شغل های پردردسر ما!
امروز از خونه دارم آپ می کنم ای خدااااااااااااا لطفا از اون دریچه ی
غیبت یه کار عالی با حقوق فاجعه خوب٬ راه نزدیک٬ ساعت کار کم و محیط خیلی
خیلی خوب٬ برای من بفرست پایین٬ تا من صاحب یه شغل خوب بشم. بگذریم. جمعه با دوس جون رفتیم سینما
فیلم آ*ل. الهیییی دوس جون اصلا نمی دونست آ*ل چی هست و تا حالا اصلا
خرافات هایی که در موردش هست رو نشنیده بود تو سینما کلی سرم رو گذاشتم رو شونه ش. دوس جون هم صورتم رو ناز می کرد دیروز هم دوباره٬ دقیقا همین برنامه شد.
دوس جون هم تصمیم گرفته فعلا یکی دو هفته صبر کنه تا ببینه این کاری که
فعلا پیشنهاد شده به درد می خوره یا نه؟ شنبه هم دوس جون خان اعتراف کرد که تو این یه سال اخیر یه سری اتفاقات بد که تو کارش افتاده رو به من نگفته بوده ضرر های کاری هم یه چیز معمولیه که برای همه هست. درسته دوس جون تا حالا خیلی ضرر کرده ولی با توجه به سن و موقعیتش کاملا عادیه چون از اول همه ی مسائل روبهم گفته٬ یه
جوری عادت کردم که از ریز کارهاش باخبر باشم. به نظرم یا از اول نباید این
طوری منو تو مسائل کاری ش شرکت می داد یا حالا که از اول این طوری رفتار
کرده٬ بهتر بود که همین رویه رو ادامه می داد... من توقع داشتم که همون موقع بهم می گفت.
حالا شاید ناراحت می شدم و یه کم هم بهش غر می زدم ولی در کل کار دیگه ای
که از دستم بر نمیومده... خلاصه که ازش دلگیر شدم. برای کارش دعا کنین.
یعنی من فکر کنم اگه مسائل و مشکلات کاری ش حل بشه و موقعیت ش تو شغلش
تثبیت شه حدود ۷۰ درصد مشکلات و دلخوری هامون رفع می شه و از بین میره... دلم لک زده برای چند ساعت با دوس جون بودن٬ اونم بدون هیچ دلهره و نگرانی...
.
چه معنی داره آدم هر روز بره سرکار. خیلی خسته بودم. مرخصی گرفتم که بمونم
خونه و استراحت کنم. از آبان که رفتم سر کار این ۴مین روزیه که مرخصی می
گیرم.
. بعد هی این طوری می کرد. بابا ما اصلا نخواستیم
. لازم نکرده بچه دار شیم
. آل تو رو ببره من چه خاکی تو سرم کنم![]()
انقدر هم جدی می گفت که دلم می خواست قورتش بدم
.
.
از اونجایی هم که طبق معمول نهار نخورده بود٬ رفت ساندویچ بدمزه ی کالباس و
رانی از بوفه ی سینما خرید. بعد از سینما رفتیم پارک و یه کم نشستیم. دوس
جون هم زنگ زد به آقایی که تو کیش قراره کارش رو درست کنه. جالبه که الان
همه چیز رفتن دوس جون درست شده. بعد دقیقا هر روز که تصمیم میگیره بره بلیط
بخره٬ از یه جا بهش زنگ می زنن و پیشنهاد یه کار می دن. دوس جون هم کلا
مردده٬ می مونه چیکار کنه
.
که اگه دید خیلی کار دندون گیری نیست٬ بره کیش.
.
و همین ها براش شده بودن کلی دغدغه ی فکری و نگرانی. چرا٬ چون از عکس
العمل من می ترسیده!! بابا به خدا من در این حدم دیگه ترسناک نیستم. شاید
مسائل کاری ش خیلی برام مهم باشه٬ و دوس داشته باشم که در جریان کاراش قرار
بگیرم. ولی اون طوری هم نیستم که دخالتی بکنم تو کارش.
. ![]()
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا