اگه همه تون بگید خیلی پستهام تکراری و بیمزه س٬ قبول دارم. به خدا من هیچ توقعی از هیچکس ندارم برای خوندن یا نظر دادن. به همین خاطر نظرات رو می بندم

شنبه واسه مون یه روز بی نظیر و رویایی بود. تو ذهنم انقدر دقیق ثبت شده که لازم نیست اینجا هم بنویسمش.

الان که دارم اینا رو می نویسم صدای اذان داره میاد.

خدای خوبم بی نهایت شکرت که تو زندگی م هیچ چیز کم ندارم به جز رسمی شدن رابطه مون با یه شرایط عالی و باورنکردنی. خدا خودت کمک مون کن...

دیروز با مرنوش رفتیم یه کم خرید کنیم. در حال حاضر خیلی چیزا دلم می خواد مِن جمله یک عدد مانتوی پاییزی٬ یه کفش٬ یه شلوار٬ یه کیف و ... 

ولی هیچی نتونستم انتخاب کنم به جززززز یک عدد گوشواره گوگولی که با خوش شانسی تمام دقیقا اندازه بودجه مون شد. از دو مدل خوشم اومد یکی ش ۴ تا پروانه ی کوشولو بود که تو هم آویزون بودن و یکی دیگه ش هم دو تا دایره توخالی. اولی کمتر از بودجه مون درمیومد٬ ولی شبیه ش رو داشتم. فروشنده هم اصرار عجیبی داشت که دایره ایه حدود ۴ گرمه و ۱۷۰ درمیاد. وقتی دید خیلی خوشم اومده گفت می خوای بیارم برات وزن کنم؟ و دیدیم که اشتباه میکرد و ۲.۵ گرم بود. به دوس جون زنگ زدم و گفتم مدلش و قیمتش چطوریه که گفت اگه خوشت اومده بگیر٬ منم میام سمت شما که ببینمش. منم خریدمش  آخیشششش خیالم راحت شد.این گوشواره و حلقه با پولی که دوس جون برای روز زن و سالگردمون بهم داده بود خریداری شد.

دوس جون بدجنس که دیدش میگفت همییین؟ همین یه ذره رو انقدر خریدی؟ یه آبمیوه خوردیم بعنوان شیرینی کادوی من  بعد هم رفتیم فروشگاه شیرین عسل کلی واسه خودمون شکلات و کیک خریدیم یه کم هم سر اینکه چطوری برگردیم خونه تو سر و کله ی هم زدیم که آخر هم دوس جون رضایت داد به حرف من گوش کنه

ساعت ۱۰.۳۰ هم با هدف شام خریدن با مرنوش زدیم بیرون  اول رفتیم سمت دوس جون اینا و ۵ دقیقه پیشش بودیم بعد هم شاممون رو خریدیم و برگشتیم خونه که نوش جان کنیم