512
آپ کردن از سرکار اصلا مزه نمیده. همه ش هول هولیه٬ کلی هم استرس می گیرم که نکنه کسی ببینه. گفتم این سری از خونه و سرفرصت بنویسم. ۴شنبه ی هفته ی پیش که سالگردمون بود تا
حدودی روزمون خراب شد. که البته روال همیشه س. یعنی تو این پنج سال بیشتر
سالگردها و مناسبت هامون یه جوری خراب میشه. دوس جون شب قبلش از من پرسید که چه
ساعتی می خوایم بریم. منم گفتم حدود ۸ و برای شام میریم. از سرکار که رسیدم
زنگ زد خبر بده٬ من دارم با دوستم میرم جمهوری که براش ارگ بگیریم و تا ۵ /
۵.۳۰ خونه م. خب من یه کمی ناراحت شدم. چون دوس داشتم سر فرصت تلفنی صحبت
کنیم و تصمیم بگیریم که کجا بریم. بعدم که کارشون اونجا طول کشید و حدود ۷
رسید سمت خونه ی خودشون. منم که دیگه قاطی کرده بودم گفتم اصلا نمیام و
خودم زدم بیرون. دوس جون هم ۲ دقیقه یه بار زنگ میزد که بگو کجایی بیایم
پیشت. دوستش هم گیر داده بود که تقصیر من بوده که شما از هم دلخور شدید و همین طوری چسبیده بود به دوس جون. حالا منم دونه دونه به دوستام زنگ میزدم که برم پیش یکی شون که هر کدوم شون هم یه جایی بودن سر شام هم که به افتخار دوستش که دندونپزشکی می خونه فقط و فقط بحث دندون بود. این هم از پنجمین سالگرد ما... جمعه م که خیلی بد و مزخرف بود. چون یکی
از دوستام دور همی گرفته بود و همه رو دعوت کرده بود به جز من!! وقتی
فهمیدم یه جورایی حالم گرفته شد. اونم کسی که من همه جوره بهش سرویس دادم
تا حالا یعنی انقدر حالم گرفته شد که حد نداره.
هر چی هم دوس جون بنده خدا گفت که برنامه ش رو کنسل میکنه تا باهم باشیم من
قبول نکردم. دوباره زنگ زدم به ساقی٬ بازم به معرفت اون٬ با اینکه مهمون
داشتن گفت میاد. البته جای خاصی نرفتیم ولی از خونه موندن بهتر بود. داداشی گلم یکشنبه بی مناسبت برام یک
عدد لپتاپ اچ پی آورد که البته نخریده و از سرکارشون بهش دادن. و اینگونه
بود که من هم لپتاپ دار شدم گفتم که یعنی بگم من اینطوری ام هر کی هوامو داشته باشه٬ خوب براش جبران میشه همون روز هم حدودای ساعت ۸ با دوس جون
می حرفیدیم که هی گفت وای دلم تنگ شده و بیا بیرون. گفتم به شرطی که تو
بیای سمت ما. حدودا یه ساعتی با هم بودیم به صرف ایستک و چاکلز! دیروز هم با هم رفتیم سینما فیلم
سعادت آباد و با اینکه دوس جون دیر رسید ولی خوش شانسی ش باعث شد قبل از
اینکه فیلم شروع شه برسیم. آخه من خیلی بدم میاد اول فیلم رو نبینم. فیلمش
رو که خیلی دوس داشتم و از همه بیشتر بهداد رو با اون صدای مسخره ی دوست
داشتنی ش و لیلاحاتمی رو. کلی هم از بوی عطر دوس جون که باهاش دوش گرفته
بود٬ مستفیض شدیم. خیلی مزه میده وقتی از پیش دوس جونت برمیگردی خونه یه
سمت بدنت کامل بوی عطرش رو بده. و با هر نفسی که میکشی یاد اون صورت خوش بو
و نرم و هلویی ش بیفتی که به خاطرت حسابی صاف و صوفش کرده این هم از این چند روز ما. خدانوشت: خدا جونم عاشقتم٬ یعنی یه طوری
چیزایی که می خوام رو بهم می دی که یه درصد هم به فکرم نمیرسه... هزاران
بار شکرت به خاطر هر چی که بهم دادی
.
دیگه آخر ساقی رو پیدا کردم و رفتم پیش اون. یه کمی با اون دور زدیم تا
دوس جون موفق شد راضیم کنه و بیان سمت ما. به پیشنهاد دوس جون رفتیم یه
رستوران تو همون گیشا. به دل من که اصلا نچسبید. حالم گرفته بود چون این
اون برنامه ای نبود که توقع داشتم تو سالگردمون در کنار دوس جون باشم.
.
فقط دوس داشتم دلیل کارش رو بدونم. از اول هفته هم قرار گذاشته بودیم با
یکی از بچه ها برای شام بریم رستوران برادرش. من صبح جمعه بهش پیشنهاد دادم
که برنامه ی شام رو کنسل کنیم چون اون یکی دوستمون احتمالا براشون شام
تدارک دیده. که این گفت: نه شام نیست و اگر باشه هم من نمی مونم. بعد دقیقا
وقتی من خیال دوس جون رو راحت کردم که برای بعد از ظهرم برنامه دارم و
اونم بره دنبال کارهای دیگه ش٬ دوستم خبر داد که تو رو خدا ببخشید٬ این
برامون شام گذاشته و یه روز دیگه بریم. ![]()
دوشنبه هم روز خوبی بود چون رئیسم هم بی دلیل و بی مناسبت ۵۰ تومن بهم داد
البته یواشکی و به دور از دید بقیه همکارا
. یعنی
یه همچین حرکتی از رئیس من واقعا بعیده هاااا. بعد خیلی جالب و الکی الکی
همون روز ۱۰ میلیون پول بهش رسید. که با کلی ذوق فکر میکرد این به جبران
اون ۵۰ تومنیه که به من داده
.
. حالا دیگه نمی دونم داداشی م به پاس شاد کردن دل من چی نصیبش شد![]()
.![]()
![]()
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا