سوتیه سال
سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم خوبیم. هم ۵ شنبه
دوس جونو دیدم و هم جمعه. ۵شنبه که از صبح کلی قرار گذاشتیم که بریم دنبال
پالتو. ولی ظهر که شد دیدم خیلی تنبلی م میاد. به دوس جون گفتم بیخیال. امروز بریم پارک بعد یه روز دیگه
بریم خرید که گفت باشه. قرار شد بریم همون پارک پرنده. ساعت ۵ رسیدیم. دوس
جون کلی برام خوراکی خریده بود از بادوم هندی که من خیلی دوس دارم گرفته
تا چیپس و رانی. بعد حاله خودش هم خیلی بد بود. همه ش سرفه میکرد. یه ساعت
نشستیم و کم کم برگشتیم سمته خونه. نکته: دوس جون به مزاحم تلفنی های من خیلی حساسه. به این
خاطر من هر کی زنگ و اسمس بزنه بهش میگم. بعد هفته ی پیش یه ایرانسله دو
بار بهم اسمس داد که من جوابشو ندادم. دوس جون وقتی اسمس هاشو دید شماره ش
رو برداشت. بعد یه شب ساعت ۴ صبح! زنگید به من و بیدارم کرد که آره
الان می خوام زنگ بزنم به مزاحمه و اون رمزه رو که شماره نمی افته بزنم تا
شماره م هم نیفته و حسابی حالشو بگیرم. هر چی گفتم بابا این موقع شب بدبخت
سکته می کنه گوش نکرد. یه ربع بعد زنگید که: واییی بیچاره یه دختره بود. سکته
کرد از ترس. من هم بهش گفتم تو مزاحمی؟! اونم قطع کرد و گوشیش رو خاموش
کرد. من هم اسمس دادم که مزاحمه نامزدم شده بودی٬ حالا اسمتو بگو ببینم
دوستشی؟ اونم جواب نداده. کلی دعواش کردم که بابا مگه من نگفتم دختر بود
حرف نزن و قطع کن. هیچی دیگه دوس جون کلی شرمنده شده بود و هی می گفت
بیچاره دختره خیلی ترسید. بعد یکی دو روز بعد٬ از شمارهه یه پسره می زنگه به دوس
جون که ببینه جریان چی بوده (دوس پسره دختره بوده) دوس جون هم جریانو میگه.
هر چی پسره گفته اسمه نامزدتو بگو شاید دوسته دوس دخترم باشه٬ دوس جون
نگفته. پسره هم گفته انگار سوءتفاهم شده و قطع کرده. اینو داشته باشید
فعلا. جمعه قرار بود عصر ماشین بگیرم برم پیش دوس جون.سمیه یکی
از دوستای صمیمی م که چند ماهیه رفتن مشهد زندگی کنن. دو سه روز اومده
تهران پیش خواهر دوقلوش. آخه خواهرش نی نی داره و نی نی ش تا دو سه هفته
دیگه به دنیا میاد. سمیه قرار بود جمعه بیاد پیشه من و تا عصر پیشم باشه.
صبحش دیدم اسمس داده که دیرتر میرسه. دیدم شمارهه چه آشناس نگاه کردم دیدم
شماره ی همون مزاحمه س!!!!!!!!!!!!! زنگیدم به دوس جون گفتم هیچی دیگه سمیه اومد. یه کم حرف زدیم که یهو بهش گفتم می
بینم که مزاحم میشی و ساعت ۴ نصفه شب دوس جونم زنگ می زنه حالتو می گیره!!!
اول هنگ کرد بعد جیغ زد: مگه دستم بهش نرسه!!!! بعد برام تعریف کرد که دوس
جون چطوری صداشو ترسناک کرده بوده. وای یه ربع همین طوری می خندیدم. دیگه
دل درد گرفتیم. عصرش هم ماشین گرفتم با سمیه و مهرنوش رفتیم بیرون. بعد
هم رفتیم پیش دوس جون. هی سمیه به شوخی دعواش می کرد. دوس جون هم هی سرخ و
سفید و بنفش می شد و معذرت خواهی می کرد. خلاصه که خیلی باحال بود و کلی
خندیدم. البته دوس جون اصلا نخندید فقط تا تونست خجالت کشید. جای خاصی
نرفتیم. همونجا تو ماشین نشستیم و تو سروکله ی هم زدیم. این هم از سوتی ساله دوس جون. پ.ن۱: می دونم پستم خیلی طولانی شد. شما به بزرگی خودتون ببخشید. پ.ن۲: عکسی که گذاشتم تکراریه؟ اگه آره بگید تا عوضش
کنم. انقد از این عکس ها دارم که نمی دونم کدوم رو تو وب گذاشتم و کدوم رو
نذاشتم. پ.ن۳: بازم ممنون که تا آخرش رو خوندین. پ.ن۴: دوس جون هنوز مریضه و اصلا هم حرف گوش نمی کنه که بره دکتر. از دستش دیوونه شدم.
. وای دوس جون خودشو کشت انقد قسم داد که تو رو خدا بهش نگو من بودم. جونه دوس جون نگو. گفتم: نه میگم تا درسه عبرت بشه برات
. هی می گفت بابا من که نمی دوستم اونه فکر کردم مزاحمه خواستم بترسه دیگه زنگ نزنه.
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا