خستگی شیرین!!

از شدت خستگی جنازه ممممممممممم ها . امروز شروع یه طرح کذایی تو تمام دف*ترخو*نه هاس و توقع داشتیم شدیدا سرمون شلوغ باشه ولی خب فعلا کل سایتشون قطعه و ما عملا بیکاریم :))

خب از شنبه ی هفته پیش ننوشتم.

شنبه صبح سرکار دیدم آستین مانتوم پاره شده. کل بعد از ظهر رو استراحت کردم بعد ساعت 8 یادم افتاد که مانتو ندارم:)) به دوس جون زنگیدم که من دارم میرم میدون، مانتو بگیرم اگه دوس داری بیا. ایشونم خیلی مطمئن فرمودن من ده دقیقه دیگه اونجام و خییییییلی شیک یک ساعت من رو کاشتن.

من تا رسیدم بهش زنگ زدم که کجایی؟ گفت همین الان راه می افتم!! منم دیدم اینطوریه خودم رفتم چند تا مغازه رو دیدم. مانتوی به درد نخوری که ندیدم یعنی یا قیمت ها الکی بالا بود یا جنس ها مزخرف بود. دیگه مجبوری یکی ش رو گرفتم و برگشتم تو ماشین به انتظار رسیدن دوس جون نشستم. یعنی وقتی رسید دیدنی بود ها . واسه یه مانتو خریدن چنان سر و تیپی درست کرده بود که انگار قراره بریم عروسی. و دقیقا سر همین موضوع هم حرفمون شد. بهش میگم بابا جان موقع هایی که می خوایم جای خاصی بریم جرئت ندارم بگم کت بپوش یا فلان تیپ رو بزن بعد برای یه قرار 20 دقیقه ای اینجوری لباس می پوشی؟؟

میگه آخه فکر کردم بعدشم می ریم شام میخوریم. بعد دیگه انقدر از هم دلخور شدیم که حتی نذاشت برسونمش. یعنی 10 دقیقه با هم بودیم و رفت:(

این از شنبه مون. از بقیه هفته هم چیز خاصی یادم نیس (از بس دیر نوشتم یادم رفته :) )

پ.ن:در مورد انتقال آرشیو به مشکل خوردم. نمی دونم چرا پستی که  از طریق این آدرس http://web.archive.org/web/*/http://manvashahin.blogfa.com/  کپی میکنم، وقتی پیستش میکنم تو پست جدید بلاگفا (ی کثافت!) با یه فونت ریز میاد و سایز فونت هم قابل تغییر نیست :((  نمونه ش هم این    http://manvashahin.blogfa.com/post-301.aspx آیا کسی راه حلی بلده؟؟

پ.ن 2: معلم زبانمون برای این من رو دوس داره که بهش انرژِی مثبت می دم گویا :))

پ.ن 3: رمز قبلی یادتونه؟ هر کی داشته باشه جایزه داره :))

ادامه نوشته

خبرای خوب

همین الان که بنده در خدمتتون هستم دوس جانم هم از شبکه ی 5 در یک برنامه ی صبحگاهی در خدمتتونه :)) اینم نیش از بنا گوش در رفته ی منه :))))) (حدود ساعت 8.30)  البته خیلی هم مطمئن نیستم که برنامه تموم شده یا درحال پخشه.
کلا ماجراهای سر کار رفتن دوس جون تمومی نداره. حالا که این بچه تصمیم داره تو این شغل بمونه به دلایلی مغازه شون رو پلمپ کردن!! و احتمالا یه هفته ای اینطوریه تا 4 شنبه اینا که دوباره بازش کنن البته به گفته ی رئیس جانشون.
از 4شنبه بگم. بازم باید نیش شدیدا بازم رو نشون تون بدم:))) اول واسه اینکه تیچر این ترممون منو دوس داره و برای اولین بار تو عمرم شاگرد مورد علاقه ی معلم هستم. تازه وسطای کلاس همینطوری که داشت به گفتگوهامون گوش می کرد گفت کتابت رو بیار جلو. بعد برام نوشت ? Do you know I love you منم کلی ذوووووووووق، گفتم مرسی منم همین طور و از این حرفا. بعد دوباره نوشت? And do you know why البته که نمی دونستم چرا. که گفت پس یادم بنداز بعدا بهت بگم. آخر کلاس هم مثلا فشنگ در رفت و نشد ازش بپرسم، واقعا چرا؟ برای دوس جون تعریف کردم اونم کلی خودشو لوس کرده که چرا ازش نپرسیدی . حالا من شب خوابم نمی بره تا ندونم!! گفتم جمع کن خودتو ننر. امروز حتما ازش می پرسم.
عصر هم تشریف بردم سونوگرافی که خدا رو شکر خیییییییلی خوب بود. یعنی دکتر سونوگرافی گفت خیلی بهتر شده. اون موقع کبدت کلا تغییر شکل داده بود که الان اصلا دیگه اون طوری نیست. بعد هم گفت اگه بدجنس نبودم می تونستم تو نتیجه ی سونوگرفی ت بنویسم اصلا کبدت چرب نیست ولی چون بدجنسم می نویسم در حد گرید 1 چربه :))) مطب دکتر هم ساختمون بغلی بود و بعد از 2 ساعت انتظار بالاخره نوبت مون شد. دکتر هم گفت شرایطت خوبه. لازم نیست دیگه سونوگرافی و آزمایش بدی. ولی رژیم رو در مورد نوشابه و شیرینی جات و اینا نگه دار. برای کمبود ویتامین دی هم واسم یه آمپول د3 نوشت. (و من فعلا در حال فرار از آمپول زدنم ) برای ریزش مو هم گفت دوز قرصی که می خورم رو ببرم بالا. و سه ماه دیگه دوباره برم که ویزیت شم.
دیگه من ذوق مرگ بودم ها. چون می دونستم شاید کلا  20 درصد رژیم نگه داشتم. وزرش هم که کلا نکردم ولی با این حال بهتر شده مشکلم:)) خدا جونم شکرت.

تو مطب وقتی منتظر بودیم، دیدم یه چیزی تو جیب مانتوم برجسته س. خوبه چی بوده باشه؟ فلشم که تو اردیبهشت گمش کرده بودم!! از اون موقع این مانتوم رو نپوشیده بودم و یک درصدم فکر نمی کردم فلشه تو جیبم مونده باشه :)) یعنی 4شنبه کلا روز من بود ها. تازه تو فلش آرشیو وبلاگ تا دو سه سال پیش هست. از همه مهم تر پست ها رمزدارم :)) خدایا بازم مرسی.5شنبه دوس جون برنامه بود و من می خواستم برم کتونی ببینم. خیلی هم شاد و خندان فکر میکردم با 200/300 بتونم کفش خوب بگیرم. آدیداس و پوما هم تو حراج هستن مثلا. حدود ساعت 8 با پگاه رفتیم میلاد نور. کلی  چشامون گرد شد از دیدن قیمت ها. از یه کفش خوشم اومد که ناقابل 520 تومن بود. بعد همون رو تو سایت خود آدیداس زده 95 دلار که یعنی باید حدود 320 تومن باشه. هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتیم. و من کلی تو حسرت کفشه موندم. دوستان آیا جایی رو میشناسین که بشه با بودجه ی من کتونی نسبتا خوب رانینگ گرفت؟؟
دیروز هم با دوس جون بودیم. 1000 تا برنامه داشتیم ها. ولی هیچ کدوم رو انجام ندادیم. اول تو ماشین 4 دست تخته نرد بازی کردیم که بازم دو-دو مساوی شدیم.  من به جای اینکه حواسم به مهره های خودم باشه، همه ش در تلاش بودم که مهره های دوس جون رو بزنم و به این خاطر عقب می موندم وگرنه هر 4 دست رو خودم می بردم :)) این هم از عواقب بدجنسی. بعد هم یه کمی دم خونه شون بدمینتون بازی کردیم (بالاخره بعد از دو ماه) کمتر از نیم ساعت بازی کردیم ها ولی جون هر دومون در اومد. الان هم کتفم درد میکنه . تو ماشین به بازی بی مزه ی پرسپولیس استقلال گوش دادیم و حدود 8.30 هم رفتیم به رستوران مورد علاقه ی دوس جون که یک عدد زاپاتا در گیشا هست و انصافا پیتزاهاش خوشمزه س. دقیقا یه رستوران دیگه هم بغلش هست که ما تا حالا نرفتیم. به دوس جون گفتم سیب زمینی سرخ کرده هم حتما بگیر که دیگه من رژیم ندارم :)) دوس جون گفت رستوران خودمون سیب زمینی هاش گنده گنده س که تو دوس نداری. گفتم اشکالی نداره که خیلی شیک و مجلسی پیتزا رو از این بگیر ، سیب زمینی رو از رستوران بغلی :))
غذا رو که گرفتیم دوس جون مشکل دبلیوسی حاد داشت ، رفتیم سمت خونه شون که ایشون مشکلش رو برطرف کنه بعد غذا بخوریم. یه پیتزا و سیب زمینی واسه مون زیاده و همیشه سر تیکه های آخر دعواس. چون هیچ کدوم زیربار نمی ریم که بخوریم. دیشب برای دوس جون یه شرط بی تربیتی گذاشتم که ترغیب بشه تا آخر بخوره. هیچی دیگه دوس جون به ززززوررر تا ته  خورد . بنده هم مجبور شدم به قولم عمل کنم :دی (خنده ی شیطانی ) حدود ساعت 10 هم برگشتم خونه.
پس از اصرارهای مداوم جناب دوس جون برای 4شنبه وقت گرفتم که برم موهامو کوتاه کنم. ازم میپرسه چقدر کوتاه میکنی؟ میگم 2/3 سانت. با ذوق میگه آخ جون انقدر دوس دارم پسرونه کوتاه کنی. میگم: چی؟؟ برو بابا. منظورم این بود که  کلا 2/3 سانت کوتاه میکنم. بعد هم تصمیم دارم رنگ موهامو عوض کنم. یکی از دوستام موهاشو یه رنگ باحال شرابی تیره که یه ذره تن بنقش هم داره، کرده که من عاشقش شدم. تو خونه هم رنگ کرده. ازش شماره های رنگ مو رو پرسیدم. بعد قیمت خریدن رنگ و اینکه برم آرایشگاه مساویه. حالا نمی تونم تصمیم بگیرم که خودم رنگ کنم یا برم آرایشگاه؟؟ خیلی معضل مهمیه نه؟؟

روزهایی که گذشت

دفتر باز هم حالت دیوونه خونه داره چون این دفعه در حال عوض کردن کابینت هستیم و کل لوازم آشپزخونه رو ریختن بیرون:)
5شنبه بالاخره رفتیم بیرون. دوس جون صبح رفت سر کار و برای ساعت 9 به بعد هم برنامه داشت. ظهر که برای نهار اومد خونه دیگه عصر رو کلا نرفت سر کار که همدیگه رو ببینیم. اول رفتیم ماشین رو یکی دو جا نشون دادیم که بهمون قیمت ندادن فقط گفتن اول باید چراغ و ابروئی و یکی دو تا چیز دیگه بگیریم. اونا رو هم از یه مغازه سر خیابون دوس جون اینا قیمت گرفتیم که حدود 40 تومن میشد.
دوس جون پیشنهاد داد بریم یه چیزی بخوریم؟ که من گفتم حالا که هر دومون نهار خوردیم دیگه پرخوری نکنیم. دوس جون هم رفت آبمیوه گرفت. بعد همین که آخرین قطره ی آبمیوه مو قورت دادم چشمم افتاد به منوی رستورانی که بغل آبمیوه فروشی بود. گفتم دوس جووووووووووون میشه ساندویچ هم بخوریم؟؟ قیافه ی دوس جون دیدنی بودها. میگه: آخه چرا الان میگی؟ نمیشد همون اول که پیشنهاد دادم قبول می کردی؟ گفتم: چیکار کنم خب؟ الان دیدم، دلم خواست :) هیچی دیگه یک عدد ساندویچ ژامبون تنوری هم زدیم بر بدن. جالبه که در اکثر مواقع غذاهای اون رستورانه تعریفی ندارن ولی اون روز ساندویچش عالی بود.
من از قبل تصمیم گرفته بودم یه کمی بدمینتون بازی کنیم. ولی خب با دیدن تیپ شدیدا مجلسی و مردونه ی دوس جون اصلا روم نشد بگم :)) یه کمی هم تو ماشین نشستیم به حرف زدن تا ساعت 8 که دوستای دوس جون اومدن دنبالش. منم قرار بود یه سر برم پیش یلدا که براشون مهمون اومد و کنسل شد. اینگونه بود که روز 5شنبه عین یه دختر خااااانوم ساعت 8.30 برگشتم خونه.
پیرمرده که باهاش تصادف کردیم هم بعد از 10 روز به دوس جون زنگ زده که من شاسی م جا خورده ! (که من دقیقا نمی دونم یعنی چی؟) چراغ و طلقم هم شکسته. حالا شاسی فدای سرتون ولی 25 تومن پول چراغ و طلق میشه. دوس جون هم بهش گفته باشه شماره حساب بده می ریزم برات.
ولی من فکر میکنم دروغ میگه چون یه آمار گرفتم دیدم چرغ پیکان حدود 11 تومنه طلق رو هم کسی قیمت نداشت. دوس جون دوباره بهش زنگ زده بود که یه کمی داری زیاد می گی. اونم قاطی کرده بود که نهههه من قیمت گرفتم و باید 25 تومن بدی!! 25 تومن واقعا الان پولی نیست که ارزش بحث کردن داشته باشه. ولی این که فکر کنم داره زیادی ازمون میگیره لجمو درمیاره. اونم در حالی که خود بیشعورش مقصر بود که وسط اتوبان کامل ترمز کرده بود. با این حال به دوس جون گفتم: شماره حساب داد، پول رو بریز براش. اگه حقش باشه که هیچی اگر هم داره زیاد میگیره فدای سرمون. که فعلا شماره حساب نداده هنوز.
جمعه هم تصمیم داشتیم بریم بیرون. دقیقا حالا که دوس جون یه کمی سرش شلوغ شده کلی فیلمای خوب هست که دوس دارم حتما بریم سینما. خیلی یهویی تصمیم گرفتیم بریم دهلیز رو ببینیم. کلی چیتان فیتان کردم و رفتم دنبال دوس جون. با اعتماد به نفس کامل هم  صندل لژدار پوشیده بودم. اون روز اصلا از دوس جون آدرس نپرسیدم و با ابتکار خودم رفتم بعد یه جایی نزدیکای سینما اومدم مثلا از میان بر برم که زودتر برسیم تو کوچه های فرعی گم شدم. دوس جون هم هی تاکید میکرد که ببین از آدم نمی پرسی اینطوری میشه. دیگه یه نفر رو گیر آوردیم ازش پرسیدیم که گفت بابا همین جا پارک کنید، تهِ همین کوچه خیابون اصلیه که جاپارک نداره. سینما هم که تو همون خیابون اصلیه س. هیچی آقا ماهم ذوق زده، سریع پارک کردیم و رفتیم سمت خیابون اصلی . بعد نمی دونم واقعا رو چه حسابی به خیابون اصلی که رسیدیم پیچیدم سمت چپ. حالا هی برو ، برو، برو. مگه به سینما می رسیدیم؟ دوس جون هم غرغر، که آهان چون از من آدرس نپرسیدی اینجوری شد. حالا باید کلی پیاده بریم. کفش ِ نامرد ِ من هم داشت پام رو میزد ولی جرئت نداشتم به دوس جون بگم. هیچی دیگه خیلی شیک و مجلسی بعد از ده دقیقه پیاده رفتن، رسیدیم به چهارراه و فهمیدیم که جهت رو اشتباه کردیم و از اون خیابون اصلی باید می رفتیم سمت راست.
به پیشنهاد دوس جون با تاکسی برگشتیم. نکته ی جالبش چی بود؟ اینکه اگه اشتباهی نیومده بودیم از خیابون اصلی تا سینما 20 قدم راه بود!!! به دوس جون گفتم ببین تا آخر امروز هرررر کاری بکنم حق نداری صدات در بیاد چون کللللی غر ِ الکی به سرم زدی. اونم خنده های شیطانی میکرد.
فیلم هم عالی بود حتی از دخترها فریاد نمیزنند هم بهتر بود به نظر من. دلستر گرفته بودیم. بعد هر یه بار که من میخواستم بذارمش تو جا لیوانی بغل صندلی دوس جون با ترس میگفت بده من بذارم. یهو حواست پرت میشه میریزی رومون. (آخه من سابقه م تو این جور مسائل خرابه:) ) می گفتم : آهان فکر کردی. با اون همه غرغری که کردی اگه کلش رو هم بریزم رو شلوارت نباید ناراحت شی :))

بعد از سینما هم یک عدد آلوچه ی خانواده (از نظر سایز) خریدیم و رفتیم سمت مجتمع دوس جون اینا . آلوچه خوردیم و سیگار کشیدیم.

دیروز هم دوباره خانم فالگیر قرار بود بیاد خونه ی یلدا اینا . دو تا از دوستای من و دو تا از دوستای یلدا می خواستن فال بگیرن.ایشون یه ساعت دیر اومدن و به ما کلی خوش گذشت. کلی خوراکی خوشمزه خوردیم و خندیدیم و در مورد دوس جونامون صحبت کردیم. منم قصد نداشتم فال بگیرم بیشتر دوس داشتم ببینم کارت ها رو چطوری معنی می کنه. ولی با فال گرفتن بچه ها و تعریف هاشون، بله، منم وسوسه شدم و دوباره فال گرفتم:) هر چی می گذره بیشتر از تا*روت خوشم میاد، چون با اینکه من بلد نیستم درست معنی شون کنم ولی کارت ها با ربط به نیت میان. جالب بود که دو سه تا مسئله در مورد دوس جون و کارش هر دو باری که فال گرفتم مشابه بود. یعنی همون کارت های دفعه ی قبل میومدن. هر دو سری گفت که دوس جون از کارش میاد بیرون و وارد کار ساخت و ساز میشه که خیلی دور از ذهن بود ولی کاری که دوس جون فعلا داره میره تقریبا ربط داره به ساخت و ساز !!  این دفعه هم مفصل تر و جالب تر بهم گفت. براش تعریف کردم که رفتم کارت خریدم ولی معنی کردن کارت ها خیلی سخته. گفت آره همین طوره باید یاد بگیری که کارتها رو با هم معنی کنی. خودش هم گویا از یه خانوم ارمنی یاد گرفته. من روم نشد ازش قیمت بگیرم. ولی یکی از بچه ها ازش پرسید که گفت 500 تومن برای آموزش می گیرم. از اون طرف هم به یلدا گفته بود اگه طرف آشنا باشه کمتر می گیرم.

عصر دیروز دوس جون سمت پونک تمرین داشت. قرار بود دکی دوستش، تا 6.30 بره دنبالش بعد هم بیان دنبال من. 6.30 زنگ زدم ببینم راه افتاده که دیدم نخیر از دکی خبری نیست. گفتم آدرس رو برام اسمس کن خودم میام دنبالت. اول که کلی خودش رو لوس کرد که نمی خواد خودم آژانس می گیرم . بلد نیستی گم میشی. ولی بعد آدرس رو فرستاد. زنگ زدم از یلدا پرسیدم بهم آدرس داد که چطوری برم . یه آدرس هم از نقشه ی گوشیم پیدا کردم. بعد خیلییییی شیک از یه راه دیگه رفتم :))) خیلی هم راحت پیدا کردم. یعنی دوس جون یه ذوقی کرده بود که انقدر زود رسیدم. برگشتیم سمت دوس جون اینا. آبمیوه خوردیم . بعد کللی تو ماشین تو سر و کله ی هم زدیم. یعنی یه عااالمه همدیگه رو قلقلک دادیم و ریسه رفتیم. دوس جون که کلا قلقلکیه ولی من نیستم. حالا دیشب تو مود خنده بودم ، دست دوس جون میومد سمتم غش می کردم. کلا خوب بود و خوش گذشت.

فردا هم باید تشریف ببرم سونوگرافی و بعد هم دکتر. باشد که خدا بخیر بگذراند :)

بازم تصادف؟؟

دوس جون در حال امتحان کردن یک شغل جدید هستن و به همین خاطر هفته ای بی دوس جون رو سپری میکنم :) امروز معلم زبانمون بعد از اینکه اعلام کرد بالاترین نمره ی نیم ترم رو گرفتم بهم گفت آینده ی جالبی رو برام پیش بینی می کنه و ازم خواست که اگه پیش بینی ش درست بود حتما بهش سر بزنم و براش تعریف کنم. خب البته که همین حرفش روزم رو به کلی ساخت. تازه بعدترش هم که برای دوس جون تعریف کردم با یک صدای ذوق زده گفت که به من افتخار میکنه :))) من الان حسابی خوشحالم دیگه .

خب برم سراغ خاطرات . 5 شنبه ی پیش تولد یلدا بود و ایشونم (که میدونم اینجا رو میخونه) همچنان در حال سوگواری برای اکس بوی فرند بودن. یعنی کلی برنامه ی غمناک برای تولدش ریخته بود. منم خیلی شیک با یکی دیگه از دوستاش هماهنگ کردم و با کیک و کادو یهویی رفتیم خونه شون. هر چند که اولش دوستم همچنان غمگین و غصه دار بود ولی خب بقیه روزمون جالب گذشت. اول که یه عااااااااالمه عکسای گوگولی تو حیاطشون گرفتیم. بعدم دو تا دیگه از دوستاش (اونا هم با کیک!!) رسیدن . مامان مهربونش هم تندی برامون پیتزا درست کرد. یعنی من به تنهایی به اندازه ی گاو خوردم. از چیپس و پفک گرفته تا کیک شکلاتی و میوه ای و البته پیتزا :)) دوس جون طفلی هم مونده بود خونه و هی زنگ میزد که میشه سر راهت بیای پیشم؟ از نیم ساعت قبل از اینکه من راه بیفتم اومده بود در محل قرار ایستادن کرده بود. و از شانس ما پل نزدیک خونه شون رو بسته بودن . مجبور شدم کلی راه رو دور بزنم. ایشونم دیگه داشت عصبانی میشد. ولی خب تا نشست تو ماشین سریع بغلش کردم که مهربون شه. آخه مگه می تونه در برابر بغل باز هم خشن باشه؟؟ کلا 5 دقیقه با هم بودیم. سیگار هم نداشتیم بکشیم و هی حسرتش رو خوردیم.

جمعه هم در جوار یلدا و دوس جون تصمیم گرفتیم بریم بدمینتون بازی کنیم. که چشم تون روز بد نبینه تصادف کردیم. تو اتوبان یک عدد پیکان جلومون بود. یه ماشینی اومد از سمت راستش سبقت گرفت اینم خیلی شیک و مجلسی کامل ترمز کرد. منم فاصله م کم بود و گررررررررررومپ کوبیدم بهش. انقدر شدت ضربه زیاد بود که می دونستم پیاده شم کاپوت رو کلا جمع شده می بینم. من و دوس جون و یلدا همزمان پیاده شدیم و با چشمای گرد شده از تعجب دیدیم که نه بابا خبری هم نیست. یعنی ماشین اون که فقط چراغش شکسته بود واسه من هم چراغ کوچیکم و زیر چراغ ضربه دید و البته که خسارت من 5 برابر اون بود. وای یه پیرمرد باحالی بود که نگو. هر چی بهش میگفتیم بابا بیا 10/20 تومن بگیر برو. می گفت نههههههههه من که نمی دونم چقدر ماشینم خسارت دیده. اینطوری نمیشه که!! اونم در حالی که اون یکی چراغش که به تصادف ربطی نداشت هم شکسته بود. بهش میگفتیم بیا بریم همین الان یه جا نشون بدیم هر چی گفتن بدیم بهت. می گفت: نهههههههههه الان که وقت ندارم. یلدا هم قاطی کرد بهش گفت نه آقا مثل اینکه تا پول یه پیکان رو از ما نگیری ولمون نمی کنی !! همون موقع داماد همسایه ی یلدا اینا از اونجا رد شد و تا یلدا رو دید زد بغل. دیگه اونم اومد یه کم با یارو حرف زد . قرار شد بهش شماره تلفن بدیم. خودش بره قیمت بگیره به ما زنگ بزنه. بعد لحظه ی آخر چی بگه خوبه؟؟ برگشته میگه حالا یه چیزی هم بیانه بذارین. که من دیگه قاطی کردم. بهش گفتم اصلا یا همین الان بیا بریم نشون بدیم. یا کلا برو. که پشیمون شد و گفت باشه بابا بیانه نمی خواد، می رم زنگ میزنم.

رفتیم سمت پردیسان. و همونجا پی بردیم که توپ بدمینتون مون گم شده و فقط یک عدد توپ پری به درد نخور داریم. یلدا هم شاد و خندان واسه خودش چیپس و ماست و چایی اینا آورده بود. با اینکه دوس جون از پیک نیکی بیرون رفتن متنفره هیچی نگفت و خودش زیرانداز رو هم آورد:) من و یلدا یه کم تلاش کردیم بازی کنیم که نشد چون هم باد می اومد و هم توپمون افتضاح بود. دوس جون هم موفق نشد برامون توپ بخره. به جاش نشستیم به خوردن و سیگار کشیدن. بعد از مدت هااااااااا تصمیم گرفتیم قلیون بگیریم که چون دور بودیم به قسمت اجاره ی قلیون، بهمون ندادن و گفتن باید بیاید همین طرفا بشینین. ماهم که خستتتتتتته بی خیالش شدیم. حدود ساعت 9 دیگه پاشدیم.

جالب بود که چراغ ماشین شکسته بود ولی روشن میشد بعد چراغ کیلومترشمار اینا روشن نمیشد!!

بقیه هفته هم خبری نبود جز دعوت یکی از دوستای گلم که من و دوس جون رو دعوت کرد ولی به خاطر کار دوس جون فعلا نتونستم بریم :(( و من چقدر حالم گرفته شد. چون می دونستم بریم کلی بهمون خوش میگذره.

پ.ن:لحظه شماری میکنم برای زودتر دیدن فیلم پل چوبی.

پ.ن 2: دقیقا هر وقت دوس جون میره سر کاری که زمانمون محدود میشه تاااازه یادم می افته که چقدر جاهای جالب می خواستیم بریم. بعد در مواقعی که زمان داریم فقط بلدیم بشینیم تو ماشین و تو سر وکله ی هم بزنیم که کجا بریم؟؟

پ.ن3: عکس پاهامون رو دیدید این بغل؟ این عکس واسه روزیه که رفتیم فرهنگسرای نیاوران ، تئاتر :)