تبليغاتX
...فقط تو آغوش خودم٬ دغدغه هاتو جا بذار


















...فقط تو آغوش خودم٬ دغدغه هاتو جا بذار

اینجا خاطرات روزانه و خصوصی من و مرد مهربونم ثبت میشه

آغوشتو به غير من به روي هيشكي وا نكن
منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نكن
من براي با تو بودن ، پر عشق و خواهشم
واسه بودن كنارت ، تو بگو به هر كجا پر ميكشم
منو تو آغوشت بگير ، آغوش تو مقدسه
بوسيدنت براي من ، تولد يك نفسه
چشماي مهربون تو ، منو به آتيش ميكشه
نوازش دستاي تو عادته ، تركم نميشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پاي عشق من بمون ، هيچكسو جاي من نيار
مُهر لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

+خانومه نوشته درچهارشنبه 20 مهر1390ساعت20:48|

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. امروز با دوس جونم بودم که خیلی خوب بود و خوش گذشت. اول اینو بگم که تو این هفته و امروز ۳/۴ بار جور شد که باز طعم آرامش بغل دوس جونو بچشم که همه ش هم دقیقه آخر بهم خورد. نمی دونم شاید به قول دوس جون خدا نمی خواد. آخرین باری که دوس جونو درست حسابی بخل کردم اردیبهشت بود. یعنی الان دلم ضعف می ره برای ۳۰ ثانیه تو بخلش بودن ولی چه کنیم که نمیشه. همین طوری نوشتم که اینجا بمونه...

امروز هم بعد از اینکه دوس جون خبر داد که باز کنسله٬ من گفتم پس بریم سینما. البته یه کم دیر گفتم چون سانس فیلم ۴.۳۰ بود و من ساعت ۱۰ دقیقه به چهار این پیشنهاد رو دادم. خلاصه که کلی هل هلی حاضر شدم و رفتم پیش دوس جون. دوس جون بیچاره هم حتی وقت نکرده بود نهار بخوره. کلی هم تو ماشین خطی ها نشستیم تا مسافراش تکمیل شن و راه بیفته. وقتی رسیدیم تو سالن سینما ۵ دقیقه از شروع فیلم گذشته بود. وای که چقدر مزخرف بود این فیلم محاکمه در خیابان٬ ولی آخرش خوب تموم شد. البته این نظر منه٬ خوشم میاد از فیلم هایی که آخرش می فهمی رودست خوردی. در تمام طول فیلم این دل دوس جون قار و قور کرد. هر چی هم گفتم پا شو برو یه چیزی بگیر قبول نکرد و گفت بعد از سینما می ریم یه جا غذا می خوریم.

این سالن سینمایی که رفته بودیم هم انقدر کوچیکه که آدم فکر می کنه تو خونه خودش نشسته و داره فیلم می بینه. از سینما که اومدیم بیرون کلی یخ کردیم. هوا داره کم کم سرد میشه. با دوس جون رفتیم یه رستورانی که نزدیک پارک شفق بود. دوس جون هر کاری کرد من غذا سفارش ندادم چون واقعا سیر بودم به جاش یه ظرف بزرگ سیب زمینی تنوری برام گرفت که خیلی مزه داد. اون وقت منی که گشنه م نبود تا تهش رو خورم. چیکار کنم خب٬ شکموام.

ظهر که با دوس جون می حرفیدم یه سوال ازش پرسیدم که وقتی جوابم رو داد احساس کردم دروغ میگه. ازش پرسیدم مشکوکی ها٬ مطمئنی راستشو می گی؟ که خندید. بعد تو رستوران که بودیم خواهر بزرگش بهش اسمس داد که دوس جون گفت باز کن ببین چی نوشته. دیدم در مورد اون سوالی بود که ازش پرسیده بودم و حدسم درست بوده و دوس جون راستش رو بهم نگفته. هم از دست دوس جون ناراحت شدم و هم بهش حق دادم. شاید اگه راستش رو بهم گفته بود سرزنشش می کردم. ولی خودش هم می دونه که من هر چی می گم به خاطر خودشه و اون مساله اصلا به من و رابطه مون هیچ ربطی هم نداره. خلاصه که من چیزی بهش نگفتم. خودش هم خیلی شرمنده بود و معذرت خواهی کرد بعد هم قول داد که دیگه سر هیچ مساله ای اونم موضوع به این کوچیکی و بی اهمیتی دروغ نگه. منم باید بیشتر رو رفتارم کار کنم که دوس جون بتونه تو هر موضوعی باهام روراست باشه و از عکس العمل من نترسه.

از اونجا هم رفتیم تو پارک نشستیم. که دوس جون کلی یخ کرد با اینکه کاپشن هم پوشیده بود. یه کم عکس های تولدی که سه ماه پیش رفته بودم رو بهش نشون دادم. (بعد از سه ماه امروز عکس ها به دست من رسید) دوس جون هم کلی با دیدن عکس های من ذوق می کرد.

دیگه ساعت حدود ۷.۳۰ بود که بلند شدیم. از همونجا هم با تاکسی برگشتیم خونه. این هم از امروز.

برای چند تا از دوستای خوبم می خوام پایین پستم بنویسم:

نگین و سبای عزیزم امیدوارم زایمان راحت و بدون دردسری داشته باشین. نمی دونم شاید گل پسر نگین تا الان که دارم این پست رو می نویسم به دنیا اومده باشه٬ ولی گل پسر سبا رو نمی دونم کی دنیا میاد. ایشالا پسرهای گل جفتتون صحیح و سالم به دنیا بیان.

مونا جونم خیلی برات ناراحتم ولی نمی دونم چرا به دلم افتاده دوباره بر می گردین با هم و نمی تونین بدون هم بمونین. امیدوارم هر چی پیش میاد برات خوب باشه و راحت بتونی باهاش کنار بیای.

رونی و پرنسس عزیزم آپتون رو خوندم ولی نشد نظر بدم بزودی میام پیشتون.

سایه عزیزم دیگه رسما شدم خواننده ی خاموش وبت. معذرت خانومی که نظر نمی دم ولی هیچ پستی ت رو از دست نمی دم. با خوندن پست های غمگینت ناراحت میشم و از پست های فرهنگی ت و اونایی که معرفی نویسنده ها و رمان های مورد علاقه ت بود کلی لذت بردم.

پ.ن: بعد از مدت ها از شکلک ها استفاده کردم. خیلی وقت هم هست عکس نذاشتم این عکس پایینی تقدیم به دوس جون

 

اضافه شد:

سمیه جونم خیلی دلم برات تنگ شده

آوین جونم خیلی عزیزی

نبود دیگه؟

+خانومه نوشته درجمعه 29 آبان1388ساعت22:16| |

سلام خوببن؟ از اونجایی که هیچ امیدی نبود که دوس جونو راضی کنم بیاد بنویسه٬ خودم اومدم. الان هم سر کارم. با اینکه این آقای مدیر هیچ مشتری نداشت، خودش هم جایی کار داشت اما به من گفت بمونم و چهار در رو ببندم و برم. کارمون هم خیلی کمه ولی مدیر خیلی دیوونه س. از اول هفته هم برای خودم از خونه ساندویچ آوردم و وقتی مدیر رفته بیرون تندی خورده م.

من و دوس جون جمعه و یک شنبه با هم بودیم. جمعه که می خواستیم بریم سینما همون فیلم نیش زنبور. تا من رسیدم پیش دوس جون دیدم تیپ مردونه زده بعد کلاه اسپورت هم گذاشته، یک کلمه برگشتم بهش گفتم اخه کی با پلیور مردونه کلاه می ذاره؟ دوس جون هم یهو قاطی کرد شروع کرد به داد و بیداد کردن تو خیابون که چقدر به تیپ من گیر میدی؟ و کلاه رو از سرش برداشت و پرت کرد تو خیابون!!! و می خواست بره که من دستش رو گرفتم و نذاشتم بعد هم یکم دیگه داد و بیداد کرد. منم هیچی نگفتم. یعنی تا دو ساعت بعدش که رفتیم سینما و فیلم تموم شد من یک کلمه هم حرف نزدم. فیلمش هم با اینکه خنده دار بود ولی من انقدر بغض داشتم که به جای خنده گریه م می گرفت.

از سینما که اومدیم بیرون شروع کرد به حرف زدن ولی من بازم ساکت بودم. بعد هم یه ربع نشستیم تو پارک نزدیک سینما. دیگه حدود ۷ بود که برگشتیم سمت خونه. شبش هم با کلی حرف زدن دلخوری هامون رو رفع کردیم.

از یکشنبه هم تلفن خونه و هم دفتر قطع شد (چون بهم خیلی نزدیکن) تا عصر دوشنبه که وصل شد. یکشنبه که با دوس جون حرفیدم بهش گفتم عصر می خوام تا کتابخونه برم، بیا با هم بریم که قبول کرد. همون روز هم مامانم خبر داد که زن عموش فوت کرده و دنبال بلیطه که بره شهرستان که تا من رسیدم خونه بلیط براش جور شده بود و توصیه های لازم رو کرد بعد هم راهی شد. تا یه هفته مسئولیت خونه و غذا درست کردن افتاد گردن من. چقدر هم که من آشپزی بلدم:)

من رفتم کتابخونه٬ دوس جون هم خودش اومد پارک. بعد هی اعلام می کردن تو پارک همایش هفته ی کتابه و هر کی دوس داره می تونه بره که به دوس جون گفتم بریم ببینیم چه خبره. جلوی در به همه یه بسته می دادن که توش میوه و شکلات و آبمیوه و کیک بود با یه کتاب که دوس جون خجالتی نگرفت. همایش هم خیلی چرت بود بعد هم دو نفر اومدن تنبک و سه تا ر بزنن که ما دیگه پاشدیم. از اونجایی هم که دوس جون طبق معمول نهار نخورده بود کلی گشتیم دنبال یه رستوران که ذرت هم داشته باشه. ولی جایی رو پیدا نکردیم. رفتیم از یه جا برای من ذرت گرفتیم بعد هم رفتیم یه رستوران پایین یوسف آباد. اونجا هم دوس جون غذا و سیب زمینی گرفت که خیلی مزه داد. ذرتش هم حرف نداشت. اون روز دوس جون خیلی پسر خوب و دوست داشتنی و جیگری بود البته اکثر موقع ها اینطوریه بچه م.

چون بابایی م خونه تنها بود حدود ۸ از دوس جون جدا شدم و اومدم سمت خونه. فردا و پس فردا هم دوس جون برنامه داره و نمی دونم کی همدیگه رو می بینیم.

الان کلی وب نخونده دارم که برم خونه همه رو می خونم. وای که این اعتیاد به نت چقدر بده:)

+خانومه نوشته درسه شنبه 26 آبان1388ساعت15:45| |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. دارم از سر کارمی آپم :‌) ها ها ها. چقدر مزه میده. اول یکم در مورد کارم بگم. شغلم اینجا همونیه که تو تابستون برام ردیف شد ولی بعد بهم خورد. نمی دونم یادتون هست یا نه؟ من که دو.سش دارم ولی همون طور که گفتم حقوقم کمه. بعد از خونه مون هم تا اینجا پیاده 2 دقیقه راهه که این نکته ش عالیه. کارم هم تقریبا سنگین نیست. ولی مدیر خیییییییییییییییلی خنگه.

در مورد نهار هم که دوس جون گفته بابا اینجا چون هنوز کارش خیلی رونق نگرفته، من تنها کارمندش هستم یعنی فقط من اینجام وآقای مدیر. روز اول هم من ازش پرسیدم من وقت نهار و نماز دارم که گفت: آره. ولی خب وقتی فقط ما دو تاییم ایشون هم نهار نمی خورن. من روم نمیشه از خونه غذا بیارم، بعد برم گرم کنم و برم تو اتاق و تنهایی بخورم. به نظر شما ضایع نیست؟ وقتی هم ساعت 3 و 4 میشه یه تعارف می کنه که نهار چیزی می خورید بگیرم یا درست کنم؟!! خب منم مسلما می گم نه و ترجیح می دم همون 4 برم خونه بخورم. حالا یه کم که راحت تر شدم اینجا از خونه غذا میارم. این دوس جون هم بره به نهار خوردن خودش گیر بده که همیشه 5/6 و یا بعضی وقتا ساعت 8 شب نهار می خوره!!!!

دیروز هم با دوس جون بودم که خیلی خوش گذشت و خوب بود. من به دوس جون گفتم بزنگه سینما گلریز و سانس های فیلم نیش زنبور رو بگیره که قرار شد سانس 5 رو بریم. منم اومدم خونه نهار خوردم و یه ربع به 5 دوس جونو دیدم و با هم رفتیم سمت سینما. بعد دوس جون رفته بلیط بگیره آقاهه می گه نه امروز این فیلم رو نداریم از فردا می ذاریمش. دوس جون می گه پس چرا من زنگ زدم نگفتین امروز نداریم؟ می گه نمی دونم!! خلاصه که کلی حالمون گرفته شد.

دیگه قرار شد بریم سمت ولیعصر.اون وقت دقت کنین دوس جون هنوز نهار نخورده بود. بعد از کلی تو ترافیک موندن رسیدیم ولیعصر. منم گفتم بریم چند تا مغازه پلیور ببنیم. رفتیم تو یه مغازه که مردونه ش طبقه بالا بود بعد داشتیم از پله هاش می رفتیم بالا سر من محکم خورد به یه قسمت دیوار که برآمده بود. واییییییییییی یعنی فکر کردم سرم شکست انقدر بدجور صدا داد. دوس جون هم کم مونده بود غش کنه. کلی سرم رو ناز و نوازش کرد و قربون صدقه م رفت. تو همون مغازه آقاهه چند تا مدل اورد که دو تاش خوب بود. با اینکه پرو نداشت ولی چون ما شک داشتیم که اندازه س یا نه، اجازه داد دوس جون پرو کنه. انقدر تو تنش خوب بود و بهش میومد که فروشنده گفت آقا اصلا عوض نکن و همین طوری برو. دوس جون هم از خدا خواسته دیگه عوضش نکرد. همون رو خریدیم. و پلیور خود دوس جون رو گذاشتیم تو نایلون. از اونجا هم یه کم دور زدیم تا یه کافی شاپ پیدا کنیم. دوس جون می گفت بریم غذا بخوریم ولی من سیر بودم. از یه جا برای خودش غذا و برای من سیب زمینی گرفت و رفتیم پارکی که پشت خونه ی ما بود نشستیم. که هم غذاش و هم سیب زمینی ش خیلی خوشمزه بود. تا ساعت 7 اونجا بودیم بعد چون دوس جون کار داشت دیگه کم کم بلند شدیم. این هم از دیروز که خیلی خوب بود. پلیورت هم مبارک دوس جونم خیلی خوش تیپ شده بودی. بعد هم که از دوس جون جدا شدم رفتم براش یه افتر شیو خریدم.

دوس جون بهم سفارش داده براش یه کارت ویزیت بزنم. دعا کنید خوب از عهده ش بربیام که دوس جون هم راضی باشه.

و اینکه از اونجایی که من خیلی بی جنبه م و با اینکه ساعت کاری م خیلی زیاد نیست ولی وقتی می یام خونه خییییییییییلی خسته م و دیگه نمی تونم خیلی بیام نت. به این خاطر احتمالا یکم کم پیدا میشم. همه ی آپ های دوستای گلم رو می خونم ولی آخر هفته ها برای همه تون نظر می ذارم. امیدوارم منو ببخشید. احتمالا فردا هم دوس جونو می بینم.

پ.ن: سلوا چرا وبت رو بستی؟!!!

