خونه ی دوس جون اینا
|
دوباره سلام.خب سه شنبه رو بگم. روزه قبلش دوست جون گفت فردا پاشو بیا اینجا.گفتم باشه که قرار شد بهم خبر بده . ساعته یک بود که با بچه ها رفتیم کالباسو نون گرفتیم که نهار بخوریم که
دوست جون سمس داد که میای؟کی میرسی؟ زنگ زدم بهش که گفت مامان اینا هنوز
نرفتن.تا نیم ساعت دیگه می رن.الان راه بیفت که تا یه ساعت دیگه برسی.
گفتم:بله من راه افتادم تا ۲.۳۰ رسیدم.اومد سره مجتمع دنبالم. اولین بار بود که
خونشون رو می دیدم. هی می گفت خونه مون نا مرتبه ها.گفتم بیخیال مگه اومدم
مهمونی. رفتیم تو مانتو و مقنعه م رو در آوردم .گفت بریم تو اتاقم گفت نهار؟ که گفتم من خوردم برای تو هم کالباس آوردم که آخر هم بهش لب نزد .میل نداشت. رفتیم تو اتاق یه کم آهنگ گوش کردیم . یه کم نشستم تو بغلش دوست پسره سعیده زنگ زد که چرا به سعیده گفتی بهتره با من بهم بزنه.به خاطره حرف تو ما بهم زدیم. و گوشی رو قطع کرد گند زد به روزمون. شاهین در حده مرگ عصبانی بود گوشیمو برداشته بود
میگفت باید بهش زنگ بزنم باهاش حرف بزنم گه می خوره با تو اینطوری حرف
میزنه. انقدر باهاش حرف زدم تا یه کم آروم شد. گفتم ببین اون بیشعوره.
اصلا در شخصیته تو نیست که باهاش حرف بزنی. اینطوری بدتر میشه .جونه من
بیخیال شو. یه کم آروم شد گفتم بریم تو اتاق.رفتیم یه کم عکس دیدیم.یه کم
برام ارگ زد می خواستم برم به سعیده بزنگم.که دوست جون گفت می خوام تا اتاق بغلت کنم. تلفنه سعیده هنوز اشغال بود دیگه تا جایی که تونستم شاهین رو بوس کردم و تو بغلش موندم.زنگ زد به
مامانش اینا که ببینه کی بر می گردن که اونها گفتن تا یه ساعت دیگه راه می
افتیم. دیگه کم کم حاضر شدم که بیام .به دوست جون گفتم می خوام برم صورتمو
بشورم که بدونه آرایشمو ببینی.اون هم گفت باشه .وقتی صورتمو شستم گفت من
همه جوره تو دوست دارم کلی ذوق کردم. دیگه پا شدیم که من برگردم خونه. تا یه جایی باهام اومد.گفتم برو دیگه
خودم می رم.خلاصه که اگه دوست سعیده حالمونو نمی گرفت خیلی روزه خوبی
بود.دوست جون هم ازم قول گرفته دیگه تحته هیچ شرایطی جوابه تلفنه این پسره
رو ندم. دیروز که با دوست جونم صحبت کردم گفت سه شنبه بهترین روزه زندگیم بود. |
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا