|
من با تو امروز از عشق می گویم. صادقانه، از صدای قلبم و از آرزوهایم... پیش از آنکه از راز هستی باخبر شوم، عاشق شدم! روزها از عاشقی ام می گذرد. روزها و روزها... و من امروز می خواهم لیلی نام دیگرم باشد! نفس هایت را حس می کنم، دیگر تنها نیستم، تو را می طلبم... نوازش هایت هوس نیست، اشتیاق است... امروز روزیست که برای حفظ عشقت از نفس هایم می گذرم، ولی با این همه تب و تاب همیشه ترسی در وجودم نهفته است... می دانی چرا؟ می ترسم نباشی! و نبود صدایم در روزهایت، یادم را به خاکستر فراموشی بنشاند، می ترسم از نبودنت... و به اندازه ی یک آسمان دلم می گیرد... اما شاهینم، قلب من سرشار از عشق توست، تو تکه ای از قلبم هستی، تکه ای جدا نشدنی... اما نه! تو خود قلب منی! مگر من می توانم قلبم را از وجودم دور کنم؟... اما به خواست و اراده ی تو طعم تلخ جدایی را یک شب چشیدیم... وقتی ازت جدا شدم، از خدایم خواستم فرمان باران بدهد!... بر جسم و روحم! تا عشقت را از وجودم پاک کند... خدا فرمان باران داد... فریاد زدم... ضجه زدم... بارانش را تندتر کرد، بر من بارید، آنقدر که من تسلیم شدم... اما باز بارید و نه تنها از یاد نرفتی، بلکه بیشتر خواستمت! باران اشک هایم بدی هایت را شست و در خوبی هایت غرقم کرد... و من باز عاشق تر شدم! می دانم حرف های ناگفته ام برایت بسیار است... اما حالا سرشار از عشقم و می خواهم بگویم. من تو را به حقیقت عشق می برم... به سویم روانه شو... دستانم را بگیر... دستهای من پلی است که تو را به خدا می رساند! بیا، بیا عشق من و از پل عبور کن... بیا که عشقم، قلبت را به اسارت خواهد کشید! کاش بدانی که، تو برای من شناخت عشق نیستی، رسیدن به عشقی! هر نفسی که می کشم، به عشق توست. آغاز راه من با تو بود... پایان راه من باش. من با تو آرام می گیرم. نبودنت را تحمل می کنم، چون مهم وجود توست، که هر لحظه با من است. مهم اینست که کدام یک از ما حتی در نبود دیگری می تواند تا ابد وفادار این عشق باشد؟ من دست نوازشگر تو را می طلبم، تا کنارم بنشینی و دلداری ام بدهی... شاهین،عشقت را به من ارزانی کن، نگاه عاشقت را از من دریغ نکن، همیشه لبخند زیبای تو امید به آینده را در دل من زنده می کند. من دو سال تمام، با عشق و امید، شب و روزم را سپری می کنم... با اسمت صبح ها طلوع و با یادت شب ها غروب می کنم... جز اسم تو، دیگر اسم ها برایم بیگانه است. شاهینم من محتاجم... محتاج نفس تو، محتاج دست نوازشگرت که برای اشک هایم مرحم و برای دردهایم التیام است. من به تو امید دارم... به با هم بودن مان... من به تو دل خوش کردم... من به وجود تو ایمان دارم. اما باید بدانی که من با یک نگاه عاشق نشدم، تنهایی پایبندم نکرد... من برای اینکه عاشقت باشم، از زمان غافل نبودم... من با هر بوسه ی تو یک قدم به سوی عشقت آمدم... با هر نفست در تب و تاب عشق سوختم، با هر نوازش، در وجودت گم شدم و با هر قول و قرارت به آینده امیدوار. من با تو توانستم محبت را با تمام حقیقت تلخ و شیرین اش بشناسم... با تو خودم را ساختم و با آرزوهایت آینده ام را... چشم هایت برایم یک آسمان است، یک آسمان احساس برای دوست داشتن... حالا نوبت توست! تو باید حرف بزنی... از گذشته های نه چندان دور، از آن زمان که قلبت با اشتیاق یک پرنده در آسمان با هم بودنمان پرواز کرد... برای من از شب هایی بگو که مهتابش خاطره بود... از شب هایی که دوس داشتنت شب بخیرمان بود... برای من از عشق بگو... نوبت توست! بگو از عشق. شاید با جرئت ترین حرف عمرم این است: حتی بیشتر از خودم دوستت دارم! تو را می طلبم، تو را می پرستم، من می خواهمت...
|
About![]()
ما از 20 مهر سال 85 با هم هستیم و اگه خدا بخواد تا همیشه خاطرات قبلیمونمهر 1390آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دوستان مهربونمون
یه فنجون قهوه به تلخی تو:سمیه جووونم
آفتاب و جوجوش |