سلام خوبید. ما هم بد نیستیم. یعنی خوب هم نیستیم از بس این دو سه روز کم و بیش دعوایی بودیم... الان از اون دوره هاییه که دعوا خیلی پیش میاد.

واقعا هم بهم ثابت شده که بعدش روزای خوبی در انتظارمونه. همیشه تو رابطه مون هر چند وقت یه بار چند روز مدام دعوا می کنیم. دله همو مشکنیم و اعصابه همو خورد می کنیم. اما دوباره ۲/۳ روز که می گذره رابطه خیلی خوب و عاشقانه میشه. الان تو اون روز بدا هستیم.

۵شنبه با هم بودیم و روزه خوبی بود. اول یه سر رفتیم خونه ی علی اینا. کلی از آیدا و رابطه شون تعریف کرد. این یکی هم بی معرفت شد. حدودا یه سال پیشو یادش رفته که چطوری واسه آیدا میمرد... حتی تا پای نامزدی هم رفتن اما قطعی نشد. ولی حالا چی؟ دیگه آیدا رو نمی خواد... چرا؟ چون آقایون تنوع طلبن (با عرض معذرت از همه ی آقایون)

یه کم اونجا بودیم. بعد که علی رفت اون ور کلی دوس جونو بغل کردم. بعدش هم دیگه اومدیم. رفتیم سمته مجتمع دوس جون اینا. اونجا هم رحمان رو دیدیم. ما می خواستیم بریم پاساژ گیشا که رحمان هم اومد باهامون. کلی شلوغ بود انگار شبه عیده.

یه کم دور زدیم. بعد دوس جون برامون پیراشکی و ذرت و سیب زمینی سرخ کرده خرید.  دیگه من خیلی دیرم شده بود. ساعت ۸.۳۰ بود که از همونجا دوس جون برام ماشین گرفت و برگشتم خونه.

جمعه هم طبق معمول جمعه ها ماشین گرفتم و رفتم دنباله دوس جون. بعد دوس جون با پرهام (همون که رفتیم مهمونی ش) قرار داشت که برن مغازه تمرین کنن. سره پاساژ پرهامو دیدیم. هی گیر داده که واسه من دوس دختر جور کن. من که از این کارا خیری ندیدم. هر وقت که یکی از دوستامو با دوستای دوس جون دوست کردم٬ موقعی که خوش بودن کاری به ما نداشتن ولی دعواشون که میشد یاده ما می افتادن.

قرار شد دوس جونو ساعت ۷ بذارم مغازه. پرهام خداحافظی کرد و رفت. ما هم رفتیم تو یه کوچه رو به روی پاساژ وایسادیم. اولش خوب بودیم. ولی سره یه کاری که دوس جون کرد. من قهر کردم. هر چی هم منت کشی کرد آشتی نکردم که حقش بود. بعد آخر سر قاطی کرد گفت حالا که تو باهام قهری منم میرم مغازه. برم؟ من هم گفتم آره پاشو برو. گفت: نمی رسونیم؟ هوا سرده منم مریضم.

گفتم: نه خودت برو. که اونم خداحافظی کرد و پیاده شده. من هون طوری واسه خودم همونجا نشسته بودم. که دیدم دوس جون دوباره یواشکی برگشته. آخه حلقه شو ازش گرفته بودم. برگشته بود می گفت: حلقه مو بده تا برم. دیگه گفتم بشین می رسونمت. گذاشتمش سره پاساژ و اومدم سمته خونه.

بعدش هم دوس جون خان با حامد که از دوستای اراذلشه رفت بیرون. اون هم به زور شام بردش بیرون. بعدش هم به زور بردش خونه ی دوستش بشینن فیلم ببینن! دیگه من کشتم خودمو انقد غر زدم. به دوس جون  گفتم اگه تا قبل از ۱۲ خونه نباشی گوشی مو خاموش می کنم. که دوس جون نرسید و من هم گوشی مو خاموش کردم. هی دوس جون زنگ و اسمس می زد به ۹۱۲. در حده مرگ حرفمون شد. به حدی که تا ۴ صبح اسمس بازی می کردیم.

دیگه دیروز عصر آتش بس دادیم. عصرش هم دوس جون بالاخره رضایت داد و رفت دکتر. دکتره هم براش ۵ تا آمپول داده بود. که ۳ تاشو همون دیروز رفته بود زده بود. 

شبش هم باز سره یه مورده دیگه حرفمون شد. و سرسنگین خداحافظی کزدیم.

این هم از شرح دعواهای ما.