خوبیم. خدا رو شکر.
سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم.دفترچه های کاردانی به کارشناسی سراسری اومد. من هم گرفتم و رشته ی آموزش و پرورش ابتدایی شرکت کردم.(چه ربطی به گرافیک داره، خدا می دونه؟
. تو رو خدا دعا کنید که قبول شم
.
سه شنبه صبح همون طور که گفتم با هم بودیم. خیلی روز خوبی بود. به دوس جون گفته بودم برام نون بربری بخره
. (چیکار کنم خب؟ خیلی دوس دارم) ساعت 8 صبح رسیدم پیشش. اون هم نون بربری خریده بود با خامه شکلاتی و خامه عسلی و دو تا شیرکاکائو
. انقدر هم صورتش بامزه و سفید شده بود که حد نداره.
با هم رفتیم پارک ورزش. همه اومده بودن اونجا ورزش کنن. ما
رفته بودیم صبحونه بخوریم. یه صندلی پیدا کردیم و نشستیم به صبحونه خوردن.
جای دوستان خالی خیلی مزه داد. الی دوستم، برای دوس جون پودر چاقی داده
بود. و دوس جون از جمعه شروع کرده به خوردنش. بعد نگاش می کردم هی الکی می
گفتم: وایییییی تو چقدر چاق شدی
. داری می ترکی ها!!!
بعد هم یه کم تو پارک دور زدیم. و رفتیم یه جا نشستیم که
آفتاب باشه آخه من سردم شده بود. هفته ی قبلش الی اومده بود خونه مون و کلی
از هم عکس های فشن گرفته بودیم
.
بعد از اونجایی که مثلا من گرافیستم تو فتوشاپ جوری عکس ها رو درست کردم
که انگار عکس آتلیه ای هستن. و اصلا مشخص نیست که تو خونه گرفته شده
.
نکته: "جمعه ی پیش چند تاشو ریخته بودم تو گوشیم که نشونه دوس
جون بدم. که اون طوری دعوا شد. بعد تو همون دعواها عکس ها رو بهش نشون
دادم. بعد از دیدن عکس ها دوباره هی اصرار کرد که بیا آشتی کنیم. وقتی من
دوباره گفتم: نه، شروع کرد به زدنه خودش!!"![]()
![]()
بعد سه شنبه باز عکس ها رو دید و به جبران عکس هایی که از گوشیش پاک کرده بودم. دو تاشو براش ریختم.
یه عالمه در مورد کنکور و رشته ای که انتخاب کردم صحبت کردیم.
و به این نتیجه رسیدیم که معلمی یکی از بهترین شغل هاست برای خانوم ها. هم
از نظر محیط کار و هم از نظر ساعت کار. از خوبی های بزرگش هم سه ماه
تعطیلی تابستونه.
خدایا من این کارو می خوااااام
.
تا ساعت 9.30 با هم بودیم. بعد دیگه کم کم پا شدیم که اون بره مغازه من هم می خواستم برم انقلاب و کتاب برای کنکور بگیرم.
فردا هم که قراره یه دله سیر همدیگه رو ببینیم.
الی بهم یه دعا داده بود که با روزی سه بار سوره ی "واقعه" به مدت 5 هفته باید خوند، برای رونق کار و زیاد شدن رزق و روزی حلال
.
من هم از دوشنبه شب شرع کردم به خوندنش برای کاره دوس جونم. بعد دقیقا فرداش بهش زنگیدن و دو تا برنامه بهش خورد
.
برای دیشب و امشب. (یعنی علاوه بر کاری که فعلا کاره دائمش هست) خیلی
خوشحال شدم. و ایمان آوردم به دعاهه. ایشالا که با خوندنه مداومش دوس جونم
حسابی تو کارش موفق بشه و پیشرفت کنه
.
فردا هم ایشالا روز خیلی خوبی داشته باشیم.
هر چند که با سره کار رفتنه دوس جون خیلی کم برای من وقت
داره. و دیگه نه مثله اون موقع ها می تونیم زیاد تلفنی بحرفیم و نه میشه که
زیاد همو ببینیم. ولی من خیلی راضی ام. احساس می کنم که حتی این باعث میشه
بحث و دعواهامون هم خیلی کم بشه
. خدایا بی نهایت شکرت.پ.ن: الی چقدر تو این پست من نقش داشت
. هر چند که می دونم اینجا رو نمی خونه ولی از همین جا: الهام جونم دوستت دارم خیلی
.
پ.ن۲: دوس جون جان اینترنت اکسپلوررشون خراب شده. اینه که نمی تونه بیاد سر بزنه. بهونه رو می بینید تو رو خدا؟!
پ.ن۳: آرشیو وب قبلی م رو منتقل کردم همین جا. فروردین ۸۶. این طوری تولد وبلاگم میشه همون ۷ فروردین ۸۶![]()
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا