تبليغاتX
من و دوست جونم

سلام.امیدوارم خوب باشید.ببخشیداین چندروزآخر هی من میام مینویسم. بازم امروز باهم بودیم. این چند روزو حسابی میخوایم بترکونیم. امروز قرار بود بریم پارک منو شیده بدمینتن بازی کنیم آخه تا حالا با هم بازی نکردیم. شیده گفت ساعت ۵ بیا منم گفتم هوا گرمه دیر تر بیایم هوا خنک بشه گفت نه و یه کم کوچولو دعوا کردیمو اصلا نرفتیم. بعدش یه کم حرفیدیمو قرار شد ماشین بیاره بریم بیرون. من هم سر پاتوقمون وایستادم اومدو همونجا تو ماشین نشستیمو کلی مسخره بازی در آوردیمو لاو ترکوندیم اینم از امروز که خدا رو شکر خوب بود  شیده در هر شرایطی مخواممممممممممممممت و مال خودمی فعلا

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 1:58 توسط خانومه دوست |

سلام. خوبید دوستای گلم. به خدا منو شیده که از ته دل دوستون داریم.نمیدونم اینهمه محبتتونو چطوری باید جبران کنم. اتفاقا همین الان داشتم با آریا صحبت میکردم وبابت راهنماییهایی که بهم کرده ازش تشکر کردم بازم از همینجا از آریا منصور میلاد (ه) نوید جوجو هانیه سمیه مهسا...... و بقیه دوستامون که من اسماشون یادم نیست بگم و عذر میخام ازشون و میبخشید بابت اینکه نمیام بهتون سر بزنم واز تک تکتون تشکر کنم به جاش بازم از همین جا از همتون تشکر میکنم  

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 1:26 توسط خانومه دوست |

سلام خوبین؟ منم دیگه خانومه دوست. حالا دوس جون دو بار آپیده نکنه منو یادتون رفته؟

خب من اومدم یه کم تعریف کنم. این روزهای آخری که دوس جون هست خدا رو شکر داره روزهای خوب و خاطره انگیزی میشه برامون. دیروز که من با دوستم رفته بودم امامزاده صالح دوس جونو هم جو گرفت که منم میام. من هم گفتم باشه. تا ما زیارت کنیم و نهار بخوریم خودتو برسون تجریش.

زیارتمون رو کردیم نمازهامونو خوندیم.یعدش به توصیه سمیه جون رفتیم قائم یه کم گشتیم. و رفتیم هایدا که دوس جون زنگید که من نیم ساعت دیگه تجریشم. بعد از نهارمون همون جا از الی جدا شدم و رفتم اون طرفه میدون که با دوس جون قرار داشتم. دوس جونم کلی خسته شده بود چون رفته بود دنباله یه سری کارهای بانکی. بهش گفتم بریم هین جا چند تا نقره فروشی هست برات یه حلقه بخرم. چون حلقه ای که براش از مشهد گرفت بودم براش گشاد بود و نشده بود تنگش کنه. حلقه ی من هم وقتی می ندازم به پوستم حساسیت می داد.

این شد که دوس جون گفت باشه بریم من هم برای تو حلقه می خرم. خلاصه بعد از یه کم گشتن دوس جون یه حلقه تقریبا ساده انتخاب کرد و همونو گرفتیم. من هم یکی انتخاب کردم که خیلییییی گروون می گفت و دوس جون هر کاری کرد من برش نداشتم چون اصلا نمی ارزید.

بعد اومدیم پارک ملت. تا حالا با هم نیومده بودیم. خیلی هم خلوت بود. یه کم نشستیم. یه کم از ساندیچم رو که مونده بود با خودم آورده بودم و به زور دادم دوس جون بخوره. انقدر ساعت ۵/۶ نهار خورده اون موقع که ساعت ۳ اینطورا بود زیاد میل نداشت.

بعد از نیم ساعت نشستن اومدیم سوار شدیم که بیایم فاطمی. ولی کلی تو ترافیک و گرما موندیم. و من در اوجه بیخیالی سرمو گذاشتم رو شونه دوس جون خوابیدم که خیلی حال داد.

شب هم دوس جون با دوستش رفته بود برام حلقه گرفته بود که من یه کم حرصم گرفت که چرا صبر نکرده با خودم بریم. یه کوچولو هم سرش حرفمون شد که دوس جون گفت فکر نمی کردم انقدر برات مهم باشه و خواستم سورپرایز شه.

امروز هم که خیییییییییییییییییلی روز خوبی بود یعنی حرف نداشت. که چون خیلی خصوصیه تو ادامه مطلب می نویسم. خواهشا نخونیدش. اگر هم خوندین در موردش صحبت نکنین لطفا. ممنون.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 22:14 توسط خانومه دوست |

سلام این دفعه هم من اومدم بنویسم. به خوبیه شیده که نمی نویسم چون خودش اسرار میکنه میام هیم میگم بابا اشتباه مینویسم همه مسخرم میکنن میگه بی خیال دستت راه میفته عادت میکنی.بازم اگه غلط نوشتم به بزرگواریه خودتون ببخشید. خب از امروز بگم که باهم بودیم. امروز قرار گذاشتیم رفتیم سینما فیلم تیغ زن  از فیلم تعریف نکنم که واقعا چرت بودو هیچ موضوعه خاصی نداشت. بعدش اومدیم پارک لاله نشستیم وکلی باهم مهربون و لاو لاو بودیم تو پارک روی صندلی که نشسته بودیم یه گنجشکه خیلی بانمک که اصلا از ما نمی ترسید پیشمون بود دقیقا یک ساعتی که ما اونجا بودیم گنجشکه هم اونجا بودو چیپسایی که ما خورده بودیم یه کمیش رو زمین ریخته بود داشت اونارو میخوردو هی دوستشو صدا میکرد 

شیده هم دید گنجیشکه خیلی توجهمو به خودش جلب کرده الاهی قربونش برم حسودیش شد منم وقتی فهمیدم یه دونه محکم ماچش کردم فردا  هم الاهی قربونش برم می خواد با الهام بره امام زاده صالح  آخه نذر داشتن. اینم از امروز که خدا رو شکر عالی بود البته همیشه با شیده جونم عالیهاز دوستای گلمم ممنونم که میان اینجا سر میزنن ونظر میدن تورو خدا شرمنده که من نمیام بهتون سر بزنم آخه شیده میدونه همین آپم که سالی یه دفعه میکنم با هزار مصیبت تک تکتونو منو شیده دوست داریم وهمیشه به یادتون هستیم و برای همتون آرزوی خوشبختی میکنیم                                                                                 شیده جوننننننننننننننننننننننننم در حده مرگ عاشقتم    یادت نره

 

پ.ن از طرفه خانومه دوست: عزیزه دلم من هم این عکس رو تقدیم می کنم به تو.

دلم واسه تو بغلت بودن تنگ شده شاهینم

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 2:12 توسط خانومه دوست |

سلااااااااااااااام . بالاخره بعد از چند سال من اومدم آپ کنم(شاهینم) همون طور  که شیده گفته من حداقل تا ۸.۹ روز دیگه میرم سر بازی چاره ایم ندارم بالاخره یکی از راه های رسیدن به عزیز دلم اینه. برای خودمم جالبه ببینم سرباز بشم چه شکلی میشم. فکر کنم این شکلی شمولی مممممرررررررد  میشم. بگزریم از جمعه و امروز بگم که باهم بودیم. جمعه شیده قرار بود ماشین بیاره و بیاد پیشه من که باباش ماشینو برده بود تعمیر گاه و تا ساعت هفتو خورده ای شیده رو کاشته بود وهی بهش میگفت الان میام. آخرسر باباش اومدو ساعت هفتو نیم اومد پیشم منم دلم خیلی تنگ شده بود واسش وکلی باهم مهربون بودیمو لاو یه یک ساعتی با هم بودیم عکسای عروسیه داداششم آورده بود دیدم کلی عقده ای شدیم  ایشالاه نوبت ما هم میشه امروزم قرار  گذاشتیم رفتیم کافه سینما تو فاطمی همون آقاهه که منو شیده متنفریم ازش با خودشم مشکل داره. تو لیست منوش نوشته بیشتر از ۴۰ دقیقه نشینید ما هم از لجش یک ساعت نشستیم مردیکه فکر کرده چیه کافی شاپ مزخرفش. بگزریم دلم خیلی ازش پره بعدش مسعودو فاءزه مزاحم  زنگ زدن اومدن دنبالم رفتیم بیرون از شیده هم خدافظی کردم که قرار شد منم زود برم خونه بهش بزنگم که طبق معمول آقایون مارو الاف خودشون کردنو نتونستم بزنگم وشیده از دستم ناراحت شد با اینکه چند سری با موبایل حرفیدیم. بگزریم اینم از چند روز ما که خدارو شکر بد نبود. شیده با همه این ناراحتی هایی که پیش میاد و میدونی تخصیر منم نیست دوست دارم و میخوامت و بهت قول میدم همه این ناراحتی های جزعی یه روزی تموم میشه وبرات خنده دار مشه  ولی خودمونیما آپ کردنم کار هر کسی نیست من که بریدم واقعا دستت درد نکنه شیده تا آپ بعدی که خوده شیده بیاد بنویسه خداحافظ 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 2:10 توسط خانومه دوست |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟ ما هم خوبیم. خدا رو شکر

داداشیم هم داماد شد دلم واسش تنگ شد خب. می خوام از اول تعریف کنم. سه شنبه که دختر خاله هام اومدن خونهمون که بریم لباس بگیرن. فکر کن٬ روزه قبل از عروسی.

راستی کنکور هم ندادم چون من فکر کردم ۵شنبه صبحه وکنکور هنر بعد از ظهر بود. دقیقا با پاتختی این شد که اصلا نرفتم کارتم رو هم بگیرم.سه شنبه ما بعد از ۲/۳ ساعت گشتن و چیزی پیدا نکردن رفتیم گیشا. که دوس جون هم زنگید و اومد پیشمون. انقدر رفتیم و اومدیم تا بالاخره اون ۲ تا رضایت دادن و خریدن. دوس جون هم باهامون میومد تو مغازه و کلی تخفیف می گرفت بعد هم رحمان اومد. وایییی چقدر گ شت ا رشاد زیاد بود  یکی دو تا دختر رو هم داشتن می بردن که سوار کنن. ما هم تندی اومدیم سمته سره گیشا. دوس جون تا سره گیشا باهامون بود بعد هم برامون ماشین گرفت و ما اومدیم خونه.

راستی روزه مادر رو با تاخیر اول به مامانه خودم و مامان دوس جون و بعد به همه مادرها تبریک می گم

۴شنبه هم که از صبح پا شدیم رفتیم آرایشگاه. بعد اومدیم خونه نهار خوردیم. من رفتم آتلیه عکس گرفتم. مامان اینا همه رفتن. قرار شد من و دخترخاله هام هم با بابام بیایم. بمان که چقدر تو ترافیک موندیم و اعصابمون خورد شد ولی خیلی دیر نرسیدیم خدا رو شکر

رفتیم سره سفره عقد داداشیه خوش تیپ و ماهمو دیدیم که چقدر دامادی بهش میومد (ایشالا قسمته دوس جونم بشه) و عروس خانومو. تونجا همه فامیل ها اصلی بودن. بعد هم مراسمه عقد بود و اینا. ساعت ۸ هم کم کم مهمونای تنبل تشریف آوردن و مرامه بزن برقص شروع شد. بعد هم شام خوردیم و رفتیم خونه مامانه عروس واسه اجرای بقیه مراسم بزن برقص

 ساعت دو اینطورا هم دیگه راه افتادیم و رفتیم خونه عروس و داماد و دست به دستشون دادیم ایشالا که خوشبخت بشن.

