اینو داشته باشید تا سر فرصت با دست پر بیام
ما یکشنبه ی این هفته هم با هم بودیم که چون بعدش دعواها پیش اومد نشد که اینجا تعریفش کنم. دیروز هم من با دوستام رفته بودیم سفره خونه که پسر
مهربونم با اینکه شبش برنامه داشت٬ به خاطر دیدن من یه کم کارش رو عقب
انداخت و ۵ دقیقه اومد و باهامون بود. یکی از دوستام هم دوس جونش بعد از
۴سال باهاش بهم زده بود. چی بگم که چقدرررررررر داغون بود بیچاره... امروز هم با دوس جونم و ۴تا از دوستای من رفتیم سیزده به در که جاتون خالی خییییییییییلی خوب بود و خوش گذشت. از اونجایی که همین الان کلی مهمون تو راهن که دارن
تشریف شون رو میارن اینجا٬ فعلا اومدم یه پست خلاصه ای بذارم تا فردا که سر
فرصت٬ کامل و باجزئیات همه رو تعریف کنم. بازم یه دنیا ممنون بابت این همه مهربونی تون عزیزای دل.
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا