روزمرگی های یک زوج معمولی

HoMe | eMaiL | Design | Profile

آخ آخ آخ که من چقدر دلم می خواد بنویسم ولی کو وقت؟ یعنی همه ش درگیر الکی ام. تو دفتر که این چند وقت بازسازی و نقاشی داشتیم و بعدم به شدت خوردیم به شلوغی شب عید. از اون طرف هم دوستم که طلاق گرفته مامانش اینا تهران نیستن و مجبوره برای کارای دادکاهش تهران بمونه. دیگه اون بنده خدا یا پیش من بوده این چند وقت یا پایین خونه مرنوش اینا. از طرف دیگه هم که کارای دندونپرشکی م که نمی دونم چرا تمومی نداره.

چقدرررر این چند وقت پست تو ذهنم نوشتم ولی وقت نشده تایپ کنم :(((

آهان راستی دوس جون هم خدا رو شکر خوبه و خوبیم با هم.

در اولین فرصت میام از روز عشق و بقیه ی روزها ئ خاطره ها می نویسم البته اگه چیزی ش یادم مونده باشه...

. دوشنبه چهارم اسفند 1393 . 13:8 .

سلام دوستای گل خوبید؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. امیدوارم صبح و هفته ی خوبی رو شروع کرده باشین. من قبلا صبح های شنبه که می اومدم سرکار یه عالمه ناراحت بودم که ای داد باز یه هفته ی کاری دیگه شروع شد . ولی جدیدا سعی می کنم با انرژی مثبت روز و هفته م رو شروع کنم و همین باعث میشه شنبه هم روز شیرینی از روزهای خدا باشه .

هفته ی پیش اکثر روزها خونه ی مرنوش اینا بودیم و بعد از مدت ها از جمعه ی پیش دوس جون رو ندیده بودم. تا روز چهارشنبه که با پگاه سر زدیم به مرنوش و بعدش زدیم بیرون که یه هوایی بخوریم. با اینکه ساعت حدود 9.30 بود یهو زنگ زدم به دوس جون که اگه حوصله داری یه سر بیایم پیشت که اونم قبول کرد. کلا 20 دقیقه با هم بودیم دوس جون هم برامون آلبالو خشک بسیار خوشمزه خرید.

آقا من بتازگی اینستاگرم باز کردم. بعد دوس جون یک عدد عکس دو نفری مربوط به تور یه روزه ای که سال 91 رفتیم شمال رو گذاشته بود. منم زیرش نوشته بودم "درسته خیلی غر زدی ولی قبول کن خوش گذشت" که عین واقعیت هم بود. 5شنبه ظهر زنگ زد که زشته اینو نوشتی من پاکش میکنم! آقا منو میگی انقدر بهم بخورد. کلی برنامه ریخته بودیم واسه عصر 5شنبه که انقدر حال من گرفته شده بود دلم می خواست اصلا نریم.

ولی خب رفتیم و به دوس جون گفتم دلخورم اونم یه جورایی قانعم کرد که منظورش چی بوده. منم یه عالمه خوراکی خریده بودم. یه عالمه خوردیم و تو سر و کله ی هم زدیم و خوش گذروندیم. بعد یه دختره س همسایه دوس جون اینا جدیدا هر سری می ریم تو مجتمع میاد قشنگ طول جایی که ما وایسادیم رو متر میکنه بعد هم خیلی شیک میره وایمیسه عقب ماشین و زل می زنه به ما  بعد این دو سری آخر منم مثل خودش زل زدم تا از رو رفت بالاخره ولی کارش خیلی عجیبه. بسیار هم دختر ساده و سرسنگینی به نظر میاد. بعد در ادامه باز دوس جون یه چیزی گفت که و من باز حالم گرفته شد و یه کمی اذیتش کردم تا حرصم خالی شه دیگه قبل از 10 برگشتم خونه به نیت فاطماگل.

دیروز هم که فسقل خانم خوردنی پیشمون. آقا این بچه ما رو صخره فرض میکنه چون به هر نحوی که بغلش کنیم از هر جای ممکن بالا میره عصری همه می خواستن برن ختم پدر مرنوش ، قرار شد منم برم که تو ماشین فسقل رو نگهدارم. چون از اول هم مرنوش گفته بود نمی تونه بره مسجد و ما هم اگه می تونیم به جای مسجد بریم پیش خودش. فسقل هم از اول تا آخر در آغوش عمه ش خوابید. قرار هم بود که تو خواب شیرش رو بدم بخوره که بلت نبودم و موفق نشدم از بس که بچه داری بلدم. بعد از مستفیض شدن از کلی ترافیک برگشتیم خونه و من رفتم پیش مرنوش دیگه موندم تا مهمون ها شون رسیدن که تنها نباشه.

حالا از موضوعات بی ربط بگم. اول اینکه من هر ماه سه گیگ نت دفتر رو شارژ می کنم بعد وقتی می خوام تمدیدش کنم دو و خورده ای مونده. در این حد کم مصرفیم. بعد تو این ماه به همکارم رمز نت رو دادم، دو هفته به تمدید مونده و ما تقریبا یه گیگ حجم داریم!!! بنده خدا اصلا دفتر هم نیست همه ش بیرونه ولی موندم چرا اینطوری داره مصرف میشه. اصلا حساب کتاب نداره. یا مثلا من و مامان تو خونه حدود ماهی 4 گیگ مصرف داشتیم. بعد یه بار 5 گیگ شارژ کردم 20 روز نشده تموم شد و مجبور شدم دو تا دیگه شارژ کنم!! می دونم خیلی موضوع چرتی بود ولی دوس داشتم در موردش بنویسم.

از سریال دکستر 5 قسمت مونده، درسته یه عالمه سریال دیگه دارم ولی دلم نمی خواد دکستر تموم شه و هی می خوام این 5 قسمت رو کش بدم. همیشه همینم برای شروع هر چیز جدیدی جون میکَنَم. دلم تنگ شده واسه بعد از ظهرای سریالیم بانضمام کلی خوراکی خوشمزه

هفته ی پیش یه شب خواب دیدم می خوام برم مشهد و بی نهایت تو خواب خوشحال بودم. حالا دارم برنامه می ریزم که اگه دوستام پایه باشن تو عید دو سه روز بریم مشهد. در جریان هستید که مشهد تنها جایی هست که مامان اینا و دوس جون باهاش اوکی اند

رئیس جان سر یه موضوع چرت با برادرش حرفش شده و این چند روز همه ش تلفنی با دیگر اعضا منزل در حال دعوا و گله گی کردنه. دلم برای جفت شون می سوزه هم برداره که سر یه انتقاد کوچیک اینطوری مورد غضب قرار گرفته و هم خود رئیس که فکر میکنه دستش بی نمکه.

تیچر این ترم زبان ایشون هستن و هنوزم به من لطف دارن . ولی به نسبت پارسال بسیار سخت گیر شده. ضمن اینکه یه استیودنت بسیار زرنگ دیگه هم داریم که احتمالا با وجود یشون دیگه باید تاپ شدن رو ببوسم بذارم کنار. البته از حق نگذریم از طرفی هم داشتن رقیب قوی خوبه و باعث میشه من با انگیزه بیشتری درس بخونم. 

خب همینجا اعلام میکنم از تن شرابی موهام خسته شدم و دو سه تا رنگ موی دیگه دلم رو برده و به تازگی هم فهمیدم که تن قرمز به این راحتیا نمیره. دارم لیمو درمانی می کنم موهامو که تا حد قرمزی مو رو می بره. ایشالا تا قبل عید بدون ریموور زدن بتونم رنگ موم رو عوض کنم

دیگه همینا دیگه

. شنبه یازدهم بهمن 1393 . 10:38 .

سلام دوستای مهربونم خوبید؟ من هم خدا رو شکر بد نیستم فقط در تعجبم از این سال 93 عجیب غریب که آدما انقدر فوت کردند. دیروز خبر فوت پدر دوست صمیمی م مرنوش رسید :((( یعنی این پنجمین نفر از دوستام هست که پدرش رو امسال از دست میده. دیگه از حال این دختر نگم که خودش هم مریضه و با گریه و زاری حال خودش بدتر میشه ... دیروز با بقیه بچه ها از ظهر پیشش بودیم تا شب. مراسم تشییع هم فردا هست تا خواهرش که ایران نیست، امشب برسه.

دوس جون طفلی هم تا شنید به شدت ناراحت شد. اون بنده خدا که کلی از دوستاش رو هم امسال از دست داد. نمی دونم... واقعا نمیشه گفت سال نحسه چون خودم هم اعتقاد ندارم به این حرفا ولی خیلیا ناگهانی از پیش مون رفتن امسال... یعنی هر کسی که من میشناسم یک عزیزی رو از دست داد

دیگه بگم که دوس جون هم این یه هفته ش چندان خوب نبود. اول که سرش خورد به در اتاق و به اندازه یه گردو ابروش باد کرده بود. یه روز هم با دوستش داشتن می رفتن جایی که تو اتوبان تصادف قطاری کرده بودن و وقتی عکس ماشین رو برام  فرستاد، من شوکه بودم که چقدر شانس آوردن که خدا رو شکر خودشون کاملا سالمن. بعدم که تمام هفته رو به شدت مریض بود و سرفه های بد می کرد.

امروز هم روز اول ترم جدید زبانه و من اصلا حال و حوصله ندارم. بعد کلاس هم سریع باید برم پیش مرنوش که تنها نمونه هر چند یه عاااالمه مهمون دارن ولی می دونم دوس داره دوستاش دور و برش باشن.

آهان دفتر هم کلی اوضاعش درهم برهمه. یه آقایی بصورت کاملا اتفاقی اومد تو دفتر و به رئیس پیشنهاد یه کار با حجم بسیار زیاد داد. (یه چیزی حدود سه برابر کار الان مون) البته که رئیس با سر قبول کرد. اونم در حالی که داره حساب کتاب میکنه که من و همکارم دو تایی کار انجام بدیم!! همینطوری هم که مرخصی درست حسابی نداشتیم دیگه وای به حال وقتی که کارمون چند برابر شه... حالا که یکی دو روزه فعلا خبری نشده ازش ولی من در کمال خودخواهی امیدوارم کاره اصلا جور نشه.

ببخشید که سر صبحی انقدر انرژی م بد بود. ایشالا که به زودی فقط و فقط از شادی و سلامتی بنویسم ...

. دوشنبه ششم بهمن 1393 . 9:29 .

روزها به سرعت برق و باد می گذره و تا چشم بهم می زنم می بینم کلی از تاریخ آخرین پستم گذشته. خدا رو صد هزار بار شکر که روزهامون آرومه این چند وقت هم هفته ای دو سه بار دوس جون رو دیدم.

اکثر مواقع هم جای خاصی نرفتیم و تو مجتمع دوس جون اینا بودیم. به جز 5 شنبه دو هفته پیش که رفتیم میلاد نور و یه کفش خریدیم بماند که من عاشق رنگ سبزش شدم و همونو گرفتیم بعد یه عالمه گشتیم که باهاش کیف ست کنم ولی چیزی پیدا نکردم آخر هم مجبور شدیم بریم عوض کنیم و مشکی ش رو بگیریم

دو بار با بچه ها شام رفتیم بیرون یه بار سیدنی یه بار هم که بالاخره قسمت شد رفتیم دکتر آرین. یعنی من انقدر که من از پیتزای این تعریف شنیده بودم از خودم تعریف نکرده بودن. البته چیزبرگرش رو قبلا خورده بودیم و انصافا خوب بود. پیتزاش هم خوب بود ولی نه به اندازه ی تعریف ها و قیمتش .

دیروز هم بعد از مدت ها (بیشتر از دو سال) یکی از دوستای قدیمی م رو دیدم و چند ساعتی باهم بودیم. از بس این دختر از همه چی ناراحته یه کم انرژی منفی ازش گرفتم. خدا رو شکر مشکل حادی نداره ها، همین دردسرهایی که اکثر دوستام با دوس جون هاشون دارن ولی خب حتی یه حرف مثبت هم ازش نشنیدم

از فسقل خانم هم نگم که واسه خودش دختری شده ، خوردنییییی. هفته ی پیش که انقدر من بغلش کرده بودم منو می دید دستش رو دراز می کرد که بغلش کنم. یعنی اگه ساکت نشسته بود واسه خودش بازی هم می کرد تا من می نشستم کنارش می زد زیر گریه که بغلش کنم بله می دونم خوب نیست بچه بغلی باشه ولی چه کنم که من بسیار بچه ندیده ام تازه به مامانم هم خیلی زیاد عکس العمل نشون میده. یعنی مامانم نگاش میکنه غش میکنه از خنده ولی از بابام خجالت میکشه و طفلی بابام هر نوع دلقک بازی هم براش دربیاره اصلا نمی خنده دخترمون نسبت به مردها خیلی خجالتیه

دیگه براتون بگم که دیروز امتحان آخر ترم زبانم بود و بازم تاپ شدم دوس جون هم قراره برام جایزه بخره

و مورد آخر هم اینکه با اینکه هنوز هییییچ اتفاق خاصی در مورد رسمی شدن مون نیفتاده ولی نمی دونم چرا این چند وقت من و حتی دوس جون هم بسیار امیدوار تریم و دلمون روشنه که به امید خدا خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنیم به وصال نزدیک باشیم. میشه لطفا برای ما و این مورد خاص خیلی دعا کنید؟

. یکشنبه بیست و هشتم دی 1393 . 14:16 .

خب به میمنت و مبارکی من 27 ساله شدم و خدا رو خیلی خیلی شکر که تولد خوب وشیرینی داشتم.

دوس جون عزیزم که 5 شنبه سر کار بود. ظهر رفتم دنبال مادربزرگم و در جا کادوی تولد رو نقدی باهام حساب کرد. عصر هم بعد از مدت ها یه برنامه با یلدا جانم ریختم. رفتیم سینما و یه فیلم ترسناک ایرانی به اسم روایت ناپدید شدن مریم دیدیم که در مورد جن و این صحبت ها بود و به اون صورت هم ترسناک نبود. من خیلی هم باورم نشد که واقعا مستند باشه و خدا رو شکر صحنه ای هم نداشت که خواب شب رو از منه ترسو بگیره. بعد فیلم هم کلی با یلدا در همین موارد حرف زدیم و من می رفتم که به مرز سکته و خیس کردن شلوار نزدیک بشم

یه کم مغازه دیدیم که یکی شون یه کاپشن بسیار خوشگل صورتی کم رنگ داشت. قیمتش هم 130 بود. واقعا دوسش داشتم ولی خب هرچی فکر میکنم می گم واسه سرکار خوب نیست چون هفته ای یه بار باید شسته شه. ولی اگه چیز دیگه ای پیدا نکنم میرم همونو می خرم و خودمو راحت میکنم. بعد هم رفتیم زغالی برگر یوسف آباد و دو عدد چیزبرگر زدیم بر بدن.

جمعه هم فسقل خانم خوردنی پیشمون بود که من در هر فرصتی یواشکی میبردم می چلوندمش ساعت دیواری اتاق من یه عروسک کوچولو داره که فسقل از وقتی سه ماهه بهش زل می زد این سری که قشنگ باهاش حرف میزد و براش می خندید و دل ما رو می برد. تازه یه اصواتی هم شبیه "ما ما" یا "ام ام" در میاره و من شدیدا اصرار دارم که عمه شو صدا میکنه   بابای عزیزم هم برامون کیک بی بی و پیتزا برای شام گرفت. یه دونه هم از این فشفشه ها برای روی کیک گرفته بود و که وقتی روشنش کردیم فسقل اول با چشمای گرد شده نگاش کرد و گویا یه کم ترسید بعد یه نگاه این ور اون ور کرد وقتی دید مامان باباش کنارشن و لازم نیست بترسه رفت که فشفشه رو بخوره بقیه اعضای خونه هم کادوشون رو نقدی حساب کردن . منم تصمیم گرفتم بارونی و احیانا کاپشن و یه دونه از این چیزا که می زنی به جای فندک ماشین و یو اس بی می خوره ( و منم آخر اسمشو یاد نگرفتم ) رو از همین پول ها بگیرم و با بودجه ی تعیینی دوس جون هم یه ربع سکه بگیرم.

دیروز هم دفتر بسیار خلوت بود و خر پر نمی زد و خیلی هم منو خوشحال کرد که لازم نیست در روز تولدم سگ دو بزنم. آقا همین جا یه آکولاد باز میکنم در مورد رئیس، دیروز اومد دفتر دیدم هم پاش لنگ می زنه و هم پیشونیش زخم شدیده و ورم کرده. با تمام اتفاقای بین مون خیلی دلم براش سوخت. تعریف کرد موقع ورزش پاش ضربه دیده و چند ساعت بعدم با صورت خورده زمین. بعد با خنده برگشت گفت نکنه شما نفرینم کرد چون هر چی فکر کردم دیدم با شما خیلی تندی کردم! منم گفتم نه چرا باید نفرین کنم؟ بعد از اون طرف هم یه کاری داشت که تا مرحله ی آخر رفته بود و 99 درصد قطعی بود ولی دیروز یهو گفته بودن باید یه پول تپل بده تا انجام بشه. اون هفته واقعا به ناحق و بدجوری دل منو شکست منم هی واسه تسکین به خودم می گفتم خدا جای حق نشسته و اشکال نداره . هیچی دیگه با این تفاسیر باید از من ترسید ضمن اینکه  خیلی براش ناراحت شدم و امیدوارم هم مشکلش حل بشه و هم خودش همیشه سلامت باشه. آکولاد بسته.

هیچی دیگه به خاطر خلوتی ساعت 2 دفتر رو بستیم و پیش بسوی کلاس زبان. جلسه ی قبل گفته بودم تولدم نزدیکه و تیچر هم گفته بود برامون کیک بیار. منم سر راه رفتم به جای کیک نون خامه ای گرفتم . تو کلاس سه تا از همکلاسی هام برام کادو آورده بودن که منو به طرز وحشتناکی خجالت زده کردن. و هی می گفتم  کاش اصلا نگفته بودم تولدمه اون خانمه که دوسش نداشتم هم برام یه بلوز خودش دوخته بود که از همه بیشتر باعث شرمندگی م شد که چرا قضاوت کرده بودم در موردش. باید سعی کنم هر کسی رو همون طور که هست بپذیرم و دوس داشته باشم. یک عدد لیوان پای سبز و یه ادکلن بسیار خوشبو هم کادوهای دیگه م بود. حالا تیچرمون هم گیر داده بود که چون شیرینی آوردی منم جلسه دیگه برات کادو میارم تا جایی که میشد گفتم تو رو خدا این کار رو نکنید. و واقعا دعا می کنم یادش بره. کادو گرفتن خیلی شیرینه ولی این که فکر می کنم ممکنه نتونم براشون جبران کنم خیلی ناراحت میشم...

این چند وقت انقدر من غذای بیرون خوردم که برای اولین بار تو عمرم اصلا دلم غذای بیرون نمی خواد و با اینکه کلی برنامه ریخته بودم که حتما شب تولد بریم خانه ی کوچک پاستا بخوریم، جداً رو مودش نبودم و به دوس جون گفتم رستوران رو بیخیال شیم. حتی کیک هم دلم نمی خواست یعنی به شیرینی های کلاس زبان هم لب نزدم که واسه من خیلی بعیده هیچی دیگه یه بعد از ظهر به غایت رویایی رو در کنار دوس جون عزیزم گذروندم. خدا رو شاکرم که اصلا لازم نیست با دوس جون جای خاصی بریم یا کار ویژه ای بکنیم. انقدر این بشر خوب و دوست داشتنیه که با صرف بودنش می تونه کلی لحظات دوست داشتنی و عاشقانه بهم هدیه بده. عاشقتم دوس جونم به خاطر دیروز خوبمون و به خاطر همه ی خوبی های دیگه ت 

یه مقدار خوراکی مثل هایپ ، چیپس و ماست ، ناچوی خوشمزه ، لواشک و آجیل هم خوردیم ولی زیر بار شام و کیک نرفتم. ایشالا یه روز دیگه میریم به صرف پاستا حدود ساعت 10 هم برگشتم خونه که فاطماگل ببینم.

و روز تولدم خدا رو شکر به خوبی و شادی سپری شد

امروز هم دفتر خلوتیم. این هم عکس همین الان. اصلا هم دلم نمیاد روز تولدم رو از تقویم بکنم چی میشه حالا به جای یه روز کل هفته سیزدهم باشه؟؟

راستی اینم عکس شب یلدای من در کنار دوس جون بود که به همین نحوی که مشاهده می کنید برگزار شد. دوس جون هم به خاطر خوردن انار منو دیوونه کرد از بس که می ترسید کثیف کاری کنم و اینکه آقا کیفیت دوربین گوشیم تو شب به طرز وحشتناکی خوبه

مرسی از تک تک شما دوستای گلم به خاطر تبریکاتون

. یکشنبه چهاردهم دی 1393 . 10:25 .

من دلم واسه پست خصوصی تنگ شده. خب چرا یه اتفاق هیجان انگیز و شیرین نمی افته که من بدوام بیام خصوصی بنویسم؟

این هفته به دو قسمت خیلی بد و خیلی خوب تقسیم شد.

قسمت اولش که تا روز دوشنبه بود رئیس به شدت با من سرسنگین بود و دو سه بار هم تیکه های تپل انداخت که منم در لفافه و در حد دو سه جمله بهش جواب دادم ولی جو دفتر بسیار گه بود.. تا روز دوشنبه صبح که دفتر تنها بودیم و بالاخره به حرف اومد. حرف حسابش چی بود حالا؟ اینکه من وقتی تلفن جواب میدم هیچ وقت سلام نمی کنم !! اون روز هم که به من زنگ زده من بهش سلام نکردم !!! حالا من اون روز رو هزار درصد مطمئنم سلام کردم. به جز اون روم نشد بگم که والا تو داهات ما هر کسی تماس می گیره سلام میکنه و نه کسی که تلفن رو بر میداره. بهش گفتم چرا همین رو خیلی عادی نیومدی بگی تا من رفتارم رو اصلاح کنم؟ جوابی نداشت. هیچی دیگه سرتون رو درد نیارم برای اولین بار تو عمرم همه ی حرفایی که آماده کرده بودم رو بهش گفتم و یه دو قطره اشکی هم ریختم. چقدر از این اخلاقم بدم میاد که واسه هر چی گریه م می گیره. ایشون هم نه علنی ولی تو حرفا کاملا فهمید که چقدر رفتار و توقعاتش افتضاح و غیر منطقیه. دیگه وقتی حرفمون تموم شد چنان با من خوب شده بود که حد نداره. من برای صبحونه نرفتم بعد جلوی خانومش برای من لقمه گرفته آورده !!
حالا بماند که من هنوزم باهاش رسمی رفتار می کنم و اصلا مثل قبل صحبت نمیکنم.

دیگه دوشنبه عصر رفتم پیش دوس جون و چون کلی دیر اومد ، شوخی جدی فقط اذیتش کردم و نه قبول کردم جایی برم نه گذاشتم چیزی بگیره بخوریم.

سه شنبه با هم رفتیم سینما فیلم ملبورن. نظرات کارشناسی من بدین شرحه : نمی تونم بگم بد بود یا خوب بود. موضوع جالبی داشت به شدت به نظرم سعی شده بود از فیلم های فرهادی تقلید شه (همون شگردهایی که ادم تا میاد قضاوت کنه یهو یه چیزی میشه که داستان عوض میشه ) و نکته ی فاجعه اینکه به شدت فیلم کند بود و اصلا جلو نمی رفت یعنی تو سینما فقط همهمه بود و سکوتی وجود نداشت یا مثلا تو دو سه تا صحنه که مثلا باید آدم رو میخکوب می کرد مردم می خندیدند!! بعد سینما هم تو راه با دوس جون هی خودمون رو گذاشتیم جای شخصیت ها ودر موردش حرف زدیم بعدم من دوس جون رو گذاشتم و برگشتم خونه.

دیروز هم که استارت مراسم کادو خرون برای تولد من بود رفتیم گیشا تا با بودجه ی تعیینی دوس جون کادو بگیرم. تو ذهنم هم یه کاپشن و یه بوت خیلی کوتاه بود. ولی خب با دیدن یک عدد بارونی کوتاه  کرم رنگ  دلم رفت و علی الحساب همونو خریدم. کاپشن که اصلا ندیدیم. بوت ها هم قیمت هاش زیادی گرون بود.

دیگه از سر پاساژ یه پیتزا و فیله گرفتیم و رفتیم که تو ماشین بخوریم که فیله هه برعکس همیشه اصلا خوب نبود و همه ش موند که من ببرم واسه گربه های ساختمونون.

دوس جون هم صبحش رفته بود برای خونه ی خودشون یخچال و تی وی گرفته بود  شدیدا خسته بود . فکر کنم برای اولین بار در سابقه ی دوستیمون ساعت 8 از هم خدافظی کردیم.

امروز هم که برنامه داره و فردا هم که ما مهمون داریم. کادوها فعلا می مونه تا هفته ی بعد . مراسم کیک و شام رو ولی همون شنبه برگزار می کنیم.

. پنجشنبه یازدهم دی 1393 . 12:4 .

Desiner: lady skin