خبرای خوب داریم ما :)

شنبه سالگردمون عاااااااااااااااااالی بود. به من که خیلی خوش گذشت . مطمئنم که به دوس جون هم همینطور.
قرار بود بریم یه رستوران که پایین خیابان دوس جون ایناس. کیک هم بخوریم.
من از کلاس اومدم و با تصمیم اینکه نیم ساعت بخوام بعد پاشم برم حموم تا 6.30 خوابیدم :دی خب دیگه وقت برای حموم نبود. فوری موهام رو فر خفیف کردم و رفتم پیش به سوی دوس جون که نیم ساعتی بود در محل قرار منتظر بود. ایشون هم به لطف مجلس ختمی که ظهرش رفته بود یک عدد تیپ رسمی و خوردنی زده بود. ساعت 8 نشده بود که رسیدیم به محل رستوران مورد نظر. بعد اونجا چند رستوران و کافی شاپ بغل هم بود. ما هم اسم رستوران مورد نظرمون رو دیدیم . رفتیم تو و دو بار هم تا طبقه بالاش رفتیم و برگشتیم تا میز برای نشستن انتخاب کنیم. منو رو که برامون آوردن با دیدن اسم بالای منو دیدیم ای وای اشتباه اومدیم و اونجا کافی شاپه :))
درها شون به هم چسبیده بود ما هم که آی کیو :)
با کلی خجالت پاشدیم . من از قبل گفته بودم که پاستا می خورم دوس جونم با دیدن منو فوری پیتزا و سالاد سزار سفارش داد. و با آوردن پاستا کاملا از کرده ی خودش پشیمون شد به حدی که می گفت تو رو خدا فردا شب هم بیایم فقط پاستا بخوریم !!
جاتون خالی شام مون واقعا خوشمزه و عالی بود حتی غذای دوس جون هم خیلی خوب بود. بصورت کاملا مشترک و مسوای غذاها رو باهم نصف کردیم و خوردیم و لذت بردیم.
دیگه بعدش اصلا برای کیک جا نداشتم کلا هم به اصرارهای دوس جون محل نذاشتم که می گفت بابا خودت گفتی حتما کیک بخوریم!!
رفتیم سمت مجمتع دوس جون اینا و اونجا هم کلی به مراسم ما*چ و ب*غل پرداختیم و روز خوب مون رو تکمیل کردیم. نکته ی خوب امسال هم این بود که از معدود سالگردهایی بود که به خوبی و خوشی برگزار شد و دعوا و بحث نداشت :)
یکشنبه برای من روز خیلی گندی شد چون تو دفتر رئیس سر یه موضع الکی (میگم الکی واقعا الکی بود ها در حدی که بگم خنده تون می گیره)، چنان داد و بیداد و دعوایی راه انداخت که من دهنم باز مونده بود :( حتی اولش به همه مون گفت برید !! دو سه بار هم تکرار کرد این حرف رو و بعدش هم کلی چرت و پرت و حرف مفت زد. من قبلا هم از این روانی بازی ها ازش دیده بودم ولی هیچ وقت من مخاطبش نبودم یعنی سر اشتباهات همکارام از این رفتارا کرده بود ولی این سری منم با بقیه جمع بست . اونم سر موضوعی که شاید 5 درصد هم به من ربط نداشت. خییییییلی از رفتارش ناراحت شدم. بعد که یه کم آرومتر شد منو صدا کرد تو اتاقش و بصورت ضمنی گفت خیلی منظورش به من نبوده!! که مسلما دروغ می گفت چون وسط دعوا طرف خیلی از حرف هاش من بودم. قشنگ اشک تو چشمم جمع شده بود و با یه عالمه فشار عصبی خودم رو نگه داشتم که گریه نکنم. که خودش هم فهمید. واز یه ساعت بعدش کلا رفتارش خوب شد. همکارام هم که این چیزا کاملا واسه شون عادیه یعنی دقیقا یک دقیقه بعد از دعوا تو آشپزخونه هرهر کرکر می کردن!! ولی واسه من خیلی سنگین بود. بعد هم انقدر پشیمون شدم که چرا همون موقع که بِرید بِرید راه انداخته بود پا نشدم بیام؟؟
این هم از ماجرای گند دفتر.
دوشنبه شب تا سه شنبه ظهر هم یه دعوا تپل با دوس جون داشتیم :دی ظهر سه شنبه بعد از به جا آوردن مراسم باشکوه آشتی تصمیم گرفتیم بریم سینما فیلم گناهکاران رو ببینیم. که سانسش هم 7.15 بود. بعد دوس جون در راستای خوش قولی از ساعت 6 جلوی سینما رژه می رفت. منم 7 رسیدم :) خب به من چه ؟ درسته از خونه ی ما تا سینمای مذکور پیاده 5 دقیقه س ولی خب دوس جون 6.55 به من گفت رسیده :)
فیلم هم متوسط خوب بود و کاملا ارزش یک بار دیدن رو داشت. یه شایعاتی هم شنیدیم مبنی براینکه آخر فیلم کلا عوض شده. آآآآآآآآآآآآآآآماااااا نکته ی جالب چی بود؟؟ اینکه یه جای فیلم میرن سراغ کامپیوتر یه شخصی که رمز داره بعد فرام*رز قر*یبیان به رام*بد جوان میگه یه تاریخ حدسی بگو ببینیم رمزش هست یا نه؟ رام*بد گفت 13 / 10 که تاریخ تولد من بود. فرامرز میزنه می بینه اشتباهه، میگه یکی دیگه بگو. رامبد هم میگه 26 / 3 که تاریخ تولد دوس جون بود. یعنی ما دهنمون باز مونده بود هاااااا که چطوری ممکنه دو تا تاریخ بگن دو تاش هم تاریخ تولد ما دو نفر باشه؟؟ تازه رامبد با شخصیت خانم فیلم 7 سال دوس بودن :)) وجه تشابه رو ببینین آخه؟؟ هر چی بگم که چقدر برامون جالب بود کم گفتم. بعد از سینما هم جای خاصی نرفتیم چون من خونه به مامانم سفارش کوکوسیب زمینی داده بودم و هول بودم زودتر برم خونه :)
4 شنبه هم برای من یه خبر فوق العاده و شیرین داشت :)) یعنی هی یادم می افته هی ذوق میکنم . هنوز زوده که بخوام در موردش بنویسم و اصلا هم ربطی به من و دوس جون نداره :)
 

هفت عزیز!

امروز انگشتم به واقع سرویس شد چون حدود یک سال و نیم از آرشیو رو درست کردم. حدود 9 ماه از سال 88 مونده که ایشالا تمومش میکنم:)

یکشنبه تصمیم کبرامو گرفتم و رفتم آرایشگاه. از ظهرش هم چنان حالت تهوع و سرگیجه ای گرفته بودم که هی منصرف میشدم از آرایشگاه رفتن ولی خب در لحظه ی آخر رفتم. خانم آرایشگر هم بسسسیار حرف گوش کن بود. کل موهام رو شرابی تیره با هاله ای از بنفش کردم. دقیقا همون چیزی شد که تو ذهنم بود. طبق گفته ی خانم آرایشگر بیشتر از رنگ موی قبلی که تو مایه های عسلی بود بهم میاد. خودم که خیلی دوسش دارم. چون حالم خوب نبود به دوس جون گفتم نیا پیشم که زود برم خونه بخوابم.

دوشنبه تو راه کلاس بودم که دوس جون زنگ زد و اعلام کرد نزدیک کلاسه اومده موهام رو ببینه :)) رفته بود جمهوری برای ارگ جدیدش کاور بگیره. همدیگه رو نزدیکای مطهری دیدیم و از اونجا باهم تا کلاس اومدیم. خدا رو شکر ایشون هم رنگ موی جدید رو پسندیدن. تازه تیچر ترم پیش رو هم دیدیم و با هم کلی حال و احوال کردیم . بعد هم من تشریف بردم کلاس، دوس جون هم رفت خونه. تقریبا همه ی دوستام کلی از استایل جدید تعریف کردن. حالا دیگه راست و دروغش با خودشون.

سه شنبه هم قرار بود بریم پارک آب و آتش برای اولین بار. دوتا نتبرگ برای یه کافی شاپ داشتم. مسیرش خوب بود و راحت پیدا کردیم. ولی باز سر پارک کردن حرفمون شد. بگذریم، تعریف نکنم بهتره از بس که دعواهامون چرته.

پارک دو قسمت داشت که کافی شاپ دقیقا تو اون یکی قسمت بود. کلللللللی پیاده رفتیم تا برسیم اون طرف. اونجا هم یه عالمه گشتیم تا کافی شاپ مذکور رو پیدا کنیم. دقیقا هم بغل کافی شاپه در حال بنایی و بریدن آهن بودن!! یعنی دوس جون اعصاب نداشت هاااااا. هم از قضیه پارک کردن هم از اینکه کلی پیاده اومدیم و هم از سر و صدا. من چیپس و پنیر گرفتم دوس جون بستنی و چایی . چقدر هم با هم تناسب داشتن :)) تند تند خوردیم و فرار کردیم. یعنی برگشتیم اون یکی قسمت پارک و رفتیم قسمتی که آب و آتش داشت. من که کلی ذوق کردم و برام خیلی جالب بود. یه نیم ساعتی هم اونجا موندیم و برگشتیم سمت خودمون. در کل روز خوبی بود . 

5شنبه صبح هم دوس جون هی از صبح زنگ زد برنامه چید که عصر کجا بریم، چیکار کنیم. بعد یه ساعت زنگ زد که واییییی خانومه، بهم برنامه خورده چیکار کنم؟؟ گفتم اشکالی نداره به جاش نهار بریم بیرون. حدود ساعت 12.30 همدیگه رو دیدیم. همون سمت ها یه کمی چرخیدیم و تصمیم گرفتیم بریم بهاران ساندویچ بخوریم. گویا معروفه ولی خب ما چیز خاصی ندیدیم یعنی همه چیش کاملا معمولی بود. بعد از نهارمون که ساندویچ کباب بود هم یه کمی تو پارک نزدیکش نشستیم و تو سر و کله ی هم زدیم. صندلی که روش نشسته بودیم حالت تاب داشت و کلی ذوق زده مون کرد. یه عالمه هم تاب بازی کردیم. 2 اینطورا هم اومدیم سمت خونه ی ما که دوس جون هم بره دنبال کاراش.

امروز هم دقیقا همونطوری شد یعنی یه عالمه برنامه ریختیم برای عصر باز فهمیدیم دوس جون برنامه داره. این شد که دوس جون نهارش رو در کنار من خورد منم یه کمی تبلت بازی کردم و ساعت 8 ایشون رفت دنبال کار و زندگیش. خـــــــــــــــــــــــــب میرسیم به فردا :

فردا، بیستمین روز از پاییز دوست داشتنی، با هم بودنمون هفت ساله میشه. خودم باورم نمیشه که هفت سااااااااااله با هم هستیم. روزهای تلخ و شیرین زیادی رو پشت سر گذاشتیم و احتمالا کلی روزهای تلخ تر و شیرین تر هم پیش رومونه . ولی خب نکته مهم و قشنگش اینه که نذاریم احساسمون تو روزمرگی ها گم بشه. تو لحظه عاشقی کنیم و قدر با هم بودنمون رو بدونیم.

دوس جون دوستت دارم . هفت ساله شدنمون رو بهت تبریک میگم و از ته دل دعا میکنم هر روزمون در کنار هم عاشقانه و زیبا بگذره. ممنون از آرامشی که به لحظه هام میدی. امیدوارم تو هم از بودن من تو زندگی ت لذت ببری. فردا شب با هم شام می خوریم و با کلی آرزوی خوب وارد هشتمین سال با هم بودنمون میشم. تازه شاید دوس جون لطف کرد و کیک هم خرید برامون :*

پ.ن: هر بار من رنگ موهامو عوض میکنم دوس جون میگه واااااااای این خیلی بهت میاد،قبلی اصلا خوب نبود. دیگه همیشه بذار همینطوری بمونه. آخر ما نفهمیدیم به نظر دوس جون چی به ما میاد؟؟

پ.ن2: کادوهای سالگرد هم بصورت کاملا نقدی رد و بدل شد. (البته کادوی دوس جون دو و نیم برابر من بود ) من که فعلا نگه داشتم تا با کادوی تولدم در آینده یه چیز مناسب تر بخرم. دوس جون هم گذاشت روی پول ارگش :)

هفته ای که گذشت

شنبه ی هفته ی پیش با یلدا و دوس جون رفتیم آریاشهر که هم یلدا برای اکس-بوی فرند کادو بگیره و هم ما یه حلقه  ظریف یا یه همچین چیزی پیدا کنیم. خب من یه کمی تنبلی کردم و دیر راه افتادم و ساعت نزدیکای ۸ بود که رسیدیم اون سمتی. یلدا تصمیم داشت یه انگشتر ورساچه بگیره ولی سایز انگشتش رو دقیق نمی دونست و اون انگشترها هم قابل کوچک/ بزرگ کردن نبودن. من هم چیز خاصی ندیدم که خوشم بیاد. به جز یه مدل زنجیرهای خیلی نازکی که آویزش بهش وصله. ظریف و بامزه بود ولی خب خیلی گرون حساب می کرد. تقریبا گرمی ۱۵۰ !! دیدیم اصلا نمی ارزه. دوس جون هم گفت اگه عجله نداری فعلا صبر کن یه کم پول دستم بیاد٬ که یه چیز بهتر بتونیم بخریم.

اون روز از اول شرط کرده بودم که من هوس فلافل کردم ولی خب شیشکی به من توجه نکرد و به جاش رفتیم کباب ترکی خوردیم  و با گذشت بیشتر از یه هفته هنوز دوس جون یه فلافل نگرفته برام

یکشنبه ی پیش جناب رئیس خیلی بداهه تصمیم گرفت که منو به جای خودش بفرسته جلسه ی رئیس ها  یعنی انقدر حرصم گرفته بود که خدا می دونه. ساعت یک هم بهم گفت پاشو برو خونه استراحت کن و ساعت ۴.۳۰ اونجا باش.

جلسه ی بسیار مزخرفی بود . یعنی همه ش اعتراض به برنامه ی جدید دفاتر بود. و دونه دونه میومدن اشکالات رو میگفتن. راه حلی هم در کار نبود. حدود ساعت ۵.۳۰ هم دوس جون زنگ زد که من دارم میام پیشت و خیلی هم سریع رسید. دوس جون کلا دو تا حالت داره: یا خیلی زود میرسه و یا کلا دیر میاد اولای مطهری بودیم و خب معمولا امکان نداره اون ورا باشیم و از خیابون مورد علاقه ی دوس جون یعنی لارستان رد نشیم. یه کمی دوس جون از دیدن پیانو های اونجا مستفیض شد . یک عدد چیس و ماست هم خریدیم و تو یه پارک همون طرفا نشستیم به حرف زدن و لمبوندن

همون روز هم دوس جون ارگش رو فروخته بود.

جمعه ی پیش دوس جون سر یه موضوعی از دستم ناراحت شده بود. بهش گفتم برای اینکه از دلت دربیارم یه برنامه خوب سورپرایزی دارم برات. میدونستم دوس جون از پار*سا پیر*وزفر خوشش میاد. تبلیغ یه تئاتر رو تو خیابون دیده بودم با بازی ایشون. البته طاقت نیاوردم که اصلا بهش نگم. می ترسیدم روزش رو باهاش هماهنگ نکنم بعد همون روز برنامه داشته باشه. دیگه با مشورت با خودش برای ۴شنبه بلیط گرفتم.

۴شنبه روز اول کلاس زبان هم بود. از کل دوستام فقط ۳ نفر تو کلاس مون هستن و بقیه همه جدیدن. تیچر هم شدیدا خوب به نظر میرسه هم از نظر درس دادن و هم از نظر اخلاقی  بعد از کلاس اومدم خونه یه ذره بخوابم که با زنگ زدن رئیس جان موفق نشدم . حدود ساعت ۶.۳۰ راه افتادیم و خیلی به موقع رسیدیم و تازه جاپارک طلایی هم پیدا کردیم دقیقا جلوی در پارک ایرانشهر  

دوس جون هیچی نخورده بود٬ تشنه ش بود٬ دبلیوسی هم داشت! خب قاعدتا اصلا نمیشه در اینجور مواقع باهاش حرف زد مشکل دبلیوسی و تشنگی ش رو حل کردیم ولی وقت نبود برای غذا خوردن. تئاتر ساعت  ۷.۴۵ شروع شد و خیلی خیلی خوب بود. هم بازی ها و هم داستان. با تجربه ی دفعه پیش که دوس جون برخلاف من خیلی خوشش نیومده بود٬ نگران بودم که این دفعه هم خوشش نیاد که نگرانیم کاملا بیهوده بود چون دوس جون هم خیلی لذت برده بود. انقدر از تئاتر خوشم اومده که با دوس جون قرار گذاشتیم حتما ماهی یه بار بریم تئاتر  یه تئاتر دیگه هم بود به نام شایعات که اونم جالب به نظر می رسید و اگر تا ماه دیگه رو صحنه باشه حتما اون رو هم خواهیم دید.

بعد از تئاتر دوس جون همچنان گشنه بود و خیلی اعصاب نداشت. منم مثل یه خانوم خوب حسابی باهاش کنار اومدم و ده تا رستوران بهش پیشنهاد داد تا آقا کبابی رو انتخاب نمودن و جاتون خالی یه کباب خیلی خوشمزه خوردیم. هر چی هم با دوس جون کتک کاری کردم که بذاره طبق قرارمون کلا اون روز مهمون من باشیم ٬ حالیش نشد و شام رو مهمون ایشون بودیم

۵شنبه عصر قرار بود با هم بریم جمهوری و ارگ جدید ایشون رو از نمایندگی تحویل بگیریم. کارت خوان مغازه مشکل داشت و یه ۲۰ دقیقه ای معطل شدیم. از اون طرف هم دوس جون نشسته بود به ارگ زدن . یعنی آخر دیگه من کشون کشون از مغازه آوردمش بیرون. قول داده بود که بعدش بدمینتون بازی کنیم ولی انقدر ذوق ارگش رو داشت که من بی خیال شدم. یه کمی تو مجتمع شون نشستیم و من برگشتم خونه تا ایشون با خیال راحت تا صبح روز بعدش ارگ بازی کنه.

جمعه کلا روز بازی بود. هم بدمینتون بازی کردیم (من عااااشق بدمینتون بازی کردن با دوس جونم چون تنها کسیه که خیلی خوب می تونم باهاش بازی کنم)  و هم کلی مرحله ی انگری بردز رفتیم جلو  ولی خب دوس جون اصلا زیربار نرفت که باهم تخته بازی کنیم کلا هم تزش اینه که من و تو نباید هیچ وقت مقابل هم بازی کنیم  بعد هم برگشتیم سمت مجتمع شون. اون دوست کفاثتش هم خودش رو رسوند به ما. اومده میگه: اومدم که منو ببینید روزتون خراب شه !! دوس جون پیاده شد رفت پیشش. تا اومد سمت من با یه لبخند ژکوند بهش گفتم :ببینم واقعا فکر میکنی انقدر مهمی که با دیدنت روزمون خراب شه؟؟ گفت: ا ِ نیستم؟ گفتم: نه ععععصلا در این حد مهم نیستی  گفت: خب خدا رو شکر پس خوش باشید. گفتم: هستیم   آخ آخ که من چقدر از این بشر بدم میاد. بعد هم با کلی تشویق دوس جون مواجه شدم که خوب دماغشو سوزوندم

این بود هفته ای که گذشت

روزمرگی های خوب

وایییییی باز من تنبلی م گل کرد دیر آپ کردم الان مجبورم کللللی بنویسم. پس منو به خاطر پست طولانی ببخشید. امروز رو خیلی دوس دارم و روز خوبی به نظر میرسه:) چون هم یه مشکلی تو ثبت نام کلاس زبان پیش اومده بود که امروز حل  شد و هم اینکه تااااازه بعد از 12 روز سیستم دفتر داره رو روال می افته و من موفق شدم کوه کاری که رو میزم جمع شده بود رو تا حدودی انجام بدم. حس خیلی خوبی دارم به خاطرش یعنی انگار یه بار صد کیلویی رو از دوشم برداشتن البته 20 کیلوش مونده هنوز :))

از 5 شنبه هفته ی پیش شروع می کنم. 6 تا از دوستام می خواستن فال بگیرن . من با خانم فالگیر هماهنگ کردم و ایشون اومدن خونه ی ما :دی البته من خودم رو کنترل کردم و فال نگرفتم ولی حسابی در مورد آموزش ازش کسب اطلاعات کردم و به احتمال خیلی زیاد از آبان میرم برای یادگیری فال . اینم بگم که جناب دوس جون کلا با این قضیه مشکل داره و مخالفه. و اول باید از ایشون کسب اجازه کنیم. سر همین هم بهش نگفته بودم که خانومه اومده خونه مون.

عصرش با هم رفتیم بیرون. ایشون نهار نخورده بودن و یک عدد ساندویچ ویژه ی گنده گرفتن که منم یه کوچولو باهاش شریک شدم. یه کمی از این ور اون ور حرف زدیم که یهو گفتم ببین دوس جون من نمی تونم بهت دروغ بگم امروز خانومه اومده بود خونه مون . ایشون هم خیلی خوب رفتار کردن تازه حتی ناراحت هم نشد بچه م :) بعد هم دوس جون بودجه مشخص کردن برای کادوی سالگردمون:)) امیر آباد و گیشا رو چرخیدیم که ببینیم میشه یه تیکه طلای کوچولو بگیریم. انگشتر ظریف یا آویز میشد گیر آورد، ولی چیز قشنگی پیدا نکردیم. دوس جون هم نظرش اینه که ربع سکه به صرفه تره. تصمیم گرفتیم یه کمی صبر کنیم شاید یه کمی ارزون تر شه. بعد هم رفتیم دنبال یلدا که شب بمونه پیش من. دوس جون رو هم سر راه گذاشتیم خونه شون . جاتون خالی تا 4 صبح با یلدا جان نشستیم و 5 قسمت آخر سیزن 4 ومپایر دایریز رو با عشق و علاقه دیدیم کلی هم لذت بردیم. از هفته ی آینده هم گویا فصل 5 شروع میشه. من که طاقت ندارم هفته ای یه قسمت ببینم. صبر میکنم تا عید که همه ی قسمت ها کامل بیاد. وای که چقدر این سریال رو و اون مثلث عشقی خاصش رو دوس دارم .

جمعه هم یلدا از صبح یه کمی دل درد داشت. با همکاری هم ماکارونی درست کردیم . نیت مون برای نهار و شام 2 نفر بود ولی به اندازه ی یه هیئت ماکارونی شد :) یلدا طفلی تا عصر هی حالش بدتر شد. دیگه نهار رو هول هولی خوردیم که بره با مامانش دکتر. منم شنبه فاینال داشتم و مثلا میخواستم درس بخونم. که خب اصلا هم نخوندم . به دلایلی کاملا مشابه پست خصوصی پیش :دی

شنبه ی پیش امتحانم رو نسبتا خوب دادم. عصری هم مامان اینا با کلی سوغاتی و خوراکی خوشمزه رسیدن. یعنی اون شنبه من کاری با خودم کردم که نگو. بی اغراق ده مدل خوارکی مختلف رو تا حد انفجار خوردم و جبران یه هفته ی نبودن مامانم اینا در اومد:))

یکشنبه صبح بالاخره موفق شدم اولین سند رو با سیستم جدید بزنم. یعنی از صبح شروع کردم و تا ظهر طول کشید!! کاری که با سیستم قدیمی مون کلا 20 دقیقه ای انجام میشد!! خبرخوش عصر هم این بود که فهمیدم تاپ شدم :) 

سه شنبه عصر با دوس جون رفتیم و فیلم پل چوبی رو دیدیم. خب اصلا اون چیز خاص و جالبی که فکر کرده بودم نبود. البته نمیشه گفت بدم بود. اونم با وجود بهرام رادان و هدیه تهرانی عززززیززززم. حالا جالب اینجاس که دوس جون خیلی از فیلم خوشش اومده بود. از بس که آخر سوتفاهم هستیم :) بعد از فیلم هم رفتیم سمت مجتمع دوس جون اینا. تو سینما یه عاااالمه خوراکی خورده بودیم. بعد دوس جون گیر داده بود که چون سرماخوردی بااااید بریم برات آب پرتغال لیمو شیرین بگیریم.  هیچی دیگه یک عدد هم آبمیوه ی پر از عشق خوردیم و من برگشتم خونه.

4شنبه من تا ساعت 6 موندم دفتر و یه سر و سامونی به کار هام دادم.

5شنبه هم رفتم پیش دوس جون. من هنوز نسبتا سرما خورده محسوب میشدم و آبمیوه هم که از اوجب واجباته از نظر دوس جون :) بعد هم رفتیم تو مجتمع یه کمی با تبلت دوس جون بازی کردیم. ایشون هم برعکس عصری که سر یه جریانی کلی اعصاب نداشتن، حسابی مهربون و دوست داشتنی بودن.

جمعه یعنی دیروز هم با دوستام رفتیم چیتگر به صرف جوجه :) بچه ها جوری وسیله آورده بودن که تو صندوق جای سوزن انداختن نبود. اون وقت دریغ از یه وسیله ی مورد نیاز و به درد بخور. هر کس یه پتو و بالش آورده بود بعد سیخ و بشقاب و الکل و ذغال نداشتیم :) از بس که سر خوشیم. بعد انقدر بچه ها رفته بودن از این و اون وسیله گرفته بودن آخر یه خانومه ازشون پرسیده بود که میشه بگین شما دقیقا چه چیزایی خودتون آوردین؟!! دی

ولی در کل خیییییییییلی خوب بود و خوش گذشت. حدود ساعت 5 هم برگشتیم سمت خودمون. ولی من نرفتم خونه . رفتم پیش دوس جون عزیزم. مسائل شرعی هم پیش اومده بود و من کاملا مثل یه بچه گربه لوس و ننر بودم که دلم می خواست دوس جون فقط نوازشم کنه :) با هم بستنی خوردیم و حرف زدیم. یه جریان عجیب و غریب واسه دوس جون پیش اومده که بیشتر اون، موضوع صحبت مون بود کلی همفکری کردیم که ببینیم چطوری برخورد کنیم با داستان. خدا کنه فقط خیر باشه و به خیر ختم بشه.

این هم از پست طولانی من :)