من بعد از کلی تاخیر بالاخره تونستم بیام بنویسم. اول جمعه رو تعریف کنم که با این همه برنامه بازم نمی دونستیم کجا بریم. بعد از ظهر هم که حسابی بارون گرفت کلا تصمیم گرفتیم بیخیال بیرون رفتن بشیم.

ولی ساعت 6/7 که دیدیم هوا خوب شده نظرمون عوض شد. من رفتم سمت گیشا دوس جون هم اومد همون جا. یه کمی گشتیم و قدم زدیم. دوس جون هم دل درد و ببخشید حالت تهوع داشت! بعد هم رفتیم پاساژ ذرت خوردیم. من پیشنهاد دادم بریم سفره خونه که از شانس ما گویا تعطیلش کردن. دوباره برگشتیم سمت پاساژ، که بالاخره من یه مانتو گرفتم. البته اصلا اونی که می خواستم نیست. من دلم یه مانتو تک و درست حسابی می خواست که در حدود 50 تومن باشه. ولی اینی که گرفتم تقریبا معمولیه و البته قیمتش هم خیلی خوب بود. ایناهاش دیگه حدود 8.30 بود که اومدیم سوار شیم و برگردیم خونه که جاتون خالی اون رگبار وحشتناکه گرفت. وایییی خیلی فجیع بود، یعنی یخ بستیم. دوس جون هم گیر داده بود، بیا با آژانس بریم سمت خونه شما، من از اون ظرف خودم برمی گردم خونه. من قبول نکردم. دوس جون بهدش خیلی سر این قضیه دعوام کرد.  از شانس ما، یکی دو تا از بچه های مجتمع شون رد شدن و سوارمون کردن. تا برسیم نزدیک خونه ی، خدا رو شکر بارون بند اومد. دوس جون هم که با اونا رودرواسی داشت با من پیاده شد و خودش تهنایی برگشت سمت خونه.

دیروز هم با هم بودیم. که دوس جون گفت بریم اون کافی شاپه که تو امیر*آباده. منم عصر یه کم خوابیدم. ولی خواب موندم. این شد که 7 تازه رسیدم پیش پسمل گوگولی م. که خیلی هم با نمک شده بود. اون کافی شاپ هم تو یه پاساژه. هر دومون دلستر سفارش دادیم. اونجا هم با گوشی م و اینترنت مجانی شون رفتم وبلاگ تا دوس جون خان که طبق معمول تلفن شون یه طرفه شده، آپ ها رو بخونه. بعد هم یه کم مغازه هاش رو دیدیم. البته نصف بیشتر مغازه هاش خالی بودن :)

از اونجا تا سر امیر*آباد با هم اومدیم و من تونستم دوس جون رو راضی کنم که باهام تا خونه نیاد. بچه م هم گوش کرد.

این هم از این دو روز ما.


از دست این بلاگفا. برای من هیچ کوم از وب های بلاگفا باز نمیشه حتی وب خودم. نمی دونم اصلا پستم ثبت شده یا نه

اضافه نوشت: راستی ممنون که اصلا نگفتین عکس مانتوم باز نمیشه.