الان بنده سر کار میباشم. در اصل دیروز اولین روز کاری م بود. با وجود اینکه هیییییییییییچ مشتری نداشتیم و در راستای اینکه دارن کم کم سیستم های کاری ما رو اینترنتی می کنن و قرار شده از اول امسال یکی از مهم ترین ابزارمون رو اینترنتی دریافت کنیم و تا امروز که ششم هست هنوز هیچ خبری در سایتش نیست. دست گلشون هم درد نکنه. یعنی اگه مشتری داشتیم هم نمی تونستیم براش کاری انجام بدیم. اما با این حال من کلی کار مونده داشتم که دیروز یه مقداری ش انجام شد.

چقدر خوب میشد کارم طوری بود که اصلا ارباب رجوع نداشتم. بعد از سه سال کار کردن می دونم که کار بدون ارباب رجوع هر چقدر هم سنگین باشه بعد از یه مدت ِ کوتاه و روی روال افتادن خیلی راحت تره.

امروز هم قرار بود نیام . دوستم قرار بود نهار بیاد پیشم. که رئیس جان زنگ زدن که اگه می تونی 10 بیا 12.30 برو. بعد هم دوستم خبر داد که نمی تونه بیاد . منم 9 اومدم دفتر. و در حال حاضر کمی تا قسمتی بیکار میباشم.

چقدر این روزهای عید وبلاگستان ساکته. منم که بیکار روزی ده بار میام سر میزنم می بینم هیچکس آپ نکرده :(( 

این چند روز هم هیچ کار خاصی انجام ندادم .فقط یک عدد عید دیدنی داشتیم اونم خونه مادربزرگم. برادرم با خانواده ی خانومش رفتن مسافرت. مادر عزیزم هم حسابی مریضه. تقریبا کل اسفند رو مریض بود. که این دو سه روز آنفولانزا و تب هم بهش اضافه شد. و اینجانب در نقش یه کوزت بشور و بساب هم دارم. البته به یاری پدر عزیزم که خیلی کمک میکنه.

مثلا تصمیم داشتم این چند روز رو فیلم ببینم که فقط فیلم salmon fishing in the yemen  رو دیدم که خوب بود و دوسش داشتم. راستی میشه چند تا فیلم عاشقانه ی قشنگ به من معرفی کنین؟؟ یک رمان هم به نام پروین در دست خواندن دارم که خیلی چرته و اصلا دوسش ندارم. خیلی وقته یه رمان ایرانی خوب نخوندم :(( یه چیزی تو مایه های کتاب های خالد حسینی (هرچند ایرانی نیست)

دوس جون رو هم از پارسال تا حالا فقط یه بار اونم روز شنبه دیدم. ساعت 10 اینطورا از خواب بیدارم کرد. می خواست بره از دایی دوستش (چون دوستش رفته مسافرت) ارگ بگیره. گفتم میام باهات. تا صبحانه بخورم و حاضر شم حسابی دیر شد. بعد هم دزدگیر ماشین قاطی کرده بود و به هیچ ترتیبی ساکت نمیشد. از اون طرف هم دوس جون هی زنگ میزد که آقاهه الان میره زود بیا. بابام اومد یه کمی دزدگیر رو دستکاری کرد تا ساکت شد. من به دوس جون گفتم میام سر خیابون٬ ایشون هم رفته بود ته همون خیابون منتظر. خب این یکی از دعواهای رایج ما هست که هر  کدوم میگیم بیا فلان جا بعد هیچ کدوم متوجه نمیشیم، دقیقا کجا؟

ولی این دفعه دوس جون خان بدو بدو خودش رو رسوند و خیلی مهربون و خوب رفتار کرد . خیلی هم سریع رسیدیم و ارگ رو تحویل گرفتیم. دوس جون خیلی اصرار داشت که نهار بخوریم ولی من کاملا سیر بودم. اومدیم سمت دوس جون اینا و کلی دنبال گوشت فروشی گشتیم. که تو گیشا پیدا کردیم. حسن ختام برنامه هم یک عدد آب تمشک بود که البته خیلی هم خوشمزه نبود :))