ساعت ۳ رسیدیم خونه و ۷/۸ دقیقه ای با دوس جون حرفیدم و کلیییییی عشقولی بود باهام

دیروز هم که پاتختی بود. ولی چون وقته آرایشگام دیر شد دیگه وقت نشد برم آتلیه و از اونجا یه راست رفتیم برای پاتختی که خیلی خلوت بود. و اکثر مهمونا همون دیروز کادوشونو داده بودن به مامانم که دیگه نخوان بیان پاتختی. عصره دیروز هم بعد از یه کم بزن برقص بابام اومد دنبالمون و با عروسمون رفتیم خونهشون رو ببینیم چون تا حالا خونه شون رو ندیده بودیم.

خونه شون خییییییییییییلی ناز بود. ایشالا مبارکشون باشه. دوس جون ایشالا منو تو هم یه خونه خوشگلو نقلی می گیریم.

راستی در مورده عکس دوس جون هم آره من که گفتم خیلی بانمک و جیگره. مرسی هم به خاطره لطفه شما. حیف که دوس جون نمیذاره ولی اگه عکسه نی نی های خودمو می ذاشتم چی می گفتین؟

خبرا همین بود دیگه. الان وقت ندارم ویرایش کنم. اگه غلط تایپی داشت ببخشید.

 

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 13:51 توسط خانومه دوست |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. دعواهای کوچولوی الکی می کنیم بعدش هم زودی آشتی می کنیم.

وقتی یادم میفته ۱۸ روز دیگه دوس جون میره دلم می خواد سرمو بکوبم به دیوار. تو این دو سالی که با هم بودیم. شاید بیشتر از ۴/۵ ساعت از هم بی خبر نبودیم. به جز اون اولا که فقط من باید زنگ می زدم. و دو سه بار یه روز بهش نزنگیدم.

حالا چه طوری روزها و هفته ها بدونه شنیدنه صداش و داشتنه خبری ازش سر کنم.... حالم خیلی بده....

از سه شنبه بگم. که من رفتم آرایشگاه و پشته موهامو کامل بلوند کردم و تمامه مش های جلومو هم مشکی. از اونجا هم یه راست رفتم پیشه دوس جون که رفته بود کفش خریده بود. که خیلی قشنگ و شیک بود. مبارکش باشه.

خیییییییییییلی از موهام خوشش اومد و ذوق کرد. و کلی هم گیر داد که نبینم میری بیرون هی موهاتو بذاری بیرون و از این حرفا. چون جفتمون خسته بودیم نیم ساعت با هم بودیم و بعدش از هم جدا شدیم.

شبش هم دوس جون به طور ناگهانی جوگیر میشه و در ساعته ۳ صبحه روزه ۲۹ خرداد!!! قضیه منو واسه مامانش میگه به طوره کامل.

مامانش هم کلی خوشحال میشه. و یه عالمه در مورده من سوال می پرسه و وقتی دوس جون جوابه سوالاش رو داده از من خوشش اومده خدا رو شکر. یه کم هم نصیحتش می کنه.  خوشحال شدم که مامانش در جریان قرار گرفت به صورت مستقیم چون قبلش هم می دونست ولی نه علنی. من که مامانش رو ندیده خیلی دوس دارم امیدوارم اونم بتونه منو دوس داشته باشه.

۵شنبه هم باز دیدیم همو. که روزه خوبی بود. کلی دوس جون از خاطراته بچه گیش گفت که حرصه منو در آورد با کارهایی که کرده بود.

خدا کنه بچه مون مثه باباش نشه تو این شیطونی ها. راستی یکی از عکس های نی نی های دوس جون دسته منه ازش اجازه می گیریم براتون می ذارم. چون واقعا نازه. انقدر مظلومه که دلم می خواد قورتش بدم.

یه کمی هم از خاطراته قدیمی مون صحبت کردیم. و احساستمون تو اون مواقع خاص...

