بازم پست اداره ای
الان یعنی ۱۲:۳۱
خلوتیم ها. یعنی نه اینکه بیکار باشم ولی کار فوری هم ندارم. ولی این خط /
این نشون * که تا صفحه ی پست جدید باز شد مشتری از در و دیوار خواهد ریخت جمعه بعد از مدت هااااا رفتیم گیشا. چند
روزیه که دوباره کرم خرید افتاده به جونم و همه چی دلم می خواد بخرم. این
همه چی که میگم واقعا شامل همه چی میشه یعنی هر چی ببینم دلم می خواد. دیگه
اون روز با دوس جون رفتیم پاساژ و به راحتی یک عدد مانتو بافتنی از این
مدل های تقریبا بلند خریدم. آهان راستی یادم رفتم تعریف کنم که دو
سه هفته پیش که می خواستیم بریم فیلم شیش وبش مورد عنایت این خواهرهای گش
تی قرار گرفتم. خوبه این دوس جون قشنگ خیلی زودتر از من رسیده بود و دیده
بود که جلوی سینما هستن. بعد به من نگفته بود که حواسم باشه منم اون روز از خوش شانسی بیخیال همه ی
مانتوهای مورد دارم شده بودم و پانچو پوشیده بودم. هیچی دیگه تا رسیدم جلوی
سینما خانومه اومد که خانومم شالت رو درست کن و موهاتو بذار تو. دوس جون
هم دقیقا پشت زنه وایساده بود و با حیرت نگاه می کرد تصمیم گرفتم دختر خوبی باشم و دیگه سوژه دستشون ندم اصلا یادم رفت در مورد چی داشتم می
نوشتم. آهان جمعه رو می گفتم. از صبحش مهرنوش اینا گیر داده بودن عصر بیا
بریم سفره خونه ی گیشا که من گفته بودم حوصله ندارم و می خوام با دوس جون
برم پاساژ. دیگه اینا ۱۰ بار زنگ زدن تا آخر اومدن پیش مون. یه جا بلوزهای
بافتنی خوشگل گذاشته بود. منم کلی خوشم اومد. بعد مرنوش و مریم خریدن٬ خودم
نخریدم دیروز دوس جون خان تا ساعت ۵:۱۵ خوابید. ۵:۱۵ عصرها!!! یعنی انقدر من حرصم میگیره و بدم میاد که تا عصر بخوابه که خدا می دونه در تمام طول مدتی که با هم بودیم بهش
یادآوری کردم که مثل جغد می مونه. فکر کنین صبحا حدود ساعت ۸ که من دارم
میام سرکار زنگ میزنه که خب دیگه من الان تازه می خوام بخوام!!!! و اون
ساعت هم دقیقا ساعتی که باباش اینا می خوان برن سرکار و خونه شون شلوغ
پلوغه. بعد این غر میزنه که همه سر و صدا میکنن و نمی ذارن من بخوابم راستی ما ۵شنبه داریم می ریم شمال با
اهالی خونه. بعد دقت دارید٬ هوا خوب بودها٬ تا ما خواستیم برم همچین یهویی
سرد شد و شمال بارونی شد تا جایی که بشه از اینترنت بی سیم
همسایه های عزیزمون استفاده میکنم و با لپتاپ عزیزم شبا میام اینترنت. از
اونجایی که چشمام رو با چوب کبریت باز نگه میدارم تنبلی م میاد نظر بذارم ![]()
.
.
یه کم شالم رو مرتب کردم. یه تک گوشواره دارم که از این بافتنی هاس و خیلی
هم بلنده. بعد خانومه میگه خب الان این چیه؟؟ میگم گوشواره س دیگه!! میگه:
آهااااان (یعنی خودم می دونستم٬ خواستم امتحانت کنم!) پس بذارش تو. گفتم
چشم حالا برم؟ میگه نه آخه گردنت هنوز معلومه خوب بپوشونش. دیگه وقتی شالم
رو سه دور پیچیدم دور گردنم رضایت داد که بیام. ولی اونایی که مانتوشون
کوتاه بود رو سوار میکرد![]()
.
حدود
۸ بود که دیگه برگشتیم چون قرار بود شام با مامان اینا برم بیرون. به دوس
جون گفتم میشه نرسونمت که اونم مظلوم قبول کرد. اون جایی که می خواستیم
بریم تا ۹.۳۰ بیشتر باز نبود و بابای عزیزم ما رو تو اتوبان ها گم کرد و
کلی هم خوردیم به ترافیک٬ بله دیگه آخر هم دیر رسیدیم و شام نخورده برگشتیم
بعد برای اینکه من صدام در نیاد٬ خب مامان بابامن٬ می شناسن بچه ی شیکموشون رو٬ واسه من از بیرون مرغ سوخاری گرفتن![]()
یه کمی هم سر این بحث مون شد
.
با دوستم می خواستیم بریم دنبال بلیط کنسرت مح*سن یگ*انه. بدون این که به
دوس جون بگم رفتم پیش دوستم. دیگه جاتون خالی ۶۰ تومن پیاده شدیم و بلیط
گرفتیم. دوس جون هم هی زنگ میزد. خیلی از دستش ناراحت بودم و جواب نمیدادم.
از اونجا هم نیم ساعتی رفتم خونه ی دوستم. همون حدودای ۸ با دوس جون حرف
زدم که گفت سمت گیشاس. تو راه برگشت رو پل نزدیک خونه شون بودم ٬ بهش زنگ
زدم ببینم کجاس. دیدم بله دقیقا همون حوالیه. گفت بیا یه سر ببینمت اونم که
کلا ناراحتی و دلخوری ش دقیقه ایه. هر چند که من شاکی بودم نه اون.
.
کلی هم با بلیط هامون بهش پز دادم. هر چند دوس چون اصلا علاقه ای به این
کنسرت ها نداره. یعنی میگه وقتی ما خودمون موزیک زنده ایم چه کاریه پا شم
برم کنسرت؟ این هم از دیروز ما.
. احتمالا کلی هم از ایران کتان و اون دو سه تا فروشگاه شمال خرید کنم
یکشنبه هم برمیگردیم. ۴شنبه ی دیگه هم عروسی پسر دوست مامانم دعوتیم و من با اینکه لباس دارم ولی بازم دلم لباس می خواد
کلا آبان ماهم پر برنامه به نظر میاد.
نتیجه ش هم میشه این که صبحا با عذاب بیدار میشم. کلی مشتری اومد و رفت و من بالاخره تونستم آپم رو کامل کنم
.
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا