این هفته خیلی سرمون شلوغ بود. به این خاطر اصلا نتونستم بیام  نت و کلی پست نخونده به گردنمه :دی از اون طرف هم یاز نت مون مشکل دار شده چون بعد از 10 دقیقه یه ارور میده که فقط میشه اوکی ش کرد. بعد هم هیچ صفحه ای بالا نمیاد و حتی دیسکانکت هم نمیشه و فقط باید ریستش کنم :(

شنبه با دوس جون رفتیم که مراسم رو اجرا کنیم هرچند اولش به خاطر دلخوری که پیش اومد گفتم کلا نمیام. ولی بعد دلم نیومد که نرم. بدون اینکه بهش بگم راه افتادم و دقیقا نزدیک پارکی که 4 سال پیش رفته بودیم پیداش کردم. یه کم جلوی پارکه تو ماشین نشستیم و تو سرو کله ی هم زدیم. و اصلا هم تکلیف مون معلوم نبود که با هم قهریم، یا ازهم دلخوریم یا همدیگه رو خیلی دوس داریم و یا میمیریم برای هم. از بس که کل کل کردیم بعد عشقولانه شدیم و همینطوری این چرخه تکرار شد.  ساعت نزدیک هشت بود و دوس جون اصرار می کرد بریم غذا بخوریم ولی خب من که از باران دروغ نمی تونم بگذرم. نزدیکه خونه ی خودمون گذاشتمش که خودش برگرده :)

دوشنبه هم رفتیم سینما. حسابی هم بارونی و محشر بود هوا. حالا اون روز که من نهار نخوردم بودم دوس جون جان زود نهارش رو خورده بود. یک عدد زاپاتای گنده برای من گرفت که تو سینما بخورم. فیلمش هم چرت بود. کلا هم 6 نفر تو سینما بودیم : دی بعد از سینما هم یه کم تو ماشین نشستیم و درد و دل کردیم که مزه داد. با اینکه هوا بارونی بود نتونستم دوس جونو برسونم و طفلکی خودش برگشت.

نفس خان دیروز رفته برام یه انگشتر پیدا کرده. زنگ زده بود با چنان ذوق و شوقی از مدل و قیمتش تعریف می کرد که دلم آب شد. می خواست بیانه بذاره تا با هم بریم و بگیریمش ولی من نذاشتم. حالا احتمالا امروز می رم سلیقه ی گل پسر رو ببینم. کلا امروز تصمیم کبری گرفتم که انگشتر بگیرم. خیلی وقته انگشتم خالیه. حلقه انداختن رو خیلی دوس دارم. مخصوصا که دوس جون هم همیشه حلقه ش دستشه.