هفته ای که گذشت
جمعه ی هفته ی پیش
یعنی همون اول مهر روز خیلی خوبی بود. همون طور که گفتم نعنا ما رو دعوت
کرده بود خونه شون. خب از اونجایی که هم من و هم دوس جون تو یاد گرفتن آدرس
مثل جلبک رفتار میکنیم٬
یه
دو ساعتی سرتاسر محدوده ی غرب تهران رو چرخیدیم تا تونستیم اکباتان رو
پیدا کنیم. یه نیم ساعتی هم تو خود اکباتان مشغول گشت و گذار بودیم تا فاز
مورد نظر رو کشف کنیم :دی حالا این وسط چند بار هم سر همین آدرس پیدا کردن
ها حرفمون شد بماند. و آخرش هم وقتی اومدم پارک کنم یه کوچولو سپر ماشین
خورد به جدول که حاصلش یه داد از جانب دوس جون بود
!!
از مهمونا فقط دختر دایی و دختر عموی نعنا اومده بودن. بعد هم ۳ تا پسر به جمعمون اضافه شدن که هیچ کدوم همدیگه رو نمی شناختن ولی حسابی با هم جور شدن و جو خوبی داشت. گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و خوردیم و خلاصه که خوش گذشت. حالا این وسط مامانم هم هی اذیت میکرد ساعت ۹ زنگ زده که شام خوردی؟! میگم نه چطور؟ میگه: خب دیره دیگه زود شامتو بخور و بیا!!
دوباره ساعت ۱۰.۳۰ اسمس داد که بدو بیا خونه
ما هم شام خوشمزه مون رو که شامل کالباس و سالاد ماکارونی و یه مدل سالاد دیگه بود٬
خورده و
نخورده پا شدیم. دوس جون هم به نعنا گله میکرد که آره مامانش خیلی حساسه و
حالا که خونه ی شما هم اومدیم میگه باید زود خونه باشی![]()
آخه من چه گناهی کردم این وسط؟ از یه طرف مامانمه که دوس نداره شب تا دیر وقت که از نظر خودش میشه نهایتا ۹ بیرون باشم. از یه طرف هم دوس جونه که دلش می خواد هر چند وقت یه بار که همچین مهمونی هایی میریم که واقعا هم جَوش سالمه تا ۱۱/۱۲ بمونیم...
شنبه ی تعطیلی ها با ۴ تا از بچه ها رفتیم چیتگر بازم به صرف خوردن و خندیدن و خوش گذروندن که خیلی مزه داد. وای که من چقدر این جور بیرون رفتن ها رو دوس دارم. شب قبلش هر چی دوس جون اصرار کرد که باهامون بیاد من قبول نکردم. صبحش دلم سوخت بهش زنگ زدم که اگه دوس داری بیا ولی خودش تنبلی کرد و گفت نمیاد. جاش خالی بود.
یکشنبه ی پیش می خواستم برم کتابخونه که دوس جون همیشه حاضر در صحنه خودش رو رسوند و با هم رفتیم کلی هم به خاطر تاخیر تو بردن کتابها جریمه شدم. باشد که تنبلی رو بذارم کنار. بعد هم باهم رفتیم بستنی خوردیم. البته دوس جون ساندویچ خورد و من بستنی که نصف بستنی های من هم به دوس جون رسید چون از طعمش خوشم نیومده بود.
بقیه هفته تا حدودی به دلخوری و ناراحتی گذاشتن و قرار سینما رفتن مون هم به همین خاطر کنسل شد. دیروز هم من با دوستم رفته بودم بیرون که برگشتنی سر راهم یه سر رفتم پیش دوس جون و به موشکافی مشکلات و دلخوری ها پرداختیم و البته که بی حاصل بود و هیچ چیزی حل و فصل نشد!!
این هم شرح این هفته ای که گذشت...
پ.ن: این اولین آپ از سر کاره چون خیلی خلوت هستیم. دیگه اشتباهات تایپی٬ نگارشی ش رو ببخشید.
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا