|
بچه ها یکی به من خبر بده که یکشنبه رو تعطیل رسمی اعلام کردن یا نه؟
سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. از الان بگم که این پستم خیییییییییییلی طولانیه. بذارید تو آف لاین بخونید. چون می خوام کل هفته رو تعریف کنم. از جمعه بگم. الان باورتون میشه یادم نیست سر چی حرفمون شد؟ ولی داشت به جاهای باریک می کشید. دوس جون هم سر این موضوع ناراحت بود که چرا هر دفعه می گه بریم بیرون من قبول نمی کنم و از هر چند بار گفتن یه بارش رو می رم؟ دیگه منو درک نمی کنه که خسته م. و نمی تونم هر روز برم ببینمش. بعد هم گفت من دیگه هیچ وقت بهت نمی گم. ولی هر وقت تو دلت خواست بگو، من حتما میام. بعد که قطع کردیم. من بدون اینکه بهش بگم حاضر شدم که برم پیشش. واسه خودم شاد و خندان، مغز تخمه و بادوم هندی هم خریدم که بریم آشتی کنون. تو تاکسی بودم که زنگید و نقشه م لو رفت. قرار شد تا من برسم پارک سر مجتمع شون حاضر شه و بیاد. هوا هم وحشتناک سرد بود. اولش که اومد گفت بریم کافی شاپ که من گفتم نه می خوام زود برگردم. یه کم به شوخی و خنده از دعوامون حرف زدیم و مغز تخمه خوردیم که یهو شوخی شوخی جدی شد. منم حلقه م رو در آوردم گفتم: نمی خواشم. (خودم می دونم لوسم، لازم به یاد آوری نیست) دوس جون هم یه کم گیر داد که یعنی چی؟ دستت کن. و از این حرفا که وقتی دید من گوش نمی کنم، دو باره اون کار وحشتناک رو انجام داد و بطرز وحشتناکی چند تا زد تو صورت خودش!!!!!! وای یعنی نزدیک بود من سکته کنم از دیدن این اتفاق. بعد هم رفت رو یه صندلی اون طرف تر چند دقیقه نشست. یه کم که آروم تر شد، برگشت و با یه جدیت ترسناکی گفت، همین الان حلقه ت رو دستت کن. منم زودی گوش کردم. ولی اشکم در اومده بود. بهش گفتم: دیوونه این چه کاریه می کنی؟ چرا خودت رو میزنی؟ اومد نشست پیشم و یه کم آرومش کردم. صورتش رو بوس کردم، گفتم: قربون صورتت برم چرا زودی تو صورتت؟ هیچی دیگه خلاصه آروم و بعد هم عشقولی شدیم!!! خودم می دونم هر دومون دیوونه ایم. بعد هم بادوم هندی خوردیم. ساعت هشت و خورده ای شده بود که از همون جا تاکسی گرفتیم ودوس جون تا خونه باهام اومد. روزهای بعد من سرم خیلی شلوغ بود. یکشنبه که تا 9 شب سرکار بودم، دوشنبه هم تا7. که بعدش با دوس جون قرار گذاشتم. منم حسابی داغوون بودم. یعنی دیر میشد اگه می رفتم خونه حموم می کردم. اصلا هم آرایش نداشتم. دوس جون که خیلی ذوق کرد، ولی کاری که می دونه من متنفرم رو انجام داده بود و حسابی لجم رو در آورد. اون کار هم اینه که دوس جون به صورتش کرم گریم می زنه تا پوستش صاف شه!!! این چیزیه که من ازش متنفرم تا حالا 1000 بار هم سرش دعوا کردیم. و قول داده که دیگه این کارو نکنه ولی باز... . به خدا پوست صورتش بد که نیست هیچی از پوست من هم بهتره. ولی خودش به این قضیه حساسیت داره. سمیه خداییش تو که دیدیش بگو، پوستش بده؟ هیچی دیگه من همیشه می گفتم دفعه دیگه اگه ببینم زدی، از همونجا برمیگردم خونه. ولی هیچ وقت این کارو نکرده بودم. ولی اون روز واقعا می خواستم برگردم. حسابی خسته بود و می خواستم یه کم در کنارش آرامش بگیرم که بدتر خستگی تو وجودم موند، حتی چند برابر هم شد. رفتم از همون جا براش یه کرم ضدآفتاب خریدم. بهش هم گفتم: به جز این حق نداری چیز دیگه ای به صورتت بزنی. شاید به نظر شما این مساله معمولی و مسخره بیاد. اما واسه ما خیلی بزرگ شده. هم از اصل قضیه خوشم نمیاد و هم این که فکر می کنم وقتی اون می دونم من خوشم نمیاد، یا از قصد این کار رو می کنه، یا من و نظر من انقدر براش مهم نیست که به حرفم گوش کنه. یه کم با هم راه رفتیم. دوس جون هم در مورد موضوعی که چند وقت بود می خواست بهم بگه حرف زد، حالا موضوع چی بود؟ اینکه دوس جون می گه: اگه تو واقعا منو دوس داری و می خوای، چرا برای من وقت تعیین کردی که تا سال 90 بیام جلو!!!! اگه من تا اون موقع نتونستم خودمو جمع کنم چی؟ یعنی تو منتظرم نمی مونی؟ هیچی دیگه اینم شد شروع یه بحث فرسایشیه دیگه. اونم در حالی که سال 86 خود دوس جون پیشنهاد داد که من چهارسال دیگه میام جلو. دیگه از ریز ریز حرفا نگم بهتره. آخرش ولی مثل همیشه بود. اینکه دوس جون منو دوس داره و می خواد و به هیچ عنوان نمی خواد و نمی تونه منو از دست بده... شبش که باهم حرف زدیم خیلی بهتر شد. و هر دومون حرفامون رو زدیم. سه شنبه هم من تا دیرموقع سرکار بودم. و چهارشنبه رفتیم بیرون که خدا رو شکر روز خوبی بود. رفتیم برای دوس جون کت شلوار بخریم. الهی من قربونش برم که انقدر با کت خوش تیپ میشد. فقط با تمام شلوارها مشکل داشت. چون کت ها سایزش بودن ولی شلوارهاشون براش گشاد بود. پرسپولیس هم برده بود و خیابون ها حسابی شلوغ بود. تو مغازه ها هم هی شیرینی خوردیم به خاطر بردن پرسپولیس. دوس جون نهار نخورده بود. کلی گشتیم تا یه رستوران پیدا کنیم. دو تایی مون ساندویچ خوردیم. بعد هم دوباره رفتیم تا دوس جون بگرده برای یافتن یه کت شلوار خوب و مناسب که به خاطر مشکلی توضیح دادم، هیچی پیدا نکرد. ساعت 8.30 بود که دیگه برگشتیم سمت خونه. تو خیابون هم یهو حال دوس جون بعد شد. فکر کنم فشارش افتاد. و من کلی حرص خوردم تا خیالم راحت شد که صحیح وسالم رسیده خونه. روز چهارشنبه برام خیلی عالی بود. هم سرکار شیرینی حسابی خوبی گرفتم، هم پرسپولیس برد و هم بعد از یه هفته، یه روز خوب با دوس جون داشتم. ولی دیشب باز بین مون دلخوری پیش اومد. یکی از دوستام هر سال،اربعین نذر آش دارن. که من هم دعوت بودم. اما دوس جون نذاشت برم. هیچ وقت نشده بود، جایی بخوام برم و دوس جون نذاره. اونم به خاطر چی؟ میگفت: اگه امروز بیرون خبری بشه و تو بیرون باشی، من ازت بی خبر بمونم، پا میشم میام دنبالت!! منم با اینکه حسابی دلخور شدم ولی قبول کردم که نرم. خلاصه که هفته مون خیلی خوب نبود. در مورد کارم هم بگم، من دفتر اسناد رسمی کار می کنم. هنوز هم بیمه نشدم. یعنی تازه رئیس رفته، دفتر رو به اداره بیمه معرفی کرده. حالا انگار بازرس باید بیاد و برامون کد کارگاه بذاره. (درست می گم؟) بعد من برم و به عنوان کارمند اونجا بیمه بشم. دعا کنین مراحل اداری ش طوری زود انجام شه که بیمه م از بهمن رد بشه. پ.ن1:دوستای خوبم که از پگاه پرسیدین، پگاه وبش رو به خاطر یه عده حسود حذف کرده... پ.ن2:سمیه بیا ببینمت دیگه، دلم برات خیلی تنگ شده. پ.ن3:بعد از ماه صفر می خوام برم موهامو یه مول جدید رنگ کنم. به دوس جون هم نگفتم چه نقشه ای دارم. امیدوارم خوب بشه و دوس جون هم خوشش بیاد. پ.ن4: مموشی بیا تعریف کن بدجنس ببینیم بالاخره کی عروس میشی؟ دیگه فکر کنم همه چی رو گفتم. آهان این جا موند. از یکی دو ماه پیش کامپیوتر دوس جون اینا حسابی اذیت کرد و داغون شد. این دوس جون هم خودش کلی دردسر کشید تا درستش کرد. قشنگ دو سه هفته در گیرش بود. بعد حالا که درست شده خواهران گرام اجازه نمی دن دوس جون خیلی پای کامپیوتر بشینه، مخصوصا که تو اتاق یکی از خواهرهاش هم هست. این پست رو قرار بود دوس جون بنویسه که نشد دیگه. حالا اگه اون بود، تو دو خط همه رو تعریف می کرد. یه عکس هم بذارم که دلم یه ذره شده واسه آرامش بغل دوس جون هر چند الان ازش دلخورم که نذاشت برم خونه ی دوستم...
سلام خوبین؟ ما هم خوبیم. وای که دلم واسه اینجا یه ذره شده بود. ولی بازم تو هفته نتونستم خیلی بیام نت. آخه این هفته خیلی برام پرماجرا بود. البته از نظر کاری. اول بیرون رفتنم با دوس جون رو تعریف می کنم بعد اون قضایا رو. تو این هفته فقط دوشنبه دوس جونو دیدم. چون هم سر من شلوغ بود و هم سر اون. دوشنبه قرار شد بریم اون پاساژی که سه تا کافی شاپ بغل هم داره. تا رسیدیم یه کم چپ چپ به اونجا که همیشه می رفتیم نگاه کردیم بعد در یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتیم بریم یکی دیگه از کافی شاپ هاش که خیلی هم باکلاس می زد. تا رفتیم تو، آقاهه گفت بهتون حق می دم خیلی سخته انتخاب از بین سه جا. ولی قول می دم از تصمیم تون پشیمون نشید!! خلاصه رفتیم نشستیم. منو رو که آورد بهش گفتیم زیر سیگاری بیاره، که گفت: ما اینجا اتاق سیگار داریم!! که همین رو به روس. یه پیاده روی خوبه!! اینجا سفارش تون رو میل کنین، برید اون طرف سیگار بکشید!!! ما هم سفارش دادیم. و رفتیم به سوی اتاق سیگار!!! خلاصه سوژه ای بود ها. البته واسه دوس جون خوب شد. چون می خواست یه کم در مورد حرف و حدیث هایی که در مورد کارش شده صحبت کنه. و تو فضای اونجا خیلی معذب بود. به جاش اینجا چون خلوت و ساکت بود، خیلی راحت همه ی حرفاش رو برام زد. بعد هم برگشتیم تو کافی شاپ. سرویس شون خییییییلی جالب بود. ما که واقعا خوش مون اومد. بذارید یه کم براش تبلیغ کنم. اسمش کافه سپیده س. از سر فاطمی که ولیعصر رو بیاید پایین پاساژ رو می بینید که طبقه پایین ش سه تا و بالاش هم یه کافی شاپ هست. رو میز هم حافظ بود. که برای خودمون نیت کردیم و گرفتیم که خییییلی خوب در اومد. برای کارم هم گرفتم که اونم خوب اومد. در کل روز خیلی خوبی داشتیم. دوس جون هم برام چهارتا فیلم آورده بود. که اولی ش رو که دیدم خیلی چرت بود. خب حالا در مورد کارم بگم. که قرار بود تکلیفم رو تا آخر دی معلوم کنه. شنبه بهش گفتم حقوقم رو بده که گفت: نه من گفتم دوستم فردا بیاد با شما صحبت کنه! حالا این چه ربطی به حقوق ماه پیشم داشت منم نفهمیدم. خلاصه که به چه بدبختی تونستم حقوقم رو اون روز بگیرم. بعد هم گفت که تصمیم گرفته بیمه م کنه ولی حقوقم همون قدر بمونه!! منم علنا بهش گفتم من به هیچ وجه به این شرایط راضی نیستم. حداقل باید همونی که گفتی رو بذاری رو حقوقم و بیمه م هم بکنی. فرداش هم دوستش ما رو کاشت و نیومد حتی جواب تلفن هاش رو هم نداد!! که من دلم حسابی خنک شد. چون قرار بود مامان من هم بیاد، زنگ زد بهش و گفت خوب ما رو سر کار گذاشتی ها. و یه کم حرف زد باهاش. اونم حرفش همون بود که به من گفته بود. مامانم هم بهش گفته بود: خب تو که می دونی دختر من به این راضی نیست و با این شرایط نمیاد. دیگه چرا دوستت بیاد؟ اون هم گفته بود نه شاید دوستم بتونه راضی ش کنه!! خلاصه بعد از کلی حرف و حدیث دیروز دوستش اومد. مامان من هم جایی بود و نتوست بیاد. خودم تنهایی باهاش صحبت کردم. حالا نکته ش چی بود؟ اینکه دوستش بعد از اینکه کلی از من و کارم تعریف کرد، طرف من رو گرفت و گفت حق با منه!!!! و به اون هم گفت که بیمه که از اول هم حق خانم بوده، از نظر حقوق هم باید خانم رو راضی کنی. فقط به من گفت چرا براش اضافه کاری نمی مونی؟ تو بمون منم بهش می گم هر روز که موندی هواتو داشته باشه. 10 بار جلوی خودش برگشت گفت من آدم گداصفتی نیستم، تا حالا هم نشده با کارمندام مشکل مالی داشته باشم. من تا جایی که بشه هواشون رو از نظر مالی دارم اونا هم خداییش تو کار برام کم نمی ذارن. قرار شد به حقوقم 30 تومن اضاف شه. بیمه هم بشم. هر روزی هم که براش اضافه موندم باهام حساب کنه. البته باز اصل حقوقم کمتر از قانون کاره. ولی تو کاری که هستم معمولا مردم بهم شیرینی میدن که تقریبا کم بودن حقوقم رو جبران می کنه. یعنی باورم نمی شد دیروز همه چی انقدربه نفع من تموم شه. واقعا دست دوستش درد نکنه که از روی انصاف حرف زد. این هفته خیلی اعصابم به خاطر کارم و اینکه فکر می کردم حقم داره خورده میشه، خورد بود. خدا رو شکر که اینم بر طرف شد. ببخشید اگه پرحرفی کردم. وقتی دیر به دیر آپ می کنم حرفام زیاد میشه. جالا نیست اون موقع که زیاد آپ می کردم خیلی کم حرف بودم. خب دیگه من بیام به همه سر بزنم که دلم واسه همه دوستای گلم یه ذره شده. اضافه نوشت در سه ساعت بعد: الان وب همه رو باز کردم و خوندم ولی با دوس جون حرفم شد. هیچ حسی برای نظر دادن ندارم. منو ببخشید. مونا جان بهت تبریک می گم و برات خوشحالم. مموشی ایشالا همه چی به خیر و خوبی برگزار شه عزیزم.
سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. تو این هفته اصلا نشد درست حسابی بیام نتولی به جاش سه بار دوس جونو دیدم که هر روزش هم خوب بود. یکشنبه اتفاق نادری افتاده بود که در سال شاید یکبار پیش بیاد، اونم این بود که دوس جون نهارش رو خونه خورده بود. من می خواستم برم کتابخونه. قرار شد خودم برم، دوس جون هم خودش رو برسونه. نمی دونم چرا اون روز دوس جون انقدر جیگر شده بود. از در کتابخونه که اومدم بیرون و دیدمش دلم می خواست قورتش بدم. از قبل هم بهش گفته بودم فقط به شرطی میام بیرون که برام از اون سیب زمینی های با پوست بخری. شکمو بودن در چه حد؟!! و چون دوس جون نهار خورده بود فقط یه دونه سیب زمینی گرفتیم و اومدیم تو پارک نشستیم. منم هنوز مریض بودم و حسابی فین فین می کردم.بعد هم یه عالمه از عکس هام رو که قبلا از تو گوشی دوس جون پاک کرده بودم براش فرستادم. زود هم برگشتیم سمت خونه. سه شنبه هم با هم رفتیم فیلم هر* شب *تنهایی که بد نبود. ولی از اونجایی که آبغوره گرفتنم حرف نداره بعضی جاهاش حسابی اشکم دراومد. جالب بود که همه ی جایزه هایی که فیلم گرفته از جشنواره های خارجی بوده و از جایزه های خودمون بی نصیب مونده بود. اینم یه جورشه دیگه. همون روزهم دوستم شماره ی یه آقا رو بهم داده بود که دنبال کارمند بوده، منم یه غلطی کردم بهش زنگ زدم. اولا که کلی مشکوک بود و می گفت من با شما تو شرکت قرار نمی ذارم و بیرون می بینمت تون. منم بهش گفتم با مامی م میام. قرار شد بهم خبر بده. حالا هی زنگ می زد و اسمس می داد. واسه دوس جون تعریف کردم که خیلی قاطی کرد و گفت حق نداری جوابش رو بدی. بعد که هی زنگ زد، دوس جون گفت، جواب بده بگو منصرف شدم، که من روم نشد. یارو هم ول کن نبود. بعد از سینما هم با دوس جون رفتیم سمت پارک پشت خونه ی ما. دوس جون هم رفت دو تا ساندویچ گرفت. منم نصف ساندویچم رو دادم به یه پیشی که نشسته بود نزدیک مون و از جاش تکون هم نمی خورد. خیلی گوگولی بود. آهان راستی اینم بگم، آسمون قرمز بود، بعد دوس جون گفت برف میاد، من گفتم: نخیر باروونه. دوس جون پیشنهاد داد شرط ببندیم، خودش هم یه کادوی بی ناموسی رو پیشنهاد داد. منم قبول کردم. بعد دیدید که دیروز و شب قبلش بارون اومد. حالا این دوس جون داره از زیر خرید اون "چیزه" در میره : )) دیروز هم با هم بودیم که من رفتم سر گیشا. اولش یه کم با هم کل کل کردیم. بارون هم تازه نم نم داشت می گرفت. رفتیم اون کافی شاپی که سر گیشاس. تا دوس جون بره wc من تندی پیتزا و چیپس و پنیر و سیب زمینی سفارش دادم با نوشابه ای که دوس داره. چون اگه خودش بود. می گفت من نصف پیتزا رو بخورم سیر می شم، تو هر چی دوس داری برای خودت سفارش بده. وقتی اومد بهش گفتم چیا سفارش دادم گفت خب خودت می دونی که نصف همه ش رو باید خودت بخوری!!! حسابی هم اونجا شلوغ بود. کلی حرفیدیم تا غذامون رو آوردن. دوس جون هم یه کم سیب زمینی و چیپس و پنیر خورد و چهار تیکه هم پیتزا!! ای خداااااااااااااا من از دست این بچه ی کم غذا چیکار کنم؟ دوستای من وقتی با دوس جوناشون می رن بیرون و دو پرس غذا می گیرن معمولا نصف پرس رو خودشون می خورن و یکی و نصفی بقیه رو دوس جونا. اون وقت ما بر عکس هستیم. بعد هم مامان من زنگید که بارون زیاد شده، زود برگرد خونه. 7.30 بود که پا شدیم. بارون هم قطع شده بود. دوس جون مهربان هم باهام تا نزدیک خونه مون اومد. این بود هفته ی پر دوس جون من : ) در مورد کارم هم این مرد بیشور تکلیفم رو روشن نمی کنه. هفته پیش بهش گفتم چی شد فکراتون رو کردید؟ برگشته می گه من گفتم دوستم بیاد با شما در مورد حقوق و بیمه صحبت کنه!!! یعنی فک کنننننن. منم گفتم اوکی. ایشون کی میان که منم بگم مامانم بیاد باهاشون صحبت کنه. گفت: چرا؟ گفتم: مگه شما مستقیم با من صحبت می کنین؟ وقتی شما برای خودتون وکیل تعیین می کنین، منم میگم مامانم بیاد به جای من صحبت کنه. یعنی نمی تونین تصور کنین چه آدم حرص دربیاریه. خیلی بدم میاد ازش. حالا تو این هفته ایشالا تکلیفم روشن می شه. دعا کنین هر چی به صلاحمه همون بشه. امروز به همه سر می زنم. حالا اگه کامنت هم نشد بزارم قول می دم تو هفته جبران کنم.
سلام خوبین؟ بعد از مدت ها از سر کارم می آپم. یه کمی سرم خلوته. و بعد از مدت هااااا پریشب آیییییییییییی با دوس جونم دعوامون شد!! اونم سر چی؟ اینکه یکی از دوستاش که 2 سال پیش باهاش قطع رابطه کرده بود پا شد اومد آویزوون شد و تمام بعد از ظهر ۵شنبه ی دوس جون رو گرفت. وقتی هم ساعت ۸ من گفتم بسه برو خونه گوش نکرد. منم قاطی کردم که یا الان برو یا دیگه اسم منو نیار.
که در کمال تعجب نرفت!!! و ساعت ۹ خورده ای رسید خونه، که منم جواب زنگ و سمس هاشون نمی دادم. بعد هم کلییییییییییی حرفمون شد. که تا دیروز هم ادامه داشت. بعد دقت کنین عصر که آشتی کردیم، آقا وقتی خیالشون راحت شده باز تشریف بردن ددر به همراه دوستاشون!!! یعنی فکر کننننننننن. منم نه ۵شنبه و نه دیروز و نه امروز باهاش نرفتم و نمی رم بیرون. مریض هم شدم حسابی. بیرون رفتیم میام می تعریفم.
سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. اومدم جمعه و امروز که با دوس جون بودیم رو تعریف کنم. جمعه با دوس جون رفتیم کافه هوسینی و جاتون خالی یه چیپس پنیر خوشمزه با دلستر خوردیم. از شانس مون هم یه خانم باردار که یه نی نی کوچولو هم داشت٬ اومد اونجا و آقای کافی من از ما درخواست کرد به خاطر رعایت حال اون خانم سیگار نکشیم!! ما هم که حرف گوش کنننن. انقدر نشستیم تا اون خانومه رفت بعد کار خودمون رو کردیم از اونجا هم اومدیم ولیعصر تا من کاپشنی رو که برای دوس جون دیده بودم٬ نشونش بدم که مغازه ش بسته بود. اون کتی هم که دوس جون دو سه جا پرو کرده بود و کلی دل منو برده بود٬ به طرز وحشتناکی تو تن همه مشاهده میشه و دوس جون هم از خریدنش انصراف داد. حالا باید یه مدل دیگه پیدا کنیم امروز هم تصمیم گرفتیم بریم سینما. بعد چون یهویی تصمیم گرفتیم٬ من زودتر راه افتادم که قبل از شروع سانس بلیط بگیرم. که خوشبختانه هم به موقع رسیدم. بعد که دوس جون با ۱۰ مین تاخیر رسیده و رفتیم تو٬ آقاهه هم بلیط هامون رو پاره کرده و گفته بریم تو سالن یک٬ هر چی در رو فشار می دیم باز نمیشه٬ یهو یه آقاهه برمیگرده میگه٬ این سانس رو که نمایش نمی دیم آخه فقط شما دو نفر هستین!!! و بدینسان بود که حال ما کلی گرفته شد رفتیم کافی شاپی که تو ایرانیان بود. ما که رفتیم فقط یه میزش پر بود٬ به محض اینکه ما تحت مبارک ما به صندلی مون رسید٬ سیل دختر و پسر بود که روانه اونجا شد. یعنی من مرده ی پا قدم مون هستم نوشتارم چرا یهو عوض شد٬ والا خودم هم نمی دونم ولی به نظرم واقعا تابلو بود که کلاه گیسن. به این نتیجه رسیدیم که رنگ بلوند مایل به طلایی اصلا به ما نمیاید ولی به جاش آیییییییییی با این کلاه گیس زیتونی جیگر می شویم بعد هم با دوس جون رفتیم همون مغازه ای که جمعه بسته بود٬ که من اشتباهی سویشرت رو کاپشن دیده بودم. همین دیگه. اینم از این دو روز ما راستی من احتمالا از این کارم میام بیرون در بازی به دعوت سمیه جان شرکت می کنیم: ندارم که
امروز که سه شنبه باشه بالاخره موفق شدیم با دوس جون بریم سینما. از این به بعد دیگه نمی گم کدوم فیلم هایی که رفتیم چرت بود٬ چون تقریبا همه شون همین هستن. ولی اگه احیانا این وسط مسطا یه فیلم از دستشون در رفت و به نظرم خوب بود٬ می گم. دوس جون می خواست زودتر از من بره و بلیط بگیره٬ منم چون می دونستم بچه م طبق معمول نهار نخورده٬ خواستم سورپرایزش کنم. رفتم و براش از رستورانی که می دونستم غذاشو دوست داره یه همبرگر با دو تا سیب زمینی خریدم. یعنی وقتی با غذا رسیدم جلوی سینما قیافه ش دیدنی بود همچنان برای کارم دعا کنید٬ چون هنوز تکلیفم معلوم نشده
سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. اول یه کم از کارم بگم چون یکی دو تا سوال دارم. اولا که چون ماه پیش بهم اضافه کاری نداد از این ماه یک دقیقه هم براش اضافه نموندم که به نظرم البته حقشه. و یکمی به خاطر این قضیه حرصش میگیره. اول که در مورد حقوق صحبت کردیم بهم گفت اگه وضعم بهتر بشه حقوقت رو اضافه می کنم. از ماه پیش هم یه کمی بهتر شده. (چون آمار ماه های پیشش رو دیدم می دونم) بعد تمام کار اونجا گردن ِ من ِِ بدبختِ. خودش هم همه ش می گه که شما داری اینجا رو می چرخونی. کارش هم خیلی سنگینه. بعد من اول هفته برگشتم بهش گفتم از بهمن منو بیمه می کنی؟ که به زبون بی زبونی گفت نه نمی تونم. منم بهش گفتم من حتما می خوام بیمه بشم. گفت من می تونم یه کمی به حقوقت اضافه کنم. که من گفتم:نه، من بیمه می خوام. اون هم گفت: فکر نکنم بتونم، حالا هم شما فکراتو بکن، هم من فکرامو می کنم. بعد من یه سوال دارم. اولا که حق بیمه ای که اون باید برام بده حدودا چقدره؟ بعد میشه مثلا من رضایت بدم که بیمه م کنه و حق بیمه م رو هم خودش بده، بعد مثلا 50 تومن کمتر از انقدری که طبق بیمه و قانون کار باید بهم بده، ازش بگیرم؟ یعنی نظارت میشه که اگه بیمه شدم چقدر باید حقوق بگیرم؟ بعد یه سوال دیگه، مثلا اگه بیمه شدم و چند وقت دیگه خواستم از اینجا برم جای دیگه کار کنم بیمه م چی میشه؟ ممنون میشم اگه دوستایی که در جریان این چیزا هستن راهنمایی م کنن. ببخشید که همیشه سوال دارم. در مورد خودم ودوس جون هم سه شنبه با هم بودیم. که رفتیم فیلم شبانه. یعنی جاتون خالی از بس که این چرررررت بود. ما که فقط به خاطر هدیه*تهرانی رفتیم. سالن هم شلووووووووغ بودها. جالب بود که همه مردم هم غر میزدن که چقدر بی سر و تهِ فیلم. یه سری هم پا شدن رفتن. آخرش هم همه به افتخار مزخرف بودن فیلم دست زدن. البته با تمام این حرفا بازی هدیه*تهرانی مثل همیشه عالی بود. بعد هم با دوس جون رفتیم پارک پشت ولیعصر و سیب زمینی و ذرت دادلی خوردیم که هر چی سیب زمینی ش خوشمزه بود به جاش ذرتش بد بود. از اونجا هم که با دوس جون داشتیم میومدیم سمت خونه، پسر همسایه مون ما رو دید اونم کاملا چشم تو چشم درحالی که دست دوس جون جان دور کمر من بود!! حسابی حالم گرفته شد. بعد هم که دوس جون برگشت که نگاش کنه، گفت وایساده داره ما رو نگاه می کنه!!!! در کل به جز این اتفاق آخری روز خوبی رو داشتیم خدا رو شکر. ولی دیروز و امروز یه کم با دوس جون حرفمون شد. اونم سر یکی دو تا موضوع کوچیک. با اینکه مثل همیشه کلی حرص خوردیم ولی الان خوبیم باز... فردا هم می ریم بیرون.
دیشب به دوس جون می گم چقدر تفلدم کم بود و زود تموم شد از تک تک شما دوستای گلم بی نهایت ممنونم به خاطر تبریکات و دعاهای خیییییییلی قشنگتون. یعنی من مطئنم اگه سنگی هم جلوی راه بهم رسیدن ما بوده تا حالا با این همه دعای خیری که برامون شده از بین رفته. خیلی دوستتون دارم و خیلی خیلی ازتون ممنونم همون طور که گفتم دیروز با دوس جون رفتیم بیرون. من طبق معمول باید کتابم رو عوض می کردم. با دوس جون سر دوراهی قرار گذاشتیم و از اونجا با هم رفتیم کتابخونه. من هم حسابی خوش تیپ کرده بودم و کلی ژبگول پیگول بودم از من به دوست جون نوشت: تو همیشه گل و خوب و مهربون بودی و خیلی وقت ها هم صبر زیادی داشتی که منو تحمل کردی دیگه رسیدیم کتابخونه و من تندی کتابم رو عوض کردم و برگشتیم به سمت ولیعصر تا بریم کافی شاپی که تو ولیعصر پایین تر از سر فاطمیه. همون که کیک بی بی داره و جاتون خالی چایی با کیک سفارش دادیم. هی من می خواستم از کیکم عکس بگیرم ولی چون تقریبا شلوغ بود روم نمیشد. بعد چون شمع هم نداشتیم دوس جون برام فندک روشن کرد تا فوت کنم و احیانا یه وقت عقده ای نشم این هم از دیروز خوب و دوست داشتنی ما. آخ که من چقده دلم از این بخل ها. مخصوصا که هم من و هم دوس جون خیلی این مدلی بخل کردن رو دوست داریم
|
About![]()
ما از 20 مهر سال 85 با هم هستیم و اگه خدا بخواد تا همیشه خاطرات قبلیمونبهمن 1388دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |