روزمرگی های یک زوج معمولی

HoMe | eMaiL | Design | Profile

بالاخره وسط شلوغ پلوغی های بی دلیل و الکی یه وقتی گیر آوردم که بنویسم.

قبل از نوشتن خاطرات بگم شدیداً بابت قضیه اس*ید پا*شی این روز ها عصبی و ناراحتم. اصلا نمی دونم چطور موجودی می تونه همچین ظلم بی انتهایی رو انجام بده ... خدا به قربانیها و خانواده هاشون صبر و توان تحمل بده الهی

از روز هامون بگم، 5 شنبه 24 مهر قرار بود نهار رو با دوس جون باشم. من رفتم خونه و ماشین برداشتم به دوس جون هم گفت زنگ بزن دکتر آرین ببین ظهر بازه. دوس جون هم فقط از نت ساعت کاری ش رو پیدا کرده بود و دیگه زنگ نزده بود.

دوس جون زودتر رسیده بود، بهش گفتم برو سفارش بده تا من برسم که زنگ زد گفت تعطیله. دیگه رفتیم سمت یوسف آباد در جستجوی رستوران. من هوس پیتزا کرده بودم و دوس جون همبرگر ذغالی می خواد. هر رستورانی پیدا کردیم یا جای پارک نداشت یا جای نشستن. آخر تصمیم گرفتیم بریم سمت گیشا و چلوکباب بخوریم جاتون خالی خیلی هم چسبید. بعد هم یه نیم ساعتی با هم بودیم و من برگشتم خونه، دوس جون هم رفت آماده بشه بره برنامه. تا جایی که حافظه یاری می کنه عصرش جایی نرفتم و خونه بودم.

جمعه برادرم و فسقل خانم از ظهر اومدن پیشمون. منم که دیدم تا شب هستن یه ساعت پیچوندم و رفتم پیش دوس جون به صرف بستنی و تخمه زود هم برگشتم که فسقل رو قورت بدم. این که هفته به هفته می بینیمش باعث میشه هر دفعه با یه سورپرایز مواجه بشیم. هفته ی پیش هم سورپرایز دخترمون این بود که به اسمش عکس العمل نشون میده و هر چند بار هم که صداش کنی باز برمیگرده

یکشنبه الی و دو تا از دوستاش می خواستن برن فال قهوه، کرج! به منم گفتن بیا. مونده بودم به دوس جون چی بگم چون هم از فال و این چیزا بدش میاد و هم اینکه الکی پاشم تا یه جای دور برم. بهش زنگ زدم گفتم می خوایم بریم فال، بعد از مقادیری غرغر گفت اشکال نداره برو. کلی هم شک کرده بود که نکنه خطرناک باشه. آشنای نزدیک طرف رو معرفی کرده بود و 99 درصد مطمئن بودیم که مورد خطرناکی وجود نداره. با بچه ها تو مترو قرار گذاشتیم و از اونجا با هم رفتیم. بماند که من تا حالا کرج نرفته بودم و کلا هر چیزی برام عجیب و جالب بود

تو راه به دوس جون زنگ زدم و الکی گفتم سمت تهرانپارسه که عصبانی نشه. اونم که حس ششم قوی، سریع گیر داد که آدرس رو برام اسمس کن که من خیالم راحت باشه بدونم کجایی، یا اگه شد بیام دنبالت. حالا من استرس گرفته بودم که چیکار کنم

دیگه دل رو زدم به دریا و بهش گفتم ما داریم می ریم کرج و آدرس رو هم دادم یعنی قاطی کرد ها که البته بهش حق می دم. تا نیم ساعت بعدش هی زنگ میزد و ریز ریز دعوا می کردیم. تا رسیدیم و دیدیم همه چی اوکیه بهش خبر دادم و یه کم آروم شد. از فال هم بگم که این همه راه رفتیم و اصلا خوب نبود. یعنی برای دو نفرمون خیلی جالب و خوب گفت ولی برای من و یکی دیگه چیز خاص و مرتبطی نگفت. تا حدود 5.30 اونجا بودیم. بعد هم شدیدا گشنبه مون بود رفتیم یه رستوران همون طرفا و پیتزا و سمبوسه و سیب زمینی بسیار افتضاح و بدمزه ای خوردیم بعد از کلی تبادل نظر که چطوری برگردیم آخر مترو رای گرفت. به دوس جون هم گفتم اگه دوس داری بیا آریاشهر منم با مترو میام تا اونجا همدیگه رو ببینیم. و البته که دوس جون مهربون سریع خودش رو رسوند.
 آقا من نمی دونم من اینطوری ام یا همه مثل من هستن. اون روز من کاری خاصی نکرده بودم تا 2 دفتر بودم بعد هم همه ش با تاکسی یا مترو بودیم. ولی به حدی خسته بودم که حس میگردم از خستگی الان سِقَط می شم

دوس جون تا خونه باهام اومد و کلی مهربون و دوست داشتنی شده بود و عذاب وجدان دعوای ظهرمون رو هم داشت

4شنبه هم باز دوس جون رو دیدم. با هم رفتیم کلی خوراکی خوشمزه خریدیم. تو ماشین یه عالمه تو سر و کله ی هم زدیم و خوراکی خوردیم. دوس جون هم به نسبت این اواخر که به خاطر شرایط یه کم عصبیه اون روز بسیار دوست داشتنی و ریلکس بود

5 شنبه دوس جون آخرین برنامه قبل محرمش رو داشت. منم قرار نبود برم جایی. مامانم رفته بود سمت خونه ی داداشم . قرار شد من برم دنبالش و تصمیم گرفتیم یه سر هم به فسقل خانم بزنیم. تا حدود 7 اونجا بودیم که دو تا از دوستای من زنگیدن که اگه هستی بریم یه دوری بزنیم. همون موقع ها برگشتیم خونه و من قرارم رو باهاشون فیکس کردم. دیگه یه کم با هم چرخیدیم و برای شام خوردن به توافق نرسیدیم و به یک بستنی رو بام امیرآباد اکتفا کردیم.

جمعه هم روز فسقل خانم بود که باز از ظهر مهمون ما بود . یعنی دیگه خودمون رو خفه کردیم انقدر که قورتش دادیم و شیرین کاری هفته ش هم این بود که وقتی برای بغل کردن دست هامون رو می بردیم سمتش اونم عکس العمل نشون میداد و متمایل میشد که بیاد بغل مون الان هم طوری شده که هررررررررچی که دستش برسه رو در جا میکنه تو دهنش. حالا می خواد پتوش باشه یا موهای بافته شده ی من یا سفره قرمز رنگ مون که به شدت هیجانی ش میکرد حتی یه جا هم با کلی تقلا از تو بغل مامانم یه انگور درشت از ظرف میوه قاپید و برد سمت دهنش که به موقع از دستش گرفتیم

دیروز هم امتحان نیم ترم زبانم بود. چقدر ترم ها زود می گذره . چشم بهم میزنیم آخر ترمه یعنی

شدیدا از موهام خسته شدم. درسته خیلی بلنده و خودم عاشق موهای بلند هستم و تازه تا روی کمرم میرسه، ولی چه فایده وقتی انقدر ریزش داره. وقتی می بافم 10/15 سانت آخرش به باریکی دم موشه دوس جون هم هی اصرار داره که برو کوتاهِ کوتاه کن. تصمیم کبری گرفتم که کوتاهشون کنم. اگه حوصله م بیاد همین امروز می رم.

دیگه همینا دیگه

. یکشنبه چهارم آبان 1393 . 12:0 .

سلام دوستای عزیزم خوبید؟ ممنونم بابت تبریک های قشنگ و صمیمانه ی پست پیش تون. بی حرف پیش برم سراغ خاطره نگاری.

شنبه ی پیش دوس جون برنامه بود و منم شب عیدی مونده بودم خونه. الی حدود ساعت 5 زنگ زد که شوهرش تا شب نیست و اصرار کرد پاشم برم اونجا که من حسش رو نداشتم. نشستم به سوپرنچرال دیدن که باز یکی دیگه از بچه ها زنگ زد و دعوت کرد خونه شون. این یکی رو نتونستم بگم نه و با یکی دیگه از بچه ها پاشدیم رفتیم اونجا تا حدود 10 اونجا بودیم و یه عالمه هرهر کرکر کردیم مطابق معمول

یکشنبه دوس جون رو دیدم. ساعت 5.45 رسیدیم پیشش در حالیکه سانس سینما 6.15 بود. ایشون هم تز داد سر راه بریم خیاطی که شلوارش رو بده دوباره براش درست کنن. بعد انقدر تو خیابون ترافیک بود که منصرف شدیم و برگشتیم سمت سینما. رفتیم فیلم خواب زده ها که فقط فان بود. اون داستان چرت و مسخره واقعا از جیرانی بعید بود ولی خب سرگرم کننده بود و ما داشتیم ازش لذت می بردیم که گوشی دوس جون زنگ زد. منم طبق روال همیشه پرسیدم کیه که فرمودن مهرانه. منم خیلی عادی گفتم کو ببینم. دوس جون هم نشون داد و دیدیم که بعله منظورشون "یاسی ِ" مهران هست آقا من نمی دونم چه داستانیه که دوس دخترهای دوستاش انقدر علاقمندن به دوس جون زنگ بزنن؟ حالا خوبه همه شون هم می دونن ایشون تو چه رابطه ی عمیق و بلند مدتیه ها.

دوس جون هم گفت که دو شب پیش هم بهم زنگ بوده و پیش نیومده که به من بگه. دیگه اینو که گفت من یکم رفتم تو قیافه و حالم گرفته شد. اونجا بود که فهمیدم عجب فیلم چرتیه  بعد از سینما هم یه کم به پر و پای هم پیچیدیم چون من اعتقاد داشتم که دوس جون قصد نداشته بهم بگه اونم از یه طرف می گفت نه موقعیتش نشده که بگم از یه طرف هم می گفت چون می دونستم قاطی می کنی نگفتم. دوس جون قبلا گفته بود که این یاسی خانوم ازش خواسته که خوندن بهش یاد بده منم چیز خاصی نگفته بودم. ولی نه اینکه زنگ بزنه با دوس جون درد و دل کنه. دوس جون گفت بیا خودت بهش زنگ بزن هر چی میخوای بگو! گفتم نه من چی بگم آخه؟ خودت بزن بگو چیکار داشتی. که دوس جون هم گفت نه اون کار داشته چرا من زنگ بزنم؟ دیگه منم قضیه رو ادامه ندادم و برگشتیم سمت مجتمع و نشستیم به کلیپ دیدن ، داشتم بهش کلیپ های وایبری رو نشون می دادم بعد یلدا دوستم هم دقیقا با همون برنامه ویوا ویدئو یه کلیپ مشابه برای اکس بوی فرندش ساخته بود و برای من فرستاده بود. تا دوس جون رسید به اون گفتم نه اینو نگاه نکن. دوس جون هم همچین شک کرده بود که حالا انگار مثلا چی می تونست باشه؟ وقتی دید هی سوال جواب کرد که اینو چطوری درست کرده و اینا منم دیدم دیگه تابلو شده، مال خودمون رو نشونش دادم که کلی ذوق کرد و براش جالب بود.

دوشنبه ، سه شنبه و چهارشنبه به طرز وحشتناکی دفتر شلوغ بود جوری که واقعا جنازه م می رسید خونه

عصر چهارشنبه حدود ساعت 7.30 به دوس جون اعلام کردم که دارم می رم پیشش. اول رفتیم شلوار کتش رو برای بار سوم! دادیم خیاطی و برگشتیم سمت مجتمع و یه ساعتی اونجا با هم بودیم.

5شنبه هم بالاخره من رفتم خونه ی الی اینا و تا حدود 6 اونجا بودم. خواهرشوهرش هم اومد که من براش فال تاروت بگیرم. اون هم موهام رو خیلی خوشگل بافت . یه مدل کفش از پاساژ گیشا گرفته بودم که حراج شده بود و الی گفت اگه تونستی بگیر برام. اومدم پیش دوس جون و با هم رفتیم گیشا که شلوارش رو تحویل بگیره. یه چرخی هم تو پاساژ زدیم . مغازه هه هم کلا ویترینش رو عوض کرده بود و از کفش مورد نظر هم دیگه نداشت.

بعد هم نیم ساعت دقیقا طول کشید تا فکر کنیم شام چی بخوریم. آخر هم تصمیم گرفتیم بریم تهران ویلا ، رستوران پارک به صرف رست بیف. با اینکه خیلی گرون کرده بود ولی الحق خوشمزه بود. اول نشستیم تو پارک رو به روش که بخوریم به ثانیه نکشید 5 تا گربه دورمون جمع شدن. دوس جون هم که حیوون دوست هی می گفت از گلوم پایین نمیره. برگشتیم تو ماشین غذامون رو خوردیم

جمعه که دوست هنرستانم تولد دعوتمون کرده بود . در لحظه ی آخر تصمیم گرفتم برم به این نیت که تا 8 برگردم و فسقل خانم رو قورت بدم. از بچه های خودمون هم کلا 3 نفر اومده بودن. بعد انقدر جو صمیمی و دوست داشتنی بود تا ساعت 9 موندم و تا برسم خونه دیگه نزدیک 10 بود. روز خوبی بود فقط بدی ش این بود که کم پیش فسقل خانم بودم دیگه هرچی از جیگری ش بگم کم گفتم همه ش فکر میکنم من اینقدر این بچه رو دوس دارم ، بچه ی خودم رو چقدر دوست خواهم داشت؟؟

شنبه رو هم که تعریف کردم. دوشنبه صبح هم قرار بود برای اولین با دوس جون بریم کله پاچه بخوریم. خیلی شاد و خندان ساعت 10 رسیدم پیشش غافل از اینکه دیر شده و هیچ جا دیگه اون ساعت کله پاچه نداره . دیگه بعد از چند جا سر زدن یه جا چشم مون خورد به حلیم فروشی . دیگه به همون حلیم اکتفا کردیم. از اون طرف هم پگاه زنگ زد که من خونه هیلی اینام تو هم بیا اینجا. یعنی دوشنبه من فقط خوردم. رسیدم اونجا دوست مامانش آش فرستاده بود که بسیار هم خوشمزه بود. بعد از هم بیرون نهار گرفتیم که من شکمو قیمه خوردم. بعد تا ساعت 6 که اونجا بودم مشغول صرف تخمه ، چایی ، قهوه ، چیپس و ماست بودم

دوس جون دیروز و امروز و شنبه برنامه داره . منم فردا می خوام بمونم خونه پیش فسقل خانم باشم. دیگه دوس جون صبح زنگ زد که بیا نهار بریم بیرون. حالا رئیس جان هم امروز به من یه پاداش دلچسبی داده، از صبح با دوس جون گیس و گیس کشیه چون من می گم باید مهمون من باشیم اونم می گه نخیر مهمون ِ تو نداریم

من برم فعلا

آهان اینو یادم رفت بگم که گوشیم چند روزه به شدت اذیت میکنه . همه ش هنگه یا بیخودی خاموش می شه. گویا داره نفس های آخر رو میکشه. منم افتادم تو مود گوشی پیدا کردن فعلا بین g750 و p7 هوآوی مردد هستم. اگه پیشنهادی در حدود قیمت یک میلیون دارید به شدت پذیرایم

در اولین فرصت پستم رو ویرایش می کنم

. پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 . 12:28 .

آقای دوس جون درسته باز دیشب تشریف بردی خونه ی دوستت و باز هم یه ساعت و نیم دیرتر از ساعتی که قول داده بودی برگشتی خونه، ولی آیا این دلیل میشه که من روز سالگردمون رو خراب کنم؟؟ یعنی تو چی راجع به من فکر کردی؟ دیگه گذشت اون وقتایی که به خاطر مثلا نیم ساعت تاخیرت چندین روز دعوا می کردم. یادش بخیر چه موضوعات مسخره ای برای دعوا داشتیم ها نمونه اش همون پارک ارم رفتن. خب چه معنی میده تو حالت بد بشه با سوار شدنِ بازی ها؟ دیدی نزدیک بود کار دستمون بدی و همون روز بهم بزنیم؟ یا اینکه آقا تو چرا پیک نیک دوست نداری؟ اصلا چرا انقدر با مورچه ها مشکل داری؟ دیگه جونم برات بگه ، آهاااان اون مسئله که دیروز بهت یادآوری کردم، همون مشکلی که به خاطر کمبود اعتماد به نفس تو بود حالا لازم نیست که حتما بنویسم چی بود خلاصه که دعواهامون سوژه ای بود واسه خودش. یعنی یکی از یکی جذاب تر و خنده دار تر

البته که یه عالمه هم خاطره خوب و شیرین و دوست داشتنی داریم. آخه نامرد چرا شنبه ی پیش انقدر تو گوشیم بالا پایین رفتی تا کلیپی که برای امروز درست کرده بودم رو کشف کنی؟ با تشکر از همه ی ایده هاتون با برنامه ی ویوا ویدو با عکس ها مون و یه سری متن که خودم بهشون اضافه کرده بودم و یه آهنگ از ادل کلیپ مون رو ساخته بودم ولی هنوز اون چیزی که می خواستم نشده بود و تصمیم داشتم کلی ویرایشش کنم هنوز که توی دوست داشتنی پیداش کردی درسته که سورپرایزم خراب شد ولی فدای سرت . تو با دیدنش خوشحال و ذوق زده شدی که همین کافیه.

به من که بیشتر ِ این هشت سال خوش گذشته. با هم دیگه بزرگ شدیم. با خیلی اخلاقای هم کنار اومدیم و خیلی از رفتارهای ناخوشایندمون رو به خاطر دیگری کنار گذاشتیم حالا بماند که شما یه سری ش رو هنوز کنار نذاشتی مثل بد قولی ت ولی خب اشکالی نداره بالاخره منم که بی عیب نیستم . حتما در کنار هم بهتر و بهتر می شیم. هنوز یه عالمه ، از الان تا آخر عمرمون وقت داریم برای با هم بودن و از بودن هم لذت بردن.

چون امروز برنامه داشتی دیروز رو به مناسبت سالگرد با هم بودیم. بله شما باز دیر اومدی، سر آدرس دادن هم داشتی قاطی می کردی ، دلیلش هم گرسنگی ت بود. قرار بود بریم پارک طالقانی که یکی از مکان های پر خاطره س. تازه من چایی هم آورده بودم که کیک بگیریم و با چایی بخوریم که جناب شما خیلی تو مودش نبودی. به جاش دو عدد چیزبرگر و سیب زمینی بیگ بوی زدیم بر بدن و تااااااازه خوش اخلاق شدی. با اینکه ساعت نزدیک 8 بود گفتی اشکال نداره. میریم زود بر میگردیم . اونجا هم حسابی خلوت و تا حدودی ترسناک بود . دو سه تا عکس گرفتیم، چایی خوردیم و تو که دیگه حسابی مهربون شده بودی حسابی عشق و محبت رو می کردی بعد هم که از اتفاق بد روزمون فاکتور می گیریم و تو مجتمع تون یه نیم ساعتی رو فقط در آرامش و سکوت تو ب*غل همدیگه موندیم به نحوی که هنوز سمت راستم بوی عطرت رو میده   شب سالگردمون اینطوری سپری شد. امروز هم که هیچی ولی فردا صبح هم احتمالا با هم باشیم.

آقای دوس جون سالگردومون مبارک. ایشالا سال های سال در کنار هم باشیم. از با هم بودنمون لذت ببریم و امیدوارم که در بهترین و ایده آل ترین زمان ممکن رسمی بشیم. خودت که می دونی یکی از آرزوهام اینه که روز 20 مهر علاوه بر سالگرد آشنایی ، بشه سالگرد عقد یا حتی سالگرد ازدواج

پ.ن هفته ی گذشته رو تو یه پست دیگه می نویسم.

. یکشنبه بیستم مهر 1393 . 9:21 .

این اولین پست از لپ تاپ جدید هست و من الان هیجان زده م بزرگترین مشکلم هم اینه که هنوز فایرفاکس ندارم و نیم ساعته گذاشتم دانلود شه .

از روز هامون بگم که دقیقا از عنوان پستم معلومه  سه شنبه جناب دوس جون تشریف برد خونه ی دوستش به قصد تمرین. من نمی دونم این بچه چه اخلاقیه داره می ره یه جا دیگه دلش نمی خواد برگرده! یعنی از ساعت ۱۱ شب هی می گفت نیم ساعت دیگه خونه م. همین نیم ساعت نیم ساعت ها شد ساعت ۳ صبح و البته که یه دعوای توپ زدیم  در حدی که حتی در شرف بهم زدن هم بودیم

منم جدیدا یه مدلی شدم که شب بدترین دعوا رو هم کرده باشیم روز بعدش کلا حرص و عصبانیتم می خوابه و مهربون میشم. روز چهارشنبه اولین جلسه کلاسم بود با تیچر دو ترم پیشمون که خدا رو شکر من ازش راضی ام. تو راه برگشت به دوس جون زنگ زدم که پاشو حاضر شو بریم کادو های سالگردت رو بخریم. یعنی فکر کن شبش داشتیم بهم می زدیم بعد روزش رفتیم مراسم کادو خرون

رفتیم پاساژ لاله که من به شدت پیشنهادش می کنم چون درسته هنوز اونقدری راه نیوفتاده ولی جنسا و قیمتاش عالین به نظرم. همون اول رفتیم تو یه مغازه ی مردونه فروشی و تا یک ساعت بعدش دوس جون همون جا مشغول پرو کردن انواع و اقسام لباس ها بود. آخر هم دو عدد پیراهن مردونه (یکی مشکی و یکی طوسی روشن) و یک عدد شلوار کتان ذغالی براش خریدم.

یه مغازه کت شلوار فروشی هم بود که من پشنهاد دادم بریم تو ببینیم کت تک داره یا نه. یه آقای تریپ جدی و خشن هم تو مغازه نشسته بود. دیگه فروشنده ها کلی شوخی شوخی با دوس جون حال کردن و فرستادنش که یه کت شلوار پرو کنه. دوس جون هم الکی الکی از کت شلواره خوشش اومد و خریدش فروشنده هه بهش گفت خبردار وایسا برات شلوارت رو سوزن بزنم. سربازی که رفتی؟ دوس جون هم نه گذاشت نه برداشت خاطره ی سربازی رفتنش رو تعریف کرد. بعد کاشف به عمل اومد که اون آقایی که تو مغازه نشسته بود و از دوستای فروشنده بود ، یک عدد سر*دار اونم در حوزه ی سربازی هستن  برگشت به دوس جون گفت: اون حرفی که نباید می زدی رو زدی دیگه ! و کلی دوس جون رو اذیت کرد ولی جدا از شوخی آدم خوبی بود و تا حدودی برای رفع مشکل دوس جون راهنمایی مون کرد. دوس جون هم کتش رو تحویل گرفت و شلوارش موند که خیاط درست کنه براش.

من شب قبلش به خاطر دعوا کلا سه ساعت خوابیده بودم و اون روز از شدت خواب و خستگی واقعا بی جون بودم. قرار شد شام بخوریم و برگردیم خونه. تو پاساژ یه رستوران پیدا کردیم بنام کنجد و رفتیم همونجا. بماند که برای یه پیتزا و سیب زمینی حدود یک ساعت معطل شدیم. غذاش هم به نسبت قیمتش خیلی کم حجم و معمولی بود. من اصلا خوشم نیومد ولی دوس جون دوستش داشت !

۵شنبه حدود ساعت ۶.۳۰ دوس جون رو دیدم و رفتیم که شلوارش رو بگیریم. روز قبل دوس جون خودش تز داد که پایین شلوار رو هم براش تنگ کنن. وقتی پرو کرد به نظر من خیلی خوب شده بود ولی خودش می گفت نه خیلی تنگه و روی کفش بد وایمیسه :( دیگه قرار شد خودش بده خیاط درستش کنه. منم از پاساژ دو سه تا پازل برای فسقل خانم خریدم که 7/8 ماه دیگه احتمالا بتونه باهاشون بازی کنه

دوس جون شدیدا گشنه بود. چند روز پیش یه اسمس برام اومده بود که نمایشگاه غذا تو خیابون حجاب در حال برگزاریه . منم دیدم به اونجا نزدیکیم دوس جون رو زدم زیر بغلم رفتیم اونجا. اون طوری که من فکر میکردم غذا نبود بیشتر خشکبار، شیرینی، ترشیجات، لبنیات، چایی ها و محصولات گیاهی بود. دوس جون یک عدد چایی مخلوط سفید و سبز  و شیرینی برنجی خرید که هر دو رو تو ماشین جا گذاشت  منم چایی میوه ای با طعم سیب می خواستم که پیدا نکردم. دیگه یکی دو مدل چایی و لواشک تست کردیم برگشتیم بیرون که کباب ترکی بخوریم. همون جا به دوس جون گفتم دوست داشتم امشب کباب بخوریم که اونم رو هوا زد. دیگه به سرعت نور اومدیم سمت ولیعصر و کبابی ِ منصور و جاتون خالی یک شام به شدت خوشمزه نوش جان کردیم اونم در حالی که ساعت هنوز 8 نشده بود.

از اونجا هم باز برگشتیم گیشا. آقا من نمی دونم جدیدا چرا اینطوری شدم اصلا تو پاساژ ها نمی تونم خودم رو کنترل کنم. فقط دلم می خواد هرررچی می بینم بخرم و البته که هیچ کدوم رو هم لازم ندارم واقعا.

من یک عدد کفش برای فسقل خانم ، یه بلوز برای تولد مامان فسقل خانم ، یه بلوز و شلوارک برای خودم و یکی از همون برای تولد یلدا ، دو عدد لاک و یک ساعت گرفتم که دو تای آخری رو دوس جون زحمت کشید و برام خرید. منم برای دوس جون یک عدد کفش خریدم که هم به کت شلوارش میومد و هم با شلوار کتونش ست می شد. این کفش و شلوار و پیرهن های دیروزی شد کادوی من برای سالگرد دوس جون هم یک عدد عینک آفتابی خرید. بعد هم منو کشون کشون در حالیکه میخواستم یه شلوار جین و یه پیرهن مهمونی کوتاه با  آستین های بلند بخرم از پاساژ آورد بیرون. بعد هم اعلام کردم آقا اصلا دیگه منو اینجور جاها نیار

5شنبه روز خوب و با برکتی بود که من آخرش یه گند اساسی زدم. همیشه وقتی می رسم خونه به دوس جون اسمس می دم که خیالش راحت باشه. اون روز نمی دونم چرا یادم رفت. یعنی تا رسیدم ، خریدام رو نشون مامان اینا دادم یهو بعد 45 مین دیدم ای وای چرا اسمس ندادم من؟ اومدم سراغ گوشیم دیدم به به آنتنم هم رفته. سریع دویدم اون یکی خطم رو از ته کیفم کشیدم بیرون دیدم ای واییییییییی یه عالمه میس کال از دوس جون دارم.

چشمتون روز بد نبینه زنگ زدم دیدم عصبانی و نگران پاشده اومده دم خونه مون. واقعا مونده بودم چطوری معذرت خواهی کنم که بی خاطر حواس پرتی م اعصابش رو خورد کردم؟ خیلی بد بود، خیلیییییی. هنوزم یادم می افته عذاب وجدان می گیرم.

جمعه بالاخره انتظارها به پایان رسید و قسمت اول فصل 6 ومپایر اومد. وای که چقدر از شخصیت دختر سریال بدم اومده و اصلا نمی تونم درکش کنم آخرش هم یک عدد پایان جالب و هیجان انگیزناک داشت راستی گریز آناتومی رو تموم کردم و رفتم سراغ فصل 9 سوپرنچرال. بعد از اینم دیگه واقعا نوبت دکستره که علی الحساب 3 فصلش رو دارم. 

ظهر پگاه اومد موهام رو رنگ کرد. منم هر چی یه ذره یه ذره رنگ داشتم قاطی کردم. از ماهاگونی و بنفش و شرابی تیره و روشن، واریاسیون بلوند و قرمز تا اکسیدان 6 و 9 نتیجه هم شد شرابی با تن بنفش که ای کاش یه کمی روشن تر میشد. عصر هم که فسقل خانم اومد و این هفته خوش اخلاق بود ما هم تا تونستیم چلوندیمش

دیروز دوس جون برنامه داشت منم یه سر رفتم خونه یکی از بچه ها. برای عصر هم 2 عدد بلیط سینما گرفتم برای فیلم خواب زده ها

فردا هم تو دفتر یه روز بسیار شلوغ در پیش رو داریم که صمیمانه آرزو میکنم به خیر و خوشی بگذره

عکس ها بدون رمز ادامه مطلبه. می بینید چقدر خانومه زرنگ شده ؟؟


ادامه مطلب
. یکشنبه سیزدهم مهر 1393 . 14:46 .

عزیزای دلم مرسی بابت نظرات پست پیش. ایده هاتون عالی بود. ایشالا بعد از اینکه انجامش دادم می گم چطوری شد بالاخره :)

آقا من تنبلی م میاد پست اختصاصی دوس جون رو بنگارم :) فلذا تصمیم گرفتم علی الحساب از این هفته ی اخیر بنویسم. اون دوشنبه ای که حس مریضی داشتم یادتونه؟ خب حسم کاملا درست بود چون از فرداش گلودرد شدید گرفتم و بعد هم یک عدد سرماخوردگی رو پشت سر گذاشتم که هنوزم آثارش پا برجاست .

4 شنبه همکارم میخواست بره مرخصی و روز سه شنبه باید همه کارهاش رو تموم می کرد. کلید هم که دست من ِ طفلکی. مجبور شدم تا 4 بمونم دفتر. هر چی هم فکر کردم دیدم واقعا با این حالم نمی تونم برنامه ی سینما ردیف کنم. دوس جون هم تو راه بهم زنگ زد و اعلام کرد که اونم سرما خورده. دیگه بی خیال سینما شدیم و هر دومون نشستیم خونه و به خود درمانی با چایی و لیمو و عسل و قرص سرماخوردگی و قرص جوشان و ... پرداختیم

4 شنبه هم دوس جون اصرار کرد بریم بیرون ولی من هنوز حسش رو نداشتم. قرار شد 5 شنبه جبران کنیم که طبق روال همیشه به دوس جون برنامه خورد . منم عصر 5 شنبه یه سر رفتم خونه ی یکی از دوستام و یک عدد برنامه پیک نیک برای جمعه ش ردیف کردیم.

اتفاقا خیلی هم خوش گذشت فقط اتفاق بدش این بود که برگشتنی گوشی یکی از بچه ها از دستش افتاد تو آب و سوخت عصرش هم فسقل خانم اومد خونه مون اونم در حالی که روز قبلش واکس 4 ماهگی ش رو زده بود. خدا رو شکر مریض نبود ولی یه ریز نق نق می کرد. منم در حالی که دلم براش ضعف می رفت، فقط از دور براش شکلک در می آوردم که یه وقت خدایی نکرده از من مریضی نگیره.

شنبه بالاخره افتخار دیدن یار نصیبمون شد. طی یه برنامه فشرده می خواستیم بریم سینما، شام و خرید برای دوس جون. فیلم آتش بس 2 رو دیدم که انصافاً فیلم خوبی بود ولی خب یکی دو تا ایراد هم به نظر من داشت مثلاً تا حدودی میشه گفت فیلم به نفع خانم قصه بود و اینکه اینا مثلا یه زوج معمولی بودن ولی وضع مالی شون زیادی عالی بود. در کل من دوسش داشتم. قشنگ از قسمت های روانشناسی ش لذت بردم. از سینما که اومدیم بیرون دوس جون زغال اخته خرید که من تا حالا نخورده بودم آقا جاتون خالی خیلی خوشمزه بود. از اونجا هم رفتیم کافه وصال تو میدون ولیعصر که من 2 عدد نتبرگ رستورانش رو داشتم. من پاستا گرفتم و دوس جون ساندویچ استیک. پاستاش کاملاً معمولی و ساندویچش هم بااینکه 25 تومن بود بسیار شبیه ساندویچ کباب ترکی در سایز کوچیک بود. احتمالا منوی کافی شاپش چیزای جالب تری داشت. با نت برگ می ارزید ولی جایی نیست که ما بازم برای غذا خوردن بریم.

ساعت نزدیک 10 بود و وقتی برای خرید نداشتیم گذاشتیمش برای یه روز دیگه.

از 4شنبه هم کلاسام شروع میشه

. دوشنبه هفتم مهر 1393 . 12:6 .

از بلاگفا متنفرم که الان مجبورم پست به اون دلچسبی رو از اول بنویسم

در آخرین روز شهریور بی صبرانه منتظر یک پاییز دوست داشتنی مثل تمام پاییز های عمرم هستم. آقا من نمی دونم چرا بر عکس همه کلی حس خوب و انرژی مثبت از پاییز می گیرم. حتی روزهای کوتاه و ترافیک وحشتناک عصرونه ش هم باعث نمیشه دوسش نداشته باشم. از بچگی هم همین بودم ، قشنگ از هفته ی آخر شهریور از ذوق مدرسه خوابم نمی برد. خیلی بچه ی اوسکلی بودم، نه؟  البته که پاییز خاطره انگیز 85 هم باعث شد حس بهتری نسبت به این فصل عزیز داشته باشم برای تک تک تون روزهای دلپذیر پاییزی آرزو می کنم.

هفته ی گذشته خدا رو شکر عالی بود. جمعه ش با یک روز دخترونه شروع شد که به شدت معرکه بود. دخترا خونه ی ما بودن و کلی گفتیم و خندیدم و رقصیدیم و شیطونی کردیم  دوس جون هم آخرین روز اون کار وقت گیرش رو سپری می کرد و هر 5 دقیقه یه باز زنگ میزد که ببینه ما در چه حالیم.

بقیه هفته هم که دوس جون حسابی از خجالت خانومه در اومد. هم با حضور شیرین و دوست داشتنی ش و هم با یه هدیه خوب و غافلگیرانه. از قبل چند بار تو حرفاش گفته بود که دوس داره برای سالگردمون خودش کادو بگیره و منم باید قول بدم که تو ذوقش نشم شنبه ی گذشته سر یه موضوع مسخره حرفمون شد خداییش هم من بی تقصیر بودم و دوس جون کلا اشتباه برداشت کرده بود. دیگه شبش زنگ زد و عذرخواهی کرد گفت می خوام به جبران این چند وقت الان سورپرایزت رو انجام بدم. و اینگونه بود که یکشنبه ی گذشته من صاحب یک عدد لپتاپ لنووی فرد اعلا از طرف یک عدد دوس جون مهربون شدم. خیلی خیلی هدیه خوب و دلپذیر و البته به جایی بود. خدا کنه منم بتونم با یه هدیه خوب از خجالت دوس جون دربیام ضمن اینکه بهش اعلام کردم تا یک سال آینده کلا حق نداره کادوی دیگه ای بگیره. فعلا هم داداشم برام ویندوز نصب کرد ولی گویا باید درایو ها رو دانلود کنه که چون حجمش زیاد بود قرار شد از سرکارش انجام بده. حالا بماند که از اون روز دوس جون هر دقیقه که حرف می زنیم میگه مطمئنی لپتاپه خوبه؟ می خوای ببریم عوض کنیم؟ می خوای مدل بالاترش رو بگیرم؟ و هزار تا سوال مشابه دیگه

اینم بگم که خودم یه حدس هایی می زدم که دوس جون تبلت بگیره و دوس جون هم بعدش اعتراف کرد قصد داشته گوشی بخره ولی چون یک دو روز قبلش گفته بودم پول دستم بیاد احتمالا لپتاپ می گیرم، دوس جون هم همونو خریده. دوس جون عزیزم به خاطر کادوی خیلی خوبت بی نهایت ممنونم عزیزم

سه شنبه ی پیش بالاخره رفتیم تئاتر. دوس جون حدود ساعت 6.30 اومد سمت ما و از اینجا با هم رفتیم تا شب خوبمون رو رقم بزنیم. تئاتر با 5 دقیقه تاخیر شروع شد و در کل خوب بود آآآآماااا سنگ ها در جیب هایش یه چیز دیگه بود. اگر ما با دیدن اون تئاتر انقدر توقع مون بالا نرفته بود احتمالا خیلی بیشتر از کار جدید آقای پیروزفر لذت می بردیم از قبل هم قرار بود شام اون شب مهمون من باشیم. منم به شدت دلم یک غذای خوشمزه می خواست . بی حرف پیش دوس جون رو بردم رستوران خانه کوچک و جاتون خالی بعد از مدت هاااا استیک خوردیم. غذاش تقریبا خوب بود ولی نه در حدی که دفعه ی دیگه هم همینو بخوریم و اینکه من شدیدا دلم می خواد استیک رستوران زرچ رو یه بار امتحان کنیم که خیلی تعریفش رو شنیدم. آیا کسی رفته تا حالا؟

دیگه بگم که دوس جون بقیه هفته رو برنامه داشت و منم خونه و مشغول سریال دیدن بودم. فصل اول اوریجینالز رو تموم کردم و رفتم سراغ فصل 10 گریز آناتومی. کلا یادم رفته بود که چقدر این سریال پزشکی رو با اون شخصیت های معرکه ش دوس داشتم. از الان غصه م گرفته برای آخرش چون تا جایی که شنیدم یکی از اصلی ترین شخصیت ها در آخر این فصل از سریال جدا میشه و good news هم اینکه تا دو هفته ی دیگه فصل جدید ومپایر دایریز عزیزم شروع میشه الان دوس جون منو می زنه انقدر که از این سریالا بدش می یاد

جمعه هم فسقل خانم پیشمون بود که گویا داره میره به سمت غریبه گی کردن. چون تا من یا مامان بغلش میکردیم بغض می کرد و به سه شماره شروع می کرد به جیغ های بنفش کشیدن نامردِ دوست داشتنی

این کلاس زبانی که من میرم شهریه هاش رو گروون کرده. یعنی برای من که الان در سطح متوسط هستم شده یه چیزی حدود 150 تومن. زیاد نیست به نظرتون؟ بعد اینطوری که داره پیش میره فکر کنم ما به اَدوَنس برسیم باید مثلا ترمی 700 هزار تومن پول بدیم که شنبه امتحان فاینال زبان داشتم و برعکس همیشه خیلی ریلکس و بی استرس امتحان دادم. با اینکه تا حالا پیش نیومده زودتر از یه روز بعد نتایج بیاد، عصرش که پیش دوس جون بودم خیلی یهویی رفتم سایت رو چک کردم. در کمال تعجب نه تنها نمره ها اومده بود بلکه من با نمره ی 99 تاپ شده بوده جل الخالق خداییش من در حد 99 نیستم، موندم تیچر عزیزمون چطوری نمره داده؟ اونم در حالی که من اصلا اصلا از خودم راضی نیستم مخصوصا در حرف زدن. وقتی بقیه صحبت می کنن من کاملا اشتباهاتشون رو می فهمم بعد مدیونید اگه فکر کنید موقع حرف زدن خودم که میشه، همون اشتباه ها رو تکرار نمیکنم. از اون طرف هم در تمام طول روز سعی میکنم همه ی فکرهام رو تو ذهنم برای خودم به انگیلیسی تکرار کنم. اما با همه ی این حرفا فکر میکنم هنوز خیلی ضعیفم یه آمار هم از بقیه کلاس زبان ها گرفتم. یا قیمت هاشون در حد 5/10 تومن با ما فرق داره ، یا کتاب هاشون یه چیز دیگه س که خب نمی ارزه برم یه جای جدید هزینه تعیین سطح و خرید کتاب هم بدم. احتمالا همین موسسه می مونم.

عصر شنبه هم دو ساعتی با دوس بودم به صرف سه طعم لواشک که مامانم برام خریده بود. منم که مهربوووون، بردم که شادی هام رو با دوس جون تقسیم کنم. روز خوب و شیرینی بود. دوس جون اصرار داشت بریم شام بخوریم ولی چون مامان خونه غذا درست کرده بود من قبول نکردم.

دیگه از دفتر بگم که شرایط خوبه نسبتا و رئیس در دوران مهربونی ش بسر می بره. آهان راستی بچه ها موقع گرفتن تراول صدی خیلی مواظب باشید چون جدید هست خیلی جعلی توش زیاده. هفته ی پیش یه آقای خیلییی متشخص و محترم اومد دفتر و هزینه ی کارش شد 14 تومن و یک عدد از همین تراول ها داد. منم چون اولین بار بود می دیدم به رئیس نشون دادم که گفت مشکلی نداره. در لحظه ی آخر که آقاهه داشت می رفت بیرون ازش یه شماره موبایل گرفت تا دیروز که رفته یه جا خرجش کنه بهش می گن تراول تقلبیه. شماره ای هم که از طرف داشتیم یه ایرانسل  خاموش بود. حالا به یه طریقی شماره ی یارو رو پیدا کردیم و بهش زنگ زدیم خیلی شیک برگشته می گه من اصلا دفتر شما نیومدم شناسنامه م هم گم شده ، حتما یکی داره ازش سوءاستفاده می کنه!! به همین ریلکسی می گفت ها در کل حواستون باشه اصلا به ظاهر آدم ها نمیشه اطمینان کرد از کسی که نمی شناسید تراول قبول نکنید.

من 4 عدد فیلم در برنامه ی سینمایی مون می گنجونم باشد که همه ش رو در سینما ببینم، بدون ترتیب و اولویت: خانوم، خواب زده ها، آرایش غلیظ و آتش بس که احتمالا یکی ش رو فردا بریم. چون دوس جون امروز اعلام کرد که برای فردا بلیط بگیرم. از برنامه ی سینمایی گذشته فقط فرشته ها با هم می آیند رو نشد سینما ببینیم

دوس جون یک عدد مشکل داره که یه راه حل هایی براش هست و یه آشناهایی هم داره پیدا میکنه و قراره به امید خدا تا آخر محرم و صفر این قضیه حل بشه. میشه لطفا دعا کنید این قضیه بی دردسر حل بشه؟ که اگر بشه رو آینده ی شغلی دوس جون تاثیر خیلی مهمی داره

رمز این ادامه مطلب آخرین رمزی هست که دارید و هر کی هم نداره بگه بهش میدم. فقط چون ایمیل دادن یه کم برام سخته چه بهتر که وبلاگ داشته باشید. اینم بگم که هر کی رمز می گیره باید همفکری کنه

پست بعدی هم از اون پست های مخصوص دوس جون هست که فقط خودش رمزش رو داره

حس گلو درد دارم با توجه به اینکه هم مامان و هم رئیس و همکارم مریضن گویا دارم مریض می شم

 


ادامه مطلب
. دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 . 22:57 .

Desiner: lady skin