اینجا پر از بوی دوس جونه!
نمی دونم چرا امروز یه جوری بود.دوس جونو دیدم ولی اعصاب جفتمون خورد شد.سمیه گفت بیا خونمون شیوا هم دیشب اونجا بود.زنگ زدم دوست جون سر تمرین بود من هم اصلا درمورد بیرون رفتن چیزی نگفتم.زنگ زدم به سمیه که میام اونجا.
رفتم اونجا دیدم علی دوست پسرش هم اونجاس.یه کم نشستیم.زنگ زدم دوس جون با علی اینا بیرون بود. گفت بهت خبر میدم.زنگ زد گفت ببین یلدا هم میاد همه با هم بریم یا نه.که یلدا نتونست بیاد.بهش خبر دادم گفتم خودمون بریم با علی اینا نیا.گفت باشه.اومد خیلی هوا سرد بود.ما هم لباسمون کم بود.یه کافی شاپ هم بلد بودیم که بسته بود.زنگ زدم سمیه گفت برید طوبا که خدا رو شکر تاکسی هم نبود.دوست جون هم برگشت گفت:هوا سرده بریم خونه.من هم گفتم باشه.زنگ زدم سمیه گفت نرید خونه. ما هم می خوایم بریم بیرون وایسید با هم بریم یه دور بزنیم.من گفتم نه.گفت چرا. نمی خوای علی و شاهین همو ببینن؟گفتم نه آخه این سردشه.
که دوست جون گفت نه منتظر می مونم.دیگه اونا اومدن .کوروش هم زنگ زد .دوس جون هم چه سوتی داد.بهش گفت با شیده و اون یکی خانومت بیرونیم.شیوا چنان پاچه دوس جونو کوروشو گرفت که علی مرده بود از خنده.یه کم راه رفتیم دوست جون گیر داده بود که زنگ بزنیم علی(دوسه خودش) بیاد منو برسونه خونه.من هم گفتم نه.که یه عالمه سر این بحث کردیم.برگشتیم نزدیکه خونه سمیه اینا که هر چی به دوست جون اصرار کردن که بیاد خونشون قبول نکرد.هرچی هم من بهش می گفتم راهتو دور نکن تو که نمی خوای بیای بالا ازاینجا برو خونه من هم با بچه ها میرم.از اونجا هم میرم خونه.گوش نمی داد.
تا خونه اونا منو رسوند بعد رفت.من هم از اونجا زنگ زدم خونه مامان اینا هنوز نیومده بودن.مادربزرگم گفت بیا خونه دیر می شه من هم اومدم. خونه.الان هم که دارم اینا رو تایپ میکنم با اون دستم هم تلفنو گرفتم دارم با خود عزیزش صحبت میکنم.هر چی هم می پرسه صدای چی میاد(صدای تایپ کردنو میگه)می گم هیچی.بهش هم نمی گم تا خودش بیاد بخونه .هی هم میگه چرا حواست پیشه من نیست.چرا عزیزم حواسم کاملا پیشه توس.اینجا هم پر از حال و هوای توا
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا