سلااااااااااااااااااام من اومدم. خودم می دونم خوش اومدم. چه خبرا؟ عید دیدنی ها خوش می گذره؟ الان احتمالا همتون رفتین ۱۳ به در.

ما که جایی نمی ریم یادش بخیر پارسال با دوس جون اینا٬ یه عالمه شدیم رفتیم ۱۳ به در خیلی هم خوش گذشت ولی آخرش من یه کوچولو تصادف کردم و حالم گرفته شد. خاطره ش هست تو وبلاگ.

خب از جمعه بگم که باز دوس جونو دیدم و زیاد روزه خوبی نبود چون اول دوس جون به من گفت ماشین بگیر بیا این ور. ولی من چون فکر می کردم نمیشه گفتم روش حساب نکن. وقتی هم جور شد بهش نگفتم تا یهو خوشحال شه. می خواستم راه بیفتم بهش زنگ زدم بگم که گفت دارم می ریم مهمونیه مسعود. می خواد براش ارگ بزنم. ولی حالاتوام بیا. رفتیم از اونجا ارگ و برداشتیم بردیم خونه اونا. قرار شد دوس جون یه کم پیشه من بمونه بعد بره. مسعود هم گیر داده بود که منم برم. که من قبول نکردم.

تا منو دوس جون تنها شدیم مسعود زنگید که تا ۵ مین دیگه مهمونی تموم میشه بیا دیگه. من هم گفتم برو من منتظر می مونم تموم شد بیا پیشه من. که یه عالمه طول کشید و یه دختره با دوس جون اومدم دنبالم که منو هم ببره بالا من هم کلی قاطی کردم و به زور دوس جونو فرستادم بره و خودم برگشتم خونه. ولی تا تونستم حرصشو در آوردم تا دلم خنک شه. اون هم اونجا کلی بد ارگ زده بود. حقش بود. از بس با همه رودر واسی داره. بهش گفتم از این به بعد با من هم رودرواسی داشته باش.

تا رسیدم خونه بهش زنگیدم که اگه می خوای ثابت کنی واقعا برات مهم هستم همین الان پاشو بیا. که اومد زنگ زد و کلی اعصابش خورد بود که دیدنه امروزمون اینطوری خراب شد. بعد هم هر چی اصرار کرد بریم بیرون من نرفتم. روزه حرص آوری بود.

شنبه رفتیم بیرون ولی چون وقتم کم بود رفتیم پارکه پشته ولیعصر. خدا رو شکر خوب بودیم. دوس جون هم مهربون بود. یه عالمه حرف زدیم. بعد هم که رفتیم خونه باز دوس جون زنگید کلی حرفیدیم.

دیروز هم دیدم دوس جونو. دختر خاله هام اومده بودن خونمون. با هم رفتیم بیرون. یه سر رفتیم گیشا. یکیشون با من موند. اون یکی با خاله م رفتن. یه کم پاساژ و دور زدیم و من لباس دیدم واسه عروسیه داداشی. یه لباس هس که عشقه منه ولی ۶۵ تومنه. زورم میاد بخرمش. هر دفعه می رم یه ساعت نگاش می کنم. زنگیدم دوس جون ببینم میاد ببینمش که گفت میام. با دختر خاله م ذرت خریدیم وقتی قرار شد بیاد٫ نصفشو نخوردم نگه داشتم واسه دوس جون.

با رحمان اومد. چهار تایی دوباره رفتیم تو پاساژ. دور زدیم. رفتم دستبندمو که داده بودم تعمیر گرفتم. یه کم با هم بودیم. بعد دوس جون به هیچ طریقی بیخیال نمی شد که بره می گفت انقدر وایمیسم تا خاله ت اینا بیان به خصوص که شلوغ شده بود و کلی هم پسر ریخته بود اونجا.

به زور ازشون خداحافظی کردیم. اومدیم اینور علی دوس پسره سمیه رو دیدم. انگار پیر شده بود. خیلی وقت بود ندیده بودمش. سلام علیک کرد ولی اصلا حاله سمیه رو نپرسید بی معرفت. دو ماه که بهم زدن. خیلی حیف شد چون بهم میومدن واقعا...

دوباره دوس جون جلومون سبز شد که بهش گفتم علی رو دیدم. چون پارسال عید یه بار با علی و دوس جونو سمیه بیرون رفته بودیم. خلاصه دوس جو انقدر اذیت کرد که اومدیم سواره تاکسی شدیم اومدیم خونه.

این هم از این روزها که با دوس جون بودم. عیدها خوبه چون کلی دوس جونو می بینم. این هم از دومین عیدی که با هم بودیم. ایشالا عیده ۳/۴ سال دیگه تو خونه خودمون باشیم.

۱۳ به در بهتون خوش بگذره.

این قسمت ۱۴ فروردین اضافه شد!

دیروز عصر یهویی ما هم با دوس جون اینا رفتیم ۱۳ به در. جاتون خالی خوش گذشت. ساعت ۵ اینا بود دوس جون زنگید گفت به مهرنوش بگو٬ پاشید بیاید بریم گفتگو٬ رحمان هم هست! (مهرنوش و رحمان قبلا دوست بودن) حالا مهرنوش هم می خواست با بی افه خودش بره ولی اون دیر می خواست بیاد. مهرنوش هم گفت بریم من از اونجا میرم پیشه شایان. نزدیکه ۶ رسیدیم پیشه دوس جون اینا. مسعود هم اومده بود. یه تاکسی گرفتن تا پارک.

اونجا رسیدیم انگار بمبه آدم منفجر شده بود. حالا خوبه ۴ اینطورا بارون هم اومد و حسابی حال گیری کرد. دوس جون اینا می خواستن قلیون بیارن که فکر کرده بودن نکنه گیر بدن و نیاورده بودن. ولی همه داشتن. اولش یه کم الکی چرخیدیم و دوس جون هی از اینوره پارک بردمون اونور. بعد رحمان گفت اگه وقت دارین من می رم قلیون و چادر و اینا رو میارم. مهرنوش اول گفت دیرم میشه بعد زنگید به شایان اونم گفت ۸/۹ میام. این شد که رحمان و مسعود رفتن دنباله تجهیزات.

ما هم با دوس جون نشسته بودین به قیافه هایی که مردم واسه خودشون درست کرده بودن می خندیدیم. من هم تا یه نی نی می دیدم غش و ضعف می کردم. کلی گوشیه دوس جونو گشتم و اذیتش کردم که حقش بود. ولی خیلی خندیدیم. دوس جون زنگ زد خونشون که بگه بچه ها اومدن قلیونو بدین بهشون بعد خواهر بزرگش برداشت دوس جون هول شد اسمه منو به جای خواهرش صدا کرد. حالا دیروز هم من زنگیدم به دوس جون همین خواهرش برداشت من هم برای اولین بار باهاش صحبت کردم و گفتم با دوس جون کار دارم. اون هم گفت حمومه عزیزم اومد می گم بهت بزنگه. خلی باهام مهربون بود. دوس جون اومد بهم زنگید با خنده می گفت : خیییییییییلی لوسی. گفتم چی گفت؟ انگار خواهرش گفته بوده یه خانومی بهت زنگید بهش زنگ بزن. 

۷ و خورده ای بود که بچه ها اومدن. رفتیم تو چمن ها اطراق کردیم. دوس جون و رحمان افتادن به جونه چادره که درستش کنن. ما هم با مسعود نشسته بودم اجیل می خوردیم. یه نی نی هم بغلمون بود از اینا که تازه راه افتاه هی می خورد زمین. مسعود هم به هوای خاله ی نی نی هی حواسه نی نی رو پرت می کرد.

دوس جون اومد شروع کرد قلیونو درست کنه که دیدن توتون نیست. دوسته رحمان هم داشت میومد بهش زنگیدن توتون بگیره. همه افتادن به جون چادر. من هم آجیل مغز می کردم برای دوس جون می بردم می ذاشتم دهنش.

آخر هم چادره پشت و رو وصل شده بود. مثه پت و مت بودن. قلیونه هم درس شد بماند که چقدر کثافت کاری کردن و هی ذغال افتاد رو زیر اندازه. مهرنوش هم که یکی از لیوانهایی که مامانه رحمان واسه چایی داده بود رو شکست. ولی در کل خوش گذشت. دیگه ساعت ۸.۳۰ اینا بود که ما پا شدیم. دوس جون تا گیشا باهامون اومد و سوارمون کرد بعد رفت.

این هم از ۱۳ به در امسال که خوش گذشت ولی بماند که شب دوس جون با یه حرفش حالمو گرفت. عیب نداره می گذره. تا بعد.