امروز جمعه س و بعده یه هفته دوس جونو می بینم. هفته ی بدی نبود و تقریبا واسه من زود گذشت. حتی سه شنبه و چهارشنبه رو بینهایت عشقولی گذروندیم و کلی به هم عشق دادیم... ولی دیروز و یه سری اتفاقات باعث شد باز حال و هوامون مثه آسمون خدا٬ ابری بشه...

البته این اتفاقات اول زندگی مون رو بارونی کرد بعد هم رابطه مون رو. نمی دونم چی بگم. فقط و فقط خداست که می تونه آفتاب رو بهمون برگردونه. من هم تنها امید و توکلم به خودشه. می دونم که بده بنده هاشو نمی خواد. ایشالا که خودش همه چی رو برامون درسته درست می کنه.

خدایا به امید خودت.

پ ن: امروز که دوس جونو دیدم٬ میام تو ادامه همین آپ تعریف می کنم.

پ ن: مشکل مون چیز جدیدی نیست. ضررهای مالی دوس جونه٬ که من نمی دونم چرا تمومی نداره. و این بی زبونی ش تو امور مربوط به شغلش که باعث میشه یه جورایی حقش خورده شه همیشه...


رفتیم بیرون. این دفعه برعکسه هوا٬ رابطه مون آفتابی بود دمه پاساژ دوس جونو دیدم. اول رفتیم سفره خونه ای که جدیدا پشت پاساژ باز شده. خیلی باحال بود. دقیقا عین سفره خونه های درکه و دربنده. من که خیلی خوشم اومد. دوس جون قلیون گرفت و با چیپس و ماست موسیر که من هوس کرده بودم.

بعد از یه ساعت پا شدیم که بریم سمته پاساژ تا دوس جون شلوار و کفش ببینه. بعد از یه کم چرخیدن از یه کفش خیلی خوشمل خوشش اومد که قیمتش هم خوب بود و همونو گرفتیم. من هم برای دوستم یه ساق شلواری خریدم.

اومدیم بیرون پاساژ٬ یه جا پیرهن های خوشگله دوبنده حراج کرده بود که من خیلی خوشم اومد و دوس جون جان یه دونه صورتی شو برام خرید.

شلوار هم نتونست بخره. قرار شد هفته ی دیگه بریم یه جا دیگه دنبال شلوار جین بگردیم. دوباره برگشتیم سمت پاساژ و دوس جون رفت میگو و پیتزا گرفت خوردیم. یعنی کل بیرون رفتن مون به خرید و خوردن گذشت. ولی خدا رو شکر خوب بود.

در مورد مسائل مالی و کاری دوس جون هم قرار شد من از این به بعد دخالت نکنم! چون خودش می دونه داره چیکار می کنه!!