وای امروز باید برم سونوگرافی بعد هم دکتر. از الان استرس گرفتم که اگه کبدم چربی ش کمتر نشده باشه چیکار کنم؟ از پنجم به این ور هر روزی که تعطیل نبود زنگ می زدم به سونوگرافی و هیچکس تلفن رو جواب نمیداد. منم ذوووووووق که خب خدا رو شکر اینجا تعطیل شده. تا یه جای دیگه وقت بگیرم اردیبهشت شده و تا اون موقع دوباره فاز رژیم و ورزش رو از سر میگیرم. که خجالت زده نشم.
ولی زهی خیال باطل که مادر گرامی دیروز با ممارست فراوان موفق شد برام وقت بگیره. اینه که من از دیروز تا حالا در رژیم به سر می برم :))
از شنبه ی پیش که با دوس جون رفتیم بیرون ، بچه احساس مریضی میکرد و از فردای همون روز هم حسابی مریض شد. روز سیزده به در هم طفلکی برنامه داشت و مجبور بود بره. براش آب پرتغال و خوراکی بردم تا یه کمی تقویت شه. کلی هم باهاش مهربون بودم که کمبود محبت نداشته باشه .
5شنبه هم با مامانم رفتیم سمت پاسداران و یک عدد آویز علی الحساب و با حقوق و عیدی ها خریدیم. برای اولین بار از جی پی اس گوشی آدرس دقیق رو در آورده بودم. بعد انقدر حال کردم که کوچه پس کوچه ها رو اصلااااا گم نشدیم :)) وای خیلی خوب بود. تصمیم گرفتم از این به بعد هر جا که آدرس رو بلد نبودم (یعنی اکثر جاها ) از این روش استفاده کنم. برگشتنی هم مامانم رو گذاشتم خونه و رفتم سمت دوس جون.
گشنه م بود و پیشنهاد پرپروک رو دادم. جالبه که همیشه که میریم اینجا ، اون تایمی که ما میرسیم جا هست. ولی تا سفارش میدیم و می شینیم انقدررر شلوغ میشه که صف می بندن تا نوبتشون بشه :) و ما ذوق میکنیم وای چه به موقع رسیدیم.
ساندویچ مرغ کبابی گرفتیم که خوب بود. و هی هم به خودمون دلداری دادیم که اصلا هم فست فود حساب نمیشه و خیلی هم رژیمیه :))
بعد هم تو ماشین چند مرحله ی آخر  بازی استیوپید زامبی رو بازی کردیم . که خیییییلی سخت بود و اشک مون درمیومد تا یه مرحله بره جلو و بالاخره تمومش کردیم با یاری هم.
دوس جون رو گذاشتم سمت خونه شون و ایشون هم لطف کردن با دوستاشون رفتن بیرون و 12.30 برگشتن خونه .
بعد این برنامه رو سه شب پشت سر هم اجرا کردن و هر شبش هم کلی حرفمون شد. نکته ی جالبش هم این بود که روز بعدش که بهم زنگ می زد کلا یادم می رفت شب قبل از دستش دلخور بودم و به جای اینکه باهاش سرسنگین باشم ، تحویلش هم می گرفتم :)) اونم مظلومانه می گفت چرا دعوا نمی کنی پس؟؟