خلاصه که روزه خوبی بود. بعد هم دوس جون برام ماشین گرفت و من اومدم خونه. دیروز هم می خواستم ماشین بگیرم برم پیشش که به خاطره بداخلاقی که کرد من هم نرفتم.

چهارشنبه عروسیه داداشیمه در حالی که فردا امتحانه تنظیم و ریاضی دارم٬ سه شنبه امتحان فیزیک و ۵شنبه ش کنکور هنر. پس کلی بهم حق بدید. احتمالا فقط دوشنبه یه سری میام نت. و تا شنبه دیگه نیستم. پس به بزرگیه خودتون ببخشید.

راستی خبر مهم: تله دوس جون تو این هفته وصل میشه. پس اون میاد وبلاگ.

همین دیگه. فقط تو رو خدا دعامون کنید. مواظبه خودتون باشین.  احتمالا تا هفته ی دیگه بای.

این عکس هم تقدیم به عزیزه دلم


این هم عکسه نی نی منه که با اجازه خودش گذاشتم. الهی قربونش برم که انقده مظلوم و نازه بگو ماشالا دیگه ببخشید کیفیتش خیلی خوب نیست.

 

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 11:3 توسط خانومه دوست |

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. از ۵شنبه هم هر روز همو دیدیم. و دیروز برای اولین دو بار همدیگرو در روز دیدیم شنبه که قرار بود بریم سینما. ساعت ۳.۳۰ جلوی سینما قرار داشتیم. تا رسیدم دوس جون گفت من نه نهار خوردم و نه صبحونه بریم یه چیزی بخوریم.  رفتیم من آب طالبی خوردم و اون هویج بستنی. بعدش هم رفتیم سینما. اون پیرمرد بانمکه که توی ترش و شیرین و توفیق اجباری بازی کرده بود هم تو سالن سینما بود. انقدر مظلوم بود مثله دوس جونم

رفتیم فیلمه زن ها فرشته اند. اونقدر که من فکر می کردم خوب نبود. ولی بد هم نبود. فقط کارگردانش عقده ی چشمه سبز و مژه مصنوعی داشت همه زن ها از مهتاب کرامتی و نیکی کریمی و لیلا اوتادی چشم سبز بودن. واسه امین حیایی هم لنزه سبز-طوسی گذاشته بود. همه زن ها هم از دم مژه مصنوعی داشتن.

ولی فیلمش بد آموزی داشت نباید دوس جونو می بردم بعدش هم رفتیم میدون سیمکارته ایرانسل بگیریم. آخه اون سیمکارتم از اون موقع که از مشهد اومدم کاملا آنتنش رفته هر چی هم زنگ می زنم به ایرانسله مزخرف٬ میگن: در دسته بررسیه شما منتظر باشینو دیگه من بیخیالش شدم.

بعد هم رفتیم پارکه پشت ولیعصر. دوس جون هی فیلمه تولدش رو دید. بعد هم اومدیم سمته خونه.

دیروز هم من امتحان داشتم. بعد از امتحانم اومدم گیشا و دوس جونو ۱۱ اونجا دیدم و با هم رفتیم تا دوس جون کفش بگیره. ولی از اونجایی که کفش ها خیلی بی ریخت بودن. یا جنسشون خیلی بد بود نشد کفش بگیره تا فاطمی اومد باهام. بعدش هم خودش کلی پیاده راه رفته بود.

عصر هم قرار بود بریم سفره خونه. باهاش نزدیکه سفره خونه قرار گذاشتم. و تا اونجا پیاده رفتیم چون خیلی نزدیک بود. اولین بار بود می رفتیم اونجا. و دوس جون کلی غر زد. قلیونش هم به نظره من خوب بود ولی دوس جون پدره آقاهه رو درآورد. یه ساعت نشستیم. من اسمس هایی که از خودمو دوس جون تو گوشیم نگه داشته بودم بهش نشون دادم. اون هم کلی با ذوق خوندشون و می گفت انگار اون موقع خیلی بچه بودم و تو بزرگم کردی. گفتم:نه عزیزم هنوز هم بچه ای. 

بعد رفتیم پاساژه که جدیدا جلوی پارک لاله باز شده یه کم اونجا دور زدیم چیزه خاصی نداشت. پس رفتیم توی پارک نشستیم. بعد من دو سه بار که تلفنی حرفیدیم و عشقولی بودیم صدامون رو ضبط کردم. و دوس جون تا حالا گوش نکرده بودشون. چون صداش کم بود٬ سرمون رو چسبونده بودیم بهم که بشنویم. پشتمون هم شمشاد بود. دیدیم یکی صدامون می کنه برگشتیم دیدیم پلیسه پارکه ولی آقاهه خیلی مهربون بود و گفت یک درست تر بشینید ما هم گفتیم چشم و رفت

بعدش هم یه کم در مورده این دو ماهی که دوس جونم نیست صحبت کردیم دیگه کم کم پا شدیم که بیایم سمته خونه. تا فاطمی با هم اومدیم و اونجا از هم خداحافظی کرذیم.

این هم از دیروز. باز هم خدایا شکرت. خیییییییییییلی ممنونم به خاطره این روزهای خوبی که داریم. همه روزامونو اینطوری کن و اینکه خدایا ازت خواهش می کنم دوس جونم بیفته تهران.

هانا جونم  منو به یه بازی دعوت کرده. بازی ۱۰ تایی ها.

اول ۱۰ تا چیزی که دوست دارم:

۱- اول از همه خدا رو که خیلییییییییییییی ددوسش دارم. هر چی من بنده ی بدی ام اون ۱۰۰۰۰ برابرش خدای خوبیه.

۲- دوس جونه عزیزم که خیلی دوسش دارم. و فکر کنم جز گرانبها ترین چیزاییه که تو این دنیا دارم.

۳- مامان بابامو داداشو فامیلهامو و خانواده ی دوس جونو

۴- دوستای خیلی صمیمیم: الهام یلدا مهرنوش دوقلوها سعیده حدیث

۵- کتاب خوندن و سینما مخصوصا کتاب ها و فیلم های عاشقانه

۶- آهنگ های عاشقانه و آهنگ هایی که دوس جون می زنه

۷- بیرون رفتن های اکیپی مخصوصا که دوس جون هم باشه و همین طور مهمونی

۸- برف و زمستان و هوای سرد

۹- خرید کردن٬ چیزایی که دوس دارم بخرم: لباس مخصوصا بلوز٬ بدلیجات ٬ کتاب ٬ و کادو برای دوس جون

۱۰- و در آخر وبلاگ و دوستای وبلاگیه گلم

حالا ۱۰ تا چیزی که بدم میاد:

۱- عصبانی شدنه دوس جون و غر زدن هاش

۲- آدم های تازه به دوران رسیده

۳- کسایی که هر کاری می کنن ولی در ظاهر خودشون رو خوب نشون می دن

۴- بیوفایی و خیانت و دروغ گفتن و بی معرفتی

۵- ایرانسل

۶- دوستای دوس جون

۷- آمپول زدن و دکتر رفتن و بیمارستان

۸-  هوای گرم و تابستون

۹- لوبیا پلو و باقالی پلو

۱۰- پسرهای سوسول وجلف

و ۱۰ تا دوستی که از طرفه من به بازی دعوت میشن:

تمامه بچه های لینک و میلاد  که تونظرات بازی می کنه.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 12:10 توسط خانومه دوست |

من(خانومه دوست) و دوست جونم از 20 مهر ساله 85 با هم هستیم و اگه خدا بخواد تا همیشه
اینجا هم یه دفتر خاطراته که من میام و خاطراته مشترکمون رو اینجا ثبت می کنم
تا همیشه یادمون باشه چه خاطراتی رو در کنار هم و با هم داشتیم
همه ی نظرات برامون قابله احترام هستن و به تمامه کسایی که نظر دادن سر میزنم

Home
Email
Night Skin