+خانومه نوشته درپنجشنبه 21 آبان1388ساعت12:11| |

سلام من دوست جونم امروز اومدم بعد از مدتها یه آپ کوچولویی بکنم. اول از سرما خوردگیا بگم که بیچارم کرده و خونه نشینم کرده چند وقت هی خوب میشم دوباره مریض میشم خدارو شکر بزنم به تخته عزیزدلم سرما نخورد. حالا سرما خوردگی به کنار قضیه کاریم که واقعا مغزمو اعصابمو بهم ریخته در حدی که نه میتونم  فکرمو متمرکز کنم نه اینکه تصمیم بگیرم  خلاصه فقط تو استرس به سر میبرم از خانومم روم نمیشه کمک فکری بگیرم چون واقعا اعصاب اونم بهم ریختم با کارم و بعضی موقعها میگه حالم بهم میخوره از شغلت . بیخیال از خودمون بگم که این چند روز فقط دعوا کردیم و خدارو شکر با هزار بد بختی دیشب باهم آشتی کردیم . راستی خانومم دو روزه میره سر کار  قربونش برم من راستی یه نکته جالب بگم  بهتون من که بهش میگم گوش نمیکنه شاید شما بتونید حلش کنید . خانومم میره سره کار  روش نمیشه ناهار بخوره  و من هم از این بابت خیلی حرص میخورم  که ناهار خوردن مگه چیه که آدم روش نشه . عیبی نداره اولش کم کم عادت میکنه. در آخر هم از خدا میخوام یه کمی بهم آرامش بده همین. برای همتون هم این آرزو رو دارم.  خانومم خیلی زیاد دوست دارم  دلیل زندگی کردنمم فقط تویی

+خانومه نوشته درچهارشنبه 20 آبان1388ساعت1:23| |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. چند روزه که یکی از دوستای دوس جون که یه مدت نبود (برای کار رفته بود شهرستان) برگشته. و احتمالا دوس جون می خواد باهاش کار کنه. منم کمی تا قسمتی به این دوستش حساسیت دارم. البته یه کمش هم تقصیر دوس جونه که اکثر مواقعی که با این دوستشه یه کم بد قول میشه.

چهارشنبه هم که به دلایلی! آنتن های ما رفته بود. از خونه زنگیدم به دوس جون. گفت امروز جای خاصی نمی رم. هر وقت خواستی بزنگ به گوشی م اگر آنتن های ما هم رفته بود بزن خونه مون. (در مواقع عادی هیچ وقت یهویی نمی زنگم خونه شون)

یکی دو ساعت بعد وقتی دیدم گوشی ش نمی گیره زنگیدم خونه شون که مامانش برداشت. اول منو نشناخت. بعد که پرسیدم دوس جون هست، کلی باهام حال و احوال کرد و گفت رفته پاساژ. (این سومین بار بود که با مامان دوس جون حرفیدم)

وقتی هم فهمیدم با اون دوستش رفته خیلی از دستش ناراحت شدم. که بعدش دوس جون گفت: یهویی پیش اومده و مجبور شده بره. گوشی من هم که نمی گرفته که بتونه خبر بده.

دیروز هم با هم بودیم که دوس جون دوست داشت من برم سمت گیشا ولی من می خواستم برم کتابخونه. قرار شد من برم سمت پارک دوس جون هم خودش بیاد. هر چند که تو کتابخونه بنایی بود و تعطیلش کرده بودن.

دوس جون هم تقریبا زود رسید. یعنی کل یکی دو ساعتی که با دوس جون بودیم داشتیم تو سر و کله ی هم میزدیم. (مموشی من همه ش یاد شما می افتادم) دوس جون دستم رو گاز گرفت، منم در کمال نامردی محکم هم بازوشو گاز گرفتم و هم دستشو. یه کوچولو هم دلم براش سوخت. بعد بهش می گم می ذاری یه بار دیگه گاز بگیرم؟ اون هم در کمال مظلومیت گفت: آره. انقدر دلم براش ضعف رفت که جایی که گازگرفته بودمو بوس کردم. نمی دونم چرا دیروز همه ش دلم می خواست اذیتش کنم. دوس جون می گفت: مثل این بچه نق نقو ها شدی که خودشون هم نمی دونن چی می خوان.

هر چی هم گفت چی می خوری برم بگیرم؟ گفتم: هیچی و نذاشتم بره. دیگه ساعت 8 بود که بلند شدیم. ولی کلی یخ کردیم تا تونستیم تاکسی گیر بیاریم. این هم از دیروز. احتمالا امروز یا فردا هم همدیگه رو می بینیم. دیروز دو جا رفتم برای کار تقاضا دادم. یه جا هم قراره فردا برم. حالا این جایی که فردا می خوام برم با خونه مون حدود 100 متر فاصله داره!! چی می شد اگه همین جا استخدامم می کردن؟ سه دقیقه ای می رفتم سر کار و برمی گشتم خونه: )

انرژی مثبت: من مطئنم که 100% فردا که رفتم برای مصاحبه همه چی خوب پیش میره و از من خیلی خوششون میاد و منو استخدام می کنن. ایشششششالا.

پ.ن: کاره برام ردیف شد و دیروز و امروز رفتم. کار رو تقریبا دوست دارم ولی متاسفانه حقوقم خییییلی کمه چون دفتره هنوز کارش رونق نگرفته و آقای رئیس هم قول داده به محض زیاد شدن کار و مشتری حقوق من هم زیاد بشه. بازم برام دعا کنین. از همه تون ممنونم.

+خانومه نوشته درجمعه 15 آبان1388ساعت14:7| |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. دوشنبه با دوس جونم بودم که روز خیلی خوبی بود. بهش گفتم هوس کردم برم پارک لاله که اول دوس جون گفت نه ولی بعد قبول کرد بریم اونجا.  از صبحش هم تلفن خونه شون قاطی کرده بود و هی قطع و وصل می شد و با کلی دردسر تونستیم قرارمون رو هماهنگ کنیم.

تا از خونه اومدم بیرون دیدم بارون گرفته که البته نم نم بود و خیلی هم هوا خوب بود. اون جمعه که رفته بودیم بیرون دوس جون یهویی برگشت گفت یادش بخیر یادته اون اولا یه مدل خط چشم می کشیدی؟ بعد کامل مدلش رو توضیح داد. خییییلی برام جالب بود چون خودم کلا یادم رفته بود اون مدلی خط چشم کشیدن رو. خوشم میاد وقتی می بینم دوس جون به بعضی چیزهای مرتبط به من انقدر دقت داره. دوشنبه به خاطر دوس جون همون مدلی خط چشم کشیده بودم.

من رسیدم جلوی در پاساژ لاله٬ دوس جون هم چند مین بعد من رسید. چون بارون میومد قرار شد اول بریم یه دور تو پاساژ بزنیم. که من پیشنهاد دادم بریم همون کافه هوسینی که یه بار رفته بودیم. که این دوس جون هم کارت های عضویت مون رو با خودش نیوورده بود. یه کم مغازه نگاه کردیم بعد هم رفتیم همون کافی شاپه.

من چیپس و پنیر مخصوص سفارش دادم و دوس جون چون تازه نهار خورده بود(!!!) آب پرتغال. کلی هم به خاطر خط چشم من ذوق کرده بود. یه کم گوشی بازی کردیم و حرفیدیم. من هم به زور از چیپس و پنیرم به دوس جون می خوروندم. آخه من موندم مگه میشه مرد انقدر کم غذا باشه؟ اونم برعکس من. به دوس جون می گم دلم برات می سوزه چطوری می خوای خرج شکم منو با این معده ی گل و گشاد بدی؟ :))

آقاهه هم با اینکه ما کارت هامون رو جا گذاشته بودیم ولی به قیمت اعضا برامون حساب کرد. آخه تو منوش قیمت هایی که برای عضوهاست تخفیف داره:)

بعد هم با دوس جون رفتیم سمت پارک. صندلی ها تقریبا خیس بودن. با دوس جون یه صندلی رو خشک کردیم و نشستیم. یه عالمه دوس جون باهام عشقولی بود و با حرفای قشنگش منو می برد تو آسمونا. چترش رو هم تکیه داده بود به دسته صندلی و هی تاکید می کرد یادمون باشه جا نذاریمش.

دیگه حدود ۸ بود که بلند شدیمو از همون جا سوار تاکسی شدیم به سمت میدون و همونجا از هم جدا شدیم. بعد دیروز که با دوس جون تلفنی می حرفیدیم برگشت گفت: دیدی بالاخره چتر رو جا گذاشتیم؟:) گویا دوس جون اینا خانوادگی سابقه شون خرابه تو جا گذاشتن چتر. بیچاره دوس جون دیروز دوباره تا پارک رفت  که ببینه میتونه پیداش کنه ولی چترشو برده بودن.

می خوام یه کوچولو در مورد یکی دو تا مساله کوچیک اینجا بنویسم امیدوارم باز کسی نذاره به حساب مرفه بی درد بودنمون!!!

اگه اشتباه نکنم توی مرداد ماه بود که برای دوس جون یه شلوار خریدیم و بهش گفتم این یکی از کادوهای سالگردت باشه. بهش هم گفتم یه چیز کوچیک دیگه هم برات می گیرم. بعد سر انگشتر خریدن٬ اون پولی که براش کنار گذاشته بودم رو هم بردم تا یه چیزی هم برای دوس جون بگیریم. ولی چون قیمت انگشتره بیشتر از پولی بود که دوس جون کنار گذاشته بود٬ دوس جون پیشنهاد داد که من پولی رو که برای دوس جون کنار گذاشتم رو بذارم رو پول انگشتر٬ بعد دوس جون که پول دستش اومد به همون اندازه ای که من کنار گذاشته بودم یه چیزی برای خودش بخره.

که تا الان هم طول کشید. تصمیم گرفتم از این به بعد برای هیچ مناسبتی این کارو نکنم. یعنی صبر کنم تا همون موقع یا خودم و یا با خود دوس جون بریم کادوش رو بخریم که دیگه این طوری طول نکشه.

فکر می کنم اون طوری که آدم دقیا تو همون روز کادوش رو بگیره خیلی مزه ش بیشتره تا اینکه قبل یت بعدش کادو بگیره. دوس جون خوبم می دونم که تقصیر تو نیست. ازت هم بی نهایت ممنونم به خاطر هر کادوی با ارزشی که برام گرفتی. دوست دارم از این بعد این قضیه کادو خریدن که می دونم برای هردومون هم چقدر لذت بخشه یه کم با برنامه ریزی بیشتری باشه. خیلی دوستت دارم گل قشنگم.

پ.ن: بالاخره من هم دا رو خوندم. فقط می تونم بگم خییییییییییلی تلخ بود خیلی. بعضی جاهاش رو که برای دوس جون تعریف می کردم هنگ می کرد... 

پ.ن: به زودی با دوس جون می ریم خرید و براش یه پلیور می گیریم.

+خانومه نوشته درچهارشنبه 13 آبان1388ساعت12:52| |

سلام خوبین؟ این روز مبارک رو به همه تبریک می گم. ایشالا که به حق ضامن آهو همه به مراد دلشون برسن. منو دوس جون رو هم دعا کنید.

دیروز برای دوس جون کار پیش اومد و نشد بریم بیرون ولی احتمالا امروز می ریم. میام ادامه ی این آپ رو می نویسم.


سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. بالاخره منو دوس جون جمعه همدیگه رو دیدیم و مراسم سه سال پیش مون رو اجرا کردیم. من از دوران هنرستانم یعنی 4 سال پیش با دوستام برای 8/8/88 جلوی در مدرسه مون قرار گذاشته بودیم. به دوس جون هم گفتم من با اونا می رم بیرون. بعد میام پیش تو.

مدرسه مون هم به اونجایی که اولین بار با دوس جون قرار گذاشتیم نزدیک بود. برخلاف انتظار من که فکر می کردم بیشتر بچه ها یادشون نباشه، خیلی ها اومده بودن. کلی از دیدن هم ذوق کردیم، مدرسه مون رو هم خراب کردن و در حال بازسازی ش هستن. با اینکه پر از عمله و کارگر بود رفتیم و توش چرخیدیم. یه عالمه هم عکس تو کلاس مون که پر از تیر و تخته و گچ شده بود گرفتیم.

از اونجا هم رفتیم پارک هنرمندان و به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتیم یه کافی شاپ رستورانی که ته پارکه. که خیلی هم جای بیخودی بود با غذاهای مزخرف و فوق العاده گرون. ساعت حدودای دو بود که دوس جون زنگید و گفت من راه افتادم!! گفتم چرا انقدر زود؟ ما تازه اومدیم و هنوز هم سفارشمون رو نیاوردن. دوس جون هم گفت عیبی نداره من می رم سمت هفت  تیر، تو هم هر وقت تونستی راه بیفت بیا. اولین بار جلوی متروی اونجا همدیگه رو دیدیم. یادش بخیر.

من هم بعد از اینکه یه کم از غذای بدمزه ی اونجا خوردم با کلی معذرت خواهی از بچه ها خداحافظی کردم که برم پیش دوس جون. یه ربع به سه بود که رسیدم پیشش.

دوس جون هم کلی بانمک شده بود. اون کلاهی هم که من براش گرفتم رو برای اولین بار گذاشته بود که بهش میومد. راه افتادیم به سمت پل کریمخان. جالب بود که دوس جون چند تا از دیالوگ هایی که سه سال پیش بین مون رد و بدل شده بود رو کاملا یادش بود. یکی ش هم این بود که تو راه برشت گفت لب هام خشک شده. منم بهش گفتم: برق لبم رو بدم یه کم لبات و باهاش چرب کنی؟ با تعجب گفت: با برق لب؟ منم بهش گفتم: می ترسی ایدز داشته باشم؟ اونم خندید و گفت: نه بابا این چه حرفیه؟ بعد هم برق لبم رو گرفت و یه کم لب هاش چرب کرد. سه سال پیش تو اون مسیر یه سفره خونه هم بود که یه سر رفتیم اونجا ولی امسال پیداش نکریدم.

بعد هم دقیقا مثل همون روز رفتیم تو خیابون ویلا و تو همون پارک سه سال پیش نشستیم. که البته تو پارک هم کلی کنده کاری کرده بودن و ما با کلی فکر کردن یادمون اومد رو کدوم نیمکت نشسته بودیم. منم چون هنوز گشنه م بود به دوس جون گفتم بریم یه جا نهار بخوریم . ولی از شانس مون هیچ جا باز نبود یا اگر هم باز بود اغذیه فروشی بود. یه کم تو پارک نشستیم و تو سر و کله ی هم زدیم. تا دیگه دوس جون گفت من دارم ضعف می کنم بریم یه جا یه چیزی بخوریم.

که بعد از کلی گشتن و راه رفتن، رفتیم یه جا کباب گرفتیم. به نظر من غذاش معمولی بود ولی دوس جون هی مزه مزه می کرد می گفت یه چیزی باهاش قاطی کرده. خلاصه که دوس جون منو دق داد تا غذاش رو خورد. بعدش هم کلی غر زد که غذاش خیلی بد بود. از منم هی معذرت خواهی می کرد. دیگه ساعت نزدیکای 5 بود و نم نم بارون هم گرفته بود که قرار شد برگردیم سمت خونه چون دوس جون برنامه داشت و تا نیم ساعت بعد قرار بود بیان دنبالش. از همون جا سوار شدیم و نزدیک خونه ما پیاده شدیم. دوس جون هم از اونجا رفت سمت خونه شون. این هم از سومین سالگرد اولین دیدار منو دوس جون.

+خانومه نوشته درجمعه 8 آبان1388ساعت10:25| |