سلام خوبین؟

امروز بازم دوست جونو دیدمصبح (ظهر) که تا از خواب پا شد بهم سمس زد.زنگ زدم یه کم حرف زدیم.قرار بود بعد از ظهر مامان و داداشم برن بهشت زهرا .بابا هم که نبود می خواستم بگم دوست جون بیاد پیشم.که از شانسه ما مامان اینا نرفتن. من هم به دوست جون یه سمس دادم که جور نشده بعدا میبینمت.اون هم گفت باشه.

عصر شیوا می خواست لباس بگیره با هم رفتیم ولی عصر.اون مغازه بسته بود.رفتیم یه کم دور زدیم گفتم بذار ببینم می تونم یه فندک واسه دوست جون بگیرم. آخه هر وقت فندک می گیره یا جا می ذاره یا گم می کنه. شیوا هم یه فندک داشت که من شکوندمش دوست جون یه دونه مثل اون گرفته بود گفت به شیوا بگو اگه می خواد بگیرم واسش که شیوا هم گفت آره بگیر.بعد دیروز که به دوست جون گفتم همونو داد که بدم شیوا (از بس مهربونه)

خلاصه یه کم گشتیم تا یه چیز که تقریبا بد نبود پیدا کردم ولی رنگش آبی بود و دوست جون سفید دوست داره .اما بهتر از بقیه فندک ها بود.یه دونه ش بود که فندکه تویه یه زیرسیگاریه جیبی و تا شو بود ولی چون آیینه داشت نگرفتمش (دوست جون خان کم اون کاری که من خوشم نمیاد رو انجام میدی آینه هم پیشت باشه دیگه هیچی.گرفتی چی رو می گم؟)شیوا هم گیر داده بود که فندک جدایی میاره.(دوست جون حواستو جمع کن)

وقتی گرفتم گفتم بذار زنگ بزنم ببینم میاد بریم یه دور بزنیم یا نه .از اونجایی که دوست جون همیشه پایه س گفت تا یه ربع دیگه می رسم.

رفتیم پیشش یه کم راه رفتیم .دادم بهش کلی ذوق کرد .می گفت به چه مناسبتی ؟ گفتم :همینجوری.بوسم کرد.بازش کرد فکر کنم خوشش اومد.فوری رفت سیگار گرفت(دوست جون نکنه سر این فندکه بیشتر سیگار بکشی هاااا.کم کن سیگارتو خب؟)

یه کم دور زدیم .داشتم شیوا رو اذیت می کردم گفت بیا بوست کنم. بوسم کرد.به دوست جون گفتم دلت بسوزه ببین بوسم کرد .اون هم گرفت اونطرف صورتمو بوس کرد.یه کم دیگه دور زدیم اومدیم طرف خونه با دوست جون خداحافظی کردیم .روزه خوبی بود ولی اگه من هم دوست جونمو بوسیده بودم بهتر هم می شد.واسه دوست جونم که امروز بوسش نکردم