500



خودم هم از افسرده نوشتن خسته شدم می خوام این پستم رو یه کمی سرحال تر بنویسم. در راستای استراحت کردن فردا رو مرخصی گرفتم که بانضمام روز قبل و بعدش٬ تفریحات سالم برای خودم فراهم کنم.

خب دیروز بعد از ظهر که موندیم خونه و قسمت نشد جایی بریم. دیگه از بیکاری حلوا پختم و یه گند خوشگل هم زدم به ابروهام هر لحظه هم به یاد جشن عروسی دوستم بودم. یعنی هر لحظه که میگم واقعا هر لحظه بودها. خب چیکار کنم بعد از عروسی داداشم دیگه هیچ عروسی که نسبت نزدیک داشته باشیم با عروس داماد٬ نرفتیم... این دوستم رو هم خیلی دوس دارم و واقعا دلم می خواست عروس شدنش رو ببینم. ایشالا که در کنار همسرش خوشبخت بشه.

امروز ظهر هم به صرف نهار ِ تولد دعوتیم خونه ی همون دوست محترمی که برنامه مشهد و عروسی رفتن رو بهم زد. بعد هنوز حموم نرفتم به جاش نشستم اینجا به وبلاگ خوندن و وبلاگ نوشتن.

برنامه ی امشب هم با دوس جون شام خوردن و تئاتر رفتنه:) اونم در حالی که هنوز موفق به خریدن یا رزرو بلیط نشدیم.

حالا موندم فردا و پس فردام رو چطوری پر کنم؟ اونم بدون حضور دوس جون چون هردو روزش رو برنامه داره. دیگه نهایتش اینه که دو روز رو می خوابم دیگه.

به قول همکارم خانم "ه" میگه روزا رو استراحت کن که شبا راحت تر بخوابی هم صحبتی و همکاری با این خانم خیلی خیلی عالیه. ولی خب جناب رئیس خان به این قضیه حساسیت دارن و تا حالا به ده زبون مختلف به من فهموندن که حتی در زمان های بیکاری هم از هرهر و کرکر با این خانم دوست داشتنی که دختردایی رئیس میباشن بپرهیزیم. همه ش هم میگه تو نمی دونی اینا چطورین تا حالا باعث اخراج ۱۰/۱۲ تا کارمند شدن!! من که شخصا بدی از کارمندا به اون صورت ندیدم. روزی هم اگه از اینجا برم به خاطر اخلاقای عجیب غریبه رئیس جانه و لاغیر.

راستی یه موضوع عجیب٬ تا حالا چیزی راجع به این که میگن تو خواب بختک می افته رو آدم شنیدین؟ من دیشب یه همچین تجربه ی وحشتناکی داشتم. یعنی تو حالتی بین خواب و بیداری یهو احساس کردم تمام بدنم فلج شده و هیچ حرکتی نمی تونم بکنم. هی سعی میکردم دست یا پام رو حرکت بدم ولی نمی تونستم. یعنی هیچ کدوم از اجزای بدنم کار نمیکرد. بعد حس میکردم چشمام هم نمی بینن!! گوشام سوت میکشید و واقعا فکر میکردم دارم میمیرم و این لحظات آخر زندگیمه.  انقدر احساس بد و وحشتناکی بود که تصمیم گرفتم مامانم رو صدا بزنم اونم ساعت ۱.۳۰ نصفه شب ولی حتی صدام هم در نمیومد!! و این بیشتر زجرم می داد که هر چی سعی میکنم انگار صدام رو پیدا نمیکنم... و یهو اون حالت از بین رفت!! بعد که به ساعت نگاه کردم فهمیدم شاید نهایتا ۳/۴ دقیقه طول کشیده ولی من احساس میکردم چندین ساعت تو اون وضعیت وحشتناک بودم... نمی دونم واقعا دلیل علمی برای این قضیه هست؟ یا این همون بختک هست؟ که اصلا بختک خودش یعنی چی؟؟ اگه تجربه ی مشابهی دارین برام تعریف کنین.

499



هر چی فکر کردم عنوان پست رو چی بنویسم چیزی به ذهنم نرسید به روال همیشه که این مشکل پیش میاد اومدم شماره پست رو بنویسم که دیدم یکی مونده به ۵۰۰ ... جالب بود٬ یعنی شماره پست های اینجا به ۱۰۰۰ هم میرسه؟

روزهامون خوب و بد یکی در میون می گذره. بعضی روزا کلی انگیزه و انرژی مثبت دارم بعضی روزا هم حس و حالم دقیقا ۱۸۰ درجه برعکسه... از طرفی هم دوس جون یه کارایی داره میکنه ولی چون خیلی به نتیجه ش امیدوار نیستم ترجیح میدم دلمو خوش نکنم و چیزی هم ازش نمی نویسم.

حسابی خودمو سپردم به خدا و با شروع هر روز از خدا می خوام خودش برام بهترینا رو پیش بیاره. سرکار هم دقیقا مثل رابطه مه. یه روز فکر می کنم خب شغلم خیلی خوبه که٬ یه روزایی هم فکر می کنم که چقدر همه شون آشغالن!! فکر کنم دچار بحران دو شخصیتی شدم اونم از نوع مخصوص خرداد ماهی هاش!!

راستی مسافرتم به مشهد و عروسی رفتنم کنسل شد. چرا؟ چون هیچ وقت نمیشه رو دوستام حساب کرد. هر جا می خوایم بریم اول همه ی ۵/۶ نفر با تاکید و اصرار میگن حتما میان ولی همین که قضیه جدی میشه همه جا می زنن. تقصیر خودم بود که وقتی مامان پیشنهاد که با بابا سه تایی بریم مشهد و من برم عروسی٬ من با اعتماد به نفس کامل گفتم نههههه می خوام با دوستام برم!! تا من بشم دیگه رو اینا حساب نکنم.

واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برای اینجا نوشتن انقدر بی انگیزه بشم... ولی خوندن نظرات خصوصی و عمومی تون بدجوری حالمو خوب میکه. بازم لازمه ازتون تشکر کنم؟

از روزمرگی هم اینکه جمعه ی پیش و ۵شنبه و جمعه و شنبه ی این هفته با هم بودیم.

از همه چی



دقیقا یه هفته س پلک چشم راستم بی وقفه می پره و این بدجوری اعصابم رو بهم می ریزه. روزها معمولی و مثل هم میگذرن.

دقیقا دو هفته از تولد دوس جون می گذره و شام خوبی در کنار هم داشتیم البته اگه از رفتن به اون سفره خونه و خورد شدن اعصابمون به خاطر سرویس بدشون فاکتور بگیریم. یه ادکلن (جگوار مشکی) براش خریده بودم ولی بعد پشیمون شدم چون اون قدری که توقع داشتم بوش موندگارنیست.

تواین مدت دو تا فیلم رو هم دیدیم. جرم که واقعا مزخرف بود به نظر من و ورود آقایان ممنوع که خوشمون اومد.

روابط مون چندان خوب نیست چون من همه ش با یادآوری تصمیمم بحث راه میندازم. دوس جون هم همچنان به روش خودش داره تلاش میکنه. روابط مون تا حدودی کم شده و نمی دونم چرا اینجا در مورد دوس جون نوشتن برام غریبه شده و نمی دونم چی ازش بنویسم؟

تو محیط کار هم روابطم با همه خوبه. ولی با ترسی که رئیس از اشتباه کردن انداخته به جونم همه ش استرس دارم و همین هم باعث شد ۵شنبه ی پیش اشتباه فاحشی انجام بدم که شنبه گندش در اومد. و رئیس تا حدودی برام گرد و خاک کرد. و متاسفانه هنوز نتونستم رفع و رجوعش کنم چون یه مشتری باید قدم رنجه کنه و دوباره تشریف بیاره دفتر که تا حالا هرچی بهش زنگ زدیم افتخار ندادن :(

از یک خرداد بیمه شدم و ۳۱ خرداد هم حقوقم رو به طور کامل و بدون کسر حق بیمه ی سهم کارمند دریافت کردم و به در خواست رئیس با یک دروغ شاخدار به اون ۲ تا کارمند دیگه گفتم ۲۵۰ تومن حقوق گرفتم. از شیرینی های جمع شده در طول ماه هم با اینکه کل مبلغش خیلی کم بود٬ به تقسم جالب رئیس٬ نصفش به من رسید!! دیگه نفهمیدم بقیه ش رو چطوری بین اون دو نفر تقسیم کرد؟ از طرفی هم هنوز کار اصلی من تو این دفتر شروع نشده. چون قرار بوده که کار کامپیوتر به عهده ی من باشه ولی اینا هنوز نرم افزارشون رو راه اندازی نکردن... فعلا هم که سرمون خیلی شلوغه.

دقیقا دو هفته دیگه عروسیه دوستمه که مشهد هستن. بدجوری دلم می خواد برم به دلایل زیادی٬ زیارت٬ دیدن عروسی این دوست گلم٬ و اینکه احتمالا اولین و آخرین مسافرت مجردی هست که اجازه ش از طرف خانواده صادر شده.

دوستای خوبم از تک تک تون ممنونم به خاطر این که هستید و من رو فراموش نمی کنید. امیدوارم روزی بتونم محبت تون رو جبران کنم.

هستم


سلام دوستای مهربونم. ببخشید که نگرانتون کردم. یه کم سرم شلوغه در اولین فرصت می نویسم. از روابطمون هم خبر خاصی نیست. دوس جون که دنبال کارهای خودشه منم سعی میکنم تا جایی که میشه قرار آبان ماه رو یادآوری نکنم...

فعلا همین.