من خسته م
من خیلی از دست دوس جون عصبانی ام. باید
چیکار کنم؟؟؟ دیروز خیلی اذیتم کرد. اولا که رفت دنبال کارش و دیر رسید
پیش من. کتابخونه هم از شانس ما به علت تعمییرات تعطیل بود. از اونجا هم
حدود یک ساعت و نیم تو راه بودیم تا بالاخره ۷.۳۰ رسیدیم به پارکی که محل
قرار بچه ها بود. بعد نتونستیم پیداشون کنیم. دوس جون هم صبحونه و نهار
نخورده بود و کلا اعصاب نداشت. همین طوری یه ریز غر زد. منم هی هیچی
نگفتم. هی با شوخی و خنده نذاشتم دعوامون شه. از اون طرف هم گوشی شهره که
تنها کسی بودکه شماره ش رو داشم آنتش رفت. و هر چی می گرفتم در دسترس نبود.
چند نفر تو یه آلاچیق نشسته بودن که من حدس زم بچه ها هستن. دوس جون هی غر
زد که من روم نمیشه بیاد جلو؟ اصلا از کجا معلوم اوناباشن؟ بریم سلام کنیم
بگیم چی؟مگه تو نگفتی ما چی پوشیدیم پس چرا اونا نمیان جلو!! کلا بمدت ۲۰
دقیقه رو اعصاب من راه رفت. بعد هم گفت: دوستت گشی ش نمی گیره منم برنامه
دارم دیرم شده. بریم!! وای که این آدم وقتی عصبانیه چقدر بی
منطق و غیرقابل تحمل میشه. به خودش هم گفتم. بعد هم که به شهره اسمس دادم.
فوری زنگید. بهش مشخصات اون بچه ها رو گفتم. فهمیدیم حدس من درست بوده
وخودشون بودن. هرکاری کردم دوس جون نذاشت برگردیم و ببینیمشون. می تونین
تصور کنین چقدر جلوی شهره از رفتارش خجالت کشیدم؟ من از دعواهامون خسته
شدم. از غیرمنطقی شندش خسته شدم. از زود عصبانی شدنش خسته شدم. از دیشب هم باهاش حرف نزدم. خدایا خودت کمکم کن.
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا