525

هفته ی وحشتناک شلوغی سرکار داشتم پر از استرس و اعصاب خوردی.شنبه ای که خانوم همکارم یه اشتباهی انجام داده بود و من متوجه شدم. ولی به رئیس نگفتم تا خودش بگه و از شانس بد هر دومون یکشنبه گندش در اومد و هردومون حسابی مواخذه شدیم.

خانوم همکار به خاطر اشتباهش و من به خاطر اینکه خبرچینی نکرده بودم. عصرش هم رئیس زنگ زد بهم و در حدود یک ساعت حرف زد!! در مورد اینکه از دست من بیشتر عصبانیه و  روی من یه حساب دیگه می کرده!! تصمیم گرفته بود فرداش به صورت نمایشی همه مون رو اخراج کنه. بعد سناریو به این صورت بود که من می رفتم تا اون طرف خیابون و برمیگشتم!! به جون خودم رئیس اینا رو میگفت ها!!

یعنی به حدی اعصابم خورد بود از دست همه شون که خدا می دونه. همون روز هم پنجاه تومن به من پاداش داده بود. این ماه که دیگه رئیس جان ترکونده و به اندازه نصف حقوقم بهم داده.

خدا رو شکر روز بعدش از اجرای نمایش خبری نشد و یه جورایی فعلا به خیرگذشته.

جمعه با دوس جون رفتم بیرون اونم در حالی که قبلش سر یه سوتفاهم مسخره کلی همدیگه رو ترور شخصیتی کرده بودیم!! طبق معمول جای خاصی نرفتیم. منم حسابی خودم رو گرفته بودم ولی همین که دوس جون برام سیب زمینی خرید باهاش مهربون شدم!!

یکشنبه که رئیسم بهم پول داد به دوس جون گفتم یه شام مهمون من بریم بیرون. ولی خب هر روزی که تصمیم داشتیم بریم من اضافه کاری موندم و بعدش هم خیلی جنازه بودم. از اون ظرف هم دوس جون کلی خودش رو لوس کرده که واییییییی نه چرا مهمون تو بریم؟ من دوس ندارم!!

دیروز یه کمی دلم براش تنگ شده بود بهش زنگ زدم که میای بیرون؟ اونم که کلا اهل نه آوردن نیست. با اینکه نهار نخورده بود و ساعت اوج ترافیک بود اومد. منم ۶.۳۰ از دفتر راه افتادم رفتم پیشش. پیشنهاد دادم بریم پارک ساعی که با موافقت رو به رو شد. ولی خب گویا تصمیم درستی نبود. چون دوس جون گشنه بود و اعصاب نداشت. کلی هم تو ترافیک موندیم. وقتی هم رسیدیم پارک دوس جون خیلی خیلی سردش شد. و همه ش در حال بندری زدن بود.

کلی هم وسواسی بازی در آورد. جدیدا دیگه خیلی بهداشتی رفتار میکنه و این واسه من که اصلا بهداشتی نیستم یه کمی زجر آوره. مطمئنا غیر بهداشتی بودن من هم واسه اون زجرآوره... ولی با این حال روز بدی نبود.

بعد این دوس جون ما رو با پرنده های پارک سرویس فرمودن از بس عشق و علاقه و قربون صدقه حواله ی به قول خودش "دوستاشون" کردن. بعد نمیگه من حسودی م شه حرصم درآد.اونم منی که علاقه ای به حیوونا ندارم. بگم ها حیوون آزار و اینا اصلا نیستم ولی خب دلمم نمی خواد در مجاورتشون باشم

برگشتنی هم تو اتوبوس یه دیوونه هه اومده بود تو قسمت زنونه و هی خودش رو می چسبوند به خانوما. هیچ کدوم از مردا هم به روی مبارک نمی آوردن به جز دوس جون که فردین بازی ش گل کرده بود. دیگه آخر سر خود راننده اومد پیاده ش کرد.

دوس جونا یلداتون مبارک. دوست داشتم امروز تمام بعد از ظهر تا صبح فردا در کنار دوس جون باشم ولی خب فعلا که نمیشه. ایشالا یلدای سال دیگه وایییییییی چقدر دلم آجیل خواست چون من از تمام خوراکی های امشب فقط و فقط عاشق آجیلشم.

پ.ن: خیلی سرکار اعصابم خورد میشه از طرفی همکارا تا حدودی اراذل بازی در میارن و توقع دارن منم مثل اونا باشم که البته در باطن اراذل هستم ها  ولی ظاهرن خوب کار میکنم. از طرفی هم رئیس ازم توقع داره با اونا نباشم و آنتن بازی در بیارم. با این پاداش های بی دلیل ش هم یه جورایی مدیونم میکنه.

واقعا خدا این چند روز خیلی هوام رو داشته هم از نظر مالی و هم از نظر اینکه شرهای دفتر به خیر ختم شده. دیروز خودم به تنهایی چنان گندی داشتم می زدم که یعنی حد نداشت٬ شانس آوردم که رئیس سر رسید و جلوگیری کرد تازه شم اصلا هم به اون صورت مواخذه نشدم خدا جونم همه ی محیط های کاری رو از تنش و استرس و اعصاب خوردی دور بفرما. آمین.

هفته ای که گذشت.



چیه خب چپ چپ نیگا میکنین؟؟ تنبلی م باز عود کرده بود٬ نمی تونستم پست های جذاب جذاب براتون بنویسم خیر سرم

جمعه ی پیش در جوار دوس جون بودیم. یعنی اولش رفتم دم خونه شون گوشی م رو دادم برام ویروس کشی کرد با کامپیوتر خونه شون. بعد هم رفتیم سمت پاساژ یه کمی الکی چرخیدیم. من می خواستم برای تولد مامی م کیف پول بگیرم ولی اون مدلی که می خواستم پیدا نکردم. بعدم یک عدد شال گردن شیک واسه آقای دوس جون خریدم. البته با زور و کتک. چون هی خودش رو لوس می کرد که نمی خوام و آخه به چه مناسبت؟؟

ولی بعد انقد عاشق شال گردنه شد که مطمئنم تا ۱۰ سال دیگه هم دست از سرش بر نمیداره. یه کمی هم تو ماشین نشستیم و ذرت و چیپس خوردیم.

تعریف کرده بودم همکارِ خانومم رو خیلی دوس دارم و خیلی باحاله؟؟ شنبه ای بیکار بودیم و می حرفیدیم که حرف رسید به احضار روح. بعد تعریف کرد که تو خانواده شون همه این کار رو میکنن و اینم قبلا می کرده ولی سر یه موضوعی داداشش قسمش داده که نکنه. اون یکی همکار ِ مردم هم وسط حرفامون رسید و گیر داد که من باور نمی کنم و تو رو خدا انجام بده ببینم چطوریه. روی یه صفحه حروف الفبا و اعداد نوشتیم و شروع کردیم. من بچه که بودم یه بار با دوستم این کار رو کردیم و اصلا نشد. بعد اون روز سکه ای که رو کاغذ گذاشته بودیم و انگشت هامون روش بود یه جوری حرکت کرد که غیرقابل توصیف بود.

از جزئیاتش بگذریم همین قدر بگم که باور کردنش سخت بود ولی انگار حقیقی بود. حالا اون وسط رئیسم هم هی می اومد رد میشد ببینه داریم چیکار میکنیم. 

واسه دوس جون هم که تعریف کردم بی نهایت دعوام کرد که چرا این کار رو کردید؟؟!!

سه شنبه هم خیلی اتفاقی تصمیم گرفتیم بریم سینما. من برای اولین بار بدون هیچ پیش زمینه ای فیلم اسب حیوان نجیبی است رو انتخاب کردم. حتی نمی دونستم بازیگراش کیا هستن.

چون سینما نزدیک بود من یه کمی دیر راه افتادم ولی از شانسم کلی تو ترافیک موندم و ۵ دقیقه اول فیلم رو ندیدیم.

ولی خب فیلم جالبی بود با کلی بازیگر و بازی خوب. کار*ن هم*ایونفر علاوه بر آهنگسازی٬ تو فیلم بازی هم کرده بود. فقط سینما شدیدا گرم بود و من حسابی کلافه بودم.

دوس جون هم چنان وسواسی با شال گردنش رفتار می کرد که دلم می خواست بزنمش

دیروز هم با کمی تا قسمتی دلخوری رفتیم بیرون. جای خاصی هم نرفتیم. سمت مجتمع دوس جون اینا شتر کشته بودن و کلی دیگ آش گذاشته بودن و یه عالمه آدم هم مشغول هم زدن بودن. دوس جون هم خیلی علاقه داشت ما هم بریم هم بزنیم که من گفتم نه. دیگه تو ماشین یه کمی تو سر و کله هم زدیم و من برگشتم سمت خونه 

این هم از این هفته ی ما.

!!!

اگه بگم دوس جون بازم برگشته منو کتک می زنید یا دوس جونو؟؟ خب فکر کنم خودمون اگه دستمون به همدیگه برسه یه کتک کاری مفصل خواهیم کرد  امروز که رفته بعد از کلی سوال جواب بهش گفتن الان وسط دوره ی آموزشی هست و نمیشه این پسرک از وسط دوره بره. دوباره پس فرستادنش تا ۱۸ دی ما  ولی بازم به اینکه بعد یا وسط آموزشی برای معافی اقدام کنه امیدوارتر شدیم.

فکر کنم دلشون نیومده روز تولدم تهنا بمونم. ولی به جون خودم دیگه عمرا با دوس جون خدافظی اساسی بکنم چون گویا اصلا جواب نمیده.

حالا اینا به کنار ظهر زنگ زده که عصر میای بیرون؟!!

فعلا که رفت


یعنی امروز عملا الکی اومدیم سر کار. چون از صبح مشغول مگس پروندن هستیم :) ساعت ۸ و خورده ای هم دوس جون زنگ زد و خدافظی کرد و رفت. و تا این لحظه خبری مبنی بر برگشتنش در دست نیست

دیشب هم باز رفتم پیشش البته با بچه ها. براش یه کمی لواشک و کیک و قرص کلسیم جوشان برده بودم. انقده ذوق کرد. رفتیم شمع گرفتیم و با کلی امید و آرزو روشن کردیم. بعد هر شمعی که دوس جون به نیت رسیدن روشن می کرد زود زود خاموش میشد. یعنی هی باید دستمونو می گرفتیم دورش که باد خاموشش نکنه. نتیجه گیری کردیم که این قضیه به همت و تلاش احتیاج داره

بعد یه سری از برادرا اومدن و ازمون خواستن شمع هامون رو خاموش کنیم و متفرق شیم. ما هم که پرررررو دوباره شمع خریدیم و رفتیم سمت هیئت شون. اونجا دو تا تخته چوبی بزرگ گذاشته بودن و کسی هم اذیت نمیکرد.

دوباره شمع روشن کردیم کلی مواظبت کردیم که خاموش نشن. چایی هم خوردیم. و برای دوستای تنبل من که تو ماشین نشسته بودن هم چایی و پفک بردیم.

دوباره که نه٬ ده باره کلی مراسم پرسوز و گداز خدافظی اجرا کردیم و هی ماچیده شدیم. موهای دوس جون هم بلند شده و دیگه کله ش عین کیوی نیست 

این هم از دیشب. تا ببینیم خدا برامون چی رقم زده.

پست طولانی بدون ویرایش


می ریم که داشته باشیم یک عدد پست بلند رو بانضمام یک ادامه مطلب خصوصی با همون رمز قبلی که احتمالا نود درصدتون فراموشش کردین از بس که سخته:)

خب از سه شنبه ی پیش بگم از اون روزای خوب و آروم داشتیم با هم رفتیم سینما فیلم یه حبه قند و یه فیلم خیلی خیلی دلچسب و دوست داشتنی دیدیم. یعنی از اون فیلما بود که اگه ۶ ساعت هم طول میکشید آدم یه بار هم دلش نمی خواست به ساعتش نگاه کنه. دیدن این فیلم به من و دوس جون که واقعا مزه داد. جالب بود که تو سینما و بالکنش یک صندلی خالی هم نبود. بعد از سینما هم قرار بود برای شام باهم باشیم. با اینکه یه کم دیر بود ولی دو سه جا رفتیم تا یه جا رو انتخاب کنیم. من هوس سوسیس بندری کرده بودم دیگه انقدر گشتیم تا یه رستوران پیدا کنیم که داشته باشه. بعد همین که ساندویچم آماده شد یک عدد مو روش خودنمایی میکرد رفتم به آقاهه نشون دادم که برام عوضش کرد و کلی هم معذرت خواهی کرد.

۵شنبه صبح راه افتادیم سمت شمال. بماند که تو راه تا میومد چرتم ببره همکارا هی زنگ می زدن و سوال های مزخرف می پرسیدن. آخه تو دفترمون فقط من بلدم با نرم افزارمون کار کنم. قبل از مرخصی هم خانم رئیس اومده بود و تا حدودی بهش یاد داده بودم ولی نمی دونم چرا نیومده بود و داداش رئیس به جاش اومده بود. حالا این یکی خیلی کم نرم افزار رو بلد بود٬ ورد بلد نبود. مثلا زنگ میزد به من که متن الان دو صفحه شده٬ چرا؟!! چی کارش کنم؟؟ یا فونت کوچیکه چطوری بزرگش کنم؟!! منم که مهربوووون٬ در کمال آرامش جوابش رو میدادم.

کل اون سه روزی که شمال بودیم بارونی بود٬ ولی بارونش بیشتر ریز بود و اصلا اذیت نمی کرد. با کلی اصرار و خواهش هم آقایون یعنی بابایی و داداشی رضایت دادن ببرمون خرید. یه شلوار ورزشی خوشگل خریدم که پرو نداشت و کوچیک ترین سایزش هم لارج بود که تو ویلا که پوشیدم دیدم بلللللله بزرگه. بردم پسش دادم و به جاش یه بلوز خریدم:) بقیه روزهامون هم به بازارگردی و دریا و این چیزا گذشت. اینم اعتراف کنم که در حد خودکشی اون چند روز خوردم آخه هر چی می خواستیم بخریم مامی م نه نمی گفت منم که بی جنبه واقعا خودمو خفه کرده بودم. اینجاس که میگن بابا کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته

یکشنبه ظهر هم بعد از نهار با داداشی و خانومش و مادربزرگم حرکت کردیم به سمت تهران. چه اومدنی بود هااااا. اولش که بارون بود بعد هم کلیییییییی برف دیدیم. یه تصادف کوچیک هم کردیم که خدا رو شکر بخیر گذشت. یعنی تو یه پیچ یه اتوبوس مسافربری نتونست خودش رو کنترل کنه و کشید به سمت راست ماشین ما و آیینه و لاستیک های در کنده شد. شانس آوردیم که تونست ماشینش رو کنترل کنه وگرنه می افتاد رو ما و الفاتحههههههههه. بعد انقدر بیشعور بود که با یه بوق معذرت خواهی کرد و اصلا صبر نکرد ببینه چه بلایی سرمون آورده. یه جاهایی از جاده هم که مه غلیظ بود طوری که تا نیم متر جلوتر معلوم نبود. بازم خدا رو شکر که صحیح و سالم رسیدیم.

دیگه تا شبش من سردرد داشتم و احساس سرماخوردگی می کردم. دوشنبه رو هم مرخصی گرفته بودم که استراحت کنم. دیگه انقدر لیمو شیرین خوردم که شبیه لیمو شیرین شدم.

دیروز هم اولین روز کارم بود. و از همین جا اعلام میکنم که تا اطلاع ثانوی بنده عزیز دل رئیس جانم هستم. از بس که در نبوده من عذاب کشیدن :) یعنی همه ش داره هندونه می ذاره زیر بغلم و واسم نوشابه باز میکنه. امروز همکارم یه اشتباه کرد٬ رئیس هم حسابی براش قاطی کرد تا یک ساعت بی وقفه بهش دری وری می گفت اون وسط مسط ها هم هی از من تعریف میکرد آخ آخ نمی دونین چه مزه ای میده سوگلی بودن. با این حال اصلا دوس ندارم با همکارام بد باشه٬ طفلی ها گناه دارن٬ اشتباه هم به هر حال تو کار پیش میاد. یعنی خدا نیاره اون روزی رو که من اشتباه کنم چون مطمئنم کلی حال منو هم می گیره.

دیروز هم با دوس جون به صرف سینما و شام تشریف بردیم بیرون. ظهر که از سرکار رسیدم خونه همون طوری که نهارم رو می خوردم٬ زنگ زدم سانس سینما رو بگیرم بعد انقدر حواسم به خوردن بود که سانس رو به جای ۷:۲۰ اشتباهی ۷ شنیدم. دوس جون طفلکی م هم کلی تو ترافیک مونده بود و بدو بدو ده دقیقه به هفت خودش رو رسوند سینما که دیدیم بنده سوتی دادم و سانسش دیرتره. رفتیم فیلم راه آبی ابریشم. این یکی فیلم رو هم دوس داشتم. به نظرم جلوه های ویژه ش خیلی خوب بود. مدتش هم می تونست بیشتر باشه. وایییی یه منظره هایی از دریا و کشتی نشون میداد که من عاشقشون شدم.

۹:۳۰ از سینما اومدیم بیرون که تقریبا دیر بود ودیگه وقت برای انتخاب و گشتن دنبال رستوران نبود. و رفتیم سفره خونه ی بغل سینما چلو کباب خوردیم. دوس جون هم باز کلی برامون فیلم درآورد که کبابش یه طعمی میده. در آخر هم اعتراف کرد که هر وقت با دوستاش هم کباب میخوره یه مزه هایی رو حس میکنه که هیچکس حس نمی کنه. از بس که بچه حسسسساسسسسه. حالا رستورانه به جز ما مشتری نداشت بعد انقددددد تحویل مون می گرفتن که خدا می دونه. خوشمان آمد خیلی هم سریع غذا رو آوردن طوری که من ۱۰:۱۰ خونه بودم. 

امروز هم رفتیم عروسی پسر دوست مامانم. که یک جفت عروس و داماد فوق بی حال داشت بانضمام کلی مهمون تیریپ خردادیان

ما به علت پاراظیط از دیدن من و تو و جم ها و فارسیوان محرومیم٬ بعد امروز تو عروسی دوست مامانم کیلید کرده بود که من خیلی خیلی شبیه ماهان آکادمی گوگوش هستم. حالا نمی دونم این ماهانه چه شکلیه٬ نکنه شبیه گودزیلا باشه که من شبیهشم؟؟

راستی بچه هایی که رمز رو دارن بگم که رمزم همونه که آخرش عدد ۱ هست.

521

تو این چند روز دوس جون رو زیاد دیدم. دوشنبه ی پیش که با قول یه هات داگ بخار تونست گولم بزنه و بکشونتم بیرون. جای خاصی نرفتیم و همون جلوی پاساژ گیشا تو ماشین نشستیم. و من تا تونستم پرحرفی کردم در مورد سرکارم. هفته پیش خیلی شلوغ بودیم و رئیس هم یه پنجاه تومن همین طوری و بی دلیل به من داد. از بس که سوگلی بودم :دی

سه شنبه ش هم که تصمیم گرفتیم بریم سینما و از بی فیلمی مجبور شدیم بریم پرتقال خونی که جدا چرت بود. با بازی های لوس و چندش و کلی دیالوگ مزخرف. واقعا خیلی بدتر از اونی بود که حدس می زدیم. بعد از سینما هم یه کمی خوراکی گرفتیم تو ماشین بخوریم چون من می خواستم شام برم خونه. ولی بابام زنگ زد که شام چندانی نداریم و اگه دوس دارم برای شامم یه چیزی از بیرون بگیرم. دوس جون هم از خدا خواسته اصرار کرد که شام با هم باشیم. رفتیم یه رستوران سمت پارک لاله و ساندویچ کباب خوردیم که خیلی خوب نبود. و بعد از یه خدافظی جانسوز و جان گداز خدافظی کردیم تا پسرک 4شنبه بره.

ولی شبش زنگ زد و گفت هم سرمای بدی خورده و هم لباساش آماده نیست و قرار شد شنبه بره.

5شنبه روز خیلی بدی بود. سر کار یه سوتی بزرگ دادم. یعنی یه موضوع مهمی رو در مورد یکی از مشتری ها به رئیس گفتم و رئیس ازم خواست که جریان رو به داداشش بگم (چون مشتری آشنای داداشش بود) و من متاسفانه یادم رفت و همون موقع که برای امضای سند اومده بودن یادم افتاد و به داداش رئیس گفتم. یعنی هی رفتن و اومدن غر زدن و نق زدن. بالاخره اشتباه تو کار پیش میاد ولی از شانسم موضوع مهمی رو یادم رفته بود...

عصرش هم با دوس جون بودیم و رفتیم تو مجتمع شون. آخه می ترسیم که وقتی تو ماشین نشستیم بهمون گیر بدم. یه بار با یکی از دوستام یه جا تو ماشین نشسته بودیم و سیگار میکشیدیم. یه ماشین هم بغل مون بود که یه دختر پسر ازش پیاده شده بودن که یک عدد موتور پ*ل*یس اومدو کلی بازخواستمون کرد که چرا اینجا وایسادین و چرا سیگار میکشید!! مدارک ما و اون ماشینی ها رو گرفت و بعد از یه کمی سوال جواب گفت الکی کنار خیابون توقف نکنید!! دیگه حسابی چشممون ترسیده :(

دوس جون پیشنهاد داد بریم پشت خونه شون وایسیم. بعد فکر میکنید چی شد؟ مامان دوس جون اومد و از جلومون رد شد :( و من از خجالت سرمو انداختم پایین که چشم تو چشم نشیم. دوس جون هم گفت کاش پیاده شده بودیم سلام علیک می کردیم ولی خب من اصلا روم نشد. بعد هم طبق معمول در مورد سربازی حرف زدیم.

جمعه هم من رفتم دنبال دوس جون و با هم رفتیم کافه تیشن که سمت خونه ی دوس جون اینا بود و به قول خودش اولین کافی شاپی بود که از اول عمرش دیده بوده:) من چندان خوشم نیومد چون خیلی خوش برخورد نبودن. بعدم رفتیم سمت پاساژ گیشا و دوس جون یه کلاه بافتنی خرید. و بعد اعتراف کرد چون فروشنده هه با یکی از مشتری ها دعواش شد و دوس جون هم چند تا کلاه امتحان کرده بوده٬ روش نشده بگه نمی خوام!!! ولی کلاه بافتنیه بانمکی بود و بهش میومد. مخصوصا هم که قرار بود موهاشو بزنه.

نمی دونم تو کیفم دنبال چی میگشتم که دیدم کیف پولم نیست. واییییی خیلی حالم گرفته شد. زنگ زدم خونه ، بابام هم گفت نه اینجا جا نذاشتی. خلاصه خیلی ناراحت شدیم. ۵۰ تومنی که رئیس داده بود با یه مقدار پول دیگه و کارت بانک و کلی خرت و پرت داشتم توش. دوس جون هم هی می گفت بابا کیفت همه ش دست من بود و منم حواسم بود و مطمئنم اینجا گمش نکردیم.

دوباره یه مراسم خدافظی دیگه برگزار کردیم و من برگشتم خونه که ببینم کیفم رو پیدا میکنم یا نه که خدا رو شکر تو خونه بود. همون شب هم دوس جون رفت موهاش رو زد.

شنبه دوس جون رفت ولی انقدر دیر راه افتاده بود که ساعت 11 رسیده اونجا و بهش گفتن کادر اداری رفتن نماز بعدم نهار و دیگه می رن خونه !! برو یه روز دیگه بیا!! پسرک هم از خدا خواسته برگشته بود.

شبش هم حدود ساعت 10 با پگاه رفتیم سمت دوس جون اینا. آخییییییی کله ی بچه م عین کیوی شده بود. یه کمی پشت دسته های محل شون موندیم و دوس جون هم اعلام کرد تصمیم داره 4شنبه تشریفش رو ببره.

دیشب و امروز ظهر هم باز همدیگه رو دیدیم یعنی یه کاری کردم که از دیدنم سیرمونی بگیره و با خیال راحت بره.

این هم از این چند روز. حالا ببینیم خدافظی جانسوز و جانگداز امشب به کجا می رسه :)

بازم پست؟!!


نه به اون موقع که ده روز یه بار آپ میکنم نه به حالا که دو روز پشت سر هم . یه کمی عذاب وجدان دارم چون از دیروز که تا حدودی برنامه ی سربازی دوس جون معلوم شد همه ش اصرار داره که یکی دو تا بیرون خوب بریم تا بعدش پسرک بره. چون روز رفتنش دست خودشه و میگه به محض اینکه ببینمت فرداش میرم.

و دقیقا دیروز و امروز٬ خسته تر و بی حس تر از اون بودم که برم ببینمش. خدا کنه فردا روز کم کاری داشته باشم و بتونم با کلی حس خوب برم ببینمش.

راستی ربع سکه هم خریدیم شد ۱۵۳ تومن. نزدیک سرکار من بانک ملی هست٬ بهشون گفته بودم برام یه ربع نگه دارن. با اینکه ما رو می شناسن گفتن باشه ولی باید ساعت ۱۲ خودت بیای بگیری که هر روز اون ساعت من سرم شلوغ بود. قبول هم نکردن پولم بمونه پیششون و برام نگه دارن

دیروز که دوس جون رفته بود پرندک از همون اطراف قیمت گرفته بود و بعد از اینکه ۵۰ بار با هم حرف زدیم بالاخره خریدش. حالا انگار می خواستیم سرویس بخریم

یعنی من به از دوس جون بی جنبه تر و دست و دلبازتر ندیدم. لپتاپش رو فروخت. بعد حالا اصراررررررر که بیا الان کادوی تولدت (که تو دی ماهه) و ولنتاینت رو بدم٬ با اون هم برو سکه بگیر تا گرون تر نشه!! عزییییزم

راستی امسال دوس جون بعد از ۵ سال دست از سره شال گردن معروفش برداشته. یعنی نمی دونم چی شده که خبری ازش نیست. آذر ۸۵ اون شالگردن رو براش گرفتم. اولین هدیه ی من بود به دوس جون...

اون اوایل گویا تو خونه هم ازش استفاده میکرده به نقل از دوستانش . سال های بعد هم با اولین باد پاییزی جز اولین لباس زمستونی هایی بود که ازش استفاده میکرد  با اینکه از مد افتاده بود.

حالا امسال هم یکی دیگه بهش هدیه میدم. منتظر شال گردن جدیدت باش پسرک دوست داشتنی من .

پست سرهم بندی!!

خب بالاخره به حول و قوه الهی احتمال معافی دوس جون داره به صد درصد نزدیک میشه و این روزها مثل یه توپ فوتبال بین میدون سپ*اه و پلیس به اضافه ده و پادگان اسبقش پاس کاری میشه. همچنان نیازمند دعاهاتون هستیم دوستای مهربونم.

منم سرم حسابی سر کار شلوغ شده بعد این دوس جون صبحا که میره دنبال کاراش دقیقا یه ربع یه بار بهم زنگ میزنه و ریز به ریز تعریف میکنه. رئیسم هم خیلی مظلومانه وایمسیه تا تلفن های بی پایانم تموم شه بعد حرفاشو بزنه :) حالا میگم سرم شلوغ شده نه خیلی ها.. مثلا دیگه ساعت یک و نیم دو رئیس جان نمگیه پاشید برید. امروز هم من نزدیک ۴ اومدم بیرون:)

۵شنبه پیش با دوس جون رفتیم به دنبال مانتوی سرکار و در اولین مغازه چند تا نسبتا خوب پیدا کردیم و دقیقا همونی رو گرفتم که دوس جون اصرار داشت واسه سرکار تنگه ! چیکار کنم خب؟ از این یکی خیلی خوشم اومده بود و همین یه دونه هم ازش مونده بود و هیچ رنگ و سایز دیگه ای هم نداشت. بعد هم یه شام مختصر خوردیم. و یه کمی درد و دل کردیم.

یکشنبه هم از اون روزای شیرین و دوست داشتنی مون بود...

۵شنبه این هفته یعنی پریروز هم حوصله نداشتم برم بیرون. بعد همین که دوس جون با دوستاش رفت بیرون زنگیدم که زود بهشون بگو تو رو پیاده کنن خودم میام دنبالت. دیگه نزدیک ۸ رسیدم پیشش و یه ساعتی با هم بودیم. یه کمی خوراکی گرفتیم و تو مجتمع شون تو ماشین نشستیم به حرف زدن بیشتر حول موضوع سربازی.

کلا هفته مون خلاصه بود:) احتمال داره دوس جون مجبور شه یکی دو هفته (طبق گفته ی یه منبع ِ ایشالا موثق) بره و در همون حین برای معافی اقدام کنه. بازم میگم تو این روزای عزیز پیش رو برای ما هم دعا کنید که بدجوری محتاجیم...