525
هفته ی وحشتناک شلوغی سرکار داشتم پر از استرس و اعصاب خوردی.شنبه ای که خانوم همکارم یه اشتباهی انجام داده بود و من متوجه شدم. ولی به رئیس نگفتم تا خودش بگه و از شانس بد هر دومون یکشنبه گندش در اومد و هردومون حسابی مواخذه شدیم.
خانوم همکار به خاطر اشتباهش و من به خاطر اینکه خبرچینی نکرده بودم. عصرش هم رئیس زنگ زد بهم و در حدود یک ساعت حرف زد!! در مورد اینکه از دست من بیشتر عصبانیه و روی من یه حساب دیگه می کرده!! تصمیم گرفته بود فرداش به صورت نمایشی همه مون رو اخراج کنه. بعد سناریو به این صورت بود که من می رفتم تا اون طرف خیابون و برمیگشتم!! به جون خودم رئیس اینا رو میگفت ها!!
یعنی به حدی اعصابم خورد بود از دست همه
شون که خدا می دونه. همون روز هم پنجاه تومن به من پاداش داده بود. این
ماه که دیگه رئیس جان ترکونده و به اندازه نصف حقوقم بهم داده.![]()
خدا رو شکر روز بعدش از اجرای نمایش خبری نشد و یه جورایی فعلا به خیرگذشته.
جمعه با دوس جون رفتم بیرون اونم در حالی که قبلش سر یه سوتفاهم مسخره کلی همدیگه رو ترور شخصیتی کرده بودیم!! طبق معمول جای خاصی نرفتیم. منم حسابی خودم رو گرفته بودم ولی همین که دوس جون برام سیب زمینی خرید باهاش مهربون شدم!!
یکشنبه که رئیسم بهم پول داد به دوس
جون گفتم یه شام مهمون من بریم بیرون. ولی خب هر روزی که تصمیم داشتیم بریم
من اضافه کاری موندم و بعدش هم خیلی جنازه بودم. از اون ظرف هم دوس جون
کلی خودش رو لوس کرده که واییییییی نه چرا مهمون تو بریم؟ من دوس ندارم!!![]()
دیروز یه کمی دلم براش تنگ شده بود بهش زنگ زدم که میای بیرون؟ اونم که کلا اهل نه آوردن نیست. با اینکه نهار نخورده بود و ساعت اوج ترافیک بود اومد. منم ۶.۳۰ از دفتر راه افتادم رفتم پیشش. پیشنهاد دادم بریم پارک ساعی که با موافقت رو به رو شد. ولی خب گویا تصمیم درستی نبود. چون دوس جون گشنه بود و اعصاب نداشت. کلی هم تو ترافیک موندیم. وقتی هم رسیدیم پارک دوس جون خیلی خیلی سردش شد. و همه ش در حال بندری زدن بود.
کلی هم وسواسی بازی در آورد. جدیدا دیگه خیلی بهداشتی رفتار میکنه و این واسه من که اصلا بهداشتی نیستم یه کمی زجر آوره. مطمئنا غیر بهداشتی بودن من هم واسه اون زجرآوره... ولی با این حال روز بدی نبود.
بعد این دوس جون ما رو با پرنده های
پارک سرویس فرمودن از بس عشق و علاقه و قربون صدقه حواله ی به قول خودش
"دوستاشون" کردن. بعد نمیگه من حسودی م شه حرصم درآد.اونم منی که علاقه ای
به حیوونا ندارم. بگم ها حیوون آزار و اینا اصلا نیستم ولی خب دلمم نمی
خواد در مجاورتشون باشم![]()
برگشتنی هم تو اتوبوس یه دیوونه هه اومده بود تو قسمت زنونه و هی خودش رو می چسبوند به خانوما. هیچ کدوم از مردا هم به روی مبارک نمی آوردن به جز دوس جون که فردین بازی ش گل کرده بود. دیگه آخر سر خود راننده اومد پیاده ش کرد.
دوس جونا یلداتون مبارک. دوست داشتم
امروز تمام بعد از ظهر تا صبح فردا در کنار دوس جون باشم ولی خب فعلا که
نمیشه. ایشالا یلدای سال دیگه
وایییییییی چقدر دلم آجیل خواست چون من از تمام خوراکی های امشب فقط و فقط عاشق آجیلشم.
پ.ن: خیلی سرکار اعصابم خورد میشه از
طرفی همکارا تا حدودی اراذل بازی در میارن و توقع دارن منم مثل اونا باشم
که البته در باطن اراذل هستم ها
ولی
ظاهرن خوب کار میکنم. از طرفی هم رئیس ازم توقع داره با اونا نباشم و آنتن
بازی در بیارم. با این پاداش های بی دلیل ش هم یه جورایی مدیونم میکنه.
واقعا خدا این چند روز خیلی هوام رو
داشته هم از نظر مالی و هم از نظر اینکه شرهای دفتر به خیر ختم شده. دیروز
خودم به تنهایی چنان گندی داشتم می زدم که یعنی حد نداشت٬
شانس آوردم که رئیس سر رسید و جلوگیری کرد تازه شم اصلا هم به اون صورت مواخذه نشدم
خدا جونم همه ی محیط های کاری رو از تنش و استرس و اعصاب خوردی دور بفرما
. آمین.
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا