v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

 سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. یکشنبه دوس جونو دیدم که خیلی روزه خوبی بود. من با الی می خواستم برم دفتره استادمون واسه کارهای پروژه مون. دوس جون گفت برگشتنه بیا ببینمت. چون از نزدیکه خونه اونا رد می شدم. ۷ و خورده ای بود رسیدم پیشش 

رفتیم پارکه همیشگیه. من کتابه فروغ فرخزاد تو کیفم بود. چند تا از شعر هاشو با هم خوندیم. و یک دو تا از شعر هاشو هم من تقدیم کردم بهش. وقتی صدای اذان بلند شد دوس جون دستمو محکم گرفت و کلی واسه هم دعا کردیم. که خیلی حال داد. بچه ها تو رو خدا ما رو از دعای خودتون بی نصیب نذارید ها دوس جون هم تا خونه باهام اومد بعد برگشت خونه.

سه شنبه بالاخره دوس جون دفترچه شو پست کرد خدایا خودت بهمون کمک کن.

دیروز هم بیرون بودیم. من می خواستم از گیشا کفش بگیرم که با دوس رفتم. اولش خوب بودیم. ولی بعدش از دسته هم ناراحت شدیم و من تا آخرش قهر بودم و یه کم بچه بازی در آوردم. بعد هم رحمان اومد دنبالمون که من باز هم به بچه بازیم ادامه دادم و یه سری حرفایی رو که نباید می زدم به رحمان زدم. ولی اون موقع اصلا فکر نمی کردم دوس جون و حتی رحمان چه برداشت هایی ممکنه از حرفم بکنن.  شبش که با دوس جون حرفیدم تازه فهمیدم ندونسته چه حرفایی زدم و اوضاع رو چقدر خراب کردم. بعدش کلی از دوس جون معذرت خواهی کردم. اولش خیلی عصبانی بود. ولی بعد دوباره شد همون دوس جون مهربون و صبوره همیشگیه خودم و منو بخشید و حتی هی می گفت فدای سرت. بیخیال. نشینی هی بهش فکر کنی ها. از بس مهربونه 

باز هم با هم خوب شدیم و کلی عشقولی. اصلا ما نی تونیم با هم قهر باشیم.

این هم یکی از شعرهای قشنگه فروغ که تقدیمش می کنم به دوس جونم:

امشب از آسمان ديده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه می كارد

 

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

از سياهی چرا حذر كردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سكر آور گل ياس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه، بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رؤياها

با پر روشنی سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

 

آنچه در من نهفته دريائيست

كی توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين توفانی

كاش يارای گفتنم باشد

 

بسكه لبريزم از تو، می خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

بسكه لبريزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ريزم

زير پای تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست.

پ.ن: اگه حوصله م اومد می نویسم چه بچه بازی هایی  کردم و کله قضیه چی بود. شاید هم ننوشتم که راحت تر بتونیم فراموشش کنیم.

بقیه پست ( ساعت ۹ شب جمعه اضافه شد)

امروز هم ماشین گرفتم با یلدا رفتیم یه کم گشتیم. بعد هم رفتم پیشه دوس جون که باز با رحمان بود. ولی خدا رو شکر حرفی از دیروز نشد. رفتیم یه جا وایستادیم. من رفتم عقب پیشه دوس جون نشستم و رحمان هم پشته فرمون نشست.

کلی خوش گذشت و خندیدیم. دوس جون هم خیلی تحویلم گرفت و دوسم داشت. خداییش خیلی دله مهربونو بزرگی داره شاید اگه من جاش بودم به این راحتی نمی تونستم ببخشم ولی اون خیلی راحت همه چی رو فراموش کرد. تا ۸ و خورده ای باهم بودیم. و بعد اونا رو گذاشتیم نزدیکه خونه شون و ما هم اومدیم خونه. خدایا ازت خواهش می کنم دوس جونو هیچ وقت از من نگیر خودتم می دونی که من خیلی دوسش دارم.

 

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}