حالم خوب نیس...



یه چند روزی نبودم. می تونست خیلییی بهم خوش بگذره٬ اونقدری که توقع داشتم عالی نبود٬ به خاطر جر و بحثی که با دوس جون کردم یه جورایی از چشم و گوشم در اومد. با اینکه هفته ی خیلی خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم اما بهم مزه نداده...

خسته م٬ دلگیرم٬ احساس افسردگی می کنم. الان تو این لحظه٬ فکر می کنم هیچ چیز این دنیا خوشحالم نمیکنه.

ارتباطم با خدا کم شده یعنی منم که دارم کم می ذارم و بینهایت به خاطرش عذاب وجدان دارم.

تو این هیر و بیر مزاحم تلفنی هم سرکارم پیدا کردم. مرتیکه زنگ زده میگه من اومدم اونجا از تو خوشم اومده٬ از ته دل می خوام تو رو!!! اینو کجای دلم بذارم آخه؟

هی دوس جون نه به اون روزا که می بریم تو آسمونا و نه به این روزا که هیچ نکته ی مثبتی تو رابطه مون نمی بینم که دلم بهش خوش باشه.

الان می تونم با دیدن ترک دیوار بزنم زیر گریه...  اهههههههههه چه حس مزخرفی دارم. چقدر انرژی منفی شدم

تیله جان احیانا چطوری میشه با شما ارتباط برقرار کرد؟!

کادوی سالگرد و روز زن!!!



اگه همه تون بگید خیلی پستهام تکراری و بیمزه س٬ قبول دارم. به خدا من هیچ توقعی از هیچکس ندارم برای خوندن یا نظر دادن. به همین خاطر نظرات رو می بندم

شنبه واسه مون یه روز بی نظیر و رویایی بود. تو ذهنم انقدر دقیق ثبت شده که لازم نیست اینجا هم بنویسمش.

الان که دارم اینا رو می نویسم صدای اذان داره میاد.

خدای خوبم بی نهایت شکرت که تو زندگی م هیچ چیز کم ندارم به جز رسمی شدن رابطه مون با یه شرایط عالی و باورنکردنی. خدا خودت کمک مون کن...

دیروز با مرنوش رفتیم یه کم خرید کنیم. در حال حاضر خیلی چیزا دلم می خواد مِن جمله یک عدد مانتوی پاییزی٬ یه کفش٬ یه شلوار٬ یه کیف و ... 

ولی هیچی نتونستم انتخاب کنم به جززززز یک عدد گوشواره گوگولی که با خوش شانسی تمام دقیقا اندازه بودجه مون شد. از دو مدل خوشم اومد یکی ش ۴ تا پروانه ی کوشولو بود که تو هم آویزون بودن و یکی دیگه ش هم دو تا دایره توخالی. اولی کمتر از بودجه مون درمیومد٬ ولی شبیه ش رو داشتم. فروشنده هم اصرار عجیبی داشت که دایره ایه حدود ۴ گرمه و ۱۷۰ درمیاد. وقتی دید خیلی خوشم اومده گفت می خوای بیارم برات وزن کنم؟ و دیدیم که اشتباه میکرد و ۲.۵ گرم بود. به دوس جون زنگ زدم و گفتم مدلش و قیمتش چطوریه که گفت اگه خوشت اومده بگیر٬ منم میام سمت شما که ببینمش. منم خریدمش  آخیشششش خیالم راحت شد.این گوشواره و حلقه با پولی که دوس جون برای روز زن و سالگردمون بهم داده بود خریداری شد.

دوس جون بدجنس که دیدش میگفت همییین؟ همین یه ذره رو انقدر خریدی؟ یه آبمیوه خوردیم بعنوان شیرینی کادوی من  بعد هم رفتیم فروشگاه شیرین عسل کلی واسه خودمون شکلات و کیک خریدیم یه کم هم سر اینکه چطوری برگردیم خونه تو سر و کله ی هم زدیم که آخر هم دوس جون رضایت داد به حرف من گوش کنه

ساعت ۱۰.۳۰ هم با هدف شام خریدن با مرنوش زدیم بیرون  اول رفتیم سمت دوس جون اینا و ۵ دقیقه پیشش بودیم بعد هم شاممون رو خریدیم و برگشتیم خونه که نوش جان کنیم

جمعه ی ما

دیروز دوستم مرنوش پیشنهاد داد که 4 تایی بریم از اول هم شرط کرد که مهمون اوناییم. چون دو سال پیش که رفتیم بیرون دوس جون حساب کرده بوده!! یعنی ببین حافظه در چه حد!!

با دوس جون هم هماهنگ کردیم، قرار شد من برم دنبالش که باز مرنوش زنگید و گفت : چه کاریه دو تا ماشین بریم؟ دو ساعت دنبال جاپارک بگردیم؟ تو ماشین نیار. مری دوستمون هم باهامون اومد.

مرنوش به دلایلی به مامانش نگفته بود با شایانه و گفته بود با ماشین خانومه می ریم. بعد مامانش از پنجره دید که ما پیاده از در زدیم بیرون! رفتیم سر کوچه بالایی مون که دیدیم دوس جون همچین شاد و خرم نشسته پیش شایان و مشغول هر و کرن. من موهام تمیز نبود ، از شانسم آب هم سرد بود گفتم یه بلایی سر موهام بیارم معلوم نباشه تمیز نیست، فرشون کردم. خیلی اجق وجق شد ولی دیگه وقت نبود که کاری ش کنم. همه گفتن بهت میاد. دوس جون هم غرغر میکرد آره خیلی خوب شده ولی من هیچی نمیگم شما بهش بگین شالش رو درست کنه!! دیگه تو ماشین هی زدیم تو سر و کله ی هم تا رسیدیم دربند. بعد جاپارک نبود که. شایان هم یه عالمه سربالایی رو دنده عقب اومد در حدی که بوی لنت بلند شد. هر کی از بغل مون رد میشد می گفت دستییییییییییییییییی

یعنی از بوی بد سرمون درد گرفت تا بالاخره یه جاپارک یافت شد. شایان اینا سر راه از لادن از اون کیک شکلاتی ها گرفتن. من نتیجه گرفتم با اینکه خوشمزه بود ولی بی بی یه چیز ِ  دیگه س. مرنوش و شایان قل قل نمی خواستن. منم چون 5شنبه کشیده بودم دلم نمی خواست ولی به اصرار مری و دوس جون یه قل قل پرتغال گرفتن. سه دور از میز به تخت و از تخت به میز تغییر مکان دادیم تا بالاخره مستقر شدیم. شایان گارسون ها رو سرکار گذاشته بود که تولدمه!! یعنی دلمون درد گرفت از بس شیطونی کرد. چند تا هم عکس گرفتیم که موهای من تو عکس ها، یاد و خاطره ی ادیسون خدا بیامرز رو زنده کرد!! ب

هد هم کیک و آجیل و آلبالو خشک و چایی خوردیم. در جریان هستین که ما کلا به چیزهای بی ربط خوردن عادت داریم :) یه پسره هم فال و اسفند آورد. دوس جون هم نامردی نکرد دو تومن بهش داد. بعد ما احساس کرده بودیم به خاطره اون دو تومنه باید همه ی فال هاش رو برداریم :) فال من و دوس جون خیلی باحال بود. دوس جون هم با اون خط قشنگش! بالای کاغذ تاریخ و مکان نوشت. یادم رفت فاله رو ازش بگیرم و بندازم تو جعبه ی خاطرات !! ساعت هفت بود که کم پاشدیم بعد هر کی پیشنهاد میداد بریم یه جا. آخر هم قرار شد بریم بام تهران!! وقتی برگشتیم تو ماشین همچنان بو می اومد!!

تو سفره خونه که بودیم، مامان مرنوش که مشکوک شده بود زنگید به شایان که بچه ها با توان؟ شایان هم گفت نه می خواستن برن پارک ملت!! بعد گویا زنگ میزنه خونه ی ما و از مامی م می پرسه که خانومه ماشین برده؟ مامی من هم میگه نه پیاده رفتن.

تو راه مامی من زنگ زد که الان دیره و اگه اتوبوس ها نباشن چطوری می خواین برگردین؟ گفتم نگران نباش زود راه میافتیم. یه عالمه تو ترافیک موندیم. شیش دور دور ِ میدون دربند زدیم، کلی دوس جون آدرس اشتباهی داد، کلی خروجی رو اشتباهی رفتیم تا بالاخره بیخیال بام شدیم و رضایت دادیم تو همون سعادت آباد که بودیم، یه چیزی بریزیم تو خندق بلا.

یکی از دوستای دوس جون صد ساله بهش گفته بگو خانومه برام دوس دختر پیدا کنه. دیروز زنگ زد به دوس جون تا فهمید که بیرونیم گفت میاد پیشمون. من تو ماشین نشستم و بقیه رفتن که خوراکی بگیرن. دوس جون گریه کنون اومد گفت شایان نذاشته من حساب کنم، اصلا من قهرم می رم خونه مون. آخه سفره خونه رو هم اون حساب کرده بود. منم طی یک نقشه ی شیطانی به دوس جون گفتم پول رو بذار تو داشبورد!!

تا خوراکی ها حاضر شد، دوست ِ دوس جون هم رسید پیشمون. مشغول خوردن بودیم که مرنوش جان یک عدد شیرین کاری کرد و نوشابه رو طوری باز کرد که فواره پاچید تو در و دیوار ماشین و خودش هم کلهم اجمعین نوچ شد. یعنی ما یه لحظه فکر کردیم اینی که باز شد نوشابه نبود که شامپاین بود : ) ساعت نزدیک نه بود و من حسابی دیرم شده بود که همه رضایت دادن برگردیم. دوست ِ دوس جون هم خداحافظی کرد و رفت. اول از همه دوس جون رو رسوندیم بعد مری، آخر هم منو مرنوش. بعد که از شایان خدافظی کردیم به مرنوش گفتم دوس جون پول گذاشته تو داشبورد به شایان بگو برش داره : دی

ماجراهای خانومه و اتول خان!



هم اینک یک عدد خانومه هستم که به همراه دوس جون دیروز ِ پرحادثه ای رو پشت سر گذاشتیم بعد از اینکه آپ قبلی حسابی وقتم رو گرفت٬ در اوج ترین ساعت ترافیک یعنی ۶ از خونه زدم بیرون و رفتم پیش بسوی نفس خان  و با یک عدد دوس جون کلاه به سر٬ که دارای صورتی اصلاح نشده بود٬ مواجه شدم.

خب یه کم حالم گرفته شد چون خودم خیلی جینگول پینگول کرده بودم. دوس جون جان هم بعد از اینکه به میزان کافی غرغر شنید کلاهش رو برداشت تا من باهاش خوش رفتار  بشم

اول تصمیم گرفتم بریم کافی شاپی که سر گیشاس. بعد همین که چشممون به جمالش روشن شد دیدیم٬ به به چه تغییر دکوراسیونی داده. دوس جون یهو برگشت گفت وای نرییییم اینجا. سفره خونه بالای گیشا که یه مدت تعطیل بود هم با کلی تغییرات دوباره راه افتاده. بریم اونجا قل قل بزنیم. بدین سان مثل دو عدد هویج ضایع از همون جلوی در برگشتیم که بریم اون یکی.

اونجا هم به حد وحشتناکی جالب و درست حسابی شده بود. دوس جون گیرداد که غذا سفارش بدیم ولی خب کباب نداشتن!! اون وقت سفارش های ما شد : سوپ! سیب زمینی!! ۵ سیخ جیگر به پیشنهاد دوس جون !!! نوشابه و قل قل هلو و منضماتش و غیره و ذلک  وقتی آورد٬ دیدیم انقد سیخ هاش بزرگه که هر یه دونه ش به تنهایی یه نفر روسیر میکنه!!

بعد یعنی دلم می خواست اون لحظه که جیگرها رو آوردن قیافه ی دوس جون رو می دیدین که اول چپ و چُله شد بهد عینهون یه زن حامله شروع کرد که٬ اَیییییی چقدر جیگرهاش زیاده حالم داره بهم می خوره. وای من اصلا نمی تونم بخورم!! آخ آخ حالت تهوع دارم. وای الان بالا میارم!!!

بعد از اینکه به میزان کافی بهش چپ چپ نگاه کردم خودم دست به کار شدم. ولی خب خیلی سیر بودم و به ززززور تونستم یه سیخش رو بچپونم تو شیکم جان. دیگه دیدیم واقعا حیفه. بهشون گفتیم چهارتا سیخش رو برامون بذاره که ببریم.

بعد هم قل قل رو زدیم به شُش  که خیلی باحال بود. ولی خب وقتی پای صندوق ملتفت شدیم که دوس جون باید ۲۰ تومن پیاده شه یه کم از چشم و گوشمون در اومد.

دوس جون پیشنهاد داد یه کم تو ماشین بشینیم و صحبت کنیم با اینکه ساعت حدود ۸ بود و من خدایی ش یه لحظه هم از یاد ان یونگ و اینا غافل نمیشدم٬ ولی این فداکاری رو (ندیدن ان یونگ اینا ) رو انجام دادم.

بعد هر جا پیشنهاد میدادیم که وایسیم٬ مقبول دوس جون واقع نمیشد. یه جا هم که مقبول واقع شد تا وایستادیم یهو یک عدد ماشین ÷لیس و یه ون محاصره مون کردن. ما هم که گرخیده بودیم سر ِ خر رو کج کردیم و رفتیم یه جا دیگه. ولی خب چشمتون روز بد نبینه چون ماشین دیگه روشن نشد.

یعنی کلا استارت نمی خورد. اول دوس جون رفت همون نزدیکی که یه تعمیرگاه بود تا یکی رو بیاره که گویا کسی قبول نکرده بود.

ماشین هم دقیقا سر یه کوچه بود و حسابی سد معبر کرده بودیم همون موقع هم ماشین ÷لیسه اومد پشتمون و اعلام کرد که حرکت کن. میگم روشن نمیشه که٬ چه جوری حرکت کنم؟ اونا هم یه کم هولمون دادن تا سر ِ خیابون زنگیدم به دَدی که بیاد کمک. با کلی خواهش و تمنا هم دوس جون رو فرستادم بره.

دیگه یه عالمه بهش ور رفت تا روشن شد بعد هم دَدی با ماشین من و من با ماشین ِ دَدی رفتیم یه تعمیرگاه. حالا فعلا که اتول خان حالش خوبه. خدا کنه نخواد دردسر درست کنه که انصافا اصلا حوصله ش رو ندارم.

راستی عکس ها را زود ببینید که برشون دارم

پ.ن: نزدیک بود با ماشین دَدی از عقب بزنیم به اتول خان خودمون

عکس دوست داشتنی های من



نیم ساعت دیگه می خوام با دوس جون برم بیرون بعد الان خیلی سرخوشانه رفتم از دوست داشتنی هام  عکس گرفتم که تو بازی شرکت کنم بازی از این قراره که عکس ۵ تا از دوست داشتنی هامون رو بذاریم.

برای دیدن عکس ها تشریف ببرید ادامه مطلب. نزنید بابا رمز نذاشتم. ولی زود ببینید که برشون دارم.

از طرف من هم همه دعوتن هر کی امکانش رو داره حتما بازی کنه که بازی ش خیلی جالبه. با تشکر از گیتی عزیز به خاطره ابداع بازی و میناجیگیلی که منو دعوت کرد

عکس ها برداشته شد

الکی نوشت

زندگی در جریانه و هیچ خبر خاصی نیست. خدا رو شکر که خوب می گذره. دوس جون رو از چهارشنبه ندیدم ولی احتمالا امروز و فردا می ریم بیرون.

انگشتر

خب انگشترم خریداری شد. صلواااااااااااات  البته اونی که دوس جون دیده بود رو نخریدیم. اول شیش دور کل ِ طلافروشی های پاساژ رو دور زدیم ولی من نتونستم چیزی پیدا کنم. دوس جون هم از اون لبخندهایی می زد که تابلو بود دلش می خواد کله م رو بکنه. خب چیکار کنم آخه؟ یعنی یه چیزایی انتخاب می کردم که هییییییییییچ ربطی به هم نداشتن. یا اسپرت ِ سنگین یا نازک و ظریف یا نگین دار یا کلا بدون نگین. تصمیم میگرفتم با کل پولمون فقط یه انگشتر بگیرم بعد از اون ثانیه به بعد فقط انگشترهای ساده و سبک چشمم رو میگرفت. بعد نظرم عوض میشد که یه چیز ظریف بگیرم ولی خب از اون لحظه به بعد فقط از اسپرت ها خوشم میومد.

خلاصه که داستانی بود. سرانجام تو یه مغازه٬ یکی شبیه ِ حلقه ی خدا بیامرزم پیدا کردیم که تو دست اصلا قشنگ نبود. و به این نتیجه رسیدم که اون خدا بیامرز یه چیز ِ دیگه بود  دوس جون هم اصرار شدیدی داشت که همون رو بگیرم. یه مدل ِ دیگه هم داشت که البته خیلی خیلی مثل ِحلقه ی ازدواجه    دوس جون یه عالمهههههه چپ چپ نگام کرد (یعنی انتخاب کن دیگهههههه) من از ترس اینکه نکنه چشمای دوس جون چپ بمونه٬ گفتم همین دومی خوب تره و بالاخره خریداری شدخیییییییییییییلی دوسش دارم و بعد هم دوعدد تاپ فرش (من سیب و دوس جون آلوورا) زدیم به بدن و رهسپار خونه شدیم.

دقیقا که نه٬ولی تقریبا نصف پول مون هم موند که با بقیه ش می خوام یه گوشواره یا آویز بخرم خدا رحم کنه به دوس جون   

پ.ن: چسب قطره ای ریخته رو انگشتم :( چطوری پاک میشه؟

هفته ای که گذشت

این هفته خیلی سرمون شلوغ بود. به این خاطر اصلا نتونستم بیام  نت و کلی پست نخونده به گردنمه :دی از اون طرف هم یاز نت مون مشکل دار شده چون بعد از 10 دقیقه یه ارور میده که فقط میشه اوکی ش کرد. بعد هم هیچ صفحه ای بالا نمیاد و حتی دیسکانکت هم نمیشه و فقط باید ریستش کنم :(

شنبه با دوس جون رفتیم که مراسم رو اجرا کنیم هرچند اولش به خاطر دلخوری که پیش اومد گفتم کلا نمیام. ولی بعد دلم نیومد که نرم. بدون اینکه بهش بگم راه افتادم و دقیقا نزدیک پارکی که 4 سال پیش رفته بودیم پیداش کردم. یه کم جلوی پارکه تو ماشین نشستیم و تو سرو کله ی هم زدیم. و اصلا هم تکلیف مون معلوم نبود که با هم قهریم، یا ازهم دلخوریم یا همدیگه رو خیلی دوس داریم و یا میمیریم برای هم. از بس که کل کل کردیم بعد عشقولانه شدیم و همینطوری این چرخه تکرار شد.  ساعت نزدیک هشت بود و دوس جون اصرار می کرد بریم غذا بخوریم ولی خب من که از باران دروغ نمی تونم بگذرم. نزدیکه خونه ی خودمون گذاشتمش که خودش برگرده :)

دوشنبه هم رفتیم سینما. حسابی هم بارونی و محشر بود هوا. حالا اون روز که من نهار نخوردم بودم دوس جون جان زود نهارش رو خورده بود. یک عدد زاپاتای گنده برای من گرفت که تو سینما بخورم. فیلمش هم چرت بود. کلا هم 6 نفر تو سینما بودیم : دی بعد از سینما هم یه کم تو ماشین نشستیم و درد و دل کردیم که مزه داد. با اینکه هوا بارونی بود نتونستم دوس جونو برسونم و طفلکی خودش برگشت.

نفس خان دیروز رفته برام یه انگشتر پیدا کرده. زنگ زده بود با چنان ذوق و شوقی از مدل و قیمتش تعریف می کرد که دلم آب شد. می خواست بیانه بذاره تا با هم بریم و بگیریمش ولی من نذاشتم. حالا احتمالا امروز می رم سلیقه ی گل پسر رو ببینم. کلا امروز تصمیم کبری گرفتم که انگشتر بگیرم. خیلی وقته انگشتم خالیه. حلقه انداختن رو خیلی دوس دارم. مخصوصا که دوس جون هم همیشه حلقه ش دستشه.

چیتگر



الان چند وقته با دوستام قرار گذاشتیم آخر هفته ها خونه نمونیم و پیک نیکی بریم بیرون ولی خب تا حالا برنامه مون ردیف نشده. چون همه دقیقه ی آخر کنسل می کنن و فقط دو سه نفرمون می مونیم. اولین جایی هم که قرار بود بریم پارک ارم بود. پنجشنبه هم دوباره برنامه ریختیم و کنسل شد.

دوس جون از اون خنده های خبیثانه می کرد و می گفت: می بینی من راضی نیستم هی برنامه تون بهم می خوره؟

گفتیم به جاش جمعه از صبح بریم چیتگر. دوس جون هم می گفت باید منم بیام. یعنی فک کن ۶ تا دختر و یه دونه دوس جون. که البته بازم فقط سه نفر اومدنشون قطعی شد و برنامه باز بهم خورد. منم به دوس جون گفتم میای خودمون دوتایی بریم؟ دوس جون هم قبول کرد با اینکه چیتگر رو دوس نداره.

قرار شد بعد از نهار ِ من و صبحونه ی دوس جون بریم. که سمی دوستم که تهران زندگی نمی کنه بهم زنگ زد و گفت تهرانه و میخواد بیاد پیشم. قرار شد اونم باهامون بیاد.

دقت کنین که من کلا راه رو هم بلد نبودم :دی ولی خب سرراست بود و خیلی راحت رسیدیم. از نکات جالب دیگه ش هم این بود که برای اولین بار در طول رانندگی م سر و کارم با دنده ۵ افتاد. نخندین خب. آخه من تااازه عادت کرده بودم که از دنده ۴ استفاده کنم

تو راه هم سمی و دوس جون دست به یکی کرده بودن و حسابی منو اذیت می کردن. این سمی یه خواهر دوقلو داره که یه بچه ی ۱.۵ ساله داره که البته عشق منه. دوس جون سمی رو قبلا زیاد دیده بود. ولی مامان نی نی رو یه بار دیده٬ اونم همون مهمونی که با دوس جون رفتیم. اینو داشته باشید تا سوتی دوس جون رو بعدا بگم.

باورم نمیشد انقدر شلوغ باشه آخه پارسال روز سالگردمون که اتفاقا وسط هفته هم بود٬ اومده بودیم تو شعاع ۲۰ کیلومتری اصلا آدم نمی دیدی ولی این سری سوزن می نداختی زمین نمیومد.

این دوس جون هم مشغول زدن مخ من بود که بیخیال دوچرخه بشم ولی مگه میشد آخه؟ این سمی بدجنس هی خاطراتش از زمین خوردن با دوچرخه رو تعریف می کرد. دوس جون هم مدام تکرار می کرد: ببین ببین!

یه رستوران پیدا کردیم که قل قل نداشت. بهمون آدرس داد که صد متر برید٬ یه تپه س و بعد از تپه هم یه سفره خونه س. بعد دقیقا از اونجا تا تپه هه دو کیلومتر راه بود و تپه هم چه عرض کنم که واسه خودش اورستی بود. یعنی نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم به سفره خونه. سمی می گفت بابا این تپه هه که دیگه نفس نذاشت برای قل قل. دوس جون هم گفت بله دیگه اول ورزش بعد قل قل بعد دوباره ورزش :دی

به پیشنهاد سمی قل قل پرتغال گرفتیم. داشتیم از نی نی خواهرش صحبت می کردیم و اینکه بچه آبروی باباش رو برده. چون مامانش بهش می گه مثل بابایی برقص و بچه چنان شلنگ تخته ای می ندازه که نگو. بعد دوس جون خیللی جدی برگشته به سمی میگه ا ِا ِا ِ واااااااااااا مگه شما مامان نی نی نیستین؟ یعنی اون لحظه قیافه ی منو سمی دیدنی بود. جالبه تو راه به سمی می گفت نی نی شما دو تا رو اشتباه نمی گیره؟ هیچی دیگه کلی از دست ِ این باهوش خان خندیدیم.

دوس جون نهار نخورده بود و خیلی اصرار کرد که غذا بگیریم ولی ما تا خرخره نهار خورده بودیم. به جاش برامون سیب زمینی گرفت. دیگه هوا داشت کم کم سرد و تاریک می شد که رفتیم سمت پیست. سمی که گفت اصلا سوار نمیشه. من و دوس جون رفتیم پیش بسوی دوچرخه سواری. با اینکه الان کلی بدن درد گرفتم و با نشستن مشکل دارم ولی خب خیییییییییییلی عالی بود و مزه داد. دوس جون هم هی میگفت ببین این آخرین بار بود که اومدیم اینجاها. ولی عمراااااااااااااااا من بازم میارمش.

البته به این نتیجه رسیدیم که باید قبل از ظهر بیایم و نهار رو هم همینجا باشیم و قبل از تاریک شدن هوا برگردیم. اینم از دیروز که روز خیلی خوبی بود. امروز چهارمین سالگرد اولین دیدارمونه و دوس جون اصرار داره دقیقا بریم همونجاهایی که چهارسال پیش رفتیم. پارسال هم همین کار رو کردیم. چون دوس جون بدجوری به خاطرات و زنده کردنشون علاقه داره

هستم

فعلا قصدی برای رفتن ندارم. تصمیم گرفتم که بمونم و بنویسم به هیچ کس هم مربوط نیست. فقط اون نکته ای که تو آخر پست پیش گفتم رو فراموش نکنید در مورد اسم.

دیروز با دوس جون بودم. بعد از ۶ روز. اول رفتیم سینما که با اینکه نزدیک بود٬ تنبل بازی در آوردم و با ماشین رفتم و کلی به دنبال جاپارک معطل شدم. بعد هم با سپر جلو یه کمی خوردم به جدول٬ کلا هم یادم رفت نگاه کنم ببینم چیزی شد یا نه؟

رفتیم فیلم هر چی خدا بخواد. خنده دار ِ مزخرفی بود که من خیلی خیلی ترجیهش می دم به این کمدی های رضویان و شفیعی جم بعد از سینما هم دوس جون حسابی گشنه بود. قرار شد بریم سمت ِ اونا یه چیزی بخوریم.

که ۴۵ دقیقه از ترافیک مستفیض شدیم. دوس جون هم کمی تا قسمتی رو اعصاب ِ من تفریح و تفرج می کرد. بهش گفتم اگه کلاتو برداری بوست می کنم. موهاش خیلی با نمک شده بود. ۵ دقیقه به حرفم گوش کرد بعد دوباره کلاشو گذاشت.

بعد هم رفت دو تا همبرگر بزرگ خرید. مگه من می تونم از خوردن بگذرم؟ولی واقعا دندون های پایینم درد گرفت  تا من باشم دیگه شیکموبازی در نیارم. 

نم نم هم بارون گرفته بود. دوس جون رو گذاشتم نردیک خونه شون. پیاده نمیشد که. هی می گفت دیدی قولت یادت رفت؟ بارون هم داشت زیاد میشد. تا بالاخره آقا رضایت داد ما بریم خونه. می خواستم به باران دروغ برسم که نشد اولین سریال کره ای٬ چینی٬ ژاپنی هست که تو عمرم دارم می بینم. و خیلی هم ازش خوشم اومده. هر کی دوس داره می تونه فکر کنه خیلی چیپم