از صدقه سر این تعطیلات! دو روز با دوس جونم بودم که خیلی عالی بودن خدا رو شکر. جمعه من نتونستم ماشین بگیرم. دوس جون هم شاگرد داشت. قرار شد بریم سر گیشا و همون کافی شاپی که هفته ی پیش رفتیم. راستی اسمش 5 ستاره اس. حدود ساعت 6 رسیدیم اونجا. الهی من قربون این گل پسرم برم که چقد خوش تیپ شده بود.

اول یه لیموناد و پیتزای مخصوص سفارش دادیم. به همون دلیل تکراری نهار نخوردن دوس جون:) بعد از نوش جان کردن اونا هم به اصرار من دلستر و سیب زمینی گرفتیم. حسابی هم با دوس جون عشقولی بودیم. دوس جون دلش می خواست بریم پاساژ ولی چون ماشین نداشتیم و خیابون هم حسابی خلوت بود، منم یه کمی از اون "گشته" می ترسم قبول نکردم.

همه ش دلم می خواست دوس جون رو گاز گازی کنم. روابطمون خدا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی عالی شده. تا حدود  7.30 اونجا بودیم. بعد هم هر چی دوس جون اصرار کرد که با من تا نزدیک خونه مون بیاد، قبول نکردم. بعد هم که رسیدم خونه. مامان و بابام بیرون بودن. که وقتی رسیدن تعریف کردن یه موتوری تو خیابون گردبند مامانی بیچاره م رو زده!! که حسابی حالم گرفته شد. ولی خدا رو شکر که خودش چیزی ش نشده بود فقط حسابی ترسیده بود.

دیروز هم دوس جونم تا ساعت 2 رفت سر کار. برای عصرش یه برنامه توپ داشتیم که متاسفانه بهم خورد. و حال دوس جون رو خیلی گرفت. منم مثل یه دختر خوب بدون هیچ غرغری، دوس جون رو دلداری دادم. چون از صبح هی براش اتفاقات اینطوری می افتاد، دلم نیومد که بخواد از دست منم ناراحت بشه. حدود ساعت 6 ماشین گرفتم و رفتم دنبالش. دوس جون برام دو تا سی دی سلکشن جدید آورده بود. با هم رفتیم سمت پاساژ. بماند که سر قفل فرمون بستن باز چه داستانی داشتیم:) آخه سوئیچ گیر کرده بود و از تو قفل فرمون در نمیومد! :) بعد هم که پیش بسوی مغازه ای که تاپش چشم خانومه رو گرفته بود. ولی چشمتون روز بد نبینه، تاپه رو تموم کرده بود. آییییییییی دلم سوخت. دوس جون هی غصه می خورد که حالا چیکار کنیم. از فروشنده پرسیدیم که دیگه نمیارید؟ که گفت نه! :( حالا دوس جون هی گیر داده بود که من می رم بهش می گم دو برابرش رو می دم، برامون بیاره!! که من نذاشتم. دوس جون می گفت: چون تقصیر من بوده٬ به جاش جریمه م کن و هر چی دلت می خواد بگو. ولی من واقعا هیچی ندیدم که خوشم بیاد. به جاش قرار شد دوس جون در اولین فرصت جبران کنه

بقیه پاساژ رو گشتیم. اولش من یه کمی لوس و بد عنق شدم. ولی باز دلم نیومد روزمون رو خراب کنم. و بازم خدا رو شکر عشقولی بودیم.

یه کم هم با ماشین دور دور الکی کردیم. دوس جون دلش می خواست یه جا وایسیم و یه کم صحبت کنیم که من به خاطر همون "ترسه" قبول نکردم. بعد هم رفتیم تو مجتمع شون و یه کم اونجا بودیم. دیگه حدود هشت بود که از هم جدا شدیم.

اینم از این دو روز ِ خدا رو شکر عشقولی ما. احتمالا تو این هفته بازم دوس جون رو می بینم. چون جمعه من نیستم. احتمالا هم می ریم به دنبال نصفه ی دیگه ی کادوی دوس جون. خدا کنه بتونیم یه چیز خوشمل براش پیدا کنم.

پ.ن: اگه آپم غلط تایپی نگارشی داره ببخشید. در اولین فرصت ویرایشش می کنم.