خیلی از "که" تو نوشتن استفاده میکنم، نه؟

سلاااااااام خوبین؟؟ ما هم ای خدا رو شکر بد نیستیم.

اول روزمرگی ها رو بنویسم بعد هم یک مقدار پر حرفی در مورد کار دارم که اونو ادامه مطلب می ذارم.

جمعه ی پیش من نهار خونه ی یلدا اینا بودم. یعنی یه بار خونه شون کباب ترش خورده بودم و کلی لذت برده بودم و مامان مهربونش هم اون روز کباب ترش درست کرده بود. وای یعنی این غذا عالیه :))

هیچی دیگه منم یکی دو تا از سی دی های سریال عزیزم رو برده بودم و با یلدا دیدیم. از اول تا آخر هم فقط در مورد مژه های کاشته شده ی زیبای نینا دابرو صحبت کردیم.

هیچی دیگه منم که بی جنبه در یک تصمیم انتحاری مژه کاشتم :)) بله الان واسه خودم یه پار سرنتپیتی ام. البته مژه های خودم هم نسبتا خوب بود ولی به خوش حالتی مژه کاشته شده که نبود.

یکشنبه ی گذشته یه سرچ تو اینترنت کردم و یه جا پیدا کردم نزدیک شهرک غرب . یک ساعت چرخیدم تا پیداش کردم. از اونجایی هم که آدم به خودش هم شک داره، آدرس و شماره تلفن رو به دوس جون دادم و قرار شد تا رسیدم اونجا به دوس جون زنگ بزنم و یه طوری وانمود کنم که انگار ایشون شوهرم هستن و دم در منتظر من می مونن تا من برگردم. هه هه هه . خب خدا رو شکر با اینکه تو خونه بود ولی مطمئن به نظر می رسید و به جز خانومه کسی نبود. و اینگونه بود که من مژه قشنگ شدم. به گفته ی دوستان طبیعیه و خوبه. اگر تنبلی اجازه داد عکسش رو می ذارم براتون.  برگشتنی هم رفتم پیش دوس جون تا ببینن و بپسندن چون کاملا مخالف بودن و می فرمودن: ما شما رو همینطوری دوس داریم و اگه برای ماست که نمی خوایم اگر هم برای ما نیست که بیخود! اصلا نمی خواد!!

ولی دیدن همانا و پسندیدن همانا. اصلا مگه میشه من کاری کنم و دوس جون خوشش نیاد؟ اون روز یه نیم ساعتی باهم بودیم. منم هی در حال پلک زدن بودم :دی دوس جون رو رسوندم پاساژ و برگشتم خونه.

سه شنبه رفتیم سینما و فیلم استرداد رو دیدیم که من شدیدا خوشم اومد. یعنی یکی از بهترین فیلم های ایرانی بود که تو این چند وقت دیدم. البته که فیلم کاملا سلیقه ای هست ولی خب به نظرم فیلمنامه ش یکی دو پله بالاتر از فیلم نامه های دیگه بود حالا کاری به اینکه تا چه حد مستند بود ندارم. در هر صورت که پیشنهاد میکنم ببینید اگه خوشتون نیومد هم به من فحش ندید :)

دوس جون خیلی شیک ده دقیقه دیر رسید. یعنی من به آقایی که جلوی در هست فامیلی دوس جون رو گفتم و خودم رفتم تو سالن . به دوس جون هم اس دادم که رسیدی فامیلی تو بگو و بیا تو. اگر 5 سال پیش بود سر این موضوع یه دعوای وحشتناک راه می انداختم بعد هم بهم می زدم تا دو روز بعدش که بالاخره کوتاه بیام و بیخیال شم. ولی از اونجایی که الان 5 سال پیش نیست و منم خیر سرم عاقل تر و پخته تر شدم خیلی عادی از کنار موضوع گذشتم . نه روز خودم رو خراب کردم و نه روز دوس جون رو و در کنار هم از فیلم لذت بردیم :)

5شنبه هم دوس جون پا شد با "حسود خان" رفت جمهوری و تا ساعت 7 علاف مون کرد. تزم درمورد عاقل و پخته شدن اصلا کارساز نبود و یه بچه دعوایی صورت گرفت: که آقا تو وقتی قراره بعداز ظهرت رو با من باشی چرا پاشدی با اون رفتی و این صوبتا. ولی خب زود جمع شد قضیه. یکمی با گوشی من استیوپید زامبی 2 بازی کردیم بعد هم دو عدد چیزبرگر خوچمزه در رستوران میخوش خوردیم و برگشتیم خونه.

از 5 شنبه تا امروز هم دوس جون کلا حضور خارجی نداره. چرا؟ چون همه ش خوابه. همه ش هم کم خوابی داره :(

تیچر این ترم مون رو خیلی دوس نداشتم چون باید اعتراف کنم دوس دارم اول از همه معلم، خوشگل و خوش تیپ باشه :)) که ایشون خیلی نبود آآآما انقدر مهربون و مثبته و انقدر خوب درس میده که الان خیلی هم دوسش دارم. خیلی هم به نظرم خوشگله! یک عدد همکلاسی خیییلی نابغه هم دارم که خداییش خیلی از من بهتره و این ترم دیگه باید تاپ بودن رو ببوسم بذارم کنار . خیلی هم منطقی با موضوع کنار اومدم چون وقتی بهتره خب حق اونه که اول باشه:)

دیگه فعلا همینا یادم میاد.

ادامه نوشته

خودم هم از نوشتن این پست خسته شدم انقدر طولانی بود :)

از صبح کلی فکر تو سرمه که روزامو یادم بیاد و بنویسم. جزئیات نوشتن رو دوس دارم ولی خب بعضی موقع ها تنبلی م میاد یا حتی هی این فکر میاد تو سرم که خوندن اینجا چقدر می تونه برای بقیه تکراری و کسل کننده باشه. خلاصه که ببخشید اگه نوشته هام بی مزه و تکراریه .

خب بریم سراغ جمعه ی دو هفته پیش که میشد فردای عاشورا. دو سه هفته س هی جمعه ها تصمیم میگیرم بریم پارک طالقانی بعد هی جور نمیشه اون روز هم همین برنامه رو داشتیم. حتی تو راه خونه ی دوس جون اینا الویه هم گرفتم که اونجا با هم بخوریم. دوس جون می دونست حدود 6 می رسم دم خونه شون ولی گوشی ش رو جواب نمی داد. منم تا رسیدم زنگ زدم خونه شون که خواهرش گفت خوابه و الان صداش میکنم. اون روز رو مود خوش اخلاقی بودl برای همین به دوس جون الکی گفتم تازه دارم راه می افتم که استرس نگیره برای آماده شدن. خودم هم مشغول بچه داری (پو) شدم. بعد از 20 مین بهش گفتم بیا من رسیدم. حالا خوبه فاصله خونه هامون بدون ترافیک 5 دقیقه س. بعد این آقا اصلا شک نکرد که چرا دیر رسیدم.

منم از حس و حال پارک طالقانی رفتن افتاده بودم. گفتم بریم نون بخریم الویه بخوریم. و اشتباه عظیم رو مرتکب شدم که بهش گفتم اون موقع که زنگیدم دم خونه تون بودم. هیچی دیگه آقا کللللی عصبانی شد که چرا نگفتی من همون موقع میومدم بیرون و از این حرفا. کلا دوس جون عادت داره وقتی سر یه موضوعی عذاب وجدان می گیره قااطی میکنه و بدتر منو دعوا میکنه:( بعد هم لج منو درآورد سر اینکه می گفت من الویه اصلا نمی خورم یا سر اینکه من در ِ کثیف ظرف رو مالیدم به داشبورد نق و نوق می کرد. منم یهو قاطی کردم که اصلا نمی خوام بندازش دور.

همین حرف مثل آب روی آتیش دوس جون رو آروم و مهربون کرد. دوس جون اینا در حال سرویس دادن به یه بچه گربه ی بامزه هستن. این پیشولیه هی دور و ور ما می چرخید دوس جون هم بهش کلی الویه داد که با عشق و علاقه خورد. بعد اومده بود روی کاپوت ، پشت شیشه نشسته بود و کلا درکی از شیشه نداشت یعنی با تمام وجود سعی می کرد چیزایی که رو داشبورد بود رو برداره. خییییلی بامزه بود. هیچی دیگه یک ساعت تمام باهاش بازی کردیم مگه بیخیال میشد؟ آخر هم مجبور شدیم کلا ندیده بگیریمش تا بره.

اون هفته ی من کلا شلوغ گذشت. تو دفتر کلی سند معوق داشتیم که یهویی همه ی مشتری ها هم زمان پرونده هاشون رو تکمیل می کردن که کارشون رو انجام بدیم. رئیس هم مصرانه تلاش می کرد کار یاد بگیره. 4شنبه هم فاینال زبانم رو دادم. عصرش رو هم در کنار دوس جون گذروندم که احتمالا روز خوبی بوده چون دعوا و دلخوری ازش یادم نمیاد :دی

5شنبه ساعت 2:40 پروازمون بود و از شانس من روز خیییییییلی سخت و شلوغی تو دفتر داشتم به حدی که ساعت 12:30 دیگه به واقع از دفتر فرار کردم سمت خونه. خیلی شیک و مجلسی ساعت 2 رسیدیم فرودگاه و با یه پرواز نسبتا خوب رسیدیم مشهد. سفرمون خیییلی خوب بود. هر سه تا دوستام خوب و خوش سفر بودن. فقط مسئله اینجا بود که همه مون شدیدا تنبل و خواب آلو بودیم. یعنی شما تصور کن ما ساعت 5 نشده قشنگ تو هتل مستقر شده بودیم بعد هیچ جااااااا نرفتیم تا بعد از شام. اون روزمون به ورق بازی ! و حرف زدن و تو سر وکله ی هم زدن گذشت. بعد از شام هم رفتیم حرم و یه زیارت کوچولو کردیم. به یاد همه تون هم بودم :) برخلاف چیزی که انتظار داشتم نه تنها خلوت نبود بلکه حتی از همیشه هم شلوغ تر بود.

جمعه تا ساعت 8 خوابیدیم و بعد از صبحونه هم لش کردیم تو اتاقمون و تااااااااازه ساعت یک رفتیم حرم. رئیس جان هم رفته بودم دفتر که تمرین کنه!! و دو سه باری زنگ زد. عصرش هم مثلا می خواستیم حداکثر 5 بریم بیرون ولی مدیونید اگه فکر کنید زودتر از 7 رفته باشیم :دی

رفتیم پروما. یه کمی چرخیدیم و خیلی یهویی تصمیم گرفتیم بریم سینما 5 بعدی. خییلی جالب بود. هم ترسناک بود و هم نبود. در کل تجربه ی جدیدی بود که من ازش لذت بردم :) برقا رو که روشن کردن یه پسر بچه ی 7/8 ساله زد زیر گریه که مااااااااامااااااااااان چرا منو آوردی اینجا :(( طفلی . بعد هم رفتیم خرید و کلی خوراکی خریدیم. بعد از شام هم همت نکردیم جای دیگه بریم و خوابیدیم. البته قبلش کلی بچه ها رقصیدن !!!

صبح روز شنبه هم رفتیم بازار رضا و سوغاتی هامون رو گرفتیم. همه ی بچه ها به جز من برای دوس جوناشون تسبیح خریدن . ساعت یک هم عزیمت کردیم سمت سرزمین موج های آبی.

خب من شنام چندان خوب نیست . یه پا دو چرخه و کرال نصفه و نیمه بلدم کلا هم جرئت قسمت عمیق رفتن رو ندارم. اولین بازی یه سرسره ی تنگ و تاریک بود که بدون تیوپ باید روش سر میخوردیم. یعنی لحظات آخرش من به حال سکته رسیده بودم از ترس. وقتی هم شوت شدم تو آب غریق نجاته فهمید کلی ترسیدم فوری کشیدم بالا و سعی کرد بهم توضیح بده که بابا خبری نیس که کولی بازی در نیارم :)))) دو تا بازی بعدی ولی خداییش خوب بود چون تو هر دوش با تیوپ از سرسره ها رد می شدیم. قسمت عاااااالی هم استخر موج بود که من به شخصه عاشقش شدم. نهارمون رو هم همونجا خوردیم که از مزخرف یه کوچولو بهتر بود. ساعت 6 هم جنازه هامون رو از آب کشیدیم بیرون و برگشتیم سمت هتل. کلا این یکی هم تجربه ی جالبی بود و قرار گذاشتیم که استخر تهران رو هم حتما بریم :)

برای شب مون هم کلی برنامه ریختیم که آی بریم حرم و آی شام رو بریم بیرون از هتل بخوریم و از این حرفا ولی هییییچ کاری انجام ندادیم و خیلی ریلکس خوابیدیم :)) ساعت 4 صبح یکشنبه پاشدیم رفتیم حرم برای آخرین زیارت. 6 تا 9 خوابیدیم بعد هم وسیله هامون رو جمع کردیم و تشریف بردیم فرودگاه. پرواز ساعت 12 بود و ما تا ساعت 11:15 تو هتل معطل کارت خوان شدیم. هیچ کس پول نقد نداشت. کارت خوان هم خراب بود. رزویشنِ هم میگفت تا تصفیه نکنید نمی تونید برید. آخر هم مدارک مون رو داد به راننده آژانس که از عابربانک پول بگیریم بدیم به راننده و مدارک رو بگیریم. با خوش شانسی تمام به موقع به پروازمون رسیدیم و برگشتیم به آغوش خانواده. شنبه ویکشنبه هم از دفتر من رو قششششنگ سرویس کردن انقدر که زنگ زدن سوال پرسیدن ولی به جاش رئیس جان با پرداختن نصف پول مسافرتم کلی جبران کردن برامون :دی

دوشنبه دوس جون رو دیدم. قرار بود روز خوبی باشه ولی خب من با یافتن مواردی که نباید می بودن تو تبلت دوس جون کلی قاطی کردم ایشون هم دعوا رو ادامه دادن و روز گندی رقم خورد. رسوندمش پاساژ و یه ساندویچ هم با قهر و دلخوری خوردیم.

نمی دونم گفته بودم یا نه . بنده یه برآمدگی 3/4 سانتی تو قسمت کشاله ی رانم داشتم. با توجه به اینکه درد، خارش و سوزش نداره یه سال بهش بی محلی کردم بلکه خودش خسته شه ، خوب شه ولی نشد. هفته ی قبل رفتم دکتر که در کمال تاسف گفت با اینکه به نظرم چیز خطرناکی نیست ولی باید جراحی بشه و علی الحساب برام سونوگرافی نوشت.

سه شنبه رفتم سونوگرافی. خدا رو شکر چیز بدی نبود و دکتر سونوگرافی هم گفت به نظرم می تونه چربی باشه و چون اذیتت نمیکنه به جراحی هم احتیاج نداره. حالا فردا مامانم جوابش رو به دکتر نشون میده. خدا کنه دکتره هم جراحی رو بیخیال شه چون من می ترررررسم. ومشکل بعدی هم دفتره که باید با ترسیم شکل توضیح بدم دقیقا مشکلم کجاست و چیه و تازه زیر عمل هم باید به مشکلات دفتر رسیدگی کنم :(((

4شنبه خیلی یهویی تصمیم گرفتم بریم سینما. یعنی من ساعت 5:30 تصمیم گرفتم و ساعت 6:20 تو سالن سینما بودیم :) رفتیم فیلم آسمان زرد کم عمق که به نظر من جالب ، گنگ و بی هدف بود. یعنی کلا حرف خاصی برای گفتن نداشت. ولی خب من همچنان عاشق بازی ترانه می باشم :) فیلم استرداد هم برنامه ی بعدی سینمایی مون هست. همون بغل سینما هم یک شام نسبتا بد خوردیم در رستوران سیکا. به حدی توی مرغ خام بود که مجبور شدیم برش گردونیم تا یه کم برامون بپزنش. یعنیا این اواخر به جز میخوش هر جای دیگه مرغ سوخاری خوردم واقعا بد بوده و پشیمون شدم. دوس جون ژامبون تنوری خورد که خیلی بهتر از سوخاری ش بود. بعد هم رفتیم سمت مجتمع دوس جون اینا تا وسیله هاش رو برداره و رسوندمش سر کار.

و بالاخره دیروز، که باز من در جستجوی کتونی بودم و این بار رفتیم منیریه. کتونی های فیک نسبتا خوب با قیمت 200 بود. ولی چشم من رو یه کتونی آف خورده ی آدیداس گرفت که 280 بود و سایز من رو نداشت. آقاهه هم ما رو وسوسه کرد که احتمالا بقیه نمایندگی ها ازش داشته باشن. هیچی دیگه ما هم کلی زحمت دادیم به خواهر دوس جون که برامون شماره ی دو تا از نمایندگی ها رو پیدا کنه. از شانس ما اونا هم نداشتن. ما هم با لب و لوچه ی آویزون رفتیم سمت میلاد نور. و باز هم با کتونی های 500 تومنی مواجه شدیم که به بودجه ی ما نمی خورد. بعد از مستفیض شدن از ترافیک ایران زمین دوس جون رو رسوندم و برگشتم خونه.

وااااااای عجب پست طولانی شد ها :)))) راستی یادم رفت بگم که این ترم هم تاپ شدم :))))))))