سلام با عرض شرمندگی من اومدم بنویسم نمی دونم در مورد اتفاقایی که افتاده چی بگم خودمم هنوز نمیدونم خوابم یا بیدارم . فقط تنها آرزوم اینه که خدا کمکم کنه تا پیش عزیز دلم سر بلند باشم. از ۵شنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه دیروز بگم که باهم بودیم.

۵شنبه که واقعا روز عجیبی بود و نمی دونم عزیز دلم چش شده بود. باهم قرار گذاشتیم بریم پارک پرنده رفتیم نشستیم و نمیدونم چرا عزیز دلم انقدر خودشو گرفته بود واقعا در حد مرگ باهام لج کرده بود ومن دیدم اینطوریه گفتم بریم خونه بهتره اونم گفت باشه  اومدیم خداحافظی کنیم گفت اول تو برو بعد من. منم دیدم داره لج میکنه گفتم باشه خداحافظ. چند قدم که اومدم برگشتم دیدم داره پیاده میره رفتم دنبالش گفتم چرا اینطوری میکنی گفت با من نیا میخوام پیاده برم.  منم دیدم  نمیتونم واقعا حرفشو قبول کنم با هزار بد بختی باهاش رفتم. وسطای راه تو یه پارک نشستیم و کلی صحبت کردیم و آشتی کردیم.

جمعه هم ما مهمون داشتیم هم عزیز دلم رفته بودن مهمونی. قبل از اینکه برن مهمونی یه سر اومد پیشم با ماشین رفتیم پاتوقمون یه کم لاو ترکوندیمو بعدش خداحافظی کردیم. شبش هم دختر دایی گهم کلاهی که عزیز دلم برام خریده بود رو با یه تعارف مال خودش کرد و من در حد مرگ ناراحت شدم آخه کوچکترین چیزی ام که عزیز دلم واسم بخره برام خیلی با ارزشه نمیتونم به همین سادگیا از دستش بدم دیگه واقعا ایندفعه برام تجربه شد کی وقتی چیزی رو دوست دارم تعاروف شابدولعظیمی نکنم شنبه هم عزیز دلم رفته بود خونه دوستش بعدش باهم قرار گذاشتیم رفتیم کافی شاپ پیکو بماند که چقدر دختر پسرای فنچ ریخته بودن اونجا و واقعا موخمونو تیلید کردن وسرسام گرفتیم دیروزم عزیز دلم با دوستش رفته بودن دفتر استادشون کاراشونو تایید کنه از اونجا هم بعدش اومد پیشم رفتیم پارک ورزش الهی قربونش برم هم یه عالمه خوردنی گرفته بود خوردیم  عزیز دلمم یه کم حالش بد بود  خوب اینم از چندروزی که با هم بودیم از عزیز دلم هم معذرت میخوام اگه چیزی رو یادم رفت بنویسم آخه فکر کنم طولانی ترین آپی که تا حالا کردم این بوده و خواستم یه خورده خلاصش کنم  تا آپ بعدی که خوده خانومم بیاد بنویسه بای بای

دوس جون