فقط کافیه یه ذره وبلاگ های دوست داشتنی بخونم. مخصوصا که دو نفره هم باشن. دلم می خواد منم بیام از دوست داشتن  بنویسم ولی حیف که اونقدر از نظر نوشتن قوی نیستم. و نمی تونم حس هام رو اون طوری که هست بیان کنم:((

هفته ی پیش سه شنبه خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم دوس جون رو ببینم. با هم یه آبمیوه خوردیم و تو مجتمع شون آهنگ گوش کردیم. و واقعا از اون روز چیز دیگه ای یادم نمیاد :) آلزایمرم داره شدید میشه. 5شنبه که ایشون برنامه داشتن و منم با دوستام رفتیم بیرون که شام بخوریم. ولی مامان سارا برامون آش خونگی فرستاده بود. دیگه واسه شام خوردن انگیزه ای نداشتیم به جاش بازم آبمیوه خوردیم . و اینجا بود که من گول خوردم و در راستای رژیم آب هویج خوردم ولی دوستام میلک شیک شکلات گرفته بودن که به معنای واقعی کلمه عالیییییییییی بود. و من هنوز در حسرت اون میلک شیک هستم. اصلا هم مهم نیست که هفته ی دیگه باید تشریف ببرم سونوگرافی تا ببینم کبده در چه حاله؟؟

جمعه هم پس از مقادیر متنابهی دعوا با دوس جون رفتیم بیرون. بنده یک عدد خواستگار دارم که در موردش به دوس جون چیزی نگفته بودم. و همون روز با اینکه آب و هوای رابطه ابری بود این موضوع رو گفتم و کلی هم اشک فشانی کردم. که بدم نبود چون هم خالی شدم هم اینکه کلی بوس و بغل و هورا دریافت کردم. حالا اون وسط دیدیم یه موتوری وایساده بغلمون. با کت و شلوار و ریش پروفسوری!!! دیدیم بععععععله دوستِ  جواد ِ دوس جونه. هیچی دیگه جلوی اونم آبرومون رفت و با اون قیافه ی گریه ای.

دیروز هم با دوس جون رفتیم شام بخوریم. ترنج. دوس جون تعریف اینجا رو خیلی کرده بود. اگه از قاطی کردن دوس جون که کلا 5 دقیقه طول کشید فاکتور بگیریم، شام خیلی عالی رو در کنار دوس جون خوردیم.که البته خیلی هم چرب و چیلی بود. دوس جون هم قول گرفت به جاش امروز کلی پیاده روی کنم :)) تا ساعت ده هم در کنار هم بودیم که اونم خیلی خوب بود. خب این هم روزهای عیدمون که به چشم بهم زدنی داره می گذره ...

راستی فیلم the lucky one  رو هم دیدم که خوب بود مرسی از پیشنهاداتتون :*