دختره خوب!


سلام خوبین؟  منو دوست جونم هم خوبیم  دیروز هم پیشه هم بودیم.

از دانشگاه که بهش زنگ زدم گفت تا کی کلاس داری؟ کلاست تموم شد بیا ببینمت. من گفتم :حالا یه روز دیگه بریم . گفت: نه من دلم تنگ شده.چرا نمیای ؟ کار داری؟ گفتم نه کار ندارم باشه بریم. ساعت ۴ قرار گذاشتیم فاطمی. جفتمون هم زود اومدیم و یه ربع به ۴ دیدیم همدیگه رو.

پرسید خب حالا چرا دلت نمی خواست بیای ببینمت؟ گفتم : راستش هر دفعه یهو اینجوری می گی پا شو بیا بیرون. می ترسم می گم حتما باز زده به سرت .می خوای همه چیو تموم کنی. قیافه ش این شکلی شد:این چه حرفیه عزیزه دلم؟ من که گفتم تحته هیچ شرایطی نمی خوام که بدونه تو باشم. دیگه هم این حرفو نزن.چشمممممممم

هر دفعه همینجوری می ریم بیرون٬اصلا کشیده می شیم سمته کافی شاپ همیشگیه که شده پاتوقمون رفتیم اونجامن آبمیوه می خواستم ولی دوست جون نذاشت هلو یا آناناس بگیرم و برام آب پرتقال گرفتآخه از بس مهربونه می گه اون بهتر و مقوی تره. یه کم سر حلقه دعوا کردیم. چون دوست جون می خواد به جای اون حلقه که واسه من گرفته بود و من سره بهم زدن پسش دادم و دوست جون گمش کرد برام یه حلقه بگیره و من می گم نباید بگیری. می گه آخه چرا مگه اون موقع نگرفته بودم. من گفتم :نه اون دفعه فرق داشت.نمی خوام به من متعهد باشی.اگه حلقه نگرفته باشی و نشه کمتر دلم می سوزه تا اینکه گرفته باشی و نشه. اون هم گفت:نشه نداره. من می خوام که بشه حتما هم می شه٬حلقه هم می گیرم

از اونجایی که کافی شاپ خیلی خلوت بود٬دوست جون دو سه بار محکم بوسم کرد. یه سیگار هم کشیدیم و کم کم پا شدیم.

یه کم راه رفتیم و بعد اودیم سمته خونه.دوست جون که همش می گفت امروز خیلی خوش گذشت نه؟ من هم می گفتم با شما همیشه خوش می گذره. مثله بچه های خوب هم از خیابون رد شدم.چون هر دفعه دوست جون صبر می کنه تا من از خیابون رد شم بعد میره. من هم چون می دونم وایستاده هی برمی گردم تو خیابون نگاش می کنم. اون هم حرص می خوره که تو خیابون برنگرد حواست به ماشینا باشه. ولی دیروز دختر خوبی بودم و بر نگشتم

امروز هم تلفنی صحبت کردیم یه کوچولو حرفمون شد ولی زود آشتی کردیم. چون چیزه زیاد خاصی نبود تعریف نمی کنم. تا بعد