هفت عزیز!
امروز انگشتم به واقع سرویس شد چون حدود یک سال و نیم از آرشیو رو درست کردم. حدود 9 ماه از سال 88 مونده که ایشالا تمومش میکنم:)
یکشنبه تصمیم کبرامو گرفتم و رفتم آرایشگاه. از ظهرش هم چنان حالت تهوع و سرگیجه ای گرفته بودم که هی منصرف میشدم از آرایشگاه رفتن ولی خب در لحظه ی آخر رفتم. خانم آرایشگر هم بسسسیار حرف گوش کن بود. کل موهام رو شرابی تیره با هاله ای از بنفش کردم. دقیقا همون چیزی شد که تو ذهنم بود. طبق گفته ی خانم آرایشگر بیشتر از رنگ موی قبلی که تو مایه های عسلی بود بهم میاد. خودم که خیلی دوسش دارم. چون حالم خوب نبود به دوس جون گفتم نیا پیشم که زود برم خونه بخوابم.
دوشنبه تو راه کلاس بودم که دوس جون زنگ زد و اعلام کرد نزدیک کلاسه اومده موهام رو ببینه :)) رفته بود جمهوری برای ارگ جدیدش کاور بگیره. همدیگه رو نزدیکای مطهری دیدیم و از اونجا باهم تا کلاس اومدیم. خدا رو شکر ایشون هم رنگ موی جدید رو پسندیدن. تازه تیچر ترم پیش رو هم دیدیم و با هم کلی حال و احوال کردیم . بعد هم من تشریف بردم کلاس، دوس جون هم رفت خونه. تقریبا همه ی دوستام کلی از استایل جدید تعریف کردن. حالا دیگه راست و دروغش با خودشون.
سه شنبه هم قرار بود بریم پارک آب و آتش برای اولین بار. دوتا نتبرگ برای یه کافی شاپ داشتم. مسیرش خوب بود و راحت پیدا کردیم. ولی باز سر پارک کردن حرفمون شد. بگذریم، تعریف نکنم بهتره از بس که دعواهامون چرته.
پارک دو قسمت داشت که کافی شاپ دقیقا تو اون یکی قسمت بود. کلللللللی پیاده رفتیم تا برسیم اون طرف. اونجا هم یه عالمه گشتیم تا کافی شاپ مذکور رو پیدا کنیم. دقیقا هم بغل کافی شاپه در حال بنایی و بریدن آهن بودن!! یعنی دوس جون اعصاب نداشت هاااااا. هم از قضیه پارک کردن هم از اینکه کلی پیاده اومدیم و هم از سر و صدا. من چیپس و پنیر گرفتم دوس جون بستنی و چایی . چقدر هم با هم تناسب داشتن :)) تند تند خوردیم و فرار کردیم. یعنی برگشتیم اون یکی قسمت پارک و رفتیم قسمتی که آب و آتش داشت. من که کلی ذوق کردم و برام خیلی جالب بود. یه نیم ساعتی هم اونجا موندیم و برگشتیم سمت خودمون. در کل روز خوبی بود .
5شنبه صبح هم دوس جون هی از صبح زنگ زد برنامه چید که عصر کجا بریم، چیکار کنیم. بعد یه ساعت زنگ زد که واییییی خانومه، بهم برنامه خورده چیکار کنم؟؟ گفتم اشکالی نداره به جاش نهار بریم بیرون. حدود ساعت 12.30 همدیگه رو دیدیم. همون سمت ها یه کمی چرخیدیم و تصمیم گرفتیم بریم بهاران ساندویچ بخوریم. گویا معروفه ولی خب ما چیز خاصی ندیدیم یعنی همه چیش کاملا معمولی بود. بعد از نهارمون که ساندویچ کباب بود هم یه کمی تو پارک نزدیکش نشستیم و تو سر و کله ی هم زدیم. صندلی که روش نشسته بودیم حالت تاب داشت و کلی ذوق زده مون کرد. یه عالمه هم تاب بازی کردیم. 2 اینطورا هم اومدیم سمت خونه ی ما که دوس جون هم بره دنبال کاراش.
امروز هم دقیقا همونطوری شد یعنی یه عالمه برنامه ریختیم برای عصر باز فهمیدیم دوس جون برنامه داره. این شد که دوس جون نهارش رو در کنار من خورد منم یه کمی تبلت بازی کردم و ساعت 8 ایشون رفت دنبال کار و زندگیش. خـــــــــــــــــــــــــب میرسیم به فردا :
فردا، بیستمین روز از پاییز دوست داشتنی، با هم بودنمون هفت ساله میشه. خودم باورم نمیشه که هفت سااااااااااله با هم هستیم. روزهای تلخ و شیرین زیادی رو پشت سر گذاشتیم و احتمالا کلی روزهای تلخ تر و شیرین تر هم پیش رومونه . ولی خب نکته مهم و قشنگش اینه که نذاریم احساسمون تو روزمرگی ها گم بشه. تو لحظه عاشقی کنیم و قدر با هم بودنمون رو بدونیم.
دوس جون دوستت دارم . هفت ساله شدنمون رو بهت تبریک میگم و از ته دل دعا میکنم هر روزمون در کنار هم عاشقانه و زیبا بگذره. ممنون از آرامشی که به لحظه هام میدی. امیدوارم تو هم از بودن من تو زندگی ت لذت ببری. فردا شب با هم شام می خوریم و با کلی آرزوی خوب وارد هشتمین سال با هم بودنمون میشم. تازه شاید دوس جون لطف کرد و کیک هم خرید برامون :*
پ.ن: هر بار من رنگ موهامو عوض میکنم دوس جون میگه واااااااای این خیلی بهت میاد،قبلی اصلا خوب نبود. دیگه همیشه بذار همینطوری بمونه. آخر ما نفهمیدیم به نظر دوس جون چی به ما میاد؟؟
پ.ن2: کادوهای سالگرد هم بصورت کاملا نقدی رد و بدل شد. (البته کادوی دوس جون دو و نیم برابر من بود ) من که فعلا نگه داشتم تا با کادوی تولدم در آینده یه چیز مناسب تر بخرم. دوس جون هم گذاشت روی پول ارگش :)
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا