چمدان می بندیم


به امید خدا دوشنبه عازم سفر هستیم. با این حال که این روزا باید زود تند سریع کارهام رو جمع و جور کنم روزهام تقریبا در سکون بسر میبره. و هنوز هییییییییییچ چیزی تو چمدون نذاشتم. فقط تنها کار مفیدم این بوده که کارهایی که باید انجام بدم و وسایلی که باید ببرم رو لیست کردم و فقط جلوی یک موردش تا این لحظه تیک خورده :))
هفته ی پیش به جز یکشنبه که دوس جون رو دیدم و دیروز کل هفته رو خونه بودم. یعنی از دفتر که میومدم خونه ، نهار و بعد هم خواب ظهرگاهی طوووووووولانی که شخصا عاشقشم. عصر هم تلویزیون و اینترنت و این حرفا. رمانی که برای عید گرفته بودم رو هم تموم کردم "پدر" نوشته فریده شجاعی که خوب نبود ولی از اون یکی رمان پروینش بهتر بود.
یکشنبه بعد از اینکه مادربزرگم رو رسوندم خونه شون رفتم سمت دوس جون که شاگرد داشت و سمت یوسف آباد بود. به پیشنهاد من رفتیم پارک شفق که مثلا یه کم با دستگاه ها ورزش کنم. ولی شدیدا شلوغ بود، منم اصلا روم نمیشه جلوی کلی آدم از دستگاهها استفاده کنم :)))) یه کمی قدم زدیم و یه کمی هم نشستیم به صحبت کردن. مخصوصا در مورد ریزش مو و روشهای درمانی سنتی ش. راستی پذیرای پیشنهاداتتون در مورد راهکار های جلوگیری از ریزش مو هستیم. یک عدد عطاری پیدا کردیم که نظرمون رو در مورد خرید صابون برای شستن مو عوض کرد. به جاش بهمون شامپوی سریتا ضد ریزش رو پیشنهاد داد. و یه محلول برای بعد  از حموم. یک عدد هم عرقیجات مخصوص کبد گرفتیم. قبل از حموم یه کمی روغن زیتون به موهام میزنم. بعداز حموم هم از محلول استفاده میکنم هنوز زوده که توقع داشته باشم تاثیر بذاره ولی محلول ملانین که میزدم به نظرم نه تنها ریزش رو کم نکرده بود تازه بیشتر هم شده بود که کلا قعطش کردم.
یکشنبه ای بعد از خریدهامون رفتیم سمت خونه ی دوس جون اینا و پارک نزدیک خونه شون ورزش کردیم. این پارکه خیلی خوبه چون همیشه خلوته :)))
3شنبه و 4شنبه تا حدودی به دعوا و بحث و دلخوری گذشت. در حدی که آخرش بهش گفتم دیگه به من زنگ نزن. یعنی تا ساعت یک صبح 5شنبه بحث کردیم. بعد هم که من خوابیدم ادامه ی دعوا رو تو خواب می دیدیم :)) فرداش از سرکار که برمیگشتم یه لحظه به این فکرکردم که واقعا اعصاب قهر و دلخوری رو ندارم. اونم تو شرایطی نیست که حوصله ی دعوا کردن با منو داشته باشه. بهش اس دادم: من نه قهرم و نه بهم زدم. همین کافی بود تا همون لحظه خودش زنگ بزنه و مهربانانه حرف بزنیم. تمام بعد از ظهر 5شنبه رو هم بیرون بود و دنبال کارهای خودش. منم در راستای مهربان بودن اصلا غرغر نکردم.

دیروز هم که به مهرنوش قول داده بودم که شام بریم بیرون. و از شانس من دقیقا دیروز هم داداشم این خبر دادن که میان خونه مون. قرار شد زودتر بریم . حدود 7 رفتیم سمت امیرآباد. یه کمی روی پلی که اسمش رو نمی دونم و یه جورایی شبیه بام هستش وایسادیم. بعد هم مریم بهمون پیوست و رفتیم سمت پرپروک گیشا. تا شام سفارش دادیم ، پگاه و دوس جونش هم رسیدن. خب ما این آقا رو ندیده بودیم و خیلی مشتاق دیدارش بودیم. و خدا رو شکر مقبول ما واقع شدن. بهم میومدن :) خیلی زود هم رفتن چون دیرشون شده بود.
مهرنوش دوس داشت پیش دوس جون هم بریم ، خیلی وقت بود ندیده بودش. دیگه رفتیم یه کم هم تو مجتمع اونا ، تو سر و کله ی هم زدیم. حدود 9.30 هم برگشتیم سمت خونه .
الان یک هفته س که تو دفتر مشغول تهیه کردن جزوه هستم. بله جزوه!! اون هم یک جزوه با خودکارهای رنگی و شبرنگ و کلی قرطی بازیِ دیگه از لیست کارهای روزمره م برای همکارهای عزیزم که در نبود من بدونن چی کار کنن. هر سری که من مسافرت میرم دقیقا از 8 صبح تا 2 اینطورا یه چیزی حدود 20 بار بهم زنگ میزنن. ولی این سری احتمالا نمی تونن باهام ارتباط برقرار کنن. شماره تلفن دفتر دوستم که دفترشون مشابه ما هست رو هم براشون گذاشتم که اگه مشکل داشتن با اونا هماهنگ کنن. خدا این 12/13 روز نبودنِ من رو تو دفتر به خیر بگذرونه :))) یعنی از الان دارم غصه ی چهاردهم و پانزدهم اردیبهشت رو می خورم که دوباره باید برگردم سرکار و با کوهی از کارهای انجام نشده رو به رو بشم.
کلاس زبان این ترم رو هم ثبت نام نکردم چون مجبور میشدم 5 جلسه غیبت کنم. ولی مجبورم فشرده برم که بتونم باز با دوستام باشم. فقط خدا کنه تو این دو سه روز ثبت نام کلاس رو یادم نره :) و اینکه تو این دو سه هفته شدیدا دلم برای کلاس رفتن تنگ شده :)) اصلا یکی از انگیزه های برگشتن سفرم همین کلاس زبانه .
نمی دونم باز هم میرسم آپ کنم یا نه. راستی یه سوال دیگه دوس دارم سیم کارت ببرم ولی نمیدونم ایرانسل بهتره یا همراه اول؟ کسی می دونه شرایط رومینگ کدوم بهتره؟ اگه اونجا دسترسی به اینترنت داشته باشم حتما آپ میکنم.
فعلا همینا دیگه. من نیستم مواظب خودتون باشین :*

پ.ن: اگه از این زلزله های پیاپی که هر روز یه نقطه از ایران رو هدف قرار می ده نمی نویسم دلیلش این نیست که اهمیت نمیدم. البته که خیلی خیلی برام مهم و ناراحت کننده س ولی چی بگم که گفتن من چه فایده ای داره ... ؟ :(((
داریم میریم سفر حج :)

روزهای خوب


آخیش چقدر خوب بود که اول صبحی دیدم چند از وبلاگ های مورد علاقه م به روز شدن . گویا همین طور که محل کارم در رکود فروردینی به سر می بره وبلاگستان هم دچارش شده. یه عالمه لیست وبلاگ های مورد علاقه م طولانیه ولی یه روزایی مثل 4شنبه و 5 شنبه به جز وبلاگ دوست داشتنی آیدا و مارگزیده هییییییییچکس پست جدید نمی ذاره. آیدا می دونستی خیلی خوبه که تند تند آپ میکنی؟ :*
هفته ی پیش خوب و دلچسب بود. سه شنبه با یه آقای خوشتیپ رفتیم سینما. من از شب قبل از سایت سینماتیکت برای سانس 6 بلیط گرفته بودم. بعد دوستم یهویی خبر داد که میاد پیشم. و قرار بود حدود ساعت 5 همسرش بیاد دنبالش. ساعت 5.15 دوس جون رسید به محل قرار در حالی که دوست من و مامانم نشسته بودن به خاطره تعریف کردن. دوس جون طفلکی هم هی زنگ میزد که کی راه می افتی؟ وقتی هم راه افتادم. با ترافیک شدیدی رو به رو شدم که بعد فهمیدم به خاطر مراسم ختم عس*ل بد*یعی بود. در حدی که کل خیابون رو بسته بودن. خیلی دلم براش سوخت. خدایش بیامرزد.
جلوی سینما جا پارک نبود. در لاین مخالف هم ون گ*شت بود. منم در کمال اعتماد به نفس ساپورت پوشیده بودم. بالاخره بعد از کلی استرس که من خوردم با چند دقیقه تاخیر رسیدیم تو سالن. شدیدا بدم میاد از اینکه برم سینما و اول فیلم رو از دست بدم :(( رفتیم فیلم قاعده تصادف که به نظرم خوب بود. هم بازی ها و هم موضوع ولی دوس جون خوشش نیومد. بعد از فیلم هم می خواستیم بریم همون طبقه ی بالاش برای شام. ولی من نگران ماشین بودم که جای پارک ممنوع بود. رفتیم سمت ماشین که یک ون دیگه از کنارمون رد شد و که باز هم خدا رو شکر به خیر گذشت. رفتیم بنزین زدیم و دوباره برگشتیم رستوران سینما :) و بعد از مدت هااااا پیتزا خوردیم. آخه از بهمن ماه که مثلا رژیم دارم فقط یه بار اونم دو تا تیکه خورده بودم. آهان یکشنبه که رفتم سونوگرافی و خدا رو شکر چربی کبدم از گرید 3 شده گرید 2 که نسبتا خوبه. و فعلا رژیم و ورزش ادامه داره تا مرداد ماه :))
5شنبه هم حدود 7 رفتم پیشش که غذا نخورده بود و یه کمی چرخیدیم که آقا یه چیزی انتخاب کنه بگیره . کلی هم دنبال سیگار گشتیم. و در آخر رفتیم پارک پایین مجتمع دوس جون اینا و یه نیم ساعتی با دستگاه ها ورزش کردیم. یعنی در اصل من ورزش کردم و آقای دوس جون هی ادای منو در آورد و بهم خندید :)) یه کمی هم به آهنگ گوش کردن گذشت و حدودای ساعت 10 بود که من اومدم سمت خونه.

من خجالت زده ام

وای امروز باید برم سونوگرافی بعد هم دکتر. از الان استرس گرفتم که اگه کبدم چربی ش کمتر نشده باشه چیکار کنم؟ از پنجم به این ور هر روزی که تعطیل نبود زنگ می زدم به سونوگرافی و هیچکس تلفن رو جواب نمیداد. منم ذوووووووق که خب خدا رو شکر اینجا تعطیل شده. تا یه جای دیگه وقت بگیرم اردیبهشت شده و تا اون موقع دوباره فاز رژیم و ورزش رو از سر میگیرم. که خجالت زده نشم.
ولی زهی خیال باطل که مادر گرامی دیروز با ممارست فراوان موفق شد برام وقت بگیره. اینه که من از دیروز تا حالا در رژیم به سر می برم :))
از شنبه ی پیش که با دوس جون رفتیم بیرون ، بچه احساس مریضی میکرد و از فردای همون روز هم حسابی مریض شد. روز سیزده به در هم طفلکی برنامه داشت و مجبور بود بره. براش آب پرتغال و خوراکی بردم تا یه کمی تقویت شه. کلی هم باهاش مهربون بودم که کمبود محبت نداشته باشه .
5شنبه هم با مامانم رفتیم سمت پاسداران و یک عدد آویز علی الحساب و با حقوق و عیدی ها خریدیم. برای اولین بار از جی پی اس گوشی آدرس دقیق رو در آورده بودم. بعد انقدر حال کردم که کوچه پس کوچه ها رو اصلااااا گم نشدیم :)) وای خیلی خوب بود. تصمیم گرفتم از این به بعد هر جا که آدرس رو بلد نبودم (یعنی اکثر جاها ) از این روش استفاده کنم. برگشتنی هم مامانم رو گذاشتم خونه و رفتم سمت دوس جون.
گشنه م بود و پیشنهاد پرپروک رو دادم. جالبه که همیشه که میریم اینجا ، اون تایمی که ما میرسیم جا هست. ولی تا سفارش میدیم و می شینیم انقدررر شلوغ میشه که صف می بندن تا نوبتشون بشه :) و ما ذوق میکنیم وای چه به موقع رسیدیم.
ساندویچ مرغ کبابی گرفتیم که خوب بود. و هی هم به خودمون دلداری دادیم که اصلا هم فست فود حساب نمیشه و خیلی هم رژیمیه :))
بعد هم تو ماشین چند مرحله ی آخر  بازی استیوپید زامبی رو بازی کردیم . که خیییییلی سخت بود و اشک مون درمیومد تا یه مرحله بره جلو و بالاخره تمومش کردیم با یاری هم.
دوس جون رو گذاشتم سمت خونه شون و ایشون هم لطف کردن با دوستاشون رفتن بیرون و 12.30 برگشتن خونه .
بعد این برنامه رو سه شب پشت سر هم اجرا کردن و هر شبش هم کلی حرفمون شد. نکته ی جالبش هم این بود که روز بعدش که بهم زنگ می زد کلا یادم می رفت شب قبل از دستش دلخور بودم و به جای اینکه باهاش سرسنگین باشم ، تحویلش هم می گرفتم :)) اونم مظلومانه می گفت چرا دعوا نمی کنی پس؟؟

روزهای عید

فقط کافیه یه ذره وبلاگ های دوست داشتنی بخونم. مخصوصا که دو نفره هم باشن. دلم می خواد منم بیام از دوست داشتن  بنویسم ولی حیف که اونقدر از نظر نوشتن قوی نیستم. و نمی تونم حس هام رو اون طوری که هست بیان کنم:((

هفته ی پیش سه شنبه خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم دوس جون رو ببینم. با هم یه آبمیوه خوردیم و تو مجتمع شون آهنگ گوش کردیم. و واقعا از اون روز چیز دیگه ای یادم نمیاد :) آلزایمرم داره شدید میشه. 5شنبه که ایشون برنامه داشتن و منم با دوستام رفتیم بیرون که شام بخوریم. ولی مامان سارا برامون آش خونگی فرستاده بود. دیگه واسه شام خوردن انگیزه ای نداشتیم به جاش بازم آبمیوه خوردیم . و اینجا بود که من گول خوردم و در راستای رژیم آب هویج خوردم ولی دوستام میلک شیک شکلات گرفته بودن که به معنای واقعی کلمه عالیییییییییی بود. و من هنوز در حسرت اون میلک شیک هستم. اصلا هم مهم نیست که هفته ی دیگه باید تشریف ببرم سونوگرافی تا ببینم کبده در چه حاله؟؟

جمعه هم پس از مقادیر متنابهی دعوا با دوس جون رفتیم بیرون. بنده یک عدد خواستگار دارم که در موردش به دوس جون چیزی نگفته بودم. و همون روز با اینکه آب و هوای رابطه ابری بود این موضوع رو گفتم و کلی هم اشک فشانی کردم. که بدم نبود چون هم خالی شدم هم اینکه کلی بوس و بغل و هورا دریافت کردم. حالا اون وسط دیدیم یه موتوری وایساده بغلمون. با کت و شلوار و ریش پروفسوری!!! دیدیم بععععععله دوستِ  جواد ِ دوس جونه. هیچی دیگه جلوی اونم آبرومون رفت و با اون قیافه ی گریه ای.

دیروز هم با دوس جون رفتیم شام بخوریم. ترنج. دوس جون تعریف اینجا رو خیلی کرده بود. اگه از قاطی کردن دوس جون که کلا 5 دقیقه طول کشید فاکتور بگیریم، شام خیلی عالی رو در کنار دوس جون خوردیم.که البته خیلی هم چرب و چیلی بود. دوس جون هم قول گرفت به جاش امروز کلی پیاده روی کنم :)) تا ساعت ده هم در کنار هم بودیم که اونم خیلی خوب بود. خب این هم روزهای عیدمون که به چشم بهم زدنی داره می گذره ...

راستی فیلم the lucky one  رو هم دیدم که خوب بود مرسی از پیشنهاداتتون :*

اولین پست 92

الان بنده سر کار میباشم. در اصل دیروز اولین روز کاری م بود. با وجود اینکه هیییییییییییچ مشتری نداشتیم و در راستای اینکه دارن کم کم سیستم های کاری ما رو اینترنتی می کنن و قرار شده از اول امسال یکی از مهم ترین ابزارمون رو اینترنتی دریافت کنیم و تا امروز که ششم هست هنوز هیچ خبری در سایتش نیست. دست گلشون هم درد نکنه. یعنی اگه مشتری داشتیم هم نمی تونستیم براش کاری انجام بدیم. اما با این حال من کلی کار مونده داشتم که دیروز یه مقداری ش انجام شد.

چقدر خوب میشد کارم طوری بود که اصلا ارباب رجوع نداشتم. بعد از سه سال کار کردن می دونم که کار بدون ارباب رجوع هر چقدر هم سنگین باشه بعد از یه مدت ِ کوتاه و روی روال افتادن خیلی راحت تره.

امروز هم قرار بود نیام . دوستم قرار بود نهار بیاد پیشم. که رئیس جان زنگ زدن که اگه می تونی 10 بیا 12.30 برو. بعد هم دوستم خبر داد که نمی تونه بیاد . منم 9 اومدم دفتر. و در حال حاضر کمی تا قسمتی بیکار میباشم.

چقدر این روزهای عید وبلاگستان ساکته. منم که بیکار روزی ده بار میام سر میزنم می بینم هیچکس آپ نکرده :(( 

این چند روز هم هیچ کار خاصی انجام ندادم .فقط یک عدد عید دیدنی داشتیم اونم خونه مادربزرگم. برادرم با خانواده ی خانومش رفتن مسافرت. مادر عزیزم هم حسابی مریضه. تقریبا کل اسفند رو مریض بود. که این دو سه روز آنفولانزا و تب هم بهش اضافه شد. و اینجانب در نقش یه کوزت بشور و بساب هم دارم. البته به یاری پدر عزیزم که خیلی کمک میکنه.

مثلا تصمیم داشتم این چند روز رو فیلم ببینم که فقط فیلم salmon fishing in the yemen  رو دیدم که خوب بود و دوسش داشتم. راستی میشه چند تا فیلم عاشقانه ی قشنگ به من معرفی کنین؟؟ یک رمان هم به نام پروین در دست خواندن دارم که خیلی چرته و اصلا دوسش ندارم. خیلی وقته یه رمان ایرانی خوب نخوندم :(( یه چیزی تو مایه های کتاب های خالد حسینی (هرچند ایرانی نیست)

دوس جون رو هم از پارسال تا حالا فقط یه بار اونم روز شنبه دیدم. ساعت 10 اینطورا از خواب بیدارم کرد. می خواست بره از دایی دوستش (چون دوستش رفته مسافرت) ارگ بگیره. گفتم میام باهات. تا صبحانه بخورم و حاضر شم حسابی دیر شد. بعد هم دزدگیر ماشین قاطی کرده بود و به هیچ ترتیبی ساکت نمیشد. از اون طرف هم دوس جون هی زنگ میزد که آقاهه الان میره زود بیا. بابام اومد یه کمی دزدگیر رو دستکاری کرد تا ساکت شد. من به دوس جون گفتم میام سر خیابون٬ ایشون هم رفته بود ته همون خیابون منتظر. خب این یکی از دعواهای رایج ما هست که هر  کدوم میگیم بیا فلان جا بعد هیچ کدوم متوجه نمیشیم، دقیقا کجا؟

ولی این دفعه دوس جون خان بدو بدو خودش رو رسوند و خیلی مهربون و خوب رفتار کرد . خیلی هم سریع رسیدیم و ارگ رو تحویل گرفتیم. دوس جون خیلی اصرار داشت که نهار بخوریم ولی من کاملا سیر بودم. اومدیم سمت دوس جون اینا و کلی دنبال گوشت فروشی گشتیم. که تو گیشا پیدا کردیم. حسن ختام برنامه هم یک عدد آب تمشک بود که البته خیلی هم خوشمزه نبود :))