تو این چند روز دوس جون رو زیاد دیدم. دوشنبه ی پیش که با قول یه هات داگ بخار تونست گولم بزنه و بکشونتم بیرون. جای خاصی نرفتیم و همون جلوی پاساژ گیشا تو ماشین نشستیم. و من تا تونستم پرحرفی کردم در مورد سرکارم. هفته پیش خیلی شلوغ بودیم و رئیس هم یه پنجاه تومن همین طوری و بی دلیل به من داد. از بس که سوگلی بودم :دی

سه شنبه ش هم که تصمیم گرفتیم بریم سینما و از بی فیلمی مجبور شدیم بریم پرتقال خونی که جدا چرت بود. با بازی های لوس و چندش و کلی دیالوگ مزخرف. واقعا خیلی بدتر از اونی بود که حدس می زدیم. بعد از سینما هم یه کمی خوراکی گرفتیم تو ماشین بخوریم چون من می خواستم شام برم خونه. ولی بابام زنگ زد که شام چندانی نداریم و اگه دوس دارم برای شامم یه چیزی از بیرون بگیرم. دوس جون هم از خدا خواسته اصرار کرد که شام با هم باشیم. رفتیم یه رستوران سمت پارک لاله و ساندویچ کباب خوردیم که خیلی خوب نبود. و بعد از یه خدافظی جانسوز و جان گداز خدافظی کردیم تا پسرک 4شنبه بره.

ولی شبش زنگ زد و گفت هم سرمای بدی خورده و هم لباساش آماده نیست و قرار شد شنبه بره.

5شنبه روز خیلی بدی بود. سر کار یه سوتی بزرگ دادم. یعنی یه موضوع مهمی رو در مورد یکی از مشتری ها به رئیس گفتم و رئیس ازم خواست که جریان رو به داداشش بگم (چون مشتری آشنای داداشش بود) و من متاسفانه یادم رفت و همون موقع که برای امضای سند اومده بودن یادم افتاد و به داداش رئیس گفتم. یعنی هی رفتن و اومدن غر زدن و نق زدن. بالاخره اشتباه تو کار پیش میاد ولی از شانسم موضوع مهمی رو یادم رفته بود...

عصرش هم با دوس جون بودیم و رفتیم تو مجتمع شون. آخه می ترسیم که وقتی تو ماشین نشستیم بهمون گیر بدم. یه بار با یکی از دوستام یه جا تو ماشین نشسته بودیم و سیگار میکشیدیم. یه ماشین هم بغل مون بود که یه دختر پسر ازش پیاده شده بودن که یک عدد موتور پ*ل*یس اومدو کلی بازخواستمون کرد که چرا اینجا وایسادین و چرا سیگار میکشید!! مدارک ما و اون ماشینی ها رو گرفت و بعد از یه کمی سوال جواب گفت الکی کنار خیابون توقف نکنید!! دیگه حسابی چشممون ترسیده :(

دوس جون پیشنهاد داد بریم پشت خونه شون وایسیم. بعد فکر میکنید چی شد؟ مامان دوس جون اومد و از جلومون رد شد :( و من از خجالت سرمو انداختم پایین که چشم تو چشم نشیم. دوس جون هم گفت کاش پیاده شده بودیم سلام علیک می کردیم ولی خب من اصلا روم نشد. بعد هم طبق معمول در مورد سربازی حرف زدیم.

جمعه هم من رفتم دنبال دوس جون و با هم رفتیم کافه تیشن که سمت خونه ی دوس جون اینا بود و به قول خودش اولین کافی شاپی بود که از اول عمرش دیده بوده:) من چندان خوشم نیومد چون خیلی خوش برخورد نبودن. بعدم رفتیم سمت پاساژ گیشا و دوس جون یه کلاه بافتنی خرید. و بعد اعتراف کرد چون فروشنده هه با یکی از مشتری ها دعواش شد و دوس جون هم چند تا کلاه امتحان کرده بوده٬ روش نشده بگه نمی خوام!!! ولی کلاه بافتنیه بانمکی بود و بهش میومد. مخصوصا هم که قرار بود موهاشو بزنه.

نمی دونم تو کیفم دنبال چی میگشتم که دیدم کیف پولم نیست. واییییی خیلی حالم گرفته شد. زنگ زدم خونه ، بابام هم گفت نه اینجا جا نذاشتی. خلاصه خیلی ناراحت شدیم. ۵۰ تومنی که رئیس داده بود با یه مقدار پول دیگه و کارت بانک و کلی خرت و پرت داشتم توش. دوس جون هم هی می گفت بابا کیفت همه ش دست من بود و منم حواسم بود و مطمئنم اینجا گمش نکردیم.

دوباره یه مراسم خدافظی دیگه برگزار کردیم و من برگشتم خونه که ببینم کیفم رو پیدا میکنم یا نه که خدا رو شکر تو خونه بود. همون شب هم دوس جون رفت موهاش رو زد.

شنبه دوس جون رفت ولی انقدر دیر راه افتاده بود که ساعت 11 رسیده اونجا و بهش گفتن کادر اداری رفتن نماز بعدم نهار و دیگه می رن خونه !! برو یه روز دیگه بیا!! پسرک هم از خدا خواسته برگشته بود.

شبش هم حدود ساعت 10 با پگاه رفتیم سمت دوس جون اینا. آخییییییی کله ی بچه م عین کیوی شده بود. یه کمی پشت دسته های محل شون موندیم و دوس جون هم اعلام کرد تصمیم داره 4شنبه تشریفش رو ببره.

دیشب و امروز ظهر هم باز همدیگه رو دیدیم یعنی یه کاری کردم که از دیدنم سیرمونی بگیره و با خیال راحت بره.

این هم از این چند روز. حالا ببینیم خدافظی جانسوز و جانگداز امشب به کجا می رسه :)