شروع جمعه های دوست داشتنی
شرمنده که منتظر موندین. آخه این داداشی
و خانومش مثل بارون بهارن. اصلا خبر نمی کنه کی میان. وقتی هم اونا هستن
من از کامپیوتر که تو اتاق اوشونه٬ محرومم خب از هر چی بگذریم سخن دوس جون خوش تر است که این چند وقت به طرز غریبی جیگر و دوست داشتنی شده. که به نظرم از مواحب (درست نوشتم؟ جمعه هم با هم بودیم. دوس جونم حالش خوب
نبود و حسابی خسته بود. چون جمعه هم تا ساعت ۲ رفت سرکار. وقتی رسید خونه٬
گرفت خوابید. حالا مگه میشد بیدارش کرد؟ منم که دیدم این طوریه٬ خودم ماشین
گرفتم. (البته بامقادیر متنابهی جنگیدن با خانواده٬ چون با اینکه همین یه
روز در هفته ماشین به من می رسه٬ بعد دقیقا برای همون یه روز هم کلی برنامه
می ذارن واسه خودشون بعد هم زنگیدم به دوس جون که بیدار شده
بود. قرار شد حاضر بشه و من برم دنبالش. عطرش رو گذاشته بودم پشت صندلی که
نبینه. سر گیشا٬دور برگردونش رو ورود ممنوع رفتم مهم تر از همه اتفاقی که فکر کنم در هر قرن یک بار رخ بده٬ دوس جون جمعه دوبار نهار خورده بود!!! تا ساعت ۸.۳۰ اونجا بودیم. بعد هم من
دوس جونو رسوندم. از اونجایی هم که کلا نخود تو دهن من خیس نمی خوره٬ عطر
رو بهش نشون دادم و گفتم: ببین چی برات خریدم٬ الان فقط نشونت دادم که دلت
آب شه٬ ولی تاروز تولدت نمی دم بهت که بازم معذرت که منتظر موندین. پ.ن: راستی هنوز نتونستم برای دندون هام وقت نگرفتم. یعنی فکر کن ۲۴۰ تومن باید برای جراحی بدم!!!![]()
)
سره کار رفتنه. که باعث شده هم کمتر تلفنی صحبت کنیم و بیرون رفتن هامون
هم دوباره موکول شه به جمعه های دوست داشتنی. این بچه هم که دلش کوچولو
موچولو. هی دلتنگ خانومش میشه و هی عشقولانه بازی در میاره.
)
و رفتم سمت پاساژ. می خواستم برای تولد دوستم کادو بخرم. هفته ی پیش با
دوس جون یه تاپ دیدیم. ولی من مردد بودم که بخرمش. که دیگه جمعه تصمیم کبری
م رو گرفتم و قورباغه رو قورت دادم و خردیمش. آخه کادو خریدن برای دخترها
به نظرم خیلی خیلی سخته
از همون جا هم یک عدد ادکلن دانهیل قهوه ای خوچبو برای دوس جونم خریدم. تا روز تولدش تقدیمش کنم.
خودم تا حالا ندیده بودم کسی دور برگردونو ورود ممنوع بره٬
نیست دست فرمونم خییییییییلی خوبه! ماشالا اعتماد به نفسم هم بالاس
. چشای دوس جون گرد شده بود. البته کلی هم دعوام کرد که دیگه نبینم از این کارا بکنی ها. منم که مظلوووووووووووم٬ گفتم: چشم
.
رفتیم کافی شاپی که سر گیشاس. (پستو نه٬ یکی دیگه تو خیابون پشتی گیشا).
دوس جون میلک شیک پرتقال سفارش داد و من سیب زمینی. فکر کنم دوس جون آخر
شبیه میلک شیک شه
یه
بار سرکارش٬ یه بار هم خونه.آیییییییییییی از این آقایی که دوس جون پیشش
کار می کنه خوشم میاد٬ هیچ روزی نمیذاره دوس جون اونجا ساندویچ بخوره٬ و هر
روز مجبورش می کنه که پلو بگیره. بعد خودش گویا ورزشکاره٬ کلی از این
پودرهای پروتئین برای دوس جون گذاشته و هر روز بهش می ده که بخوره. البته
دوس جون می گفت٬ جوش زده که احتمالا به خاطر همون پودره س. یعنی همه ش
دنبال بهوونه س که از زیر خوردنش در بره
.
تازه شم این نصف کادوته. یه کادوی دیگه هم برات می خرم تا اون روز. دوس
جون هم هی ذوق می کرد. خب لازم نیست بگید خودم می دونم که خیلی لوس تشریف
دارم. خلاصه که روز خیلی خوبی بود. ![]()
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا