غرغرررررر
سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم.
یکشنبه و دوشنبه خیلی با هم خوب بودیم. قرار بود چهارشنبه با دوس جون بریم بیرون. ولی چون ساعت ۶ به بعد تمرین داشت قبلش می خواستیم بریم.
ولی سه شنبه ش دوس جون همه وقتشو گذاشت واسه اون دوستش که من ازش خوشم
نمیاد اصلا. یعنی ظهر اومد خونه دوس جون این ها و با اینکه می دونست دوس
جون نهار نخورده هنوز٬ تا ساعت ۶.۳۰ تلپ بود
. بعد هم که رفت٬ دوس جون نهارشو خورد و ۵ مین حرفیدیم. ساعت ۷ بود که رفت بیرون.
۸ بهش زنگیدم: کجایی؟ میگه با ... اومدیم بیرون!! می گم شما که الان با
هم بودین. گفت: نه حالش گرفته س می خواد بره حلقه شو بفروشه. هر چی می گم:
به تو چه. تو برو خونه٬ گوش نکرد. گفت من ۹ خونه م. آخر هم ۹.۳۰ رسید. منم
کلی باهاش دعوا کردم. و گفتم حالا که این طوری شد ۴شنبه نمیام بیرون
.
چهارشنبه صبح هم زنگید که: بابای علی فوت کرده. من برم پیشش.
گفتم: باشه. از طرف منم تسلیت بگو. تا ساعت ۲ که با اون بود. بعدشم اومد
خونه ۵ مین حرف زدیم. منم یه کوچولو گرفتم خوابیدم. ساعت ۴ سمس داده که من
دارم می رم مغازه بعدش با دوستم میایم خونه واسه تمرین. دیگه حسابی لجم
گرفت که حداقل نیم ساعت نمونده خونه تا من بیدار شم٬ صحبت کنیم
.
تا ساعت ۱۰ هم کارش طول کشید. بازم لج کردم و گفتم: اصلا جمعه هم نمیام بیرون
.
۵شنبه عصر هم که برنامه داشت و کلا سرش شلوغ بود. هیچ کدوم از دوستام هم نبودن که باهام بیان بیرون. منم از شنبه تو خونه بودم و دیگه اصلا حوصله خونه رو نداشتم. ساعت۴ پا شدم تهنایی رفتم نمایشگاه.
ولی پدر پام در اومد. کتاب هایی که گرفتم: ۱ـ شب اول قبر (نویسنده: هادی
خوبرو) ۲ـ زندگی بعد از مرگ (نویسنده:جی پی واسوانی) (جدیدا خیلی به مردن
فکر می کنم و خیلی هم از مرگ می ترسم. اصلا هم دست خودم نیست
) ۳ـ
زبان عشق (نویسنده: گری چاپمن) ۴ـ کتاب قانون جذب. جلد آخر هری پاتر رو هم
گرفتم. جلد یکش رو خونده بودم ولی دوشو هیچ کدوم از دوستام نداشت. منم یک
دوشو گرفتم.
جمعه هم دوس جون دو ساعت به طور مداوم اصرار کرد که بریم بیرون. عصبانی
میشد٬ قطع می کرد. بعد دو دقیقه بعد دوباره زنگ می زد که: خوب چه ساعتی
میای؟ منم رضایت دادم که بریم. ساعت نزدیک ۶ رفتم دنبالش یه کم چرخیدیم.
بعد رفتیم سمته اون سفره خونه که جدید باز شده بود. تعطیلش کردن!!!![]()
یعنی دو ماه هم باز نبود. چقدر با دوس جون برنامه چیده بودیم که برای تولدش بریم اونجا...
رفتیم سمت اون کافی شاپ که تو خیابون فروزانفره. چند ماهی بود نرفته بودیم. انقدر خوشگلش کرده بودن. همه دیوارهاش رو چراغ های ریز ریز زدن. با دوس جون هم یه عالمه در مورد مردن حرف زدیم. اونم دعوام کرد به خاطر اینکه انقدر بهش فکر می کنم. هی میگه آخر افسردگی می گیری با این فکرها...
نیم ساعت هم اونجا بودیم. بعدش تا نزدیکای ۸ دور زدیم. رفتیم سمت شهرک. دوس جون گیر داده بود بریم پارک پرواز. ولی چون دیر میشد٬ گفتم بذاریم واسه یه وقت دیگه.
تا ساعت ۹ مغازه بود. اومد خونه یه کم صحبت کردیم که گفت: علی اومده دنبالم. برم باهاش یه دور بزنیم؟ گفتم: برو ولی تا ۱۰ برگرد خونه. ساعت ۱۰ سمس داده که: این بیشعور منو آورده دربند٬ درد و دل کنه. تو رو خدا ناراحت نشو٬ خودم اعصابم خورده!!! منم بهش سمس دادم: اوکی عزیزم عیبی نداره. اونم گناه داره. ولی دیگه تا ۱۱ خونه باش که اعصابمون خورد نشه.
بعد حالا آقا کی رفت خونه؟ ۱۰ دقیقه به ۱۲!!! خلاصه که حسابی اعصابمون
رو خورد کرد. منم بهش گفتم شنبه رو کلا بهم زنگ نزن. دلم نمی خواد بحرفیم.
که تا ساعت ۹ شب خبری ازش نبود. بعدش زنگ زد که: بسه دیگه. یعنی چی این
کارا؟![]()
آخه اگه دوستش آدم بود٬ دلم نمی سوخت. باباش خیلی وقت بود بیمارستان
بود تا حالا ۱۰۰ بار برگشته گفته: کاش بابام می مرد ما پولدار می شدیم!!!
اون شبی هم که رفته بودن بیرون زنگیدم می بینم همچین آهنگی گذاشته تو
ماشینش انگار عروسی باباشه
. یه همچین آدم بیشعوری واقعا نیاز به دلداری داره به خاطر مرگ باباش؟
حالا خوبه دوس جون همیشه میگه: هر وقت به حرف تو گوش دادم دیدم چقد به
نفعمه!! هر دفعه هم من با ایا رفتم بیرون. هم اعصابه خودمو خورد کردن. هم
با تو حرفم شده
. مامانش هم دیشب بهش گفته: این پسره آدم خوبی نیست. انقد باهاش نگرد.
خاله ی دوس جون اومده خونه شون. برای تولدش دو بلوز خیلی خوشمل آورده. (خاله ش هم مثه من هول بوده
)
بعد یه شیرینی هایی هم آورده. بعد مامان دوس جون چند تا جدا کرده به دوس
جون گفت: می ذارم ببری برای دوستت. فقط ببخشید کمه. دفعه ی دیگه به خاله ت
می گم براش یه جعبه جدا بیاره!!![]()
![]()
من ذوق مرگم.![]()
پ.ن: خدایا ما رو از شر دوستانه دوس جون محفوظ بدار.
آمین![]()
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا