پرحرفی
وای یعنی باورتون میشه که از شنبه پیش
تا امروز من نتونستم دوس جون رو ببینم و البته احتمال اینکه امروز هم
ببینمش خیلی کمه. اومدم یه کم پر حرفی ِ الکی کنم. روز سه شنبه که برنامه
مون به خاطر مصاحبه ی کاری من بهم خورد. تو این کاری که برام پیدا شده٬ اول از
همه مشکل راهش هست که حداقل روزی ۱۰۰۰ تومن باید کرایه راه بدم. بعد هم
کارش طوریه که شاید مجبور شم در هفته یکی دوبار برم و کارهای بیرون از شرکت
رو انجام بدم و من اصلا فکر نمی کنم از پسش بربیام. به جز این دو تا قضیه
بقیه شرایطش عالی بود. دو ماه اول حقوق قانون کار٬ از روز اول هم بیمه٬ بعد
از دو ماه کلی مزایا به حقوقم اضافه میشه به اضافه بیمه تکمیلی. وای رئیسش
که خیلی باحال بود٬ یه چند نمونه از سوال هاش: ۱-الان دلار چنده؟ ۲-از تو حیاط تا
اینجا چند تا پله اومدین بالا؟ ۳-سود بانکی الان چند درصده؟ ۴-آخرین کتابی
که خوندین چی بود؟ منم آبرومندانه ترین رمانی که یادم اومد "خانم" مسع*ود
به*نود بود. بعد فکر کرد دروغ می گم. گفت: یادتونه چند صفحه بود؟!! حالا قراره بهم خبر بدن ولی امیدوارم
منو نخوان٬ چون بدجوری سر دوراهی قرار می گیرم. می دونم که اگه بخوام برم
به خاطر مسیر و کار بیرونش اذیت می شم. ولی از بقیه چیزاش هم نمی تونم
بگذرم.... ایشالا خدا هر چی صلاحمه برام درست کنه. دیشب داشتم با دوس جون تلفنی صحبت می
کردم٬ اونم در مورد رابطه مون و آینده. برای من پشت خطی اومد مجبور شدم از
دوس جون خداحافظی کنم. یکی از دوستای قدیمی م بود. همونی که
دوس جون تو خیابون به خاطرش دعوا کرد. این دوستم خیلی دختر خوبیه ولی من
نمی دونم چرا تو تمام قسمت های زندگی ش بد شانسی میاره. همیشه هم از پسر ها
شکست عشقی می خوره. دیشب به من زنگ زده بود که ازم بپرسه تو چیکار کردی که
این همه مدت دوس جون باهات مونده؟!! من چیکار کنم که این شخص جدیدی
که باهاش آشنا شدم باهام بمونه؟ واقعا هیچ جوابی برای سوالش نداشتم. من
هیچ کار خاصی انجام ندادم برای نگه داشتن رابطه م. فقط بهش گفتم: خودت باش٬
سعی کن به هیچ عنوان چیزی نشون ندی که واقعا نیستی. چون منم تو رابطه م با
دوس جون همینم. خودِ واقعی م. دقیقا همونی که توخونه مون هستم. حالا جالبه
که بگم من رفتارم با دوستام فرق می کنه (نسبت به خانواده م و دوس جون)
یعنی با اونا تعارف دارم و اونا تقریبا ۷۰ درصد منو می شناسن. "من ِ واقعی
م" رو می گم ها. در حالی که می تونم بگم دوس جون ۹۵ درصد٬ من ِ واقعی رو
دیده و می شناسه. اون ۵ درصد هم واقعا قابل بیان و نشون دادن نیست. تازه بعضی وقتا حسابی دلم واسه دوس جون
می سوزه چون شاید تنها کسی باشه که می دونه من بداخلاق و بدعنق هستم. یعنی
با هر کی هم تو این چیزا تعارف دارم با دوس جون ِ بیچاره ندارم. بهش حق می
دم اگه یه روز بگه اخلاقت خوب نیست. باید خیلی رو خودم کار کنم چون تنها کسی
که باید منو یه عمر تو هر ثانیه و هر ساعتش تحمل کنه دوس جونه. خیلی بده
که من فقط با اون می تونم بداخلاقی کنم و بی حوصلگی هامو برای اون بذارم
کنار. حالا که دارم اعتراف می کنم بذار اینو
هم بگم که متاسفانه ابراز علاقه برای من خیلی خیلی سخته. چون تو خونه مون
هم همین طوره. یعنی من٬ مامان و بابام رو فقط عید و تولدها می بوسم. تا
حالا هم یادم نمیاد بهم گفته باشیم دوستت دارم. یا همدیگه رو بغل کرده
باشیم. حالا این باعث شده که من آدم سردی به
نظر بیام. بیشترین ابراز احساسات من یه دوس جون از طریق همین وبلاگه. چقدر
شده موقع هایی که دوس جون بهم گفته چرا به من ابراز محبت نمی کنی؟ دلم می
خواد ازت حرفای عاشقانه بشنوم و من نتونستم. در حالی که دوس جون ۱۸۰ درجه
برعکس ِ منه. با اینکه خانواده ی اون هم تقریبا مشابه خانواده ی منه. ولی اون به هر بهانه ای ابراز احساسات
می کنه و من حسابی شرمنده میشم که نمی تونم اونطوری که لیاقتش رو داره
باهاش گرم رفتار کنم:( حتی بوسیدنش هم بعضی وقتا برام سخته. مثلا یه موقع
یه کاری می کنه یا حرفی می زنه که واقعا دلم می خواد صورتش رو ببوسم اما
دستِ خودم نیست و برام خیلی سخته:( این هم از این... خدایا شکرت که من دوس
جون رو دارم و دوستم داره. انقدری که حاضره هر کاری برام بکنه... خودت کاری
کن که منم تو رابطه مون براش کم نذارم.
گیتی جونم همه ی دوستاش رو به یه بازی
جالب دعوت کرده. بازی هم اینطوریه که همه ی دوستای روشن و خاموش من می تونن
هر سوالی خصوصی و عمومی که دارین و دوس دارین در مورد من بدونین رو ازم
بپرسین منم خصوصی یا عمومی جواب می دم. خیلی برام جالبه که بدونم چه سوال
هایی از من تو ذهنتونه
از طرف من هم هر کسی دوس داره بازی کنه.
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا