دوس جون در حال امتحان کردن یک شغل جدید هستن و به همین خاطر هفته ای بی دوس جون رو سپری میکنم :) امروز معلم زبانمون بعد از اینکه اعلام کرد بالاترین نمره ی نیم ترم رو گرفتم بهم گفت آینده ی جالبی رو برام پیش بینی می کنه و ازم خواست که اگه پیش بینی ش درست بود حتما بهش سر بزنم و براش تعریف کنم. خب البته که همین حرفش روزم رو به کلی ساخت. تازه بعدترش هم که برای دوس جون تعریف کردم با یک صدای ذوق زده گفت که به من افتخار میکنه :))) من الان حسابی خوشحالم دیگه .
خب برم سراغ خاطرات . 5 شنبه ی پیش تولد یلدا بود و ایشونم (که میدونم اینجا رو میخونه) همچنان در حال سوگواری برای اکس بوی فرند بودن. یعنی کلی برنامه ی غمناک برای تولدش ریخته بود. منم خیلی شیک با یکی دیگه از دوستاش هماهنگ کردم و با کیک و کادو یهویی رفتیم خونه شون. هر چند که اولش دوستم همچنان غمگین و غصه دار بود ولی خب بقیه روزمون جالب گذشت. اول که یه عااااااااالمه عکسای گوگولی تو حیاطشون گرفتیم. بعدم دو تا دیگه از دوستاش (اونا هم با کیک!!) رسیدن . مامان مهربونش هم تندی برامون پیتزا درست کرد. یعنی من به تنهایی به اندازه ی گاو خوردم. از چیپس و پفک گرفته تا کیک شکلاتی و میوه ای و البته پیتزا :)) دوس جون طفلی هم مونده بود خونه و هی زنگ میزد که میشه سر راهت بیای پیشم؟ از نیم ساعت قبل از اینکه من راه بیفتم اومده بود در محل قرار ایستادن کرده بود. و از شانس ما پل نزدیک خونه شون رو بسته بودن . مجبور شدم کلی راه رو دور بزنم. ایشونم دیگه داشت عصبانی میشد. ولی خب تا نشست تو ماشین سریع بغلش کردم که مهربون شه. آخه مگه می تونه در برابر بغل باز هم خشن باشه؟؟ کلا 5 دقیقه با هم بودیم. سیگار هم نداشتیم بکشیم و هی حسرتش رو خوردیم.
جمعه هم در جوار یلدا و دوس جون تصمیم گرفتیم بریم بدمینتون بازی کنیم. که چشم تون روز بد نبینه تصادف کردیم. تو اتوبان یک عدد پیکان جلومون بود. یه ماشینی اومد از سمت راستش سبقت گرفت اینم خیلی شیک و مجلسی کامل ترمز کرد. منم فاصله م کم بود و گررررررررررومپ کوبیدم بهش. انقدر شدت ضربه زیاد بود که می دونستم پیاده شم کاپوت رو کلا جمع شده می بینم. من و دوس جون و یلدا همزمان پیاده شدیم و با چشمای گرد شده از تعجب دیدیم که نه بابا خبری هم نیست. یعنی ماشین اون که فقط چراغش شکسته بود واسه من هم چراغ کوچیکم و زیر چراغ ضربه دید و البته که خسارت من 5 برابر اون بود. وای یه پیرمرد باحالی بود که نگو. هر چی بهش میگفتیم بابا بیا 10/20 تومن بگیر برو. می گفت نههههههههه من که نمی دونم چقدر ماشینم خسارت دیده. اینطوری نمیشه که!! اونم در حالی که اون یکی چراغش که به تصادف ربطی نداشت هم شکسته بود. بهش میگفتیم بیا بریم همین الان یه جا نشون بدیم هر چی گفتن بدیم بهت. می گفت: نهههههههههه الان که وقت ندارم. یلدا هم قاطی کرد بهش گفت نه آقا مثل اینکه تا پول یه پیکان رو از ما نگیری ولمون نمی کنی !! همون موقع داماد همسایه ی یلدا اینا از اونجا رد شد و تا یلدا رو دید زد بغل. دیگه اونم اومد یه کم با یارو حرف زد . قرار شد بهش شماره تلفن بدیم. خودش بره قیمت بگیره به ما زنگ بزنه. بعد لحظه ی آخر چی بگه خوبه؟؟ برگشته میگه حالا یه چیزی هم بیانه بذارین. که من دیگه قاطی کردم. بهش گفتم اصلا یا همین الان بیا بریم نشون بدیم. یا کلا برو. که پشیمون شد و گفت باشه بابا بیانه نمی خواد، می رم زنگ میزنم.
رفتیم سمت پردیسان. و همونجا پی بردیم که توپ بدمینتون مون گم شده و فقط یک عدد توپ پری به درد نخور داریم. یلدا هم شاد و خندان واسه خودش چیپس و ماست و چایی اینا آورده بود. با اینکه دوس جون از پیک نیکی بیرون رفتن متنفره هیچی نگفت و خودش زیرانداز رو هم آورد:) من و یلدا یه کم تلاش کردیم بازی کنیم که نشد چون هم باد می اومد و هم توپمون افتضاح بود. دوس جون هم موفق نشد برامون توپ بخره. به جاش نشستیم به خوردن و سیگار کشیدن. بعد از مدت هااااااااا تصمیم گرفتیم قلیون بگیریم که چون دور بودیم به قسمت اجاره ی قلیون، بهمون ندادن و گفتن باید بیاید همین طرفا بشینین. ماهم که خستتتتتتته بی خیالش شدیم. حدود ساعت 9 دیگه پاشدیم.
جالب بود که چراغ ماشین شکسته بود ولی روشن میشد بعد چراغ کیلومترشمار اینا روشن نمیشد!!
بقیه هفته هم خبری نبود جز دعوت یکی از دوستای گلم که من و دوس جون رو دعوت کرد ولی به خاطر کار دوس جون فعلا نتونستم بریم :(( و من چقدر حالم گرفته شد. چون می دونستم بریم کلی بهمون خوش میگذره.
پ.ن:لحظه شماری میکنم برای زودتر دیدن فیلم پل چوبی.
پ.ن 2: دقیقا هر وقت دوس جون میره سر کاری که زمانمون محدود میشه تاااازه یادم می افته که چقدر جاهای جالب می خواستیم بریم. بعد در مواقعی که زمان داریم فقط بلدیم بشینیم تو ماشین و تو سر وکله ی هم بزنیم که کجا بریم؟؟
پ.ن3: عکس پاهامون رو دیدید این بغل؟ این عکس واسه روزیه که رفتیم فرهنگسرای نیاوران ، تئاتر :)