دوباره سلام.خب سه شنبه رو بگم. روزه قبلش دوست جون گفت فردا پاشو بیا اینجا.گفتم باشه که قرار شد بهم خبر بده .

ساعته یک بود که با بچه ها رفتیم کالباسو نون گرفتیم که نهار بخوریم که دوست جون سمس داد که میای؟کی میرسی؟ زنگ زدم بهش که گفت مامان اینا هنوز نرفتن.تا نیم ساعت دیگه می رن.الان راه بیفت که تا یه ساعت دیگه برسی. گفتم:بله؟ دو ساعت از اینجا تا خونه شما راه! گفت:پس راه بیفت یه چیزی هم بخور بعد بیا اینجا با هم نهار می خوریم.گفتم من که دارم می خورم برای تو هم میارم. گفت: نه عزیزم بیا اینجا من برات نهار درست می کنم.

من راه افتادم تا ۲.۳۰ رسیدم.اومد سره مجتمع دنبالم. اولین بار بود که خونشون رو می دیدم. هی می گفت خونه مون نا مرتبه ها.گفتم بیخیال مگه اومدم مهمونی. رفتیم تو مانتو و مقنعه م رو در آوردم .گفت بریم تو اتاقم رفتیم اونجا کامپیوتر رو روشن کرد. آهنگ گذاشت.گفت چی می خوری بیارم؟من گفتم : آب. رفت بیاره رفتم پیشش تو آشپزخونه٬ آب خوردم نذاشت لیوان رو بشورم خودش شست.

گفت نهار؟ که گفتم من خوردم برای تو هم کالباس آوردم که آخر هم بهش لب نزد .میل نداشت.

رفتیم تو اتاق یه کم آهنگ گوش کردیم . یه کم نشستم تو بغلش گفتم بریم چایی و سیگار؟ که اون هم پایه. رفتیم هرکاری کردم نذاشت من چایی بریزم خودش ریخت.حالا قند پیدا نمی شد.رفتیم تو اتاق که گفت اینجا بو می گیره .دوباره بریم تو آشپزخونه دوباره رفتیم اونجا نشستیم یه سیگار کشیدیم چایی خوردیم.

دوست پسره سعیده زنگ زد که چرا به سعیده گفتی بهتره با من بهم بزنه.به خاطره حرف تو ما بهم زدیم. و گوشی رو قطع کرد. بعد دوباره زنگ زد.شاهین هم گفت باید رو آیفن باشه هر چی از دهنش در اومد به من گفت که تو بیخود کردی .مگه من به تو زنگ می زنم چی می گم که تو اینطوری فکر کردی.من به جای سعیده تصمیم می گیرم.باید با هم قطع رابطه کنید.گفتم خودش باید بگه گفت الان پشته خطمه من دارم میگم. و گوشیو قطع کرد.

گند زد به روزمون. شاهین در حده مرگ عصبانی بود گوشیمو برداشته بود میگفت باید بهش زنگ بزنم باهاش حرف بزنم گه می خوره با تو اینطوری حرف میزنه. انقدر باهاش حرف زدم تا یه کم آروم شد.  گفتم ببین اون بیشعوره. اصلا در شخصیته تو نیست که باهاش حرف بزنی. اینطوری بدتر میشه .جونه من بیخیال شو. یه کم آروم شد گفتم بریم تو اتاق.رفتیم یه کم عکس دیدیم.یه کم برام ارگ زد.به سعیده هم هر چی زنگ می زدم اشغال بود.گفتم بریم یه سیگار دیگه بکشیم؟گفت بریم.رفتیم آشپزخونه یه سیگار دیگه کشیدیم.

می خواستم برم به سعیده بزنگم.که دوست جون گفت می خوام تا اتاق بغلت کنم. هر چی گفتم بابا سنگینم نمی تونی تو گوشش نرفت.برخلافه تصورم خیلی راحت بلندم کرد و تو بغلش بردم تو اتاق.

تلفنه سعیده هنوز اشغال بود.یه عالمه دوست جونو بغل کردم .خیلی وقت بود بغلش نکرده بودم. اون هم یه عالمه بوسم کرد. همینطوری تو بغلش بودم که دوسته سعیده باز زنگ زد.شاهین گفت بزن رو آیفون.زدم. گفت زنگ زدم معذرت خواهی کنم من با شما بد صحبت کردم.می خواستم اینطوری سعیده رو تنبیه کنم. گفتم :به من چه آخه؟ حالا بذار من بگم اون موقع تلفن رو آیفون بود شاهین هم همه چی رو می شنید .انقدر عصبانی شده بود که می خواست زنگ بزنه باهات حرف بزنه.گه برگشته می گه باشه من از شما معذرت خواهی می کنم٬ نه از شاهین. هیچی دیگه فقط می خواست روزمون رو خراب کنه.

دیگه تا جایی که تونستم شاهین رو بوس کردم و تو بغلش موندم.زنگ زد به مامانش اینا که ببینه کی بر می گردن که اونها گفتن تا یه ساعت دیگه راه می افتیم. دیگه کم کم حاضر شدم که بیام .به دوست جون گفتم می خوام برم صورتمو بشورم که بدونه آرایشمو ببینی.اون هم گفت باشه .وقتی صورتمو شستم گفت من همه جوره تو دوست دارم کلی ذوق کردم.

دیگه پا شدیم که من برگردم خونه. تا یه جایی باهام اومد.گفتم برو دیگه خودم می رم.خلاصه که اگه دوست سعیده حالمونو نمی گرفت خیلی روزه خوبی بود.دوست جون هم ازم قول گرفته دیگه تحته هیچ شرایطی جوابه تلفنه این پسره رو ندم.چشم آقا شاهین خوبه؟

دیروز که با دوست جونم صحبت کردم گفت سه شنبه بهترین روزه زندگیم بود. این هم از این.