چیتگر
الان چند وقته با دوستام قرار گذاشتیم
آخر هفته ها خونه نمونیم و پیک نیکی بریم بیرون ولی خب تا حالا برنامه مون
ردیف نشده. چون همه دقیقه ی آخر کنسل می کنن و فقط دو سه نفرمون می مونیم.
اولین جایی هم که قرار بود بریم پارک ارم بود. پنجشنبه هم دوباره برنامه
ریختیم و کنسل شد. دوس جون از اون خنده های خبیثانه می کرد و می گفت: می بینی من راضی نیستم هی برنامه تون بهم می خوره؟ گفتیم به جاش جمعه از صبح بریم چیتگر.
دوس جون هم می گفت باید منم بیام. یعنی فک کن ۶ تا دختر و یه دونه دوس جون.
که البته بازم فقط سه نفر اومدنشون قطعی شد و برنامه باز بهم خورد. منم به
دوس جون گفتم میای خودمون دوتایی بریم؟ دوس جون هم قبول کرد با اینکه
چیتگر رو دوس نداره. قرار شد بعد از نهار ِ من و صبحونه ی دوس جون بریم. دقت کنین که من کلا راه رو هم بلد نبودم
:دی ولی خب سرراست بود و خیلی راحت رسیدیم. از نکات جالب دیگه ش هم این
بود که برای اولین بار در طول رانندگی م سر و کارم با دنده ۵ افتاد. نخندین
خب. آخه من تااازه عادت کرده بودم که از دنده ۴ استفاده کنم تو
راه هم سمی و دوس جون دست به یکی کرده بودن و حسابی منو اذیت می کردن. این
سمی یه خواهر دوقلو داره که یه بچه ی ۱.۵ ساله داره که البته عشق منه. دوس
جون سمی رو قبلا زیاد دیده بود. ولی مامان نی نی رو یه بار دیده٬ اونم
همون مهمونی که با دوس جون رفتیم. اینو داشته باشید تا سوتی دوس جون رو
بعدا بگم. باورم
نمیشد انقدر شلوغ باشه آخه پارسال روز سالگردمون که اتفاقا وسط هفته هم
بود٬ اومده بودیم تو شعاع ۲۰ کیلومتری اصلا آدم نمی دیدی ولی این سری سوزن
می نداختی زمین نمیومد این
دوس جون هم مشغول زدن مخ من بود که بیخیال دوچرخه بشم ولی مگه میشد آخه؟
این سمی بدجنس هی خاطراتش از زمین خوردن با دوچرخه رو تعریف می کرد. دوس
جون هم مدام تکرار می کرد: ببین ببین! یه
رستوران پیدا کردیم که قل قل نداشت. بهمون آدرس داد که صد متر برید٬ یه
تپه س و بعد از تپه هم یه سفره خونه س. بعد دقیقا از اونجا تا تپه هه دو
کیلومتر راه بود و تپه هم چه عرض کنم که واسه خودش اورستی بود. یعنی نیم
ساعت طول کشید تا رسیدیم به سفره خونه. سمی می گفت بابا این تپه هه که دیگه
نفس نذاشت برای قل قل. دوس جون هم گفت بله دیگه اول ورزش بعد قل قل بعد
دوباره ورزش :دی به
پیشنهاد سمی قل قل پرتغال گرفتیم. داشتیم از نی نی خواهرش صحبت می کردیم و
اینکه بچه آبروی باباش رو برده. چون مامانش بهش می گه مثل بابایی برقص و
بچه چنان شلنگ تخته ای می ندازه که نگو. بعد دوس جون خیللی جدی برگشته به
سمی میگه ا ِا ِا ِ واااااااااااا مگه شما مامان نی نی نیستین؟ یعنی اون
لحظه قیافه ی منو سمی دیدنی بود. جالبه تو راه به سمی می گفت نی نی شما دو
تا رو اشتباه نمی گیره؟ هیچی دیگه کلی از دست ِ این باهوش خان خندیدیم. دوس
جون نهار نخورده بود و خیلی اصرار کرد که غذا بگیریم ولی ما تا خرخره نهار
خورده بودیم. به جاش برامون سیب زمینی گرفت. دیگه هوا داشت کم کم سرد و
تاریک می شد که رفتیم سمت پیست. سمی که گفت اصلا سوار نمیشه. من و دوس جون
رفتیم پیش بسوی دوچرخه سواری. با اینکه الان کلی بدن درد گرفتم و با نشستن
مشکل دارم البته
به این نتیجه رسیدیم که باید قبل از ظهر بیایم و نهار رو هم همینجا باشیم و
قبل از تاریک شدن هوا برگردیم. اینم از دیروز که روز خیلی خوبی بود. امروز
چهارمین سالگرد اولین دیدارمونه و دوس جون اصرار داره دقیقا بریم
همونجاهایی که چهارسال پیش رفتیم. پارسال هم همین کار رو کردیم. چون دوس
جون بدجوری به خاطرات و زنده کردنشون علاقه داره
که سمی دوستم که تهران زندگی نمی کنه بهم زنگ زد و گفت تهرانه و میخواد بیاد پیشم. قرار شد اونم باهامون بیاد.![]()
.
ولی
خب خیییییییییییلی عالی بود و مزه داد. دوس جون هم هی میگفت ببین
این آخرین بار بود که اومدیم اینجاها. ولی عمراااااااااااااااا من بازم
میارمش.
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا