دیروز هم برای من و دوس جون تبدیل شد به یه روز خیلی قشنگ و پر از خاطره. ممنونم عزیز دلم به خاطر تک تک لحظات قشنگی که برام درست می کنی.

با اینکه یکی از دوستای گل ِ اینجا بهم توصیه کرده بود فیلم دموکراسی... رو نرم٬ با نقدهایی که ازش خونده بودم دلم می خواست ببینمش. دوس جون هم با اینکه ترجیح می داد به جای سینما بریم یه کم دور بزنیم٬ ولی به خاطر دل خانومش قبول کرد بریم سینما.

با دوس جون جلوی سینما قرار داشتیم. چون دیر از خواب بیدار شده بودم و صبحونه هم دیر خورده بودم٬ موقع نهار گرسنه نبودم (این اتفاق سالی یه بار می افته چون معمولا سحرخیزم٬ حتی روزای تعطیل) دوس جون هم سرکارش یه چیز کوچیک خورده بود. تصمیم گرفتم سر راهم برم و از رستورانی که هم من و هم دوس جون غذاهاشو دوس داریم٬همبرگر بگیرم تا با دوس جون دلی از عزا در بیاریم.

حالا نکته ی جالبش چی بود؟ اینکه وسط های کوچه ای بودم که رستوران نزدیکشه. می بینم دوس جون جان با یه لبخند پت و پهن سر کوچه وایساده در حالی که اصلا اونجا مسیر دوس جون نبود. هیچی دیگه آقا فقط می خواست برنامه سورپرایز منو خراب کنه اتفاقی هوس کرده بود اونجا از تاکسی پیاده شه از مغازه آب بگیره از اون روزهایی هم بود که حسابی نفس و جیگر و خوردنی شده بود.

بهش گفتم چه نقشه ای داشتم. گفت پس بریم پیش بسوی همبرگر. هر کاری هم کردم که بذاره من حساب کنم نذاشت. هی می گفتم: نه نمی خوام این برنامه ی من بود٬ دوس دارم خودم بخرم که نذاشت

ساندویچ ها رو که گرفتیم چون دیگه داشت دیر میشد رفتیم سمت سینما که همونجا هم تناول کنیم

به نظر من فیلمش جالب بود شوخی با مرگ و مردن و اون دنیا از همه با نمک ترش هم اونجایی بود که فر*خ*نژ*اد ادای ا*ن رو در میاورد

دوس جون هم خیلی از فیلم خوشش اومد. بعد از سینما طبق معمول همیشه رفتیم پارکی که نزدیک سینماس یه کم نشستیم به حرف زدن٬ از هر دری سخنی. چقدر وقتایی که با دوس جون عشقولی هستیم و این طوری صمیمانه حرف می زنیم رو دوس دارم

برگشتنی تو یه کوچه یه کم خاک و خل بود. دوس جون هم به گرد و خاک حساسیت شدید داره٬ گفت تند تند برو تا عطسه های من شروع نشه. منم تا اومدم یه کم خیر سرم تند راه برم پام پیچ خورد. دوس جون هم عذاب وجدان گرفته بود که تقصیر منه. همون جا هم یه کم مصالح و این چیزا ریخته بود. دقیقا همون لحظه ای که دوس جون گفت مواظب باش پات گیر نکنه٬ پای من گیر کرد به اون چیزا اینجا بود که دوس جون نمی دونست عصبانی بشه یا بخنده از دست این خانوم دست و پا چلفتی ش. دیگه بعدش نمی دونین چه همت مضاعفی داشتم که مواظب باشم شصت پام نره تو چشمم

ولی به جاش روز شاد و مفرحی بود و اینجانب حسابی اسباب تفریح دوس جون رو محیا کردم.

عزیزای دل برای دوس جون خیلی دعا کنید. هم برای مشکلات کاری ش هم برای یه سری مشکلات دیگه ش که گفتنی نیست. این مشکلات داره خیلی ناامیدش می کنه... و فقط و فقط خدا می تونه ظرف یه چشم بهم زدن همه چی رو براش درست کنه.

پ.ن: نمی دونم چرا عکسای پست پیش دیگه باز نمیشه. تا دیروز درست بودهاااااا


واییییییی امروز یعنی یکشنبه بالاخره می رم برای جراحی اولین دندون خدایا درد و خون ریزی رو از ما دور بفرماااا