سلام خوبین؟

اول بذار اینو بگم که چرا یلدا اینا به هم زدن: یلدا قبل از علی با یه پسره دوست بوده که تریپ ازدواج بودن. بعد پسره گفته که من دوست ندارم بری دانشگاه و چون یلدا نمی تونسته نره ٬پسره گفته پس  من میرم ٬یک سال دیگه که تو درست تموم شد بر می گردم و دیگه اون موقع میام خاستگاری.

بعد از اون یلدا با علی دوست شد و کلا یه کم تو خودش بود.بعده یه مدت علی هم خیلی دوست داشت بدونه قضیه چیه که یلدا اینجوریه و ازش پرسیده بود و یلدا همه چیو گفته بود.حتی اینکه ممکنه بعده یه سال پسره برگرده و قضیه شون جدی شه. علی هم گفته بود بینه من و اون یکیو انتخاب کن.با اونی باش که دوسش داری. یلدا هم گفته بود من نمی دونم تو تصمیم بگیر.و اینطوری شد که تموم شد رابطه شون.

خب حالا دیروز رو بگم. دیروز من با دوستای هنرستانم قرار داشتم.رفتم پیششون قرار بودساعته ۴ از اونجا بیام فاطمی و اونجا نرگسو شاهین و علی رو ببینم .

دوست جون زنگ زد گفت یه ربع دیر می رسن. که نرگس هم گفت خوبه چون من هم احتمالا دیر می رسم. هی هم گیر داده بود که بگیر بگیره .تو رو خدا یه جا بریم که خبری نباشه.

من و نرگس همدیگرو پیدا کردیم. زنگ زدیم دوست جون که اون هم میدون بود ولی علی هنوز نرسیده بود.بالاخره یه ربع به پنج تشریف آورد اون هم بدونه ماشین. ای بابا حالا کجا بریم؟ یه دربست گرفتن که بریم یوسف آباد سفره خونه غزل. رسیدیم اونجا دیدیم بسته س رو درش هم یه کاغذ زدن که به دلیله عدمه رعایت شئنواته اسلامی پلمپ شد شانسه ما رو تو رو خداحالا دوست جون می گه بریم کافی شاپه خودمون  . من گفتم نه دوره. روبروی سفره خونه یه کافی شاپ بود که رفتیم همونجا. علی که طبقه معمول سیگارو ترک کرده بود.تا دوست جون رفت سیگار بگیره اون اول از همه شروع کرد. اون سه تا گرمشون بود کافه گلاسه گرفتن ولی من قهوه گرفتم چون فقط نوشیدنیه داغ با سیگار حال میده.

علی رفته بود بالای منبر فقط چرتو پرت می گفت. ما هم مرده بودیم از خنده.شاهین هم فقط شیطونی می کرد. من هم همش می گفتم نکن٬دست نزن٬نگو٬... عینه این مامانا. وقتی هم راه می ریم.٬همش باید حواسم باشه که جلوشو نگاه کنه٬سرشو موظب باشه... .نرگس می گفت چرا اینجوری می کنی بذار هر کاری دوس داره بکنه  نمی دونه که دوس جون چقدر سر به هواس

هیچی دیگه تو کافی شاپه که فقط خندیدیم. علی برگشته می گه آره من اصلا از غیبت خوشم نمیاد بعد درست از همون موقع تا وقتی پا شدیم غیبت کرد.بعد ما همیشه عادت داریم هی می گیم پاشیم دیگه بریم. بعد همه هی همو نگاه می کنن هی می گن پا شیم دیگه . آخر هم نیم ساعت بعد پا می شیم.نرگس تعجب کرده بود بعد علی به نرگس می گفت اینا عادتشونه از این به بعد در جریان باش که وقتی می گن بریم نمی ساعت بعد می رن. من بلند شدم ٬علی گفت نه دیگه شیده که پا شه قضیه جدیه. قرار شد تا فاطمی بیایم بعد از اونجا من بیام خونه .دوس جون اینا هم با نرگس تا  آریاشهر برن. من و دوس جون جلوتر میومدیم.اونا پشته سرمون بودن. دلمون واسه نرگس سوخت از بس علی حرف زد. دوست جون دستشو گذاشته بود رو کمرم می گفت وای دلم می خوا بغلت کنم

دیگه رسیدیم فاطمی من اومدم خونه اونا هم با نرگس رفتن.طبقه اخباره رسیده علی در آخر شماره شو داده و از نرگس خواسته که بهش بزنگه.

این هم از این. دیشب هم با دوست جون صحبت می کردم. شایان دوسته مهرنوش برای جمعه برنامه ریخته بود که با من و شاهین ٬۴ نفری بریم از نهار تا عصر بیرون باشم. تا با شاهین هم آشنا بشه. وقتی به دوس جون گفتم راضی نبود که بریم. من دلیلش رو نفهمیدم. گفت شیده یه چیزی می خوام بگم ولی نمی تونم. گفتم وای می خوای به هم بزنی؟ گفت:نه این چه حرفیه. اتفاقا در مورده همین بود. خیلی دوستت دارم و تحته هیچ شرایطی نمی خوام که به هم بزنیم. امکان داره این یکی دو ماه یه کم کمتر ببینیم همو . ولی دلم نمی خواد فکر کنی که عوض شدم. چون هنوز هم دلم می خواد هر روز ببینمت. ولی بذار یه کم کارهام رو به راه بشه ٬بعد می شم همون شاهینی که تو می شناختی.

نمی دونم قضیه چیه ولی باشه شاهین هر چی که تو می خوای.

تا بعد