وایییییی باز من تنبلی م گل کرد دیر آپ کردم الان مجبورم کللللی بنویسم. پس منو به خاطر پست طولانی ببخشید. امروز رو خیلی دوس دارم و روز خوبی به نظر میرسه:) چون هم یه مشکلی تو ثبت نام کلاس زبان پیش اومده بود که امروز حل  شد و هم اینکه تااااازه بعد از 12 روز سیستم دفتر داره رو روال می افته و من موفق شدم کوه کاری که رو میزم جمع شده بود رو تا حدودی انجام بدم. حس خیلی خوبی دارم به خاطرش یعنی انگار یه بار صد کیلویی رو از دوشم برداشتن البته 20 کیلوش مونده هنوز :))

از 5 شنبه هفته ی پیش شروع می کنم. 6 تا از دوستام می خواستن فال بگیرن . من با خانم فالگیر هماهنگ کردم و ایشون اومدن خونه ی ما :دی البته من خودم رو کنترل کردم و فال نگرفتم ولی حسابی در مورد آموزش ازش کسب اطلاعات کردم و به احتمال خیلی زیاد از آبان میرم برای یادگیری فال . اینم بگم که جناب دوس جون کلا با این قضیه مشکل داره و مخالفه. و اول باید از ایشون کسب اجازه کنیم. سر همین هم بهش نگفته بودم که خانومه اومده خونه مون.

عصرش با هم رفتیم بیرون. ایشون نهار نخورده بودن و یک عدد ساندویچ ویژه ی گنده گرفتن که منم یه کوچولو باهاش شریک شدم. یه کمی از این ور اون ور حرف زدیم که یهو گفتم ببین دوس جون من نمی تونم بهت دروغ بگم امروز خانومه اومده بود خونه مون . ایشون هم خیلی خوب رفتار کردن تازه حتی ناراحت هم نشد بچه م :) بعد هم دوس جون بودجه مشخص کردن برای کادوی سالگردمون:)) امیر آباد و گیشا رو چرخیدیم که ببینیم میشه یه تیکه طلای کوچولو بگیریم. انگشتر ظریف یا آویز میشد گیر آورد، ولی چیز قشنگی پیدا نکردیم. دوس جون هم نظرش اینه که ربع سکه به صرفه تره. تصمیم گرفتیم یه کمی صبر کنیم شاید یه کمی ارزون تر شه. بعد هم رفتیم دنبال یلدا که شب بمونه پیش من. دوس جون رو هم سر راه گذاشتیم خونه شون . جاتون خالی تا 4 صبح با یلدا جان نشستیم و 5 قسمت آخر سیزن 4 ومپایر دایریز رو با عشق و علاقه دیدیم کلی هم لذت بردیم. از هفته ی آینده هم گویا فصل 5 شروع میشه. من که طاقت ندارم هفته ای یه قسمت ببینم. صبر میکنم تا عید که همه ی قسمت ها کامل بیاد. وای که چقدر این سریال رو و اون مثلث عشقی خاصش رو دوس دارم .

جمعه هم یلدا از صبح یه کمی دل درد داشت. با همکاری هم ماکارونی درست کردیم . نیت مون برای نهار و شام 2 نفر بود ولی به اندازه ی یه هیئت ماکارونی شد :) یلدا طفلی تا عصر هی حالش بدتر شد. دیگه نهار رو هول هولی خوردیم که بره با مامانش دکتر. منم شنبه فاینال داشتم و مثلا میخواستم درس بخونم. که خب اصلا هم نخوندم . به دلایلی کاملا مشابه پست خصوصی پیش :دی

شنبه ی پیش امتحانم رو نسبتا خوب دادم. عصری هم مامان اینا با کلی سوغاتی و خوراکی خوشمزه رسیدن. یعنی اون شنبه من کاری با خودم کردم که نگو. بی اغراق ده مدل خوارکی مختلف رو تا حد انفجار خوردم و جبران یه هفته ی نبودن مامانم اینا در اومد:))

یکشنبه صبح بالاخره موفق شدم اولین سند رو با سیستم جدید بزنم. یعنی از صبح شروع کردم و تا ظهر طول کشید!! کاری که با سیستم قدیمی مون کلا 20 دقیقه ای انجام میشد!! خبرخوش عصر هم این بود که فهمیدم تاپ شدم :) 

سه شنبه عصر با دوس جون رفتیم و فیلم پل چوبی رو دیدیم. خب اصلا اون چیز خاص و جالبی که فکر کرده بودم نبود. البته نمیشه گفت بدم بود. اونم با وجود بهرام رادان و هدیه تهرانی عززززیززززم. حالا جالب اینجاس که دوس جون خیلی از فیلم خوشش اومده بود. از بس که آخر سوتفاهم هستیم :) بعد از فیلم هم رفتیم سمت مجتمع دوس جون اینا. تو سینما یه عاااالمه خوراکی خورده بودیم. بعد دوس جون گیر داده بود که چون سرماخوردی بااااید بریم برات آب پرتغال لیمو شیرین بگیریم.  هیچی دیگه یک عدد هم آبمیوه ی پر از عشق خوردیم و من برگشتم خونه.

4شنبه من تا ساعت 6 موندم دفتر و یه سر و سامونی به کار هام دادم.

5شنبه هم رفتم پیش دوس جون. من هنوز نسبتا سرما خورده محسوب میشدم و آبمیوه هم که از اوجب واجباته از نظر دوس جون :) بعد هم رفتیم تو مجتمع یه کمی با تبلت دوس جون بازی کردیم. ایشون هم برعکس عصری که سر یه جریانی کلی اعصاب نداشتن، حسابی مهربون و دوست داشتنی بودن.

جمعه یعنی دیروز هم با دوستام رفتیم چیتگر به صرف جوجه :) بچه ها جوری وسیله آورده بودن که تو صندوق جای سوزن انداختن نبود. اون وقت دریغ از یه وسیله ی مورد نیاز و به درد بخور. هر کس یه پتو و بالش آورده بود بعد سیخ و بشقاب و الکل و ذغال نداشتیم :) از بس که سر خوشیم. بعد انقدر بچه ها رفته بودن از این و اون وسیله گرفته بودن آخر یه خانومه ازشون پرسیده بود که میشه بگین شما دقیقا چه چیزایی خودتون آوردین؟!! دی

ولی در کل خیییییییییلی خوب بود و خوش گذشت. حدود ساعت 5 هم برگشتیم سمت خودمون. ولی من نرفتم خونه . رفتم پیش دوس جون عزیزم. مسائل شرعی هم پیش اومده بود و من کاملا مثل یه بچه گربه لوس و ننر بودم که دلم می خواست دوس جون فقط نوازشم کنه :) با هم بستنی خوردیم و حرف زدیم. یه جریان عجیب و غریب واسه دوس جون پیش اومده که بیشتر اون، موضوع صحبت مون بود کلی همفکری کردیم که ببینیم چطوری برخورد کنیم با داستان. خدا کنه فقط خیر باشه و به خیر ختم بشه.

این هم از پست طولانی من :)