وقتی می شینم فکر می کنم خیلی دلم برای خودمون می سوزه من و دوس جون هر دو تو خونواده های متوسط بزرگ شدیم. این دوس جونِ بیچاره ی من با ۲۴ سال سن دلش به چی خوش باشه؟ برای به دست آوردن کسی که دوسش داره
چقدر باید تلاش کنه؟ با چه کاری میشه یکی دو ساله ۲۰/۳۰ میلیون پول در آورد
برای شروع یه زندگی فوق ِ معمولی؟ یا خودِ من٬ چقدر باید به این در و اون
در بزنم تا یه کار ِ معمولی پیدا کنم که توش حقم رو بهم بدن؟ تا کی باید
این شغل های با حقوق ِ پایین رو تحمل کنم؟ یعنی یا باید یه بابای مولتی
میلیاردر داشته باشی یا یه شغل خلاف تا بتونی تو جوونی به خیلی چیزهایی که
حق ِ مسلمته برسی...تو اینجا از صفر شروع کردن بی
معنیه.... نه اینکه نشه ها٬ مثلا می بینی ۱۰ سال طول میکشه تا به چیزایی که
می خوای برسی بعد دقیقا دیگه موقعیه که حتی لذت بردن از داشته هات برات بی
معنی شده انقدر به خاطرش زجر کشیدی... اعصابم از این فکرا خیلی خُرده٬ اصلا
هیچ راهی برای پیشرفت نمی بینم... آخه مگه ما چند سالمونه که از الان باید
انقدر دلمشغولی های مالی و غیر مالی داشته باشیم. خیلی ها تو این شرایط به
رفتن فکر می کنن. اما متاسفانه من آدم ِ وابسته ای هستم. و هر چی هم که
اینجا رو دوس ندارم نمی تونم به یه همچین تغییر بزرگی فکر کنم. مطمئنم اگه
همچین شرایطی برامون پیش بیاد و بریم٬ سال ها طول می کشه تا بتونم خودمو
وفق بدم و عادت کنم. یعنی با این شرایط دلم به چی خوش باشه؟
یه روزی نرسه که وقتی به عقب برگردم ببینم همه ی رویاها و آرزوهامو از دست
دادم و دیگه دلخوشی ندارم... بعدِ این فکراس که ناامیدی مثل خوره می افته به جونم و دیگه حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم... بگذریم... این حرفا خیلی وقت بود رو دلم
سنگینی می کرد. به دوس جون هم ربطی نداره چون خدا رو شکر روابطمون خوبه.
دلم نمیاد با زدن این حرفا همون یه ذره امیدی رو که داره دچار ِ تزلزل کنم. سه شنبه با دوس جون رفتیم سینما٬ فیلمِ
"هفت دقیقه..." میشه گفت قشنگ بود ولی خب تا حدودی هم با اعصابِ آدم بازی
می کرد. تقریبا مثل ِ نیمه ی دوم فیلم درباره الی که کلا پر از استرس بود.
یه کم هم دوس جون حساس شده به خاطر دیدن فیلمش... چون سینمایی که رفتیم به خونه ما نزدیک
بود سانس ۷.۱۵ رفتیم. فیلم که تموم شد ساعت ۹ بود و دیگه وقت نبود که با هم
باشیم. کلا عاشق سینما رفتن با دوس جونم. هر چند فیلم ها مون
خیلی به درد بخور نیستن ولی من فیلم دیدن تو سینما رو همیشه خیلی دوس
داشتم. از وقتی هم با دوس جون هستم دیگه طوری شدم که اصلا بهم مزه نمیده با
هیچکس ِ دیگه برم سینما. بیچاره دوس جون هم که سینما رو دوس نداره به خاطر
ِ دلِ من چیزی نمی گه. راستی دوس جونم٬ امیدوارم سفر ِ کاریِ هفته ی آینده ت برات پر از موفقیت باشه پ.ن: خانوم ِ داداشم برام یه کار پیدا
کرده که امروز بعد از اینجا باید برای مصاحبه برم٬ دعا کنید اگه کارِ
مناسبی هست برام ردیف بشه... پ.ن۲: بی نهایت ممنونم از دوستای گلم که
حالِ دندونم رو پرسیدن. خدا رو شکر خیلی خیلی بهتره یعنی می تونم بگم الان
شاید ۲/۳ درصد بیحسی داره که مطمئنم اونم خوب میشه. شنبه هم باید برم و
اون یکی رو جراحی کنم پ.ن۳: ببخشید اگه این پستم طولانی شد و چشمای خوشگلتون رو اذیت کردم
.
منظورم جووناس مخصوصا خودمو دوس جون... از طرفی داریم مثلا بهترین سال های
عمرمون رو می گذرونیم از طرفی همه ش باید حرص بخوریم... آخه اینجا کجاس که
ما داریم؟؟ چرا هیچ امکاناتی برامون نیست؟ نه از نظر تفریحی و نه از نظر
رفاهی
.
به موقعیت های شغلی که براش هست؟ یا به اینکه بدون سرمایه هیچ کاری نمی
تونه بکنه؟ اونم کسی که از ۱۸ /۱۹ سالگی ش سر کار رفته و برای آینده ش تلاش
کرده...
خدایا خودت کمک مون کن که راهِ خوب و مناسبی برای پیشرفت پیدا کنیم. آخه
انصافا توقع ِ ما از زندگی زیاد نیست. ما همه چی رو در حدِ معمولی می خوایم
اونم به این خاطر که با این داشته های کوچیک بتونیم یه زندگی نرمالِ آروم
داشته باشیم....
دلم برای تو آغوشت بودت تنگ شده...
بعد هم پیش بسوی ارتودنسی 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 14:58 توسط
|
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا