یه چند روزی نبودم. می تونست خیلییی بهم خوش بگذره٬ اونقدری که توقع داشتم عالی نبود٬ به خاطر جر و بحثی که با دوس جون کردم یه جورایی از چشم و گوشم در اومد. با اینکه هفته ی خیلی خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم اما بهم مزه نداده...

خسته م٬ دلگیرم٬ احساس افسردگی می کنم. الان تو این لحظه٬ فکر می کنم هیچ چیز این دنیا خوشحالم نمیکنه.

ارتباطم با خدا کم شده یعنی منم که دارم کم می ذارم و بینهایت به خاطرش عذاب وجدان دارم.

تو این هیر و بیر مزاحم تلفنی هم سرکارم پیدا کردم. مرتیکه زنگ زده میگه من اومدم اونجا از تو خوشم اومده٬ از ته دل می خوام تو رو!!! اینو کجای دلم بذارم آخه؟

هی دوس جون نه به اون روزا که می بریم تو آسمونا و نه به این روزا که هیچ نکته ی مثبتی تو رابطه مون نمی بینم که دلم بهش خوش باشه.

الان می تونم با دیدن ترک دیوار بزنم زیر گریه...  اهههههههههه چه حس مزخرفی دارم. چقدر انرژی منفی شدم

تیله جان احیانا چطوری میشه با شما ارتباط برقرار کرد؟!