دفتر باز هم حالت دیوونه خونه داره چون این دفعه در حال عوض کردن کابینت هستیم و کل لوازم آشپزخونه رو ریختن بیرون:)
5شنبه بالاخره رفتیم بیرون. دوس جون صبح رفت سر کار و برای ساعت 9 به بعد هم برنامه داشت. ظهر که برای نهار اومد خونه دیگه عصر رو کلا نرفت سر کار که همدیگه رو ببینیم. اول رفتیم ماشین رو یکی دو جا نشون دادیم که بهمون قیمت ندادن فقط گفتن اول باید چراغ و ابروئی و یکی دو تا چیز دیگه بگیریم. اونا رو هم از یه مغازه سر خیابون دوس جون اینا قیمت گرفتیم که حدود 40 تومن میشد.
دوس جون پیشنهاد داد بریم یه چیزی بخوریم؟ که من گفتم حالا که هر دومون نهار خوردیم دیگه پرخوری نکنیم. دوس جون هم رفت آبمیوه گرفت. بعد همین که آخرین قطره ی آبمیوه مو قورت دادم چشمم افتاد به منوی رستورانی که بغل آبمیوه فروشی بود. گفتم دوس جووووووووووون میشه ساندویچ هم بخوریم؟؟ قیافه ی دوس جون دیدنی بودها. میگه: آخه چرا الان میگی؟ نمیشد همون اول که پیشنهاد دادم قبول می کردی؟ گفتم: چیکار کنم خب؟ الان دیدم، دلم خواست :) هیچی دیگه یک عدد ساندویچ ژامبون تنوری هم زدیم بر بدن. جالبه که در اکثر مواقع غذاهای اون رستورانه تعریفی ندارن ولی اون روز ساندویچش عالی بود.
من از قبل تصمیم گرفته بودم یه کمی بدمینتون بازی کنیم. ولی خب با دیدن تیپ شدیدا مجلسی و مردونه ی دوس جون اصلا روم نشد بگم :)) یه کمی هم تو ماشین نشستیم به حرف زدن تا ساعت 8 که دوستای دوس جون اومدن دنبالش. منم قرار بود یه سر برم پیش یلدا که براشون مهمون اومد و کنسل شد. اینگونه بود که روز 5شنبه عین یه دختر خااااانوم ساعت 8.30 برگشتم خونه.
پیرمرده که باهاش تصادف کردیم هم بعد از 10 روز به دوس جون زنگ زده که من شاسی م جا خورده ! (که من دقیقا نمی دونم یعنی چی؟) چراغ و طلقم هم شکسته. حالا شاسی فدای سرتون ولی 25 تومن پول چراغ و طلق میشه. دوس جون هم بهش گفته باشه شماره حساب بده می ریزم برات.
ولی من فکر میکنم دروغ میگه چون یه آمار گرفتم دیدم چرغ پیکان حدود 11 تومنه طلق رو هم کسی قیمت نداشت. دوس جون دوباره بهش زنگ زده بود که یه کمی داری زیاد می گی. اونم قاطی کرده بود که نهههه من قیمت گرفتم و باید 25 تومن بدی!! 25 تومن واقعا الان پولی نیست که ارزش بحث کردن داشته باشه. ولی این که فکر کنم داره زیادی ازمون میگیره لجمو درمیاره. اونم در حالی که خود بیشعورش مقصر بود که وسط اتوبان کامل ترمز کرده بود. با این حال به دوس جون گفتم: شماره حساب داد، پول رو بریز براش. اگه حقش باشه که هیچی اگر هم داره زیاد میگیره فدای سرمون. که فعلا شماره حساب نداده هنوز.
جمعه هم تصمیم داشتیم بریم بیرون. دقیقا حالا که دوس جون یه کمی سرش شلوغ شده کلی فیلمای خوب هست که دوس دارم حتما بریم سینما. خیلی یهویی تصمیم گرفتیم بریم دهلیز رو ببینیم. کلی چیتان فیتان کردم و رفتم دنبال دوس جون. با اعتماد به نفس کامل هم  صندل لژدار پوشیده بودم. اون روز اصلا از دوس جون آدرس نپرسیدم و با ابتکار خودم رفتم بعد یه جایی نزدیکای سینما اومدم مثلا از میان بر برم که زودتر برسیم تو کوچه های فرعی گم شدم. دوس جون هم هی تاکید میکرد که ببین از آدم نمی پرسی اینطوری میشه. دیگه یه نفر رو گیر آوردیم ازش پرسیدیم که گفت بابا همین جا پارک کنید، تهِ همین کوچه خیابون اصلیه که جاپارک نداره. سینما هم که تو همون خیابون اصلیه س. هیچی آقا ماهم ذوق زده، سریع پارک کردیم و رفتیم سمت خیابون اصلی . بعد نمی دونم واقعا رو چه حسابی به خیابون اصلی که رسیدیم پیچیدم سمت چپ. حالا هی برو ، برو، برو. مگه به سینما می رسیدیم؟ دوس جون هم غرغر، که آهان چون از من آدرس نپرسیدی اینجوری شد. حالا باید کلی پیاده بریم. کفش ِ نامرد ِ من هم داشت پام رو میزد ولی جرئت نداشتم به دوس جون بگم. هیچی دیگه خیلی شیک و مجلسی بعد از ده دقیقه پیاده رفتن، رسیدیم به چهارراه و فهمیدیم که جهت رو اشتباه کردیم و از اون خیابون اصلی باید می رفتیم سمت راست.
به پیشنهاد دوس جون با تاکسی برگشتیم. نکته ی جالبش چی بود؟ اینکه اگه اشتباهی نیومده بودیم از خیابون اصلی تا سینما 20 قدم راه بود!!! به دوس جون گفتم ببین تا آخر امروز هرررر کاری بکنم حق نداری صدات در بیاد چون کللللی غر ِ الکی به سرم زدی. اونم خنده های شیطانی میکرد.
فیلم هم عالی بود حتی از دخترها فریاد نمیزنند هم بهتر بود به نظر من. دلستر گرفته بودیم. بعد هر یه بار که من میخواستم بذارمش تو جا لیوانی بغل صندلی دوس جون با ترس میگفت بده من بذارم. یهو حواست پرت میشه میریزی رومون. (آخه من سابقه م تو این جور مسائل خرابه:) ) می گفتم : آهان فکر کردی. با اون همه غرغری که کردی اگه کلش رو هم بریزم رو شلوارت نباید ناراحت شی :))

بعد از سینما هم یک عدد آلوچه ی خانواده (از نظر سایز) خریدیم و رفتیم سمت مجتمع دوس جون اینا . آلوچه خوردیم و سیگار کشیدیم.

دیروز هم دوباره خانم فالگیر قرار بود بیاد خونه ی یلدا اینا . دو تا از دوستای من و دو تا از دوستای یلدا می خواستن فال بگیرن.ایشون یه ساعت دیر اومدن و به ما کلی خوش گذشت. کلی خوراکی خوشمزه خوردیم و خندیدیم و در مورد دوس جونامون صحبت کردیم. منم قصد نداشتم فال بگیرم بیشتر دوس داشتم ببینم کارت ها رو چطوری معنی می کنه. ولی با فال گرفتن بچه ها و تعریف هاشون، بله، منم وسوسه شدم و دوباره فال گرفتم:) هر چی می گذره بیشتر از تا*روت خوشم میاد، چون با اینکه من بلد نیستم درست معنی شون کنم ولی کارت ها با ربط به نیت میان. جالب بود که دو سه تا مسئله در مورد دوس جون و کارش هر دو باری که فال گرفتم مشابه بود. یعنی همون کارت های دفعه ی قبل میومدن. هر دو سری گفت که دوس جون از کارش میاد بیرون و وارد کار ساخت و ساز میشه که خیلی دور از ذهن بود ولی کاری که دوس جون فعلا داره میره تقریبا ربط داره به ساخت و ساز !!  این دفعه هم مفصل تر و جالب تر بهم گفت. براش تعریف کردم که رفتم کارت خریدم ولی معنی کردن کارت ها خیلی سخته. گفت آره همین طوره باید یاد بگیری که کارتها رو با هم معنی کنی. خودش هم گویا از یه خانوم ارمنی یاد گرفته. من روم نشد ازش قیمت بگیرم. ولی یکی از بچه ها ازش پرسید که گفت 500 تومن برای آموزش می گیرم. از اون طرف هم به یلدا گفته بود اگه طرف آشنا باشه کمتر می گیرم.

عصر دیروز دوس جون سمت پونک تمرین داشت. قرار بود دکی دوستش، تا 6.30 بره دنبالش بعد هم بیان دنبال من. 6.30 زنگ زدم ببینم راه افتاده که دیدم نخیر از دکی خبری نیست. گفتم آدرس رو برام اسمس کن خودم میام دنبالت. اول که کلی خودش رو لوس کرد که نمی خواد خودم آژانس می گیرم . بلد نیستی گم میشی. ولی بعد آدرس رو فرستاد. زنگ زدم از یلدا پرسیدم بهم آدرس داد که چطوری برم . یه آدرس هم از نقشه ی گوشیم پیدا کردم. بعد خیلییییی شیک از یه راه دیگه رفتم :))) خیلی هم راحت پیدا کردم. یعنی دوس جون یه ذوقی کرده بود که انقدر زود رسیدم. برگشتیم سمت دوس جون اینا. آبمیوه خوردیم . بعد کللی تو ماشین تو سر و کله ی هم زدیم. یعنی یه عااالمه همدیگه رو قلقلک دادیم و ریسه رفتیم. دوس جون که کلا قلقلکیه ولی من نیستم. حالا دیشب تو مود خنده بودم ، دست دوس جون میومد سمتم غش می کردم. کلا خوب بود و خوش گذشت.

فردا هم باید تشریف ببرم سونوگرافی و بعد هم دکتر. باشد که خدا بخیر بگذراند :)