هم اینک یک عدد خانومه هستم که به همراه دوس جون دیروز ِ پرحادثه ای رو پشت سر گذاشتیم
بعد از اینکه آپ قبلی حسابی وقتم رو گرفت٬ در اوج ترین ساعت ترافیک یعنی ۶ از خونه زدم بیرون و رفتم پیش بسوی نفس خان
و با یک عدد دوس جون کلاه به سر٬ که دارای صورتی اصلاح نشده بود٬ مواجه شدم.
خب یه کم حالم گرفته شد
چون
خودم خیلی جینگول پینگول کرده بودم. دوس جون جان هم بعد از اینکه به میزان
کافی غرغر شنید کلاهش رو برداشت تا من باهاش خوش رفتار بشم
اول تصمیم گرفتم بریم کافی شاپی که سر
گیشاس. بعد همین که چشممون به جمالش روشن شد دیدیم٬ به به چه تغییر
دکوراسیونی داده. دوس جون یهو برگشت گفت وای نرییییم اینجا. سفره خونه
بالای گیشا که یه مدت تعطیل بود هم با کلی تغییرات دوباره راه افتاده. بریم
اونجا قل قل بزنیم
. بدین سان مثل دو عدد هویج ضایع از همون جلوی در برگشتیم که بریم اون یکی
.
اونجا هم به حد وحشتناکی جالب و درست
حسابی شده بود. دوس جون گیرداد که غذا سفارش بدیم ولی خب کباب نداشتن!! اون
وقت سفارش های ما شد : سوپ! سیب زمینی!! ۵ سیخ جیگر به پیشنهاد دوس جون
!!! نوشابه و قل قل هلو و منضماتش و غیره و ذلک
وقتی آورد٬ دیدیم انقد سیخ هاش بزرگه که هر یه دونه ش به تنهایی یه نفر روسیر میکنه
!!
بعد یعنی دلم می خواست اون لحظه که جیگرها رو آوردن قیافه ی دوس جون رو می دیدین که اول چپ و چُله شد بهد عینهون
یه زن حامله شروع کرد که٬ اَیییییی چقدر جیگرهاش زیاده حالم داره بهم می
خوره. وای من اصلا نمی تونم بخورم!! آخ آخ حالت تهوع دارم. وای الان بالا
میارم!!!

بعد از اینکه به میزان کافی بهش چپ چپ
نگاه کردم خودم دست به کار شدم. ولی خب خیلی سیر بودم و به ززززور تونستم
یه سیخش رو بچپونم تو شیکم جان. دیگه دیدیم واقعا حیفه. بهشون گفتیم چهارتا سیخش رو برامون بذاره که ببریم.
بعد هم قل قل رو زدیم به شُش
که خیلی باحال بود. ولی خب وقتی پای صندوق ملتفت شدیم که دوس جون باید ۲۰ تومن پیاده شه یه کم از چشم و گوشمون در اومد
.
دوس جون پیشنهاد داد یه کم تو ماشین بشینیم و صحبت کنیم با اینکه ساعت حدود ۸ بود و من خدایی ش یه لحظه هم از یاد ان یونگ و اینا غافل نمیشدم٬ ولی این فداکاری رو (ندیدن ان یونگ اینا
) رو انجام دادم.
بعد هر جا پیشنهاد میدادیم که وایسیم٬ مقبول دوس جون واقع نمیشد. یه جا هم که مقبول واقع شد تا وایستادیم یهو یک عدد ماشین ÷لیس و یه ون محاصره مون کردن
. ما هم که گرخیده بودیم سر ِ خر رو کج کردیم و رفتیم یه جا دیگه. ولی خب چشمتون روز بد نبینه چون ماشین دیگه روشن نشد
.
یعنی کلا استارت نمی خورد. اول دوس جون رفت همون نزدیکی که یه تعمیرگاه بود تا یکی رو بیاره که گویا کسی قبول نکرده بود.
ماشین هم دقیقا سر یه کوچه بود و حسابی سد معبر کرده بودیم همون موقع هم ماشین ÷لیسه اومد پشتمون و اعلام کرد که حرکت کن. میگم روشن نمیشه که٬ چه جوری حرکت کنم؟ اونا هم یه کم هولمون دادن تا سر ِ خیابون
زنگیدم به دَدی که بیاد کمک. با کلی خواهش و تمنا هم دوس جون رو فرستادم بره.
دیگه یه عالمه بهش ور رفت تا روشن شد بعد هم دَدی با ماشین من و من با ماشین ِ دَدی رفتیم یه تعمیرگاه. حالا فعلا که اتول خان حالش خوبه. خدا کنه نخواد دردسر درست کنه که انصافا اصلا حوصله ش رو ندارم.
راستی عکس ها را زود ببینید که برشون دارم
پ.ن: نزدیک بود با ماشین دَدی از عقب بزنیم به اتول خان خودمون
