خبرای خوب داریم ما :)
من از کلاس اومدم و با تصمیم اینکه نیم ساعت بخوام بعد پاشم برم حموم تا 6.30 خوابیدم :دی خب دیگه وقت برای حموم نبود. فوری موهام رو فر خفیف کردم و رفتم پیش به سوی دوس جون که نیم ساعتی بود در محل قرار منتظر بود. ایشون هم به لطف مجلس ختمی که ظهرش رفته بود یک عدد تیپ رسمی و خوردنی زده بود. ساعت 8 نشده بود که رسیدیم به محل رستوران مورد نظر. بعد اونجا چند رستوران و کافی شاپ بغل هم بود. ما هم اسم رستوران مورد نظرمون رو دیدیم . رفتیم تو و دو بار هم تا طبقه بالاش رفتیم و برگشتیم تا میز برای نشستن انتخاب کنیم. منو رو که برامون آوردن با دیدن اسم بالای منو دیدیم ای وای اشتباه اومدیم و اونجا کافی شاپه :))
درها شون به هم چسبیده بود ما هم که آی کیو :) با کلی خجالت پاشدیم . من از قبل گفته بودم که پاستا می خورم دوس جونم با دیدن منو فوری پیتزا و سالاد سزار سفارش داد. و با آوردن پاستا کاملا از کرده ی خودش پشیمون شد به حدی که می گفت تو رو خدا فردا شب هم بیایم فقط پاستا بخوریم !!
جاتون خالی شام مون واقعا خوشمزه و عالی بود حتی غذای دوس جون هم خیلی خوب بود. بصورت کاملا مشترک و مسوای غذاها رو باهم نصف کردیم و خوردیم و لذت بردیم.
دیگه بعدش اصلا برای کیک جا نداشتم کلا هم به اصرارهای دوس جون محل نذاشتم که می گفت بابا خودت گفتی حتما کیک بخوریم!!
رفتیم سمت مجمتع دوس جون اینا و اونجا هم کلی به مراسم ما*چ و ب*غل پرداختیم و روز خوب مون رو تکمیل کردیم. نکته ی خوب امسال هم این بود که از معدود سالگردهایی بود که به خوبی و خوشی برگزار شد و دعوا و بحث نداشت :)
یکشنبه برای من روز خیلی گندی شد چون تو دفتر رئیس سر یه موضع الکی (میگم الکی واقعا الکی بود ها در حدی که بگم خنده تون می گیره)، چنان داد و بیداد و دعوایی راه انداخت که من دهنم باز مونده بود :( حتی اولش به همه مون گفت برید !! دو سه بار هم تکرار کرد این حرف رو و بعدش هم کلی چرت و پرت و حرف مفت زد. من قبلا هم از این روانی بازی ها ازش دیده بودم ولی هیچ وقت من مخاطبش نبودم یعنی سر اشتباهات همکارام از این رفتارا کرده بود ولی این سری منم با بقیه جمع بست . اونم سر موضوعی که شاید 5 درصد هم به من ربط نداشت. خییییییلی از رفتارش ناراحت شدم. بعد که یه کم آرومتر شد منو صدا کرد تو اتاقش و بصورت ضمنی گفت خیلی منظورش به من نبوده!! که مسلما دروغ می گفت چون وسط دعوا طرف خیلی از حرف هاش من بودم. قشنگ اشک تو چشمم جمع شده بود و با یه عالمه فشار عصبی خودم رو نگه داشتم که گریه نکنم. که خودش هم فهمید. واز یه ساعت بعدش کلا رفتارش خوب شد. همکارام هم که این چیزا کاملا واسه شون عادیه یعنی دقیقا یک دقیقه بعد از دعوا تو آشپزخونه هرهر کرکر می کردن!! ولی واسه من خیلی سنگین بود. بعد هم انقدر پشیمون شدم که چرا همون موقع که بِرید بِرید راه انداخته بود پا نشدم بیام؟؟
این هم از ماجرای گند دفتر.
دوشنبه شب تا سه شنبه ظهر هم یه دعوا تپل با دوس جون داشتیم :دی ظهر سه شنبه بعد از به جا آوردن مراسم باشکوه آشتی تصمیم گرفتیم بریم سینما فیلم گناهکاران رو ببینیم. که سانسش هم 7.15 بود. بعد دوس جون در راستای خوش قولی از ساعت 6 جلوی سینما رژه می رفت. منم 7 رسیدم :) خب به من چه ؟ درسته از خونه ی ما تا سینمای مذکور پیاده 5 دقیقه س ولی خب دوس جون 6.55 به من گفت رسیده :)
فیلم هم متوسط خوب بود و کاملا ارزش یک بار دیدن رو داشت. یه شایعاتی هم شنیدیم مبنی براینکه آخر فیلم کلا عوض شده. آآآآآآآآآآآآآآآماااااا نکته ی جالب چی بود؟؟ اینکه یه جای فیلم میرن سراغ کامپیوتر یه شخصی که رمز داره بعد فرام*رز قر*یبیان به رام*بد جوان میگه یه تاریخ حدسی بگو ببینیم رمزش هست یا نه؟ رام*بد گفت 13 / 10 که تاریخ تولد من بود. فرامرز میزنه می بینه اشتباهه، میگه یکی دیگه بگو. رامبد هم میگه 26 / 3 که تاریخ تولد دوس جون بود. یعنی ما دهنمون باز مونده بود هاااااا که چطوری ممکنه دو تا تاریخ بگن دو تاش هم تاریخ تولد ما دو نفر باشه؟؟ تازه رامبد با شخصیت خانم فیلم 7 سال دوس بودن :)) وجه تشابه رو ببینین آخه؟؟ هر چی بگم که چقدر برامون جالب بود کم گفتم. بعد از سینما هم جای خاصی نرفتیم چون من خونه به مامانم سفارش کوکوسیب زمینی داده بودم و هول بودم زودتر برم خونه :)
4 شنبه هم برای من یه خبر فوق العاده و شیرین داشت :)) یعنی هی یادم می افته هی ذوق میکنم . هنوز زوده که بخوام در موردش بنویسم و اصلا هم ربطی به من و دوس جون نداره :)
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا