امروز باهات بودم. بد نبود. یه کم دیشبه افتضاحم جبران شد.... دیشبه وحشتناکی٬ که منو یاده اردیبهشته پارسال می نداخت که می خواستیم بهم بزنیم....

 میگی نمی خوام برم سربازی..... من باید چیکار کنم؟ ... کلی کفری شدم و گفتم شرمنده من اینجوریشو دیگه نیستم ... مگه نگفتی تا عیده ۱۳۹۰ منتظرت بمونم .... ولی این واسه وقتیه که قرار بود بری سربازی. الان پایه هیچ قولی که داده بودم نیستم چون تو هم پای قولت نبودی ... کلی روانی بازی دراوردم که اصلا دیگه نمی خوامت ... واقعا زدم به سیم آخر .... تو هم گیر دادی که وقتی الان واسه م کاره درست حسابی جور شده فعلا میرم سره کار... واسه سربازی هم یه فکری می کنم... یا یه جوری معافیت میگریم یا می خرمش.... اخه بچه جون مگه الکیه؟ از اون مسعود متنفرم که می شینه زیر گوشت این مزخرفا رو میگه. می دونی چیه؟ اگه تو بری سربازی واسه اون بد میشه اخه! کی رو می تونه پیدا کنه که مثله تو واسه ش ساز بزنه ...توقعش هم مثله تو کم باشه؟ هااااااا؟ ازش بدم میاد... می فهمی؟ آدم به این فرصت طلبی ندیده بودم به خدا. معلومه باید رای تو بزنه که : ول کن بابا ... سربازی چیه؟ به درده تو و نمی خوره و از این چرت و پرت ها.....

ازش بدم میاااااااااااااااااااد. من که کلی اعصابم داغون شد و بهت فهموندم که اینطوری نمی مونم باهات و رفتنی ام بالاخره... تا اینکه رضایت دادی که باشه میرم تو رو خدا حرفه جدایی رو نزن... فقط نمی دونم تا چند روز دیگه نظرت باز عوض میشه؟ ای خداااااااااا کاش یه پارتی بود که تو رو می نداخت تهران. تا تو با خیاله راحت رضایت بدی که میری و انقدر منو حرص ندی.

با الی و حدیث اومدیم گیشا. تو و علی هم اونجا منتظره ما بودین. راه افتادیم رفتیم بالا.من هم طبقه معمول یه تیکه یخ بودم که به هیچ صراطی مستقیم نیس تا آب شه! به زور دستمو گرفتی و هی بوسش کردی و گفتی: خانومه من! من که گفتم میرم... تو رو خدا اینطوری نکن دیگه...

رفتیم پاساژ ... باز زنجیره دستبندم خراب شده بود. نذاشتم تو بیای تو ... رفتم سره پسره کلی داد و بیداد کردم.... اون قبلیه نبود ... که تو اومدی تو و می شناختیش ... اون هم گفت: ۵ دقیقه دیگه بیا درستش می کنم.... با بچه ها یه کم دور زدیم... علی هم گیر داده بود به من که چته و از این حرفا... رفتیم دستبنده رو گرفتیم ... و انقدر اصرار کردی که بالاخره رفتیم ناهار... با علی رفتین پیتزا گرفتین و نوشابه.... اول از تو قول گرفتم٬ بعد از نهار تنهایی بریم حرف بزنیم... بعد از قوله تو شروع کردم به خوردن... بعد از نهار از بچه ها جدا شدیم و اومدیم پارکه ته پاساژ ... تو آلاچیقش نشستیم ولی اصلا حرفم نمی اومد... تو شروع کردی از اینکه فکره جدایی رو کلا از سرت بیرون کن... من هم سره حرفه خودم بودم که باید بری سربازی... از دیشب از حرفت برگشتی و گفتی باشه میرم... می دونم می ترسی نیفتی تهران .... ولی به خدا اگه بیفتی تهران همه چی درست می شه... دو ماه اموزشی که هیچی... ولی از بعدش صبح تا عصر پادگانی... بعدش هم می تونی به کارت برسی... خدا رو شکر ساعته کارت شباس... می دونم سختی داره ولی باور کن می گذره... چشم به هم زدیم شد یه سالو نیم که با هم هستیم ... چشم به هم بزنیم هم سربازیت تموم شده.... خدایا ازت خواهش می کنم تمنا می کنم یه کاری کن بیفته تهران...

 بعد هم سه تا زنه سریش اومدن تو آلاچیق و با یه معذرت کوچیک خلوتمونو ازمون گرفتن و نشستن به وراجی های زنونه.... بهمون چایی هم تعارف کردن!!! انقدر غیبت کردن که دیگه ما رومون کم شد پا شدیم رفتیم بیرون آلاچیق رو یه صندلی نشستیم....

من امروز خیلی دختر بدی بودم ... خودم می دونم آخه خیلی بهت گفتم من دیگه دوستت ندارم... ولی دیگه آروم شده بودم... امروز خیلی با هم بودیم...آخراش خیلی هم دوست داشتم و دو بار هم صورتتو بوسیدم! ... نزدیکای ۵ دیگه پا شدیم ... اومدی منو سوار کردی بعد رفتی خونه... 

پ.ن۱: کسایی که میان اینجا رو می خونن کمک کنن: دوس جون ۳ تا خواهره بزرگتر از خودش داره تا عید هم معافیت تحصیلی داشت٬ باباش هم ۵۷ ساله س٬ بیش از حد لاغره و تیروئید هم داره... اونایی که سربازی رفتن لطفا تو نظرات بگن که احتماله اینکه بیفته تهران چقدره؟ پیشاپیش از کمک تون ممنون.

پ.ن۲: همین الان که دارم می تایپم همزمان دارم باهات صحبت می کنم.

پ.ن۳:ببخشید که انقدر پست شخصیه و پر از غرغره! بالاخره اینجا خونه دلتنگی هام هست دیگه... 

پ.ن۴: به خاطره گله روی مریم جونی فونت رو بزرگ کردم.