روزمرگی های یک زوج معمولی

HoMe | eMaiL | Design | Profile

وااااای خدا باورم نمیشه امروز بالاخره سرم خلوت شد اصلا ممکن نیست بتونید شور و حال من تو این لحظه رو تصور کنید. البته نه که کلا بیکار باشم ها. تا حدود ساعت 12 کارهای معوقم رو انجام دادم و فقط یه کارم باقی موند که ارسال لیست ما*لیات بر حق*وق اینترنتی هست و دلتون نخواد یک سایت افتضاحی داره که نگو. الان هم هی داشتم براش تلاش می کردم ولی موفق نمی شم که فدای سرم.

وای که چقدر دلم برای تک تک تون تنگ شده بود. یعنی اولین بار بود تو این سال ها که حتی وقت نمی کردم وبلاگ های دوست داشتنی م رو بخونم.  گفتم از فرصت استفاده کنم بیام بنویسم بعدم برم که وبلاگ هاتون رو بجوم

واضح و مبرهنه که چیز خیلی خاصی از این روزا یادم نمونده. فقط کار و کار و کار. چیزایی که یادمه اینه که تو بهمن یه بار رفتیم رستوران ماچارتا نزدیک یوسف آباد که آدرسش یه کم پیچیده بود ولی غذاهاش خوشمزه بود و راضی بودیم. به شدت دلم می خواست بریم سینما که اصلا این چند وقت قسمت نشد.

آهان در مورد روز عشق بگم که امسال خودم به دوس جون پیشنهاد داده بودم کادو نخریم و یه شام با هم باشیم بعد چون اصولا ما هیچ سالی چیزهای ولنتاینی نمی خریم برا هم و دوس جون توقع کادو نداشت تصمیم داشتم با یه کادوی مختصر و بامزه غافلگیرش کنم.

اول از همه بردم دو تا از عکسهامون رو، روی تخته شاسی کوچیک چاپ کردم. بعدم مقادیری شکلات ، تخم مرغ شانسی!! ، یه افتر شیو، یک عدد تقویم کوچولو بانضمام جملاتی عشقولانه از خودم که تو بعضی از روزهاش یادداشت گذاشتم و یه سری خرده ریز دیگه خریدم. به جای پوشال هم توش پنبه های رنگی ریختم بعد چون کلا صبر و تحمل هم ندارم تا کادو آماده شد جاسازیش کردم تو ماشین و پیش بسوی دوس جون. اگه اشتباه نکنم روز 22 بهم*من بود و یه بارون سیل آسا هم میومد. دیگه رفتیم تو بلوچستان غذا سفارش دادیم و من جلوی در رستوران کادو رو تقدیمش کردم تازه قبلش هم یه بچه بحثی کرده بودیم. قیافه ی متعجب دوس جون دیدنی و خوردنی بود. با اینکه کلا چیزه خاصی هم نگرفته بودم بسیار خوشحال شد. عکس ها رو هم ته جعبه مخفی کرده بودم که با دیدن اونا هم کلی ذوق کرد. دوس جونی که کلا دوس نداره تو خیابون منو ب*بوسه، یه عالمه همونجا ما،* چ و مو*چ راه انداخت تازه یه ربع بعد یادش افتاده بود که ای وای حواسم نبود تو خیابونیم ها بعد هم قرار شد که ایشونم برای من ریمل و رژلب و از این قِسم هدایا بگیره که فعلا خبری ازش نشده.

اینم عکس جعبه هه در دو زاویه:

 

 

اینم بگم که مقادیری از شکلات ها رو هم خودم برداشتم که دوس جون یه وقت جوش نزنه

بعد دیگه بگم خدمتتون که از حدود 20 روز پیش یک عدد کار تئاتر به دوس جون پیشنهاد شد و از همون روز هم کلا دیگه حضور خارجی نداشت . یعنی از 9 صبح می رفت تمرین تاااااا دوازده شب. همین اواخر هم اجراشون شروع شد . تو اون دو سه هفته هم باز دوری، کار خودشو کرد و کلی دلتنگی داشتیم که از تبعاتش مهربونی غیر قابل وصف آقای دوس جون بود. یعنی در فرصت های کوتاهی که هم رو می دیدیم به حدی دوست داشتنی بود که نگو .

راستی فسقل خانم هم یک ماهی میشه که دستش رو میگیره به در و دیوار و یا کلا هر جا که بتونه و وایمیسه بعد دلتون نخواد شیطونه ها. یه لحظه آروم و قرار نداره این بچه. بعد من همه ش دارم فکر می کنم این پسر بود چی می شد ؟؟ دیگه د َ دَ و ما ما اینا هم یاد گرفته می گه.

از دفتر بگم که اگه یادتون باشه گفتم یه شرکتی اومد بهمون پیشنهاد همکاری داد (که از این شرکتای لیز*ینگ بود) و به قول خودشون قرار بود ماهی 200 تا کار بفرسته برامون. دقیقا هم نفهمیدیم به چه دلیل برای رئیس یه کادوی گروون هم فرستاد. هر سری هم  زنگ می زد که مشتری هامون از فلان روز میان . تااااا هفته ی پیش که رئیس همینطوری گفت بهشون یه زنگ بزن یه حالی بپرسیم که دیدیم هیچ کس جواب نمیده !! بعد از یه کم پیگیری دریافتیم که شرکتشون کلاهبردار بود و ظرف همین یه ماه یه عااااااالمه سر مردم کلاه گذاشته و در رفته!!!! وای یعنی دهن مون باز مونده بود هنوزم باورمون نمیشه. اینو گفتم که بگم اگه یه موقع خواستید لیزینگی ماشین بردارید حتما حتما از جایی بگیرید که معتبر باشه .

راستی بالاخره موهام رو رنگ کردم و تن قرمز رو با اون دردسرهاش بوسیدم گذاشتم کنار. دو هفته پیش جمعه رفتم رنگ مو بخرم. فروشنده قاطعانه بهم گفت موهات هنوز قرمزی داره و فقط رنگ های تیره می تونی بذاری. منم دلم می خواست حالا نه بلوند ولی یه رنگ روشن بذارم و اینگونه بود که ریموور به دست برگشتم خونه. هر چی زنگ زدم به دوستم که بیاد برام بذاره جواب نداد. منم انگار که آیه نازل شده باشه، همون لحظه می خواستم ریمووره رو بذارم. هیچی دیگه خودم دست به کار شدم و خیلی هم فی البداهه ریشه هام رو نذاشتم. دوستم رو هم بالاخره یافتم و پاشد اومد پیشم. استفاده از ریموور راحت تر از اونی بود که فکر می کردم فقط باید ریشه ها رو هم همزمان می ذاشتم که دوستم هم کلی بهم خندید سر این شیرین کاریم. هیچی دیگه دو باره پاشدیم رفتیم سراغ آقاهه و یه سری دیگه ریموور و رنگ موی تن بژ روشن خریدیم. یعنی وقتی دیگه رنگ رو موهام بود کله م داشت آتیش می گرفت و یه ربع بیشتر نتونستم تحملش کنم. در کل هم رنگش بد نشد البته اون نیست که می خواستم تو مایه های عسلی روشنه یه کم هم نارنجی داره ولی خب دیگه پایه ی موم روشنه و یکی دو هفته دیگه باز رنگ می کنم.

هیچی دیگه خانومه متخصص رنگ و مش هستم سوالی بود در خدمتتم

شلوغی بی پایان دفتر برای من خوب تموم شد چون هم دو تا مشتری ها شیرینی تپل دادن بهمون هم رئیس جان به همون مبلغ بهمون شرینی داد منم با نصف بیشترش رفتم اینو خریدم که البته بعدش یه کمی دلمو زد و پشیمون شدم (الان دوس جون منو می کشه )

 

راستی دیروز هم فاینال بود و باز هم تاپ شدم. اون دختره که گفته بودم عااالی حرف میزنه در کمال تعجب پایین ترین نمره شد. هر چی تو صحبت کردن خوبه ، رو ورقه خوب نیست. حالا من دقیقا برعکسم حرف زدنم خوب نیست ولی رو ورقه بسیار خوب نمره می گیرم. بچه های این ترممون به علاوه ی تیچر، همگی دوست داشتنی بودن. دیروز هم بعد از امتحان باهم رفتیم کافی شاپ و کلی حرف زدیم.

خب به آخر ساعت کاری نزدیک میشیم و کم کم باید جمع کنم که بریم منزل :)) مورد آخرم که یادمه بگم و برم. امسال قرار بود با دوس جون برنامه 4شنبه سوری داشته باشیم که این تئاتره براش جور شد از روز اول هی بهش گفتم ببین 4شنبه سوری برنامه دارید یا نه که اگه تو سر برنامه ای من با بچه ها مهمونی دخترونه بذارم. که خب نه اونا دقیق بهش می گفتن نه دوس جون خیلی مایل بود که من با دوستام برنامه بذارم. دیگه 5 شنبه رضایتش رو گرفتم و به بچه ها گفتم . (چون کلا 4 نفریم مهمه کیا هستن وگرنه نه که من تحفه باشم) حالا همین امروز دوس جون اعلام کرد که برنامه ندارن و این یعنی من باید دوستام رو بپیچونم حالا موندم چی بگم بهشون دیگه همینا دیگه.

قبل عید هم حتما باز می نویسم و تبریکاتم رو اون وقت اعلام میکنم.

. یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ . 14:29 .

آخ آخ آخ که من چقدر دلم می خواد بنویسم ولی کو وقت؟ یعنی همه ش درگیر الکی ام. تو دفتر که این چند وقت بازسازی و نقاشی داشتیم و بعدم به شدت خوردیم به شلوغی شب عید. از اون طرف هم دوستم که طلاق گرفته مامانش اینا تهران نیستن و مجبوره برای کارای دادکاهش تهران بمونه. دیگه اون بنده خدا یا پیش من بوده این چند وقت یا پایین خونه مرنوش اینا. از طرف دیگه هم که کارای دندونپرشکی م که نمی دونم چرا تمومی نداره.

چقدرررر این چند وقت پست تو ذهنم نوشتم ولی وقت نشده تایپ کنم :(((

آهان راستی دوس جون هم خدا رو شکر خوبه و خوبیم با هم.

در اولین فرصت میام از روز عشق و بقیه ی روزها ئ خاطره ها می نویسم البته اگه چیزی ش یادم مونده باشه...

. دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ . 13:8 .

سلام دوستای گل خوبید؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. امیدوارم صبح و هفته ی خوبی رو شروع کرده باشین. من قبلا صبح های شنبه که می اومدم سرکار یه عالمه ناراحت بودم که ای داد باز یه هفته ی کاری دیگه شروع شد . ولی جدیدا سعی می کنم با انرژی مثبت روز و هفته م رو شروع کنم و همین باعث میشه شنبه هم روز شیرینی از روزهای خدا باشه .

هفته ی پیش اکثر روزها خونه ی مرنوش اینا بودیم و بعد از مدت ها از جمعه ی پیش دوس جون رو ندیده بودم. تا روز چهارشنبه که با پگاه سر زدیم به مرنوش و بعدش زدیم بیرون که یه هوایی بخوریم. با اینکه ساعت حدود 9.30 بود یهو زنگ زدم به دوس جون که اگه حوصله داری یه سر بیایم پیشت که اونم قبول کرد. کلا 20 دقیقه با هم بودیم دوس جون هم برامون آلبالو خشک بسیار خوشمزه خرید.

آقا من بتازگی اینستاگرم باز کردم. بعد دوس جون یک عدد عکس دو نفری مربوط به تور یه روزه ای که سال 91 رفتیم شمال رو گذاشته بود. منم زیرش نوشته بودم "درسته خیلی غر زدی ولی قبول کن خوش گذشت" که عین واقعیت هم بود. 5شنبه ظهر زنگ زد که زشته اینو نوشتی من پاکش میکنم! آقا منو میگی انقدر بهم بخورد. کلی برنامه ریخته بودیم واسه عصر 5شنبه که انقدر حال من گرفته شده بود دلم می خواست اصلا نریم.

ولی خب رفتیم و به دوس جون گفتم دلخورم اونم یه جورایی قانعم کرد که منظورش چی بوده. منم یه عالمه خوراکی خریده بودم. یه عالمه خوردیم و تو سر و کله ی هم زدیم و خوش گذروندیم. بعد یه دختره س همسایه دوس جون اینا جدیدا هر سری می ریم تو مجتمع میاد قشنگ طول جایی که ما وایسادیم رو متر میکنه بعد هم خیلی شیک میره وایمیسه عقب ماشین و زل می زنه به ما  بعد این دو سری آخر منم مثل خودش زل زدم تا از رو رفت بالاخره ولی کارش خیلی عجیبه. بسیار هم دختر ساده و سرسنگینی به نظر میاد. بعد در ادامه باز دوس جون یه چیزی گفت که و من باز حالم گرفته شد و یه کمی اذیتش کردم تا حرصم خالی شه دیگه قبل از 10 برگشتم خونه به نیت فاطماگل.

دیروز هم که فسقل خانم خوردنی پیشمون. آقا این بچه ما رو صخره فرض میکنه چون به هر نحوی که بغلش کنیم از هر جای ممکن بالا میره عصری همه می خواستن برن ختم پدر مرنوش ، قرار شد منم برم که تو ماشین فسقل رو نگهدارم. چون از اول هم مرنوش گفته بود نمی تونه بره مسجد و ما هم اگه می تونیم به جای مسجد بریم پیش خودش. فسقل هم از اول تا آخر در آغوش عمه ش خوابید. قرار هم بود که تو خواب شیرش رو بدم بخوره که بلت نبودم و موفق نشدم از بس که بچه داری بلدم. بعد از مستفیض شدن از کلی ترافیک برگشتیم خونه و من رفتم پیش مرنوش دیگه موندم تا مهمون ها شون رسیدن که تنها نباشه.

حالا از موضوعات بی ربط بگم. اول اینکه من هر ماه سه گیگ نت دفتر رو شارژ می کنم بعد وقتی می خوام تمدیدش کنم دو و خورده ای مونده. در این حد کم مصرفیم. بعد تو این ماه به همکارم رمز نت رو دادم، دو هفته به تمدید مونده و ما تقریبا یه گیگ حجم داریم!!! بنده خدا اصلا دفتر هم نیست همه ش بیرونه ولی موندم چرا اینطوری داره مصرف میشه. اصلا حساب کتاب نداره. یا مثلا من و مامان تو خونه حدود ماهی 4 گیگ مصرف داشتیم. بعد یه بار 5 گیگ شارژ کردم 20 روز نشده تموم شد و مجبور شدم دو تا دیگه شارژ کنم!! می دونم خیلی موضوع چرتی بود ولی دوس داشتم در موردش بنویسم.

از سریال دکستر 5 قسمت مونده، درسته یه عالمه سریال دیگه دارم ولی دلم نمی خواد دکستر تموم شه و هی می خوام این 5 قسمت رو کش بدم. همیشه همینم برای شروع هر چیز جدیدی جون میکَنَم. دلم تنگ شده واسه بعد از ظهرای سریالیم بانضمام کلی خوراکی خوشمزه

هفته ی پیش یه شب خواب دیدم می خوام برم مشهد و بی نهایت تو خواب خوشحال بودم. حالا دارم برنامه می ریزم که اگه دوستام پایه باشن تو عید دو سه روز بریم مشهد. در جریان هستید که مشهد تنها جایی هست که مامان اینا و دوس جون باهاش اوکی اند

رئیس جان سر یه موضوع چرت با برادرش حرفش شده و این چند روز همه ش تلفنی با دیگر اعضا منزل در حال دعوا و گله گی کردنه. دلم برای جفت شون می سوزه هم برداره که سر یه انتقاد کوچیک اینطوری مورد غضب قرار گرفته و هم خود رئیس که فکر میکنه دستش بی نمکه.

تیچر این ترم زبان ایشون هستن و هنوزم به من لطف دارن . ولی به نسبت پارسال بسیار سخت گیر شده. ضمن اینکه یه استیودنت بسیار زرنگ دیگه هم داریم که احتمالا با وجود یشون دیگه باید تاپ شدن رو ببوسم بذارم کنار. البته از حق نگذریم از طرفی هم داشتن رقیب قوی خوبه و باعث میشه من با انگیزه بیشتری درس بخونم. 

خب همینجا اعلام میکنم از تن شرابی موهام خسته شدم و دو سه تا رنگ موی دیگه دلم رو برده و به تازگی هم فهمیدم که تن قرمز به این راحتیا نمیره. دارم لیمو درمانی می کنم موهامو که تا حد قرمزی مو رو می بره. ایشالا تا قبل عید بدون ریموور زدن بتونم رنگ موم رو عوض کنم

دیگه همینا دیگه

. شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ . 10:38 .

سلام دوستای مهربونم خوبید؟ من هم خدا رو شکر بد نیستم فقط در تعجبم از این سال 93 عجیب غریب که آدما انقدر فوت کردند. دیروز خبر فوت پدر دوست صمیمی م مرنوش رسید :((( یعنی این پنجمین نفر از دوستام هست که پدرش رو امسال از دست میده. دیگه از حال این دختر نگم که خودش هم مریضه و با گریه و زاری حال خودش بدتر میشه ... دیروز با بقیه بچه ها از ظهر پیشش بودیم تا شب. مراسم تشییع هم فردا هست تا خواهرش که ایران نیست، امشب برسه.

دوس جون طفلی هم تا شنید به شدت ناراحت شد. اون بنده خدا که کلی از دوستاش رو هم امسال از دست داد. نمی دونم... واقعا نمیشه گفت سال نحسه چون خودم هم اعتقاد ندارم به این حرفا ولی خیلیا ناگهانی از پیش مون رفتن امسال... یعنی هر کسی که من میشناسم یک عزیزی رو از دست داد

دیگه بگم که دوس جون هم این یه هفته ش چندان خوب نبود. اول که سرش خورد به در اتاق و به اندازه یه گردو ابروش باد کرده بود. یه روز هم با دوستش داشتن می رفتن جایی که تو اتوبان تصادف قطاری کرده بودن و وقتی عکس ماشین رو برام  فرستاد، من شوکه بودم که چقدر شانس آوردن که خدا رو شکر خودشون کاملا سالمن. بعدم که تمام هفته رو به شدت مریض بود و سرفه های بد می کرد.

امروز هم روز اول ترم جدید زبانه و من اصلا حال و حوصله ندارم. بعد کلاس هم سریع باید برم پیش مرنوش که تنها نمونه هر چند یه عاااالمه مهمون دارن ولی می دونم دوس داره دوستاش دور و برش باشن.

آهان دفتر هم کلی اوضاعش درهم برهمه. یه آقایی بصورت کاملا اتفاقی اومد تو دفتر و به رئیس پیشنهاد یه کار با حجم بسیار زیاد داد. (یه چیزی حدود سه برابر کار الان مون) البته که رئیس با سر قبول کرد. اونم در حالی که داره حساب کتاب میکنه که من و همکارم دو تایی کار انجام بدیم!! همینطوری هم که مرخصی درست حسابی نداشتیم دیگه وای به حال وقتی که کارمون چند برابر شه... حالا که یکی دو روزه فعلا خبری نشده ازش ولی من در کمال خودخواهی امیدوارم کاره اصلا جور نشه.

ببخشید که سر صبحی انقدر انرژی م بد بود. ایشالا که به زودی فقط و فقط از شادی و سلامتی بنویسم ...

. دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ . 9:29 .

روزها به سرعت برق و باد می گذره و تا چشم بهم می زنم می بینم کلی از تاریخ آخرین پستم گذشته. خدا رو صد هزار بار شکر که روزهامون آرومه این چند وقت هم هفته ای دو سه بار دوس جون رو دیدم.

اکثر مواقع هم جای خاصی نرفتیم و تو مجتمع دوس جون اینا بودیم. به جز 5 شنبه دو هفته پیش که رفتیم میلاد نور و یه کفش خریدیم بماند که من عاشق رنگ سبزش شدم و همونو گرفتیم بعد یه عالمه گشتیم که باهاش کیف ست کنم ولی چیزی پیدا نکردم آخر هم مجبور شدیم بریم عوض کنیم و مشکی ش رو بگیریم

دو بار با بچه ها شام رفتیم بیرون یه بار سیدنی یه بار هم که بالاخره قسمت شد رفتیم دکتر آرین. یعنی من انقدر که من از پیتزای این تعریف شنیده بودم از خودم تعریف نکرده بودن. البته چیزبرگرش رو قبلا خورده بودیم و انصافا خوب بود. پیتزاش هم خوب بود ولی نه به اندازه ی تعریف ها و قیمتش .

دیروز هم بعد از مدت ها (بیشتر از دو سال) یکی از دوستای قدیمی م رو دیدم و چند ساعتی باهم بودیم. از بس این دختر از همه چی ناراحته یه کم انرژی منفی ازش گرفتم. خدا رو شکر مشکل حادی نداره ها، همین دردسرهایی که اکثر دوستام با دوس جون هاشون دارن ولی خب حتی یه حرف مثبت هم ازش نشنیدم

از فسقل خانم هم نگم که واسه خودش دختری شده ، خوردنییییی. هفته ی پیش که انقدر من بغلش کرده بودم منو می دید دستش رو دراز می کرد که بغلش کنم. یعنی اگه ساکت نشسته بود واسه خودش بازی هم می کرد تا من می نشستم کنارش می زد زیر گریه که بغلش کنم بله می دونم خوب نیست بچه بغلی باشه ولی چه کنم که من بسیار بچه ندیده ام تازه به مامانم هم خیلی زیاد عکس العمل نشون میده. یعنی مامانم نگاش میکنه غش میکنه از خنده ولی از بابام خجالت میکشه و طفلی بابام هر نوع دلقک بازی هم براش دربیاره اصلا نمی خنده دخترمون نسبت به مردها خیلی خجالتیه

دیگه براتون بگم که دیروز امتحان آخر ترم زبانم بود و بازم تاپ شدم دوس جون هم قراره برام جایزه بخره

و مورد آخر هم اینکه با اینکه هنوز هییییچ اتفاق خاصی در مورد رسمی شدن مون نیفتاده ولی نمی دونم چرا این چند وقت من و حتی دوس جون هم بسیار امیدوار تریم و دلمون روشنه که به امید خدا خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنیم به وصال نزدیک باشیم. میشه لطفا برای ما و این مورد خاص خیلی دعا کنید؟

. یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ . 14:16 .

خب به میمنت و مبارکی من 27 ساله شدم و خدا رو خیلی خیلی شکر که تولد خوب وشیرینی داشتم.

دوس جون عزیزم که 5 شنبه سر کار بود. ظهر رفتم دنبال مادربزرگم و در جا کادوی تولد رو نقدی باهام حساب کرد. عصر هم بعد از مدت ها یه برنامه با یلدا جانم ریختم. رفتیم سینما و یه فیلم ترسناک ایرانی به اسم روایت ناپدید شدن مریم دیدیم که در مورد جن و این صحبت ها بود و به اون صورت هم ترسناک نبود. من خیلی هم باورم نشد که واقعا مستند باشه و خدا رو شکر صحنه ای هم نداشت که خواب شب رو از منه ترسو بگیره. بعد فیلم هم کلی با یلدا در همین موارد حرف زدیم و من می رفتم که به مرز سکته و خیس کردن شلوار نزدیک بشم

یه کم مغازه دیدیم که یکی شون یه کاپشن بسیار خوشگل صورتی کم رنگ داشت. قیمتش هم 130 بود. واقعا دوسش داشتم ولی خب هرچی فکر میکنم می گم واسه سرکار خوب نیست چون هفته ای یه بار باید شسته شه. ولی اگه چیز دیگه ای پیدا نکنم میرم همونو می خرم و خودمو راحت میکنم. بعد هم رفتیم زغالی برگر یوسف آباد و دو عدد چیزبرگر زدیم بر بدن.

جمعه هم فسقل خانم خوردنی پیشمون بود که من در هر فرصتی یواشکی میبردم می چلوندمش ساعت دیواری اتاق من یه عروسک کوچولو داره که فسقل از وقتی سه ماهه بهش زل می زد این سری که قشنگ باهاش حرف میزد و براش می خندید و دل ما رو می برد. تازه یه اصواتی هم شبیه "ما ما" یا "ام ام" در میاره و من شدیدا اصرار دارم که عمه شو صدا میکنه   بابای عزیزم هم برامون کیک بی بی و پیتزا برای شام گرفت. یه دونه هم از این فشفشه ها برای روی کیک گرفته بود و که وقتی روشنش کردیم فسقل اول با چشمای گرد شده نگاش کرد و گویا یه کم ترسید بعد یه نگاه این ور اون ور کرد وقتی دید مامان باباش کنارشن و لازم نیست بترسه رفت که فشفشه رو بخوره بقیه اعضای خونه هم کادوشون رو نقدی حساب کردن . منم تصمیم گرفتم بارونی و احیانا کاپشن و یه دونه از این چیزا که می زنی به جای فندک ماشین و یو اس بی می خوره ( و منم آخر اسمشو یاد نگرفتم ) رو از همین پول ها بگیرم و با بودجه ی تعیینی دوس جون هم یه ربع سکه بگیرم.

دیروز هم دفتر بسیار خلوت بود و خر پر نمی زد و خیلی هم منو خوشحال کرد که لازم نیست در روز تولدم سگ دو بزنم. آقا همین جا یه آکولاد باز میکنم در مورد رئیس، دیروز اومد دفتر دیدم هم پاش لنگ می زنه و هم پیشونیش زخم شدیده و ورم کرده. با تمام اتفاقای بین مون خیلی دلم براش سوخت. تعریف کرد موقع ورزش پاش ضربه دیده و چند ساعت بعدم با صورت خورده زمین. بعد با خنده برگشت گفت نکنه شما نفرینم کرد چون هر چی فکر کردم دیدم با شما خیلی تندی کردم! منم گفتم نه چرا باید نفرین کنم؟ بعد از اون طرف هم یه کاری داشت که تا مرحله ی آخر رفته بود و 99 درصد قطعی بود ولی دیروز یهو گفته بودن باید یه پول تپل بده تا انجام بشه. اون هفته واقعا به ناحق و بدجوری دل منو شکست منم هی واسه تسکین به خودم می گفتم خدا جای حق نشسته و اشکال نداره . هیچی دیگه با این تفاسیر باید از من ترسید ضمن اینکه  خیلی براش ناراحت شدم و امیدوارم هم مشکلش حل بشه و هم خودش همیشه سلامت باشه. آکولاد بسته.

هیچی دیگه به خاطر خلوتی ساعت 2 دفتر رو بستیم و پیش بسوی کلاس زبان. جلسه ی قبل گفته بودم تولدم نزدیکه و تیچر هم گفته بود برامون کیک بیار. منم سر راه رفتم به جای کیک نون خامه ای گرفتم . تو کلاس سه تا از همکلاسی هام برام کادو آورده بودن که منو به طرز وحشتناکی خجالت زده کردن. و هی می گفتم  کاش اصلا نگفته بودم تولدمه اون خانمه که دوسش نداشتم هم برام یه بلوز خودش دوخته بود که از همه بیشتر باعث شرمندگی م شد که چرا قضاوت کرده بودم در موردش. باید سعی کنم هر کسی رو همون طور که هست بپذیرم و دوس داشته باشم. یک عدد لیوان پای سبز و یه ادکلن بسیار خوشبو هم کادوهای دیگه م بود. حالا تیچرمون هم گیر داده بود که چون شیرینی آوردی منم جلسه دیگه برات کادو میارم تا جایی که میشد گفتم تو رو خدا این کار رو نکنید. و واقعا دعا می کنم یادش بره. کادو گرفتن خیلی شیرینه ولی این که فکر می کنم ممکنه نتونم براشون جبران کنم خیلی ناراحت میشم...

این چند وقت انقدر من غذای بیرون خوردم که برای اولین بار تو عمرم اصلا دلم غذای بیرون نمی خواد و با اینکه کلی برنامه ریخته بودم که حتما شب تولد بریم خانه ی کوچک پاستا بخوریم، جداً رو مودش نبودم و به دوس جون گفتم رستوران رو بیخیال شیم. حتی کیک هم دلم نمی خواست یعنی به شیرینی های کلاس زبان هم لب نزدم که واسه من خیلی بعیده هیچی دیگه یه بعد از ظهر به غایت رویایی رو در کنار دوس جون عزیزم گذروندم. خدا رو شاکرم که اصلا لازم نیست با دوس جون جای خاصی بریم یا کار ویژه ای بکنیم. انقدر این بشر خوب و دوست داشتنیه که با صرف بودنش می تونه کلی لحظات دوست داشتنی و عاشقانه بهم هدیه بده. عاشقتم دوس جونم به خاطر دیروز خوبمون و به خاطر همه ی خوبی های دیگه ت 

یه مقدار خوراکی مثل هایپ ، چیپس و ماست ، ناچوی خوشمزه ، لواشک و آجیل هم خوردیم ولی زیر بار شام و کیک نرفتم. ایشالا یه روز دیگه میریم به صرف پاستا حدود ساعت 10 هم برگشتم خونه که فاطماگل ببینم.

و روز تولدم خدا رو شکر به خوبی و شادی سپری شد

امروز هم دفتر خلوتیم. این هم عکس همین الان. اصلا هم دلم نمیاد روز تولدم رو از تقویم بکنم چی میشه حالا به جای یه روز کل هفته سیزدهم باشه؟؟

راستی اینم عکس شب یلدای من در کنار دوس جون بود که به همین نحوی که مشاهده می کنید برگزار شد. دوس جون هم به خاطر خوردن انار منو دیوونه کرد از بس که می ترسید کثیف کاری کنم و اینکه آقا کیفیت دوربین گوشیم تو شب به طرز وحشتناکی خوبه

مرسی از تک تک شما دوستای گلم به خاطر تبریکاتون

. یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ . 10:25 .

Desiner: lady skin