تبليغاتX
...فقط تو آغوش خودم٬ دغدغه هاتو جا بذار - نامه ی عاشقونه


















...فقط تو آغوش خودم٬ دغدغه هاتو جا بذار

اینجا خاطرات روزانه و خصوصی من و مرد مهربونم ثبت میشه

من با تو امروز از عشق می گویم. صادقانه، از صدای قلبم و از آرزوهایم... پیش از آنکه از راز هستی باخبر شوم، عاشق شدم! روزها از عاشقی ام می گذرد. روزها و روزها...

و من امروز می خواهم لیلی نام دیگرم باشد!

نفس هایت را حس می کنم، دیگر تنها نیستم، تو را می طلبم... نوازش هایت هوس نیست، اشتیاق است...

امروز روزیست که برای حفظ عشقت از نفس هایم می گذرم، ولی با این همه تب و تاب همیشه ترسی در وجودم نهفته است... می دانی چرا؟ می ترسم نباشی! و نبود صدایم در روزهایت، یادم را به خاکستر فراموشی بنشاند، می ترسم از نبودنت... و به اندازه ی یک آسمان دلم می گیرد...

اما شاهینم، قلب من سرشار از عشق توست، تو تکه ای از قلبم هستی، تکه ای جدا نشدنی... اما نه! تو خود قلب منی! مگر من می توانم قلبم را از وجودم دور کنم؟... اما به خواست و اراده ی تو طعم تلخ جدایی را یک شب چشیدیم... وقتی ازت جدا شدم، از خدایم خواستم فرمان باران بدهد!... بر جسم و روحم! تا عشقت را از وجودم پاک کند... خدا فرمان باران داد... فریاد زدم... ضجه زدم... بارانش را تندتر کرد، بر من بارید، آنقدر که من تسلیم شدم... اما باز بارید و نه تنها از یاد نرفتی، بلکه بیشتر خواستمت!

باران اشک هایم بدی هایت را شست و در خوبی هایت غرقم کرد... و من باز عاشق تر شدم!

می دانم حرف های ناگفته ام برایت بسیار است... اما حالا سرشار از عشقم و می خواهم بگویم. من تو را به حقیقت عشق می برم... به سویم روانه شو... دستانم را بگیر... دستهای من پلی است که تو را به خدا می رساند! بیا، بیا عشق من و از پل عبور کن... بیا که عشقم، قلبت را به اسارت خواهد کشید!

کاش بدانی که، تو برای من شناخت عشق نیستی، رسیدن به عشقی! هر نفسی که می کشم، به عشق توست. آغاز راه من با تو بود... پایان راه من باش. من با تو آرام می گیرم. نبودنت را تحمل می کنم، چون مهم وجود توست، که هر لحظه با من است. مهم اینست که کدام یک از ما حتی در نبود دیگری می تواند تا ابد وفادار این عشق باشد؟

من دست نوازشگر تو را می طلبم، تا کنارم بنشینی و دلداری ام بدهی...

شاهین،عشقت را به من ارزانی کن، نگاه عاشقت را از من دریغ نکن، همیشه لبخند زیبای تو امید به آینده را در دل من زنده می کند.

من دو سال تمام، با عشق و امید، شب و روزم را سپری می کنم... با اسمت صبح ها طلوع و با یادت شب ها غروب می کنم... جز اسم تو، دیگر اسم ها برایم بیگانه است.

شاهینم من محتاجم... محتاج نفس تو، محتاج دست نوازشگرت که برای اشک هایم مرحم و برای دردهایم التیام است. من به تو امید دارم... به با هم بودن مان... من به تو دل خوش کردم... من به وجود تو ایمان دارم.

اما باید بدانی که من با یک نگاه عاشق نشدم، تنهایی پایبندم نکرد... من برای اینکه عاشقت باشم، از زمان غافل نبودم... من با هر بوسه ی تو یک قدم به سوی عشقت آمدم... با هر نفست در تب و تاب عشق سوختم، با هر نوازش، در وجودت گم شدم و با هر قول و قرارت به آینده امیدوار. من با تو توانستم محبت را با تمام حقیقت تلخ و شیرین اش بشناسم... با تو خودم را ساختم و با آرزوهایت آینده ام را...

چشم هایت برایم یک آسمان است، یک آسمان احساس برای دوست داشتن...

حالا نوبت توست! تو باید حرف بزنی... از گذشته های نه چندان دور، از آن زمان که قلبت با اشتیاق یک پرنده در آسمان با هم بودنمان پرواز کرد... برای من از شب هایی بگو که مهتابش خاطره بود... از شب هایی که دوس داشتنت شب بخیرمان بود... برای من از عشق بگو... نوبت توست! بگو از عشق.

شاید با جرئت ترین حرف عمرم این است: حتی بیشتر از خودم دوستت دارم! تو را می طلبم، تو را می پرستم، من می خواهمت...

+خانومه نوشته درچهارشنبه 2 بهمن1387ساعت23:35| |