این پست پر از غرغره. هر کی حوصله داشت بخونه.

امروز هم قرار وبلاگیه و من نمی دونم می رسم برم یا نه؟ خیلی دلم می خواد دو تا از بچه ها رو تو این قرار ببینم. شهره جان و منا جان

چون امروز عصر باید اضافه بمونیم.

باز هم از جمعه ی پیش درست حسابی دوس جونو ندیدم. یعنی اون اکثر بعد از ظهرا می ره دنبال کارهاش. منم از دوشنبه تا امروز حسابی مریض بود و همه ش ببخشید حالت تهوع داشتم و بعضی اوقات هم که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و.... می شدم. (ببخشید) در این حد که دوشنبه انقدر حالم بود که رئیس هم دلش سوخت و گفت حالت خوب نیست زود برو خونه.

ولی من مثل یه دختر خوب اول همه ی کارهام رو تموم کردم بعد هم همه ش یه ساعت زودتر اومدم خونه.  بعد از اومدن من هم اصلا مشتری نیومده.

سه شنبه هم با اینکه همچنان مریض بودم٬ اجبارا تا هفت موندم سر کار. که البته با اجازه تون کلی هم اشتباه داشتم تو کارم. اصلا نمی تونستم به منیتور نگاه کنم از سرگیجه.از آدم مریض چه توقعی میشه داشت؟

دوس جون هم زنگید که من نزدیکتم. می مونم تا هفت بشه و بیای یه سر ببینمت. رفتم پیشش و با هم یه کم تو پاساژ میدون چرخیدیم. هرچی گفت بیا بریم یه کافی شاپی جایی بشینیم قبول نکردم و گفتم حالم خوب نیس برم خونه استراحت کنم. تو پاساژ هم اصلا مردونه فروشی نبود که یه کم لباس ببینیم برای تولدش.

دوس جون که اصرار داره با خودش بریم برای تولدش کادو بخریم. بعد با خودش که می رم حوصله گشتن و همه جا رو دیدن رو اصلا نداره. برعکس وقتایی که برای من می ریم خرید و تا کل مغازه ها رو نگردیم چیزی نمی تونیم بخریم. ترجیح می دم خودم برم و تنهایی براش کادو بخرم

منو در حالی تصور کنین که حسابی خسته و و مریض و داغونم و یه چس آرایش هم ندارم و حتی تا حدودی کثیف هم هستم. بعد دوس جون برمی گرده با تمام احساسش می گه: وایییییییی چقدر جیگر شدی. چقدر قیافه تو اینطوری دوس دارم. خیلی بانمک و مظلوم شدی!!!! هی من رومو می کنم اون طرف بلکه کنتر صورتمو ببینه. هی می گه٬ اااااا منو نگاه کن. من که خیلی اینطوری دوستت دارم!! بذار نگات کنم خسیس

یعنی قیافه من تو اینجور مواقع دیدنیه. من موندم با این سلیقه ی بدش منو پسندیده؟؟! بعد احیانا مواقعی که کلی با حوصله و دقت آرایش می کنم و حسابی تر و تمیزم و به خودم می رسم بعد بهم می گه خوشگل شدی٬ چی؟ الکی می گه؟ اصلا خوشگل بودن تو ذهن دوس جون یعنی چی؟

کلا ۱۰ دقیقه با هم بودیم و من از اونجا برگشتم خونه. ولی خب بازم خوب بود. چون دلم براش تنگ شده بود.

دیروز هم باید هم حتما می رفتم تا کتابخونه . قرار بود دوس جون هم بیاد باهام. ولی حوصله م نیومد. بهش قول دادم به جاش امروز حتما برم ببینمش. که برنامه امروز هم اینطوری شد. هم دلم می خواد قرار وبلاگی رو برم٬ هم باید اضافه کاری بمونم٬ هم باید دوس جونو ببینم٬هم باید تا کتابخونه برم. نمایشگاه کتاب هم دلم می خواست برم حالا اگه من تنبلم که ساعت هفت می رم خونه و می خوابم.

روابطم با دوس جون هم تعریفی نداره از بس که موقعیت کاری ش باعث میشه حرفمون بشه. به خودش هم گفتم که با این شرایط بعید می دونم تا یه سال دیگه بتونه بیاد جلو. تقصیری هم نداره سنش کمه. اشکال اینجاس که وقتی باهم آشنا شدیم هر دومون خیلی کوچیک بودیم و از اون هم مهم تر اینکه همه ش یک سال و نیم اختلاف سنی داریم. یعنی شاید اگه ۴/۵ سال از من بزرگتر بود الان خیلی از کارهاش رو انجام داده بود. با این حرفام هم بدتر حرصش رو درمیارم. اون  همه ش می گه من خوش بینم و مطمئنم همه چی درست میشه.

منم میگم : تو زیادی خوش بینی به جاش واقع بین باش آقای محترم. آهان اینم یادم رفت بگم که تل خونه شون هم قطع شد و این هم اضافه شد به موضوعات قبلی برای دلخوری از هم.

مایی که معمولا روزی حداقل یک ساعت می حرفیم حالا همه ش باید موبایل به دست٬ حرص قطع و وصل شدن صدا رو بخوریم

خیلی غر زدم اگر هم بیشتر وقت داشتم می تونستم تا ظهر ادامه ش بدم.  ببخشید اگه حوصله تون از خوندش سر رفت. من که از اول گفتم هر کی حوصله نداره نخونه. اینم یه پست طولانی بود به درخواست اونایی که گفته بودن طولانی بنویسم هم بدک نیست...

لیلا گفته بودی چرا عکس نمی ذارم. چشم اولین آپی که از خونه نوشتم عکس می ذارم.

دعا کنید امروز عصر به همه برنامه هام برسم. فردا میام تعریف می کنم.