گیر نکنن (زهی خیال باطل !) همه ش هم استرس داشتم نکنه سی دی سریال هایی که سفارش دادم تا قبل مسافرت به دستم نرسه. دیگه بعد از کلی ایمیل بازی و دنگ و فنگ همون دوشنبه (19 آبان) سی دی ها به دستم رسید. کل دکستر رو ریختم رو هاردم که ببرم شمال ببینم همونجا هم ته فصل 4 رو در آوردم.

روز دوشنبه هم آخرین روزی بود که دوس جون رو دیدم قبل از سفر. سه شنبه صبح راهی بابلسر شدیم و تو راه هم (طبق عادت خانوادگی که صبحانه ی مسافرت شمال، کله پاچه س) کله پاچه خوردیم :)) من اصلا مسافرت جاده ای دوس ندارم یعنی همه ش حوصله م سر میره. دیگه یکی دو ساعت آخر راه رو سریال دیدم تا برسیم. در کمال حیرت و تعجبم حتی یک تماس هم از دفتر نداشتم. طوری که نگران شدم ببینم نکنه چیزی شده . حدود ساعت 2 زنگ زدم به رئیس که با خنده گفت دفتر هیییییییییچ خبری نبوده و حتی از 10 نفری که باید اون روز برای یه جلسه می رفتن دفتر فقط یه نفرشون اومده بوده!!

و از روز 4 شنبه بود که تماس های بی پایانشون شروع شد. یعنی بی اغراق بالای روزی 30 بار زنگ میزدن به جز این مسئله که تو مخم بود بقیه چیزا خدا رو شکر اوکی بود. هوا هم بسیار خوب و از تهران گرمتر بود. چرا؟ چون من فقط با خودم پلیور یقه اسکی و پالتوی کلفت برده بودم تو قسمت لابی هم اینترنت بود که خدا رو شکر از وایبرم عقب نیفتم . از فروشگاه ها بگم که خیلی جالب نبود یا قیمت هاشون نجومی بود به حدی که بعضی از خود فروشنده ها می گفقت ما خودمون از اینجا خرید نمی کنیم و میریم یکی دیگه از شهرها که توریستی نباشه و قیمت ها مناسب باشه!! یا اینکه جنس هاشون به شدت بنجل بود. منم دیگه بیخیال خرید شدم و تصمیم گرفتم صبر کنم تا دی که قیمت ها یه کم بیاد پایین بعد از همون تهران خرید کنم.

روز جمعه (23 آبان) هم یه کشتی تفریحی رفتیم که خیلی جالب بود و من کلی عکس سلفی و منظره انداختم وسوسه هم شده بودم جت اسکی سوار شم. بعد بابام می گفت من میام به شرطی که تو رانندگی کنی. هر کاری کردم قبول نکرد خودش رانندگی کنه ما هم بیخیال شدیم. ایشالا یه روزی با دوس جون می ریم سوار میشیم.

چون برام مهم بود که برای کلاس زبان غیبتم بیشتر از یه جلسه نشه، صبح شنبه راه افتادیم سمت تهران و برای نهار خونه بودیم. منم خسته و کثیف و خواب آلو راهی کلاس شدم . تازه نتیجه هم گرفتم که چون از سر کار یه راست می رم کلاس انقدر برام راحته و اگه قرار بود از خونه برم احتمالا تنبلی م نمی ذاشت. آخه من از اینام که عاشق چسبیدن به خونه م

عصرش با وجود خستگی مفرط دوس جون اومد سمت ما و با هم رفتیم جمهوری تا ارگ جدیدش رو از نمایندگی بگیریم. بعد هم دو عدد آبمیوه به عنوان شیرینی ارگ خوردیم و من برگشتم خونه.

رئیس کلا به هر کی سالی یه هفته مرخصیِ مسافرت می ده منم تا سه شنبه ازش مرخصی گرفته بودم. یکشنبه صبح فقط به استراحت در خونه گذشت البته در کنار فسقل خانوم که 11 روز ندیده بودیمش و حسابی دلتنگش بودیم. اون روز هر چند بار که بغل من بود با یه حالت خاصی سرش رو میذاشت رو شونه م و کلی قند تو دل عمه ش آب می کرد. آقا این دختر ما به شدت اهل ورجه وورجه س. یعنی یه دقیقه هم آروم نمی گیره بعد به مرحله ای رسیده که هر چیزی رو با زور هم که شده می کشه تو دهنش

دوشنبه صبح (26 آبان) می خواستم حتما حتما از فرصت استفاده کنم و برم دندونپزشکی. تیر ماه بیمارستان میلاد تشخیص یه عصب کشی برام داده بود و چون خودشون انجام نمی دادن همین طوری مونده بود. بماند که چقدر سختم بود برم ولی بالاخره قورباغه رو  قورت دادم و رفتم. از صبح هم رئیس مغر منو خورده بود به خاطر یک عدد سوتی بسیار بزرگ که خودش با مشارکت و یاری همکارم ترتیبش رو داده بودن. موضوع هم مهم بود و می تونست بعدا برای دفتر دردسر درست کنه. (خودم هم دقیقا یه همچین سوتی در دفتر قبلی که بودم ، دادم ولی خب چون سیستم کاری اون موقع آنلاین نبود یه جورایی ماست مالی شد ) دیگه تنها راه حلی که به ذهنم رسید رو بهش گفتم . تو دندونپزشکی بعد از دو بار عکس انداختن اون دندون عصب کشیه رو، پر کردن عمیق تشخیص دادن به علاوه دو تا پرکردنی دیگه و جرم گیری!! آدم می مونه واقعا به کدوم اعتماد کنه؟ خب اگه پرکردنی بود که میلاد باید انجام می داد برام. جرم گیری هم که کمتر از 4 ماهه انجام دادم . جالبه که وقتی گفتم جرمگیری نمی خوام ، گفتن اگر جرمیگیری نکنی پر کردنی هات رو انجام نمی دیم!! آها یه سیستم دیگه هم راه انداختن که دیگه عکس ها رو چاپ نمی کنن. یعنی من تا حالا دو سری پول عکس دادم ولی اگه بخوام برم جای دیگه باز باید یه سری دیگه پول عکس بدم

برگشتم خونه نهار خوردم و رفتم کلاس. بعد از کلاس هم رفتم خونه ی الی اینا و تا حدود 7 اونجا بودم. آخرین برنامه ی روزم هم دوس جون بود. صبحش بالاخره بعد از 2 ماه خاله پری تشریف فرما شده و کلی مشعوفمون کرده بودن. دوس جون هم حسابی مهر و محبتی که اینجور وقتا لازم دارم رو بهم تزریق کرد

آقا من سه شنبه تا وارد دفتر شدم ، رئیس بهم یه پاداش کوچولو و دلپذیر بهم داد. هر وقت برم مرخصی حسابی عزیز میشم و تازه قدرم رو می دونن با راه حل پیشنهادی من هم سوتی شون رو رفع و رجوع کرده بودن. بماند که یه گند اساسی خورده بود به آمار ماهیانه من و با کلی مغایرت سر و کله زدم. یعنی قشنگ ریده بودن به نظم کار من

از چند وقت پیش به مرنوش گفته بودیم یه روزی با بچه ها می بریمش سینما. که خودش برنامه ریخته بود واسه سه شنبه ی پیش. حالا دقیقا همون روز می شد شب امتحان زبان من و مثلا می خواستم بشینم درس بخونم. ولی خب چون بقیه اوکی دادن منم قبول کردم که همون روز بریم. چون مرنوش طفلی با ویلچره یه کمی بردنش سخت بود . کارکنان سینما نهایت همکاری رو با هامون کردن که واقعا ما رو متعجب و خوشحال کرد. مامانش هم از قبل رفته بود و برای همه مون بلیط خریده بود . بعد هم پول بلیط ها رو ازمون نگرفت :)) رفتیم فیلم ساکن طبقه وسط که از نظر من نه میشه گفت فیلم خوبی بود و نه میشه گفت بد بود ولی مسلما سلیقه ی من نبود. یعنی اون طوری که من دلم میخواد یه فیلم شروع و پایان داشته باشه و یه قصه رو تعریف کنه اصلا نبود. ضمن اینکه منی که آهنگ سنتی اصلا دوس ندارم از تیتراژ آخرش بسیار مشعوف شدم :) راستی تیتراژ آخر آرایش غلیظ هم خیلی خوب بود. گویا دارم به موسیقی سنتی علاقمند میشم خودم خبر ندارم.

بعد از فیلم هم من یه راست اومدم خونه و بعد از شرح ماوقع برای دوس جون رفتم سراغ درسم. ولی انقدرررر خسته بودم که یه کتاب رو سرسری خوندم و اون یکی رو اصلا نتونستم نگاه کنم و گرفتم خوابیدم.

سرکار هم نتونستم بخونم . ولی خب امتحان رو خوب دادم. این ترم و احتمالا ترم بعد یه خانومی همکلاسی مونه که یه خانم متاهل با دو تا پسر بزرگه. با شوهرش کلی مشکل داره که همه ش در حال تعریف کردن از اختلافاتشونه بعد به شدت دیکتاتوره و از ایناس که اجازه نمی ده هیچ کس به غیر از خودش صحبت کنه. من اصلا نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم. احتمال می دادم که ممکنه اون تاپ بشه . 5 شنبه ش نتیجه ها اومد و من با اختلاف 2.5 نمره تاپ شده بودم خیلی مزه داد. بعد داشتم از خانمه برای دوس جون تعریف می کردم. دوس جون هم خیلی بداهه برگشت گفت: خانمه تپل نیست؟ با پوست و چشمای روشن ؟ و یه سری جزئیا ظاهری دیگه. انقدر همه چی رو درست گفت من دهنم باز مونده بود، یعنی من که هر روز طرف رو میدیدم نمی تونستم انقدر خوب مشخصات ظاهریش رو بگم !! و این جا بود که باز به حس ششم دوس جون ایمان آوردیم

5 شنبه ی پیش حدود ساعت 6 به دوس جون زنگ زدم که من نیم ساعت دیگه میام پیشت. من همیشه قبل از راه افتادن بهش خبر میدم. هیچی دیگه 40 مین بعد دوس جون زنگ زد که کجایی؟ من خیلی وقته وایسادم. بعد من کجا بودم؟ خونه خب چه می دونستم اون صبر نمیکنه بهش خبر بدم که دارم راه می افتم؟ دوس جون هم قاطی کرد اساسی به حدی که می گفت اصلا نیا. دیگه یه کم منت بچه رو کشیدم تا رضایت داد. این دوس جون محرم صفر که میشه چون عملا کارش تعطیله ، انگیزه نداره ریشاش رو بزنه. یعنی من همه ش باید با دعوا، جایزه و در مواقعی حتی کتک راضی ش کنم. بعد اون روز که رسیدم پیشش دیدم نه تنها ریشاش رو زده بلکه یک عدد سبیل بسیار جیگر از اونایی که من خیلی دوس دارم گذاشته :)) هیچی دیگه تا تونستم قورتش دادم به حدی که اومدم خونه قشنگ بوی دوس جون می دادم یه عالمه هم باز تو وایبر براش عشق و علاقه فرستادم. کلا از اون روزایی بود با که دلخوری شروع شد و پر از عشق تموم شد منم به شدت دوسش داشتم 

جمعه فسقل خانم و باباش از ظهر پیش مون بودن. بعد یکی از بچه ها زنگ زد که پاشم برم خونه شون . هر کاری کردم نشد بپیچونم. حدود ساعت 5 با دو تا دیگه از بچه ها رفتیم و تا 8 بودیم به صرف کلی شیطنت دخترونه که خیلی هم خوب بود. بعد هم یه سر کوچولو به دوس جون زدم. شاید کلا 20 دقیقه پیشش بودم ولی همونم خیلی خیلی عالی بود. از همون روز هم کم کم گلو درد داشتم و از فرداش قشنگ مریض شدم.

یکشنبه هم دو تا خبر عالی داشت ، اولی لوبیا دار شدن آیدا http://1002shab.blogfa.com/post-1527.aspx (یعنی از تصور مامان شدن آیدا هم قند تو دلم آب میشه )و برد شیرین پرسپولیس

این هفته هم دفتر وحشتناک شلوغ بود. یعنی اکثر روزها تا 5/4 دفتر بودم. یه عالمه از مشتری ها که صد سال بود پرونده هاشون ناقص بود همه با هم مدارکشون کامل شد و من به حد مرگ تو دفتر کار داشتم تازه مریض هم بودم. بعد دریغ از یه تعارف خشک و خالی از رئیس که اگه مریضی میخوای یه روز نیا یا حتی مثلا یه ساعت زودتر برو خونه

سه شنبه با دوس جون رفتیم فیلم مستانه. یه فیلم معمولی با یه موضوع اغراق شده ی خاص. در کل ارزش یه بار دیدن رو داشت. تو سینما هم من یه جا برگشتم دوس جون رو نگاه کردم که به آقا برخورد می گفت تو منظور داشتی !! یعنی بعد فیلم تا نشستیم تو ماشین یه کم داد و بیداد کردیم ، دوس جونم پیاده شد رفت . بارون هم میومد. خلاصه که روزمون بد تموم شد.

دیروز هم که من نت برگ پارک ژوراسیک داشتم. پارک دایناسورها. باز ما از این نت برگ خوردیم. ورودی پارک 1000 تومن بود، یه کارگاه آموزشی هم داشت که 6 تومن بود با یه سنجاق سینه ی مسخره که من کلش رو از نت برگ گرفتم 7 و خرده ای. بعد که رفتیم اونجا دیدیم ما با همون ورودی 1000 تومن کارمون راه می افتاد .  تو کارگاهش هم یه آقایی یه کم حرف زد و به مستند در مورد دایناسورها از کانال من و تو نشون داد!! تازه کلی هم هوا سرد شد و بارون گرفت. دوس جون هم لباسش کم بود و نشد خیلی تو پارک بمونیم و دایناسورها رو ببینیم. ولی خود پارک جالب بود و من کلی خوشم اومد ازش.

برگشتیم سمت خودمون و یه ساعت هم از صف پمپ بنزین مستفیض شدیم. بعد من هوس پیتزا کردم و رفتیم گیشا یه سیب زمینی و یه پیتزا گرفتیم دیگه انقدر کم مصرف شدیم که نصف سیب زمینی و دو تا تکه پیتزامون هم اضافه اومد و تقدیمشون کردیم به یه گربه ای همون طرفا.

ترم جدید زبانم هم از فردا شروع می شه و تیچرمون هم از کساییه که من قبلا باهاش کلاس داشتم و خدا رو شکر خوبه.

دیگه همینا دیگه. واقعا ببخشید پرحرفی کردم

. جمعه هفتم آذر 1393 . 10:54 .

سلام دوستای گلم. من شنبه از مسافرت اومدم و از دیروز هم برگشتم دفتر و در حال حاضر دارم تو دریای گند کاری های همکارا شنا می کنم. امروز هم که امتحان فاینالمه و دیروز انقدر خسته بودم که نرسیدم بخونم. به محض اینکه یه کم خلوت شم میام می نویسم.

. چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 . 8:15 .

عبادات تون قبول دوستای خوبم . امیدوارم منم تو این روزا دعا کرده باشید من که خیلی توفیق دعا نداشتم   آخه من نمی دونم تعطیلی چرا انقدر زود و سریع می گذره؟ انگار همین 5 دقیقه پیش بود که کیفم رو زدم زیر بغلم که برم خونه و از تعطیلاتم نهایت استفاده رو ببرم. ولی خب خدا رو شکر خوب گذشت و راضی بودم ازش. هم به میزان کافی استراحت کردم هم یه عالمه سریال دیدم و هم به مقادیر کافی دوس جون رو دیدم.

از هفته ی پیش شروع می کنم، یکشنبه ای که پست پیش رو نوشتم قبل از اینکه فرصت کنم پشیمون بشم زنگ زدم از خانم آرایشگری که همیشه می رم پیشش وقت گرفتم که برم موهام رو کوتاه کنم.

به دوس جون هم خبر دادم که گفت باشه تو برو ، کارت تموم شد میام دنبالت. حدود ساعت 6 رفتم. مدل خاصی هم تو ذهنم نبود. فقط می خواستم پشت موهام صاف باشه . دیگه یه کم ژورنال نگاه کردم و یه مدل به خانمه نشون دادم. نتیجه هم شد موهای تا پایین شونه که پشتش صافه و جلو یه کمی خورد شده تا حدود گوشم. با اینکه مدلی که خواسته بودم خیلی ساده بود ولی بسیار راضی بودم و به عقیده ی خودم و دوس جون تقریبا بهم میاد. بعد هم که دوس جون اومد و بعد از مدت ها دو عدد ساندویچ فلافل زدیم بر  بدن و نزدیکای ساعت 9 بود که نخود نخود شدیم.

سه شنبه با هم رفتیم سینما فیلم آرایش غلیظ. یه فیلم معقول و سرگر کننده بود که قشنگ آدم رو تا آخر درگیر می کرد و جوری نبود که وسطش حوصله مون سر بره یا بخوایم  بلند شیم ، بریم. عالی نبود ولی کاملا ارزش یه بار دیدن رو داشت. بعد هم من هوس مرغ سوخاری کرده بودم. رفتیم سمت دوس جون اینا و نظرمون به مرغ بریون تغییر کرد ولی رستورانی که سراغ داشتیم رون خالی نداشت. اومدیم بریم یه جای دیگه که سر راهمون تو خیابون بلوچستان یه رستوران جدید کشف کردیم که مرغ سوخاری داشت من مرغ سوخاری گرفتم و اون چیزبرگر که دوس جون بسیار از ساندویچش راضی بود . خب مرغ سوخاری ش اصلا به اون خوبی که من دوس داشتم نبود و هنوز هم مرغ سوخاری میخوش به نظر من بهترین سوخاریه.

5 شنبه هم 8/8 بود که میشد هشتمین سالگرد اولین قرارمون هنوزم که هنوزه فکر می کنم آخه اون موقع من چطوری بودم که فاصله اولین بار که همو دیدیم با اولین قرارمون 18 روز بوده؟؟ برنامه ی خاصی برای روزمون نداشتیم. یعنی اول قرار بود بریم پارکی که اولین بار رفته بودیم و نزدیک هفت تیر بود بعد به دلیل تنبلی بی خیال شدیم. همین طوری تو مجتمع دوس جون اینا مشغول همفکری بودیم که یهو دوس جون پیشنهاد داد بریم برج میلاد. چون من قبلا خیلی دوس داشتم برم بالای برج . دوس جون چند بار رفته بود و من هی پیش نیومده بود که باهاش برم. اولش یه کم نع و نو کردم که بیخیال بابا ، کی حال داره و از این حرفا که دیدم دوس جون داره قاطی می کنه. در جا قبول کردم و رفتیم. خدا رو شکر شب خوبی داشتیم و بعدش کلی خوشحال بودم و بهم خوش گذشته بود.

رفتیم بالای برج و کلی از دیدن شهر دوست داشتنی مون از اون بالا لذت بردیم. یه عالمه هم عکس های خوشگل گرفتیم. لباسمون نسبتا کم بود و دوس جون حسابی یخ کرده بود. از کافه ویونای همون جا هم دو عدد شیر قهوه گرفتیم که قشنگ مزه ی این کاپوچینو بسته ای ها رو میداد. دوس جون پیشنهاد داد شام رو هم همونجا بخوریم. منم قشنگ عذاب وجدان گرفته بودم هم بابت ولخرجی هامون هم اینکه تو هفته ی پیش ما دقیقا سه شب بیرون شام خورده بودیم ولی خوب کو تاب و توان مقاوت با خوردن؟

رفتیم فود کورت همون جا و با یه نیم دور تو رستوران ها دوس جون سریع چسبید به رستوران مورد علاقه ش، برگرفروشی و از حق نگذریم دو تا چیزبرگر بسی خوشمزه زدیم بر بدن که منم خیلی خیلی دوس داشتم. بعد هم تو محوطه ی بیرونی برج نشستیم و من تمام عکس های دو نفره ای که داشتم رو بهش نشون دادم. جالب بود که یه تعدادیش رو نداشت و اصرار داشت که همه رو بریزم رو فلش براش. منم با بدجنسی می گفتم نمی خوام دیگه آخر قرار شد با یه قیمت مناسب ازم بخره

دیگه از شنبه تا دیشب هم هر شب با هم بودیم. به جز یکشنبه بقیه روزها جای خاصی نرفتیم تو محل دوس جون اینا دسته دیدیم . یکشنبه هم پگاه و دوس جونش رفتن دنبال مرنوش و اومدن پیش ما و همگی با هم رفتیم دور زدیم. شیرکاکائو گرفتیم برای مرنوش که هوس کرده بود. بعد هم دوس جونِ پگاه خیلی شیک شیرکاکائو رو ریخت روی من و دوس جون و در برابر چشمان حیرت زده ی من دوس جون همچنان ریلکس و خوش اخلاق موند . در جریان هستین که دوس جون بسیار به پاکیزگی و این صحبت ها حساسه در کل شب خوبی بود و من یادم رفته بود که دوس جون چقدر تو جمع ها خوردنی و جیگر میشه

آهان شب عاشورا هم یکی از دوستاش رو دیدیم و دلتون نخواد تمام دو ساعتی که بیرون بودیم رو برای من حرف زد و خاطره تعریف کرد بعد جالب این بود که یه جا من داشتم با خودم می گفتم وای خداااا چقدر زر می زنه ، سرم رفت. همون لحظه برگشت گفت ببخشید دیگه سرتون رو درد آوردم ، من کلا زیاد زر می زنم یه آن ترسیدم نکنه بلند بلند فکر کردم؟

راستی گوشیم خود به خود درست شد طفلی فهمید می خوام سرش هوو بیارم سریع خودش رو جمع و جور کرد. منم فعلا با این کسری بودجه بی خیال گوشی خریدن شدم.

هفته ی دیگه سه شنبه با مامان اینا داریم می ریم شمال. ما تو دفتر کلا سالی یه هفته مرخصی داریم که من تابستون ازش استفاده نکردم و موند واسه هفته ی دیگه و مسافرت پاییزه. اگه شد قبل از رفتن باز هم پست جدید می ذارم. کلی هم ذوق دارم که برم یک عدد بارونی و یک عدد کاپشن از فروشگاه های بین جاده ای نزدیک محل اسکان مون بخرم

مشغول دیدن سریال دکستر هستم. زیرنویس فصل 3 جدا منو روانی کرد چون اصلا هماهنگ نیست و با مصیبت درستش می کنم. از اون طرف هم برادر جان که مسئول دانلود سریال ها هستن یه کمی درگیره و گفتم خدا میدونه کی وقت کنه فصل های دیگه رو برام بیاره؟ و اینطوری شد که باز رفتم اینترنتی سفارش دادم دکستر رو. بعد از اونجایی که من دستم به کم نمی ره ، به جز اوم سریال های سوپرانوز ، رم ، گیم آف ترونز ، دِ وایر و ترو بلاد رو هم سفارش دادم  و ری*دم تو کلی پول. بعد هم استرس گرفتم که نکنه ارسالش طولانی بشه و یه موقعی بفرسته که ما مسافرتیم اون موقع دیگه واقعا نمی دونم باید چیکار کنم

و در آخر اینکه دوس جون دنبال یه سری کارهای اداری هست لطفا براش دعا کنید که به راحت ترین و بی دردسرترین حالت ممکن کارش به نتیجه برسه

دیگه همینا دیگه.

. چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 . 10:20 .

بالاخره وسط شلوغ پلوغی های بی دلیل و الکی یه وقتی گیر آوردم که بنویسم.

قبل از نوشتن خاطرات بگم شدیداً بابت قضیه اس*ید پا*شی این روز ها عصبی و ناراحتم. اصلا نمی دونم چطور موجودی می تونه همچین ظلم بی انتهایی رو انجام بده ... خدا به قربانیها و خانواده هاشون صبر و توان تحمل بده الهی

از روز هامون بگم، 5 شنبه 24 مهر قرار بود نهار رو با دوس جون باشم. من رفتم خونه و ماشین برداشتم به دوس جون هم گفت زنگ بزن دکتر آرین ببین ظهر بازه. دوس جون هم فقط از نت ساعت کاری ش رو پیدا کرده بود و دیگه زنگ نزده بود.

دوس جون زودتر رسیده بود، بهش گفتم برو سفارش بده تا من برسم که زنگ زد گفت تعطیله. دیگه رفتیم سمت یوسف آباد در جستجوی رستوران. من هوس پیتزا کرده بودم و دوس جون همبرگر ذغالی می خواد. هر رستورانی پیدا کردیم یا جای پارک نداشت یا جای نشستن. آخر تصمیم گرفتیم بریم سمت گیشا و چلوکباب بخوریم جاتون خالی خیلی هم چسبید. بعد هم یه نیم ساعتی با هم بودیم و من برگشتم خونه، دوس جون هم رفت آماده بشه بره برنامه. تا جایی که حافظه یاری می کنه عصرش جایی نرفتم و خونه بودم.

جمعه برادرم و فسقل خانم از ظهر اومدن پیشمون. منم که دیدم تا شب هستن یه ساعت پیچوندم و رفتم پیش دوس جون به صرف بستنی و تخمه زود هم برگشتم که فسقل رو قورت بدم. این که هفته به هفته می بینیمش باعث میشه هر دفعه با یه سورپرایز مواجه بشیم. هفته ی پیش هم سورپرایز دخترمون این بود که به اسمش عکس العمل نشون میده و هر چند بار هم که صداش کنی باز برمیگرده

یکشنبه الی و دو تا از دوستاش می خواستن برن فال قهوه، کرج! به منم گفتن بیا. مونده بودم به دوس جون چی بگم چون هم از فال و این چیزا بدش میاد و هم اینکه الکی پاشم تا یه جای دور برم. بهش زنگ زدم گفتم می خوایم بریم فال، بعد از مقادیری غرغر گفت اشکال نداره برو. کلی هم شک کرده بود که نکنه خطرناک باشه. آشنای نزدیک طرف رو معرفی کرده بود و 99 درصد مطمئن بودیم که مورد خطرناکی وجود نداره. با بچه ها تو مترو قرار گذاشتیم و از اونجا با هم رفتیم. بماند که من تا حالا کرج نرفته بودم و کلا هر چیزی برام عجیب و جالب بود

تو راه به دوس جون زنگ زدم و الکی گفتم سمت تهرانپارسه که عصبانی نشه. اونم که حس ششم قوی، سریع گیر داد که آدرس رو برام اسمس کن که من خیالم راحت باشه بدونم کجایی، یا اگه شد بیام دنبالت. حالا من استرس گرفته بودم که چیکار کنم

دیگه دل رو زدم به دریا و بهش گفتم ما داریم می ریم کرج و آدرس رو هم دادم یعنی قاطی کرد ها که البته بهش حق می دم. تا نیم ساعت بعدش هی زنگ میزد و ریز ریز دعوا می کردیم. تا رسیدیم و دیدیم همه چی اوکیه بهش خبر دادم و یه کم آروم شد. از فال هم بگم که این همه راه رفتیم و اصلا خوب نبود. یعنی برای دو نفرمون خیلی جالب و خوب گفت ولی برای من و یکی دیگه چیز خاص و مرتبطی نگفت. تا حدود 5.30 اونجا بودیم. بعد هم شدیدا گشنبه مون بود رفتیم یه رستوران همون طرفا و پیتزا و سمبوسه و سیب زمینی بسیار افتضاح و بدمزه ای خوردیم بعد از کلی تبادل نظر که چطوری برگردیم آخر مترو رای گرفت. به دوس جون هم گفتم اگه دوس داری بیا آریاشهر منم با مترو میام تا اونجا همدیگه رو ببینیم. و البته که دوس جون مهربون سریع خودش رو رسوند.
 آقا من نمی دونم من اینطوری ام یا همه مثل من هستن. اون روز من کاری خاصی نکرده بودم تا 2 دفتر بودم بعد هم همه ش با تاکسی یا مترو بودیم. ولی به حدی خسته بودم که حس میگردم از خستگی الان سِقَط می شم

دوس جون تا خونه باهام اومد و کلی مهربون و دوست داشتنی شده بود و عذاب وجدان دعوای ظهرمون رو هم داشت

4شنبه هم باز دوس جون رو دیدم. با هم رفتیم کلی خوراکی خوشمزه خریدیم. تو ماشین یه عالمه تو سر و کله ی هم زدیم و خوراکی خوردیم. دوس جون هم به نسبت این اواخر که به خاطر شرایط یه کم عصبیه اون روز بسیار دوست داشتنی و ریلکس بود

5 شنبه دوس جون آخرین برنامه قبل محرمش رو داشت. منم قرار نبود برم جایی. مامانم رفته بود سمت خونه ی داداشم . قرار شد من برم دنبالش و تصمیم گرفتیم یه سر هم به فسقل خانم بزنیم. تا حدود 7 اونجا بودیم که دو تا از دوستای من زنگیدن که اگه هستی بریم یه دوری بزنیم. همون موقع ها برگشتیم خونه و من قرارم رو باهاشون فیکس کردم. دیگه یه کم با هم چرخیدیم و برای شام خوردن به توافق نرسیدیم و به یک بستنی رو بام امیرآباد اکتفا کردیم.

جمعه هم روز فسقل خانم بود که باز از ظهر مهمون ما بود . یعنی دیگه خودمون رو خفه کردیم انقدر که قورتش دادیم و شیرین کاری هفته ش هم این بود که وقتی برای بغل کردن دست هامون رو می بردیم سمتش اونم عکس العمل نشون میداد و متمایل میشد که بیاد بغل مون الان هم طوری شده که هررررررررچی که دستش برسه رو در جا میکنه تو دهنش. حالا می خواد پتوش باشه یا موهای بافته شده ی من یا سفره قرمز رنگ مون که به شدت هیجانی ش میکرد حتی یه جا هم با کلی تقلا از تو بغل مامانم یه انگور درشت از ظرف میوه قاپید و برد سمت دهنش که به موقع از دستش گرفتیم

دیروز هم امتحان نیم ترم زبانم بود. چقدر ترم ها زود می گذره . چشم بهم میزنیم آخر ترمه یعنی

شدیدا از موهام خسته شدم. درسته خیلی بلنده و خودم عاشق موهای بلند هستم و تازه تا روی کمرم میرسه، ولی چه فایده وقتی انقدر ریزش داره. وقتی می بافم 10/15 سانت آخرش به باریکی دم موشه دوس جون هم هی اصرار داره که برو کوتاهِ کوتاه کن. تصمیم کبری گرفتم که کوتاهشون کنم. اگه حوصله م بیاد همین امروز می رم.

دیگه همینا دیگه

. یکشنبه چهارم آبان 1393 . 12:0 .

سلام دوستای عزیزم خوبید؟ ممنونم بابت تبریک های قشنگ و صمیمانه ی پست پیش تون. بی حرف پیش برم سراغ خاطره نگاری.

شنبه ی پیش دوس جون برنامه بود و منم شب عیدی مونده بودم خونه. الی حدود ساعت 5 زنگ زد که شوهرش تا شب نیست و اصرار کرد پاشم برم اونجا که من حسش رو نداشتم. نشستم به سوپرنچرال دیدن که باز یکی دیگه از بچه ها زنگ زد و دعوت کرد خونه شون. این یکی رو نتونستم بگم نه و با یکی دیگه از بچه ها پاشدیم رفتیم اونجا تا حدود 10 اونجا بودیم و یه عالمه هرهر کرکر کردیم مطابق معمول

یکشنبه دوس جون رو دیدم. ساعت 5.45 رسیدیم پیشش در حالیکه سانس سینما 6.15 بود. ایشون هم تز داد سر راه بریم خیاطی که شلوارش رو بده دوباره براش درست کنن. بعد انقدر تو خیابون ترافیک بود که منصرف شدیم و برگشتیم سمت سینما. رفتیم فیلم خواب زده ها که فقط فان بود. اون داستان چرت و مسخره واقعا از جیرانی بعید بود ولی خب سرگرم کننده بود و ما داشتیم ازش لذت می بردیم که گوشی دوس جون زنگ زد. منم طبق روال همیشه پرسیدم کیه که فرمودن مهرانه. منم خیلی عادی گفتم کو ببینم. دوس جون هم نشون داد و دیدیم که بعله منظورشون "یاسی ِ" مهران هست آقا من نمی دونم چه داستانیه که دوس دخترهای دوستاش انقدر علاقمندن به دوس جون زنگ بزنن؟ حالا خوبه همه شون هم می دونن ایشون تو چه رابطه ی عمیق و بلند مدتیه ها.

دوس جون هم گفت که دو شب پیش هم بهم زنگ بوده و پیش نیومده که به من بگه. دیگه اینو که گفت من یکم رفتم تو قیافه و حالم گرفته شد. اونجا بود که فهمیدم عجب فیلم چرتیه  بعد از سینما هم یه کم به پر و پای هم پیچیدیم چون من اعتقاد داشتم که دوس جون قصد نداشته بهم بگه اونم از یه طرف می گفت نه موقعیتش نشده که بگم از یه طرف هم می گفت چون می دونستم قاطی می کنی نگفتم. دوس جون قبلا گفته بود که این یاسی خانوم ازش خواسته که خوندن بهش یاد بده منم چیز خاصی نگفته بودم. ولی نه اینکه زنگ بزنه با دوس جون درد و دل کنه. دوس جون گفت بیا خودت بهش زنگ بزن هر چی میخوای بگو! گفتم نه من چی بگم آخه؟ خودت بزن بگو چیکار داشتی. که دوس جون هم گفت نه اون کار داشته چرا من زنگ بزنم؟ دیگه منم قضیه رو ادامه ندادم و برگشتیم سمت مجتمع و نشستیم به کلیپ دیدن ، داشتم بهش کلیپ های وایبری رو نشون می دادم بعد یلدا دوستم هم دقیقا با همون برنامه ویوا ویدئو یه کلیپ مشابه برای اکس بوی فرندش ساخته بود و برای من فرستاده بود. تا دوس جون رسید به اون گفتم نه اینو نگاه نکن. دوس جون هم همچین شک کرده بود که حالا انگار مثلا چی می تونست باشه؟ وقتی دید هی سوال جواب کرد که اینو چطوری درست کرده و اینا منم دیدم دیگه تابلو شده، مال خودمون رو نشونش دادم که کلی ذوق کرد و براش جالب بود.

دوشنبه ، سه شنبه و چهارشنبه به طرز وحشتناکی دفتر شلوغ بود جوری که واقعا جنازه م می رسید خونه

عصر چهارشنبه حدود ساعت 7.30 به دوس جون اعلام کردم که دارم می رم پیشش. اول رفتیم شلوار کتش رو برای بار سوم! دادیم خیاطی و برگشتیم سمت مجتمع و یه ساعتی اونجا با هم بودیم.

5شنبه هم بالاخره من رفتم خونه ی الی اینا و تا حدود 6 اونجا بودم. خواهرشوهرش هم اومد که من براش فال تاروت بگیرم. اون هم موهام رو خیلی خوشگل بافت . یه مدل کفش از پاساژ گیشا گرفته بودم که حراج شده بود و الی گفت اگه تونستی بگیر برام. اومدم پیش دوس جون و با هم رفتیم گیشا که شلوارش رو تحویل بگیره. یه چرخی هم تو پاساژ زدیم . مغازه هه هم کلا ویترینش رو عوض کرده بود و از کفش مورد نظر هم دیگه نداشت.

بعد هم نیم ساعت دقیقا طول کشید تا فکر کنیم شام چی بخوریم. آخر هم تصمیم گرفتیم بریم تهران ویلا ، رستوران پارک به صرف رست بیف. با اینکه خیلی گرون کرده بود ولی الحق خوشمزه بود. اول نشستیم تو پارک رو به روش که بخوریم به ثانیه نکشید 5 تا گربه دورمون جمع شدن. دوس جون هم که حیوون دوست هی می گفت از گلوم پایین نمیره. برگشتیم تو ماشین غذامون رو خوردیم

جمعه که دوست هنرستانم تولد دعوتمون کرده بود . در لحظه ی آخر تصمیم گرفتم برم به این نیت که تا 8 برگردم و فسقل خانم رو قورت بدم. از بچه های خودمون هم کلا 3 نفر اومده بودن. بعد انقدر جو صمیمی و دوست داشتنی بود تا ساعت 9 موندم و تا برسم خونه دیگه نزدیک 10 بود. روز خوبی بود فقط بدی ش این بود که کم پیش فسقل خانم بودم دیگه هرچی از جیگری ش بگم کم گفتم همه ش فکر میکنم من اینقدر این بچه رو دوس دارم ، بچه ی خودم رو چقدر دوست خواهم داشت؟؟

شنبه رو هم که تعریف کردم. دوشنبه صبح هم قرار بود برای اولین با دوس جون بریم کله پاچه بخوریم. خیلی شاد و خندان ساعت 10 رسیدم پیشش غافل از اینکه دیر شده و هیچ جا دیگه اون ساعت کله پاچه نداره . دیگه بعد از چند جا سر زدن یه جا چشم مون خورد به حلیم فروشی . دیگه به همون حلیم اکتفا کردیم. از اون طرف هم پگاه زنگ زد که من خونه هیلی اینام تو هم بیا اینجا. یعنی دوشنبه من فقط خوردم. رسیدم اونجا دوست مامانش آش فرستاده بود که بسیار هم خوشمزه بود. بعد از هم بیرون نهار گرفتیم که من شکمو قیمه خوردم. بعد تا ساعت 6 که اونجا بودم مشغول صرف تخمه ، چایی ، قهوه ، چیپس و ماست بودم

دوس جون دیروز و امروز و شنبه برنامه داره . منم فردا می خوام بمونم خونه پیش فسقل خانم باشم. دیگه دوس جون صبح زنگ زد که بیا نهار بریم بیرون. حالا رئیس جان هم امروز به من یه پاداش دلچسبی داده، از صبح با دوس جون گیس و گیس کشیه چون من می گم باید مهمون من باشیم اونم می گه نخیر مهمون ِ تو نداریم

من برم فعلا

آهان اینو یادم رفت بگم که گوشیم چند روزه به شدت اذیت میکنه . همه ش هنگه یا بیخودی خاموش می شه. گویا داره نفس های آخر رو میکشه. منم افتادم تو مود گوشی پیدا کردن فعلا بین g750 و p7 هوآوی مردد هستم. اگه پیشنهادی در حدود قیمت یک میلیون دارید به شدت پذیرایم

در اولین فرصت پستم رو ویرایش می کنم

. پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 . 12:28 .

Desiner: lady skin