دیروز دوستم مرنوش پیشنهاد داد که 4 تایی بریم از اول هم شرط کرد که مهمون اوناییم. چون دو سال پیش که رفتیم بیرون دوس جون حساب کرده بوده!! یعنی ببین حافظه در چه حد!!

با دوس جون هم هماهنگ کردیم، قرار شد من برم دنبالش که باز مرنوش زنگید و گفت : چه کاریه دو تا ماشین بریم؟ دو ساعت دنبال جاپارک بگردیم؟ تو ماشین نیار. مری دوستمون هم باهامون اومد.

مرنوش به دلایلی به مامانش نگفته بود با شایانه و گفته بود با ماشین خانومه می ریم. بعد مامانش از پنجره دید که ما پیاده از در زدیم بیرون! رفتیم سر کوچه بالایی مون که دیدیم دوس جون همچین شاد و خرم نشسته پیش شایان و مشغول هر و کرن. من موهام تمیز نبود ، از شانسم آب هم سرد بود گفتم یه بلایی سر موهام بیارم معلوم نباشه تمیز نیست، فرشون کردم. خیلی اجق وجق شد ولی دیگه وقت نبود که کاری ش کنم. همه گفتن بهت میاد. دوس جون هم غرغر میکرد آره خیلی خوب شده ولی من هیچی نمیگم شما بهش بگین شالش رو درست کنه!! دیگه تو ماشین هی زدیم تو سر و کله ی هم تا رسیدیم دربند. بعد جاپارک نبود که. شایان هم یه عالمه سربالایی رو دنده عقب اومد در حدی که بوی لنت بلند شد. هر کی از بغل مون رد میشد می گفت دستییییییییییییییییی

یعنی از بوی بد سرمون درد گرفت تا بالاخره یه جاپارک یافت شد. شایان اینا سر راه از لادن از اون کیک شکلاتی ها گرفتن. من نتیجه گرفتم با اینکه خوشمزه بود ولی بی بی یه چیز ِ  دیگه س. مرنوش و شایان قل قل نمی خواستن. منم چون 5شنبه کشیده بودم دلم نمی خواست ولی به اصرار مری و دوس جون یه قل قل پرتغال گرفتن. سه دور از میز به تخت و از تخت به میز تغییر مکان دادیم تا بالاخره مستقر شدیم. شایان گارسون ها رو سرکار گذاشته بود که تولدمه!! یعنی دلمون درد گرفت از بس شیطونی کرد. چند تا هم عکس گرفتیم که موهای من تو عکس ها، یاد و خاطره ی ادیسون خدا بیامرز رو زنده کرد!! ب

هد هم کیک و آجیل و آلبالو خشک و چایی خوردیم. در جریان هستین که ما کلا به چیزهای بی ربط خوردن عادت داریم :) یه پسره هم فال و اسفند آورد. دوس جون هم نامردی نکرد دو تومن بهش داد. بعد ما احساس کرده بودیم به خاطره اون دو تومنه باید همه ی فال هاش رو برداریم :) فال من و دوس جون خیلی باحال بود. دوس جون هم با اون خط قشنگش! بالای کاغذ تاریخ و مکان نوشت. یادم رفت فاله رو ازش بگیرم و بندازم تو جعبه ی خاطرات !! ساعت هفت بود که کم پاشدیم بعد هر کی پیشنهاد میداد بریم یه جا. آخر هم قرار شد بریم بام تهران!! وقتی برگشتیم تو ماشین همچنان بو می اومد!!

تو سفره خونه که بودیم، مامان مرنوش که مشکوک شده بود زنگید به شایان که بچه ها با توان؟ شایان هم گفت نه می خواستن برن پارک ملت!! بعد گویا زنگ میزنه خونه ی ما و از مامی م می پرسه که خانومه ماشین برده؟ مامی من هم میگه نه پیاده رفتن.

تو راه مامی من زنگ زد که الان دیره و اگه اتوبوس ها نباشن چطوری می خواین برگردین؟ گفتم نگران نباش زود راه میافتیم. یه عالمه تو ترافیک موندیم. شیش دور دور ِ میدون دربند زدیم، کلی دوس جون آدرس اشتباهی داد، کلی خروجی رو اشتباهی رفتیم تا بالاخره بیخیال بام شدیم و رضایت دادیم تو همون سعادت آباد که بودیم، یه چیزی بریزیم تو خندق بلا.

یکی از دوستای دوس جون صد ساله بهش گفته بگو خانومه برام دوس دختر پیدا کنه. دیروز زنگ زد به دوس جون تا فهمید که بیرونیم گفت میاد پیشمون. من تو ماشین نشستم و بقیه رفتن که خوراکی بگیرن. دوس جون گریه کنون اومد گفت شایان نذاشته من حساب کنم، اصلا من قهرم می رم خونه مون. آخه سفره خونه رو هم اون حساب کرده بود. منم طی یک نقشه ی شیطانی به دوس جون گفتم پول رو بذار تو داشبورد!!

تا خوراکی ها حاضر شد، دوست ِ دوس جون هم رسید پیشمون. مشغول خوردن بودیم که مرنوش جان یک عدد شیرین کاری کرد و نوشابه رو طوری باز کرد که فواره پاچید تو در و دیوار ماشین و خودش هم کلهم اجمعین نوچ شد. یعنی ما یه لحظه فکر کردیم اینی که باز شد نوشابه نبود که شامپاین بود : ) ساعت نزدیک نه بود و من حسابی دیرم شده بود که همه رضایت دادن برگردیم. دوست ِ دوس جون هم خداحافظی کرد و رفت. اول از همه دوس جون رو رسوندیم بعد مری، آخر هم منو مرنوش. بعد که از شایان خدافظی کردیم به مرنوش گفتم دوس جون پول گذاشته تو داشبورد به شایان بگو برش داره : دی