حسه دوس داشتنم نسبت به دوس جون کلی زده بالا

۴شنبه من در شرف مریضی بودم. فرداش هم قرار بود بریم بیرون. شبش که با دوس جون حرفیدم گفت: می خوام قضیه مونو به مامانم بگم و فردا بیارمت خونه مون تا با مامان اینا اشنا شی گفتم اگه خواستی بگو رابطه مون رو ولی من خونه تون نمیام چون زوده برای این آشنایی.

اون شب هم از تاثیر حرف دوس جون و هم به خاطره بدی بودنه حالم تا صبح کلی خواب های وحشتناک در مورده دوس جون دیدم. کم مونده بود ساعته ۶ صبح بهش بزنگم تا با شنیدنه صداش یه کم آروم شم. که خودمو کنترل کردم و نزدم. ظهر هم دوس جون انقدر دیر بهم زنگید که دیگه بیخیال شده بودم. چون حالم زیاد خوب نبود بیرون رفتنمون کنسل شد.

دوس جون هم روش نشده بود با مامانش صحبت کنه از بس خجالتیه بعد هم من کلی غر زدم که چرا من هر وقت تو رو می خوامت نیستی؟ اون هم می گفت آخه من از کجا بدونم تو کی منو می خوای. من که همه تلاشمو می کنم تا بیشتر باهات باشم تا یه وقته کوچیک پیدا می کنم باهات می حرفم یا میام می بینمت آخرش هم یه کوچولو عصبانی شد. بعدش که قطع کرد کم کم حالم بد شد و تبم رفت بالا. خونه هم تنها بودم. به دوس جون اسمس دادم حالم بده بزنگ بهم. که زنگید و کلیییییی نگران شد. یه عالمه قربون صدقه م رفت. و هی می گفت با یکی از بچه ها میام دنبالت بریم دکتر  که من قبول نکردم. مهرنوش اومد پیشم تا مامان اینا بیان.

شبش باز به لطفه ایرانسل دو ساعت حرفیدیم. خدا رو شکر تبم قطع شده بود. کلی با دوس جون عشقولی بودیم. و یه عالمه خاطراته اولای دوستیمون رو مرور کردیم. جالب بود که جفتمون همه ی جزئیاتو خوبه خوب یادمون بود. ولی اعصابه دوس جون خورد شد از بس صدا قطع و وصل شد. ساعت ۲ گفت بخوابیم دیگه. که شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.

جمعه رفتم یه سر دیدمش. یه امانتی دستم داشت که باید براش می بردم.رفتم دیدمش اولش خوب بود ولی یه چیزی رو که فهمیدم حرصم گرفت و شروع کردم به اذیت کردن. اونم هی می خواس با شوخی تمومش کنه که من بیخیال نشدم. زیاد با هم نبودیم.

بعدش هم من با یلدا رفتم بیرون. و دوس جون هم هی تند تند می زنگید و به قوله خودش آماره لحظه به لحظه می گرفت. ۹ بر گشتم خونه. یه کوچولو زنگید و به خاطره عصر معذرت خواهی کرد. باز خوب شدیم با هم.

شنبه هم برنامه داشتن. من هم از صبح دانشگاه بودم. ساعت نزدیکه ۴ بود که می خواستم برگردم که دوس جون گفت بیا قبل از خونه یه سر ببینمت. من هم از خدا خواسته رفتم. ولی باز حالم خوب نبود ولی دوس جون خیییییییییلی دوسم داشت. همش منو می چسبوند به خودش که سردم نشه تا یه لحظه ازم فاصله می گرفت جیغ می زدم: سردمههههههه بغل می خوام. واقعا هم دلم تنگ شده واسه بغل کردنش کلا ۴۵ دقیقه پیشش بودم. چون باید می رفت سره تمرین و کاراش رو انجام می داد واسه برنامه شب.

تا ساعته ۱۰ یعنی قبل از رفتنشون هی چند دقیقه چند دقیقه صحبت کردیم و کلی عشقولی بودیم. شب هم که سره برنامه بود چند تا  اسمس توپ براش زدم که حسابی شارژ شه و بترکونن که همینطوری هم شده بود. دیروز هم فقط تلفنی صحبت کردیم. و بیشتر دنبال کاراش بود.

هنوز حالم خوب نشده و تنها چیزی که خوبم می کنه بغله دوس جونه که در دسترس نیست

پ.ن: سوران خییییییییییییلی نامردی که وبتو حذف کردی.