من الان یک عدد خانومه هستم که کفش های تق تقی م پوشیدم و نشستم تایپ می کنم خب چیکار کنم آخه؟ این کفش ها رو دوس جون ولنتاین برام خرید ولی من فقط دوبار پوشیدم شون٬ یه عیددیدنی و یه بار که با هم رفتیم بیرون و من کلا ۲۰ دقیقا طاقت اوردم و مجبور شدم کفشمو با کفش های پاشنه تختی که به توصیه ی مامانم با خودم آورده بودم عوض کنم ولی الان عزمم رو جزم کردم که انقدر تو خونه بپوشم تا عادت کنم. تازه شم از اینترنت سی دی آموزرش رقص سفارش دادم. من بالاخره باید خوب رقصیدن رو یاد بگیرم. این بود اهداف من در این روزها. خیلی سطحی شدم نه؟

جمعه بالاخره تونستم دوس جونمو ببینم. با اینکه برنامه داشت و باید زود می رفت. ماشین گرفتم و رفتم دنبالش. کلا یه ساعت باهم بودیم که به گشت زدن توی پاساژ و نشستن تو ماشین و حرف زدن گذشت. دوس جون موهاش رو کوتاهِ کوتاه کرده که به نظر ِ من بانمک شده بود و بهش میومد 

دیروز هم باهم رفتیم سینما. هر چند اصلا دلم نمی خواست این فیلم رو بببینم. لج*لج*بازی. اما خب سانسش برامون خوب بود چون ۷ شروع میشد و من حساب کردم نهایتا تا ۹.۳۰ می رسم خونه. فیلمش مزخرف بود ولی نه در اون حدِ فجیعی که من فکر می کردم.

با ما٬ کلا شاید ۱۰ نفر تو سینما بودن. من و دوس جون هم از فرصت استفاده کردیم و به جای فیلم دیدن تا تونستیم حرف زدیم و خوراکی خوردیمدوس جون هم بی نهایت عشقولی شده بود و هی دستمو بوس میکرد از سینما هم تا خونه پیاده اومدیم که خیلی مزه داد. فیلم بعدی ایشالا ۴۰*سالگی رو می ریم

از اون کاره که فعلا خبری نشد ولی با زن داداشم که حرف زدم یه قضیه ای رو در مورد اون کار  برام تعریف کرد که ترجیح می دم کلا جور نشه.

از طرفی هم وقتی فکر می کنم تو این کار ِ الانم٬ به جز نوسان میزان دریافتی م و موردهای خوب هم زیاد هست. از جمله راه سه دقیقه ایش تا خونه مون و کارم تقریبا سبکه.

فعلا هم که زن داداشم حسابی برام به آشناهاش سپرده که اگه کار خوب سراغ داشتن منو معرفی کنه. پس فعلا کاری از دستم برنمیاد به جز اینکه بگم خدایا ۱۰۰هزار مرتبه شکر.

چهارشنبه هم وقت دندونپزشکی دارم. تا این لحظه که تصمیمم رو گرفتم که اون دندون خطری رو بکشم و  از شرش راحت شم. دوس جون هم قول داده که اگه بی لب شدم همچنان دوستم داشته باشه و مسئولیت بوسیدن روبه گردن بگیره

خب البته این هفته احتمالا اون تیکه از دندونی که مونده رو می کشه و باز هم اون کار سخت می افته برای چند روز بعدش.

دوس جون نوشت: دیروز و دیشب٬ روز بی نهایت عشقولانه ای برام ساختی. ممنونم که انقدر قشنگ و دوست داشتنی همه ی احساست رو نشون می دی. ممنون که قدر با هم بودن مون رو می دونی. منم دارم سعی می کنم اونطوری که لیاقتش رو داری بهت ابراز علاقه کنم. می دونم که می تونم. من می تونم به خاطر تو و احساس قشنگی که بین مون هست هر کاری بکنم. می دونم که تو هم برای با هم بودن مون هر کاری می کنی. از ته قلب از خدا می خوام خیلی زود نتیجه تلاش هاتو بهت نشون بده مردِ مهربونم. خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو می کنی زیر سقف خودمون هستیم و از تک تک لحظات با هم بودنمون لذت می بریم

پ .ن : همچنان به سوال های پست پیش جواب میدم ها.


واییییییییییی الان یه آقایی اومدم اینترنت مون رو درست کرد.